خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

موهاي بلوند

هر چه گاز مي دهم دنده عوض نمي شود! نمي دانم چه كسي اين گيربكس هاي اتوماتيك را ابداع كرد كه اينطور بلاي جان راننده ها شود! همزمان موبايلم زنگ مي زند. هدفون را توي گوشم مي گذارم و مي خواهم جواب دهم اما فايده اي ندارد. اين هدفون بلوتوث هم هر موقع دلش نخواهد پِر (Pair) نمي شود. “جان” است. هدفون را پِر مي كنم و به جان زنگ مي زنم. گوشي را بر مي دارد و هنوز من حرفي نزدم با عجله مكالمه را شروع مي كند.

- سلام كجايي؟
- طرفاي گولد كوست، كار اول رو تازه تموم كردم دارم مي رم سمت كار بعدي.
- اوه تازه راه افتادي؟ باشه من بهشون زنگ مي زنم مي گم كه تاخير داري.
- باشه
- خداحافظ

عجب منطقه ي ساكت و دبشي ست. شماره ي 184 را پيدا مي كنم.  پشت دروازه ي ورودي خانه دو رديف درخت كاج است كه تا نزديك به ورودي  فضاي اصلي خانه كشيده مي شوند. وارد كه مي شوم احساس مي كنم كه يك فرمانده ي نظامي هستم و كاج ها خبر دار ايستاده اند تا من سان ببينم. به سربازان آزاد باش مي دهم و ون ده متري مان را پارك مي كنم.
متوجه زني با موهاي بلوند و عينك آفتابي مي شوم كه با لبي خندان دارد به سمتم مي دود.

- سلام
خودم را معرفي مي كنم. وسايلي كه بايد تست شوند را نشانم ميدهد و دوباره لبخند مي زند.
-نوشيدني نمي خواي؟
- نه ممنون.

سيم برق را وصل مي كنم به ون. مي آيد داخل ون و با كنجكاوي نگاه مي كند
- اووووه. عجب آزمايشگاه سيار با حالي دارين. چقدر اين ون بزرگ و جادار هست. چطوري باهاش رانندگي مي كني؟
- كاري نداره. از رانندگي كاميون كه سخت تر نيست! راننده هاي كاميون چجوري رانندگي مي كنن؟
لبخندي مي زند و سكوت مي كند، اما نگاه كنجكاوش دايره وار تمام فضاي ون را بازرسي مي كند.
نگاهي به دستگاه هايي كه بايد كاليبره شوند مي اندازم. حداقل دو برابر آن چيزي ست كه به من گفته شده بود. با خودم مي گويم محال است بتوانم اين كار را امروز تمام كنم. دختر بچه اي دارد با يك سگ كوچك مي دود. پشت سرش دختر بچه ي ديگري ست كه فكر مي كنم به زور سه سالش بشود. با موهاي بلوند و چشم هاي آبي. دارد مي دود اما گردنش را كاملا به سمت من چرخانده و ناگهان با هيجان داد مي زند “لوك ات دت كااااااااااااااار!”


روي صندلي نشسته ام و “پت تستر” ي كه دارم كاليبره اش مي كنم چندان سر سازگاري ندارد. صداي روشن شدن يك موتور ديزلي به گوشم مي رسد و زن با موهاي طلايي اش را مي بينم كه روي يك موتور چهار چرخ نشسته و دارد از اين ور به آن ور مي رود. خوب كه دقت مي كنم مي بينم ماشين چمن زني ست. موهايش زير تابش مستقيم خورشيد نقره اي رنگ مي شوند و مي درخشند، جوري كه چشم را مي زند. شعاع حركتش درست مقابل چشمان من است. پنجره ي كوچك ون پشت لپ تاپي ست كه دارم با آن كار مي كنم. سعي مي كنم دوباره روي كارم تمركز كنم كه دوباره زن از گوشه ي سمت چپ پنجره وارد ميدان ديدم مي شود و رقص موهايش در باد ناخودآگاه نگاهم را به دنبال خودش مي كشد. يادم مي آيد كه وقت زيادي ندارم و سريع نگاهم را به لپ تاپ بر مي گردانم. مربي مان در دوره ي آموزش توليد ويديويي مي گفت سعي كنيد از آوردن سوژه ي متحرك در پس زمينه ي كادر خودداري كنيد، چون چشم انسان به صورت خودكار نظرش به اشيا متحرك جلب مي شود و از نگاه كردن به سوژه ي اصلي كه ثابت است باز مي ماند. البته دانستن اين تكنيك هيچ كمكي به تمركز كردنم نمي كند، ناخودآگاه است ديگر. اگر خودآگاه بود كه فرويد اينقدر خودش را جرو واجر نمي كرد كه توضيحش دهد. امر خودآگاه كه توضيح نمي خواهد. زن دوباره وارد كادر مي شود اما اين بار مسيرش چندان مسطح نيست و  به شدت تكان مي خورد. سينه هايش نيز با همان شدت به بالا و پايين مي پرند. اين بار طبيعت مرد بودنم هم دست به دست قانون سوژه ي متحرك مي دهد تا حواسم بيشتر پرت شود. كلاه حصيري كوچكي بر روي سرش گذاشته و من متعجب هستم كه چرا باد موهايش را اين چنين سريع تكان مي دهد اما كلاه را از سرش نمي اندازد. لپ تاپ را تا جايي كه جا دارد مي چرخانم به سمت راست.صندلي ام را هم مقابلش تنظيم مي كنم.

راديو روشن است. دولت “جوليا گيلارد” به پارلمان آمده تا به سوالات نمايندگان جواب دهد. طبق معمول اعضاي حزب كارگر و حزب ليبرال به سر و كله ي هم مي زنند. “توني آبوت” رهبر اپوزيسون با تحقير در مورد ماليات كربن از نخست وزير مي پرسد و او نيز با متلك جواب مي دهد. تقريبا در هر جمله شان متلكي وجود دارد. هميشه همين طور بوده است. تحقير جز جداناشدني گفتگوهايشان در پارلمان يا هر جاي ديگري ست. نمي دانم اين چه مدل دموكراسي ست.
زماني كه دانشجو بوديم “دكتر پيروز مجتهد زاده” براي يك سخنراني به دانشگاه آمده بود و مي گفت كه جنگ و دعوا در مجلس يكي از نشانه هاي دموكراسي ست. خيلي خوب است كه ما در مجلسمان دعوا داشته باشيم. (نقل به مضمون) آن موقع گمان مي كردم كه درست مي گويد. البته هنوز هم در مورد اشتباه بودنش مطمئن نيستم اما واقعا گوش دادن به مكالماتي كه بين اين دو رهبر رد و بدل مي شود رقت انگيز است. ساير هم حزبي هايشان هم همينطورند. اپوزيسون هر اقدامي كه دولت مي كند را به تندترين شكل ممكن رد مي كند. آخر مگر مي شود كه تمام كارهايي كه يك دولت مي كند اشتباه باشد؟  از ماليات كربن و پروژه ي اينترنت پرسرعت گرفته تا سياست هاي دفاع از مرزهاي آبي و اساسا هر تصميم ديگري كه دولت بگيرد، باعث متلك پراكني و سرگرمي ليبرال ها مي شود! يعني ليبرال ها فكر مي كنند حزب كارگر كه الان در قدرت است حتي يك تصميم درست هم نگرفته؟ مگر مي شود تمام اقدامات يك دولت بي برو برگرد اشتباه باشد؟
در مقابل حزب كارگر هم هيچ كدام از انتقاد ها را قبول نمي كند و به همه ي آن ها جواب هاي تحقير آميز مي دهد و دستشان مي اندازد. آخر مگر مي شود تمام كارهايي كه يك دولت مي كند مطلقا صحيح باشد و حتي يك اشتباه هم وجود نداشته باشد؟  گفتگوهاي پارلماني شان بيشتر شبيه كل كل هايي ست كه در دوران كودكي با هم سن و سالانمان مي كرديم. باور كنيد اغراق نمي كنم. مثلا نماينده اي (يادم نيست نماينده ي كدام حزب بود) به ديگري گفت: “اين اتفاق در سال هزار و نهصد و فلان افتاده، تو آن موقع 4 سال بيشتر نداشتي!” يا جوليا گيلارد امروز بارها توني آبوت را درمانده و متاصل خطاب كرد و گفت كه: او ديگر نمي داند چه بهانه اي بياورد! “كمپين ترس” راه انداخته و به دروغ مي خواهد به همه بگويد كه ماليات كربن قيمت بنزين را بالا مي برد! ما امروز مي گوييم كه در برنامه ي ماليات كربن، هيچ حرفي از بالا رفتن قيمت بنزين نيست و نخواهد بود. قيمت بنزين حتي يك سنت هم بالا نمي رود و دولت به هيچ وجه همچين قصدي ندارد. حالا آقاي آبوت اگر مرد هستي بيا و دوباره مصاحبه كن و بگو كه اشتباه كردي! اين كاري ست كه يك مرد درست و حسابي انجام مي دهد اما فكر نمي كنم تو اينچنين باشي! (نقل به مضمون. جمله ي اصلي اگر درست يادم مانده باشد چيزي شبيه به اين است: (That’s what a decent man would do, but…)

ياد راديو و مجلس خودمان مي افتم. آن زمان ها كه مجلس يكمي شبيه مجلس بود را مي گويم البته.
- مطمئني هيچ نوشيدني نمي خواي؟ چاي؟ قهوه؟

رشته ي افكارم پاره مي شود و پاي راستم را روي زمين فشار مي دهم و همزمان همانطور كه روي صندلي نشسته ام كمرم را به سمت چپ مي چرخانم. صندلي ام دوري مي خورد و موهاي بلوندش دوباره در ميدان ديدم مي آيند، اينبار خيلي نزديكترند. دارد با لبخند نگاهم مي كند و منتظر جواب است. چشمهايم را گرد مي كنم و ابروهايم را بالا مي اندازم و مي گويم:
- البته يك ليوان چاي فكر كنم حسابي بچسبد. ممنونم از لطفت.
- حتما
فورا به سمت ورودي خانه حركت مي كند. انتهاي موهايش اما براي لحظه اي جا مي مانند و بعد به دنبالش كشيده مي شوند. موهاي بلوندش همچنان در باد مي رقصند.

نوشتن

حرفي براي نوشتن ندارم! سهل است، از كوزه همان تراورد كه در اوست. ايده اي در سر ندارم. فكري، طرحي، سخني، هيچ! خب نبايد هم بنويسم. توانايي مطرح كردن گفتماني جديد و انداختن طرحي نو در من نيست.
داشتم دفتر قديمي خاطراتم را مي خواندم كه اهميت روزمره نوشتن دوباره برايم زنده شد. امروز كه جزئيات روزي از زندگي ام در يازده سال قبل را مي خواندم نكات زيادي بود كه مرا به فكر كردن وادار مي كرد. طرز نوشتنم، احساساتم، روزمرگي هاي بي اهميت و نچندان مهمم، امروز همگي مهم شده بودند.
حال كه حرف ديگري براي گفتن ندارم، گمان مي كنم بايد روزمره نويسي هايم را ادامه دهم. البته نه لزوما به صورت روزانه. پس در نوشته هايم خيلي به دنبال محتوا نگرديد! اصولا ديگر “محتوا” برايم محتوايي ندارد! آن چه را مي نويسم كه در ذهن دارم. بدون داشتن ترسي از هر قضاوتي.

فردا بايد صبح زود بيدارشوم. مي روم نزديكي مركز شهر. شركت قبول كرده كه علاوه بر انجام تست هاي الكتريكي صبحانه همه را هم فراهم كند. تقريبا شصت نفري مي شوند. دو كيلو بيكن (گوشت خوك) گرفتم و پنج بسته ي دوازده تايي تخم مرغ و كلي خرت و پرت ديگر. قبل از انجام تست بايد تحويلشان دهم تا صبحانه را فراهم كنند.
صداي كايلي دوباره بلند شده و ريانا نزديك است كه بزند زير گريه. دوباره دعوايشان شده.

فاصله ها

“فاصله”  در كشورهاي توسعه يافته و در حال توسعه نماد خيلي از چيزهاست. حتي  ”فاصله” ي فيزيكي شما با نفري جلويي تان توي صف نيز معنا دار است. در اين جا آدم ها بسيار كمتر توي كار هم دخالت مي كنند. “فاصله” اي وجود دارد بين هر چيزي و هر كسي. حريمي وجود دارد. حتي در خصوصي ترين روابط بين آدم ها هم “فاصله” ها قوي تر و بيش تر از كشور هاي در حال توسعه هستند. فرديت مفهوم بسيار قوي است كه در ريزترين رفتار آدم هاي اينجا هم به خوبي آشكار است.

فاصله هاي فيزيكي

فرض كنيد مي خواهيد پشت خط عابر پياده ترمز بزنيد تا عابر از خيابان رد شود. به لحاظ فيزيكي فقط كافي ست تا چند سانتيمتر بين سپر خودرو شما و عابر “فاصله” وجود داشته باشد تا عابر مربوطه بتواند از خيابان گذر كند. قرار دادن اين “فاصله” شايد از نگاه ما عادي به نظر برسد اما در اينجا يك رفتار غير مودبانه تلقي مي شود. رانندگان معمولا در “فاصله” ي دو متري و حتي بيشتر از عابر پياده خودرو را متوقف مي كنند و منتظر مي شوند تا عابر به طور كامل از خيابان عبور كند. حتي وقتي عابر به خط سفيد وسط خيابان هم رسيد همچنان منتظر مي مانند تا از آن طرف خيابان هم گذر كند و بعد به حركت ادامه دهند.در صورتي كه ما به محض اينكه عابر از گوشه ي سپر خودرو رد شد پايمان را روي پدال گاز فشار مي دهيم.

يا فرض كنيد در كوچه اي تنگ مي خواهيد سروته كنيد و مجبوريد در حالي كه خوردرويي پشت سر شما قرار دارد دنده عقب برويد.  من هميشه عادت داشتم تا جايي كه ممكن است به ماشين عقبي چفت كنم تا در حركت بعدي به سمت جلو فضاي بيشتري داشته باشم. اما اگر اين كار را در اينجا انجام دهيد ممكن است با اعتراض و يا صداي بوق رانندگاني كه به ندرت بوق مي زنند مواجه شويد. بوقي كه شايد اعتراضي ست به تجاوز به حريم انساني (بخوانيد خودرويي) ديگر و عدم رعايت “فاصله”.

اگر در جلسه ي آموزشي  قرار داريد و مي خواهيد مورد آموزش را از بهتر ببينيد بايد مواظب باشيد سرتان را از يك متر بيشتر به نفر كنارياتان نزديك نكنيد وگرنه ممكن است تذكر بگيريد.

چند وقت پيش كه به ايران آمده بودم در فرودگاه مهرآباد توي صف منتظر بودم تا نوبتم شود و وسايلم را تحويل دهم. همانطور كه صف جلو مي رفت من هم با “فاصله” اي مناسب از نفر جلويي آرام حركت مي كردم. ناگهان ديدم نفر پشت سري آمد جلوي من و “فاصله” را پر كرد و و چمدانش را گذاشت بالا كه تحويل بدهد. وقتي اعتراض كردم گفت: “خب چرا جلو نمي ري ؟تيز نيستي ديگه باعث مي شي ما هم ديرمون بشه” در صورتي كه “فاصله” ي كوچكي كه بين من و فرد جلويي وجود داشت هيچ تفاوتي در زماني كه بايد منتظر مي مانديم ايجاد نمي كرد. از شدت خشم داشتم منفجر مي شدم و طي تلاش مذبوحانه اي مي خواستم كار زشتش را نكوهش كنم!

فاصله  در حريم هاي اجتماعي

در گفتگوهاي روزمره و پرسيدن نظرات يكديگر هم فاصله ها سختگيرانه رعايت مي شود. اين كه تو چه ديني داري، چقدر حقوق مي گيري، مجردي يا متاهل و غيره از سوالاتي ست كه در برخورد اول و دوم كاملا قدغن هستند. حتي بعد از گذشتن مدت طولاني از يك رابطه ي دوستي نيز پرسيدن بعضي از اين سوال ها جالب به نظر نمي رسد.

در رفتار يك زوج نيز دو طرف فرديت بيشتري براي هم قائل هستند و “فاصله” بيشتر معنا دارد. مثلا اين كه همسر شما نيز دوست دارد در ميهماني كه شما به آن مي رويد شركت كند يا نه امري ست كه كاملا به خودش مربوط و است و شما به جاي اون نظر نمي دهيد. اگر پيامي به موبايل فردي ارسال مي شود و همسر آن فرد هم  صداي تن پيام را مي شنود و همسرش را در حال خواندن آن پيامك مي بيند، كمتر پيش مي آيد كه بپرسد “كه بود؟” شايد هم اصلا نپرسد.

اگر با دوستتان بيرون مي رويد و او تشنه اش مي شود ممكن است بدون تعارف به شما يك نوشيدني براي خودش بخرد و در كنار شما به نوشيدن و قدم زدن ادامه دهد و اين امري كاملا عادي ست.

“فاصله ها” در تعريف جوامع فرد گرا و جمع گرا نقش مهمي را بازي مي كنند. گمان مي كنم اين دو دسته “فاصله” (فاصله هاي فيزيكي و فاصله هاي اجتماعي) ارتباط تنگاتنگي با هم دارند.

نردبان بلند و آفتاب سوزان

نه فايده اي ندارد، اين كاور لعنتي بسته نمي شود كه نمي شود. كل داكت رو بايد عوض كنم و دوباره نصب كنم. از نردبان پايين مي آيم و دوباره اندازه گيري مي كنم. پيشانيم عرق كرده. آفتاب بهاري كوئينزلند بعضي وقت ها از تابستان هم كم نمي آورد. مي روم به سمت شير آب. صداي جاري شدن شير آب در لوله، ناگهان بلندم مي كند و دور كره ي زمين مي چرخاندم و پرتم مي كند توي مشهد، مركز آموزش ناجا، دوران آموزشي خدمت سربازي. عجب تابستان داغي بود. زير آفتاب سوزان مردادماه مشهد، زماني كه فقط دو دقيقه براي خوردن آب و استراحت كردن بين تمرين رژه وقت داشتيم. عجب “دو دقيقه” هاي هيجان انگيزي بودند. به محض اين كه فرمانده شروع دو دقيقه را اعلام مي كرد، تمام گروهان به سمت شير آب هجوم مي برد. آخر چگونه مي شود 150 نفر آدم كه از فرط تشنگي نفسشان بالا نمي آيد در عرض دو دقيقه، آن هم فقط از يك شير آب،همگي سيراب شوند؟ انسانيت و ادب و احترام و همه چيز را توي همان ميدان رژه جا مي گذاشتيم و به وحشيانه ترين شكل ممكن شلنگ آب را از دست هم چنگ مي زديم. هر نفر فقط چند لحظه ي كوتاه فرصت داشت تا جايي كه مي تواند دهانش را باز كند و حداكثر مقدار آب ممكن را درون  گلويش پمپ كند. عجب روزگار هيجان انگيزي بود. صداي ديميتار ناگهان لباس هاي سربازي ام را با شلوار جين و تي شرت آبي كه بر تن دارم عوض مي كند. فضاي دور و برم دوباره سبز مي شود و همزمان صداي تغمه ي پرنده ها در پس زمينه جاري مي شود.

- موفق شدي؟

- نه اين قسمت را دوباره بايد نصب كنم.

تا جايي كه جا دارم آب مي نوشم. آنقدر كه احساس مي كنم آب تا سطح گلويم بالا آمده. حرص اين را دارم كه كسي شلنگ آب را از دستم چنگ بزند. دوباره از نردبان بالا مي روم. چسب “دورو” را پشت داكت مي چسبانم. مارك از ديميتار مي پرسد :

- چه احساسي داري از اين كه اين بلا سر پاهايت درآمده؟

- حتما منفعتي برايم داشته. حتي اگر ندانم كه آن منفعت چيست به اين باور دارم كه خدا بدون مصلحت كاري نمي كند.

صداي سخنراني هاي حاج آقا رئيس السادات در گوشم مي پيچد. آن موقع ها كه آدم مذهبي بودم و هر جمعه به مكتب الزهرا مي رفتم. چقدر ديميتار شبيه رئيس السادات حرف مي زند. نمي چسبد، نمي چسبد… لعنتي! حركت ريز دانه هاي عرق را روي گردنم احساس مي كنم. دست هايم تا جايي كه جا دارد رو به بالا كشيده شده است و سعي مي كنم داكت را روي سطح بچسبانم.

- تسلا؟ البته كه مي شناسمش. مي داني كه اهل صربستان بود؟

- نظريات علمي جالبي دارد. البته اگرچه هيچ وقت مستقيم نگفت كه به خدا باور دارد اما من گمان مي كنم كه اينطور بوده.

- واقعا؟

- بله. در جايي گفته بود كه همه چيز از يك قدرت بزرگ آمده و …

از بالاي نردبان مكالمه ي ديميتار و مارك را قطع مي كنم و مي گويم: بسته به اين است كه خدا را چه تعريف كنيد! ديميتار سرش را به بالا مي چرخاند و وزنش را روي چوب دستي هايش جا به جا مي كند. مي گويم شايد منظورش از خدا يك منشا انرژي باشد!

ديميتار مسيحي معتقدي ست. دوست ندارم باورهايش را به استهزا بگيرم. اما گاهي حرصم را در مي آورد. شروع مي كند به پند و اندرز دادن كه صلاح و مصلحت اين است و خدا تقدير ما را اينگونه آفريده و … نمي داند، نمي داند كه من از چه سرزميني آمده ام. نمي داند كه من را با ايدئولوژي زاييده اند و به جاي شير مادرهمين صحبت ها را در حلقم ريخته اند. نمي داند كه چه جمعه هايي به عشق مهدي و ظهورش حنجره پاره كردم. نمي داند كه چه شب هايي را تا صبح بيدار نمانده و نيايش نكرده ام. نمي داند كه من از تمام اين مراحل گذر كرده ام. نمي داند كه ديگر مذهب برايم پشيزي نمي ارزد. به طور قطع نمي تواند آرامشي كه من بعد از گذر كردن از همه ي اين مراحل دارم را درك كند. البته من كاملا مي فهممش. مسلمان و مسيحي ندارد. تقريبا تمام آدم هاي مذهبي فكر مي كنند كه بر حق هستند و مي خواهند تو را “به راه راست” هدايت كنند.

اذان مغرب

غروب آفتاب در حافظه ي هر انساني آميخته با صدا و تصويري متفاوت است. آن چه كه از  ايران در اين هنگام به ياد دارم تصوير آشناي پيرمردهايي ست كه با صورت نيمه خيس در حالي كه كت شان را بر روي شانه هايشان انداخته اند به سمت مسجد مي روند و گاهي هم مي دوند. تصويري كه با صداي اذان مغرب و آيات قراني آميخته مي شود. آن موقع ها كه انسان خيلي مذهبي بودم اين تصوير را خيلي دوست داشتم.

غروب آفتاب و اذان مغرب در ديار كفار اما حال و هواي ديگري دارد. خصوصا در اين” سابربي” كه ما در آن زندگي مي كنيم. جايي كه حدود سي كيلومتر از مركز شهر فاصله دارد. در ميان درياچه هايي كه آرامش را فرياد مي زنند. طوطي هاي رنگارنگي كه نعره زنان بالاي سرت پرواز مي كنند. هنوز رنگ هاي پرهايشان برايم عادي نشده است. هنوز از ديدن اين همه رنگ و زيبايي تعجب مي كنم. غروب هنگام كه در كنار درياچه قدم مي زني، هر چقدر هم كه خشك و بي احساس و سخت دل باشي، محال است كه  فرودهاي متوالي مرغابي ها و انعكاس خونين غروب بر روي سطح آينه اي درياچه حواست را پرت نكند. اينجاست كه مي توان به ناتواني  شراب قرمز در مست و مدهوش ساختن انسان ها پي برد.

غروب آفتاب در اينجا براي من پيوند خورده با تصوير پيرمردهايي كه در كنار درياچه، بي خيال از همه جا قايق هاي كوچك كنترلي و بادباني شان را هدايت مي كنند. مرغابي هايي كه گويي از مولوكول هاي هواي رو درياچه سرسره اي ساخته اند و دائم برو روي آن سرسره بازي مي كنند. طوطياني كه دائم از درد بيدردي جيغ مي كشند و سرصدا مي كنند. نسيم خنك و مرطوبي كه از روي سطح درياچه بلند مي شود، اوج مي گيرد و در سينه ي بي دغدغه ي انسان ها مي پيچد و مي آرامد.

من نمي توانم از كنار اين همه زيبايي بي تفاوت عبور كنم. گاهي دوست دارم از شدت خوشي فرياد بكشم…

آري، اذان مغرب در ديار كفر حال و هواي ديگري دارد…

مي نويسم، پس هستم!

بعد از اين همه ننوشتن نمي دانم هنوز هم كسي اين وبلاگ فيلتر شده را مي خواند يا نه. فيلتر شده به خاطر گناهي نكرده و طبق قانوني ننوشته!

نمي دانم چرا مي نويسم. يعني اين كه چرا دوباره دارم مي نويسم. شايد انگيزه اي ناخودآگاه باشد… همان ميل به جاودانه بودن را مي گويم كه همسرم هم دائم از آن حرف مي زند. راستي گفتم همسرم؟! خب مي داني، در اين مدت اتفاقات زيادي در زندگي ام افتاده. ازدواج كردم… به ايران برگشتم و زندگي را در آنجا هم تجربه كردم، اما بر خلاف گفته هاي قبلي ام دوباره برگشتم به استراليا. به همان كويينزلند ساكت و آرام… جريانش مفصل است.

ابتدا قصد بازگشت مجدد به استراليا را نداشتم. مي دانم خنده دار است اما هنوز هم خيلي برايم فرقي نمي كند. اصرار همسرم به بازگشت به استراليا هم بي تاثير نبود. در ايران در همان ابتد شغل خيلي خوبي پيدا كردم. در يكي از كارخانجات مشهور كشور به عنوان مدير توليد استخدام شدم. بدون پارتي! رزومه ي انگليسي ام را به همراه يك نامه برايشان پست كردم. نمي دانم اصلا رزومه ام را خواندند يا فقط زبان انگليسي و اسم استراليا  مدهوش شان كرده بود. تقريبا سه بار مصاحبه شدم. هر بار آسان تر از ديگري. آخرين مصاحبه ام با مدير كل كارخانجات بود. از تمام مصاحبه هايي كه در طول زندگي ام داشتم آسان تر بود. به سختي مي شد اسمش را مصاحبه گذاشت.

مشغول به كار شدم. سي نفر كارمند و كارگر داشتم. دقيق تر بگويم، بيست و نه نفر. سرت را درد نياورم، كار خوبي بود. قفط ساعات كاري طولاني داشت و البته يك خواسته ي غير منطقي داشتند كه در جوابشان گفتم: شرمنده! بعد از چند ماه گفتند كه قرارداد آزمايشي ت به پايان رسيده و از كارت راضي هستيم. مي خواهيم براي هميشه اين جا بماني اما يك شرط دارد. اين كه تعهد محضري بدهي كه تا پنج سال اينجا مي ماني، وگرنه بايد شش ماه از حقوقت را پس بدهي. استعفا دادم…

آمدم بيرون و مشغول تماشا شدم.  ميدان شهدا… خيابان كوهسنگي… همه چيز آشنا بود. آدمهايي كه به زباني حرف مي زدند كه بي برو برگرد مي فهميدمش. حركاتشان را، ناز و كرشمه آمدن دخترانش، نگاه هاي “چند منظوره” ي پسرانش، نگاه هاي كنجكاو پيرزن هايش، چوونه زدن هاي كاسب ها، سلام دادن مردم به امام زضا در وسط خيابان، ترمز زدن هاي ناگهاني تاكسي ها براي مسافراني كه  خارج از ايستگاه مي استادند، بوق زدن هاي پياپي رانندگان خشمگيني كه در گره ها كور ترافيكي مشهد به دنبال معجزه مي گشتند، ثانيه شمار هاي چراغ قرمزهايي كه گاه گه صداي بوق ماشين ها پست سري، چند ثانيه مانده به صفر شدن شان، قيامتي بر پا مي كرد. همه را مي فهميدم. مزه مزه مي كردم، مي جويدم و قورت مي دادم. بعد از مدتي به يك نتيجه ي تك جمله اي رسيدم: “هيچ جايي در دنيا وجود ندارد كه نشود در آن زندگي كرد.”

يكي از دوستان استرالياي ام به ديدنم آمد. هوس ديدن خاورميانه به سرش زده بود. پشت موتور سوارش كردم و در ترافيك ها تو در تو، از لابه لاي ماشين ها اين طرف و آن طرف مي بردمش. چشم ها آبي اش هميشه در سطح شهر گرد بود و بعضي وقت ها گرد تر. مثلا در آن موقع كه بردمش حرم امام رضا. گفتم تا جايي كه من مي دانم بر اساس اعتقادات شيعيان، اگر مسلمان نباشي نمي تواني وارد حرم بشوي. دوست داري براي چند ساعتي مسلمان باشي؟ جيمز هم كه وسوسه ي ديدن يكي از شلوغ ترن زيارتگاه هاي  شيعيان جهان رهايش نمي كرد، گفت البته كه مي خواهم؛ چه بايد بكنم؟ خودم هم دقيق نمي دانستم. گفتم شهادتين (!) را بجا بياورد و راه افتاديم. فكر كردم همانقدر كافي بود تا اگر خادم هاي حرم مانع از ورودش شدند، بهانه اي داشته باشيم و تا حد ممكن دروغ هم نگفته باشيم. نمي دانم كه بالاخره مسلمان شده بود… نشده بود… به هر صورت به حرم رفتيم و البته خوشبختانه مو هاي بلوند و فرفري و چشم هاي آبي ش آنقدر ها هم در دردسر ساز نشد. “تراكم جمعيت”  از همه چيز بيشتز جزبش كرده بود… آينه كاري هاي حرم نيز از آن آيتم هايي بود كه مردمك چشم هايش گشاد تر مي كرد…

اين پاراگراف آخر اصلا قرار نبود كه در اين پست باشد. خيلي بي سر و ته و پر پرت و پلا گفتم. خيلي وقت بود كه ننوشته بودم و تا دستم دوباره گرم شود، احتمالا از اين پرت و پلا ها زياد خواهم گفت…

از همه ي دوستاني كه محبت داشتند و به اينجا سر مي زدند عذرخواهي مي كنم از اين كه مدت طولاني نمي نوشتم و البته هنوز هم تصميم به نوشتن ندارم. همه ي كامنت ها رو اما مي خوندم. حتي فحش ها و ناسزا هايي كه نمي دونم به چه دليلي و به چه جرمي به من داده مي شد، اما هيچ كدومشون رو پاك نكردم و نمي كنم. به شدت از سانسور بيزارم و به هيچ عنوان هيچ نظري رو حذف يا سانسور نكردم و نمي كنم.

فعلا واقعا حرفي براي گفتن ندارم و به همين دليل هم نمي نويسم. قول مي دم هر موقع انگيزه و دليل كافي براي نوشتن پيدا كردم برگردم. ممنون از همراهي سبز همتون.

لهجه ي فرانسويت رو دوست دارم. همين طور پرحرفي هات رو. البته بعضي وقت ها واقعا خيلي پرحرفي مي كني اما عيب نداره باز هم سعي مي كنم در حين گوش دادن بهت، لبخندم پاك نشه. آخه مي دونم كه علي رغم اين كه بالاخره تونستي يه دوست پسر پيدا كني، هنوز هم به اون صورت كسي رو اينجا نداري و اون يك نفر هم براي شنيدن همه ي حرفات كافي نيست.

مي دوني كه در اتاق من اكثر اوقات باز هست و اونجا شده پاتوقت. هر موقع مي خواي بري تو آشپزخونه چيزي درست كني چند دقيقه توي چهارچوب در مي ايستي و از زمين و زمان شروع مي كني به حرف زدن. از غذا ياكيكي كه داري الان مي پزي، از ناراحتي مادرت توي فرانسه، از دلتنگي هاي خودت، از دوست پسرت، از اين كه موهات الان ديگه خيلي بلند شدن و حتي از باسنت هم پايين تر ميافتن و وقتي برگردي فرانسه مي خواي به همه نشونشون بدي، حتي از زنانه ترين و خصوصي ترين دردها و مشكلات و بيماري هايي كه داري. بعضي وقت ها هم از من مشورت مي خواي. آخه من چه مي دونم؟ ولي باز هم سعي مي كنم كمكت كنم و مياي با هم تو ويكي پديا سرچ كنيم تا درمان اين مرض هاي عجيب و غريبت رو با هم پيدا كنيم. با اينكه مي دونم توي اتاق خودت هم كامپيوتر داري و هم اينترنت و اين فقط بهانه اي هست براي حرف زدن و حرف زدن. شايد هم يك نفره نمي توني تحملشون كني و دنبال يك نفر مي گردي كه باهات شريك بشه. آخه تو يه دختر كوچولوي غريب بيشتر نيستي. گرچه به قول خودت ديگه داره يواش يواش بيست و يك سالت مي شه و فكر مي كني كه خيلي بزرگ شدي. تفاوت سني عددي هم به اون صورت بين ما شايد وجود نداشته باشه اما هنوز هم احساس مي كنم بين من و تو سال ها اختلاف سني وجود داره. خودت هم همين فكر رو مي كردي، يادته؟

اون روز هم خيلي قيافت با مزه شده بود، وقتي داشتي برام تعريف مي كردي كه اومده بودي و از بقيه خواهش كرده بودي بيان اون عنكبوتي كه رو تختت هست رو بندازن بيرون، اما همه بهت خنديده بودن و كسي كمكت نكرده بود. ناراحت بودي از اين كه كسي ترست رو درك نكرده بود. تعجب مي كنم كه چرا به من نگفتي. آخه قبلا بارها و بار ها اين كار رو كرده بودي و من هم سعي مي كردم اين حشرات و حيوون هاي بيچاره ي بي آزار رو زنده بگيرم و بتونم تو باغچه ولشون كنم. مي گم چرا به من نگفتي؟ مي گي آخه اون موقع در اتاقت بسته بود!

معمولا با يه Heloooooooooooo كشدار با لهجه ي فرانسوي مكالمه رو شروع مي كني. هر موضوعي هم كه تمومش ميشه سريع مي پري به يه موضوع ديگه؛ بدون اين كه نگران باشي كه هيچ ربطي به موضوع قبلي نداشته.

ليوان چاييت دستت هست و تكيه دادي به ديوار، همون جاي هميشگيت، توي دهانه ي در ورودي اتاق من. بعضي وقت ها يه قلپ ازش مي خوري و دوباره ليوان رو بين دستات نگه مي داري و از يه موضوع ديگه حرف مي زني.من هم روي تختم نشستم و پاهام رو دراز كردم، پشتم رو به ديوار زدم و لپ تاپم هم روي پاهام هست. و با اين كه وسط مطالعه يك مقاله ي جالب هستم، سعي مي كنم بيشتر از صفحه ي مانيتور، به چشم هاي تو نگاه كنم تا فكر كني همچنان دارم بهت گوش مي دم و رنجيده نشي.

مي گي ديگه دوست نداري اين رشته رو ادامه بدي و مي خواي كار كني. بايد برگردي فرانسه تا بتوني ويزاي دانشجوييت رو عوض كني و با ويزاي كار وارد استراليا بشي. همين رشته اي كه به قول خودت تاحالا بيست و پنج هزار دلار ناقابل براش خرج كردي، بدون اين كه يه ساعت كار كرده باشي و يه سنتش رو هم خودت داده باشي. ياد خودم و اشتهاي فوق العادم براي ادامه ي تحصيل ميافتم. اين كه چقدر دوست دارم بالاخره اينجا يه روزي درسم رو ادامه بدم. اين كه در اينجا زندگي رو از صفر مطلق شروع كردم، بدون اينكه يك يك قروني از كس ديگه اي قرض بگيرم. گرچه براي اولين مسافرتم به استراليا مجبور شدم از يه بانك وام بگيرم كه تا همين چند وقت پيش هم داشتم قسطاش رو مي دادم. پول مفت اون پدر بيچاره كه از فرانسه برات مياد اينجا رو يك سال و نيم خرج رشته اي كردي كه تازه الان فهميدي هيچ علاقه اي بهش نداري.

مي گم حالا كه ديگه نمي خواي درس بخوني و مي خواي كار كني، چرا نمي ري همون فرانسه اين كار رو انجام بدي؟

چشمات چهار تا مي شن و لپ هات رو باد مي كني و در حالي كه يك قدم جابه جا مي شي، يه دفه با يه صداي پووووووووووف همه ي باد تو لپ هات رو خالي مي كني.

مي گي فرانسه؟ اصلا كار پيدا نمي شه اونجا. بايد پدر خودت رو در بياري تا بتوني كار پيدا كني. من با تعجب نگاهت مي كنم. مي گم تو واقعا مشكلت با فرانسه چيه؟ مي گي خيلي چيزا. مي گي تو خيابوناش امنيت نداري. مي گي پول نمي توني در بياري اونجا. مي گي رئيس جمهور كشورت يه احمق بيشتر نيست و آبروي فرانسه رو برده و داره داغونش مي كنه. مي گي اينجا رو بيشتر دوست داري؛ و من همچنان دارم خيره بهت نگاه مي كنم. مي خوام بگم حرف هات چقدر برام آشنا هستن اما نه در مورد فرانسه. مي خوام بگم تو داري از همون فرانسه اي كه من در ذهن دارم حرف مي زني؟ همون فرانسه اي كه مهد دموكراسي هست؟ هموني كه يكي از آزادترين كشورهاي دنياست؟ هموني كه يكي از تاثيرگذار ترين كشور ها در تاريخ غرب بوده؟ تو داري از اونجا مي نالي؟ از بيكاري توي فرانسه ميگي؟ از حماقت رئيس جمهورش؟ از نبود امنيت كافي تو خيابونا؟ بعد با خودم فكر مي كنم كه من هم همه ي اين مشكلات رو تو ايران داشتم. اما ايران كجا و فرانسه كجا. اي كاش كيفيت زندگي در ايران الان من فقط نصف فرانسه بود. اونوقت مگه من اينجا يك دقيقه مي موندم؟

ديگه مقاله اي كه داشتم همزمان مي خوندم رو كاملا فراموش كردم و دارم خيره به تو نگاه مي كنم كه داري همچنان حرف مي زني و از اين شاخه به اون شاخه مي پري و البته هيجان زده شدي از اين كه فكر مي كني من دارم با دقت بيشتري بهت گوش مي كنم. غافل از اين كه ديگه چيز زيادي نمي شنوم و فقط حرفات در مورد فرانسه داره تو ذهنم تكرار مي شه.

چطور شده كه ما دو نفر از دو كشور كاملا متفاوت روايتي يكسان داريم؟ هر دومون از اون جا مهاجرت كرديم و دوست داريم اينجا زندگي كنيم؟ مي خوام بگم خيلي بي انصافي! مي خوام بگم آخه چطور مي توني خيابون هاي فرانسه رو ناامن توصيف كني. چطور مي توني از بي كاري در اونجا اينقدر گله مند باشي. اصلا مي دوني ناامني يعني چي؟ بيكاري يعني چي؟ حماقت رئيس جمهور يعني چي؟ ويران كردن كشور يعني چي؟ مي خوام بگم اما هيچ كدوم از اين ها رو نمي گم و همچنان نگاهت مي كنم.

فكر مي كنم اين مسئله كه ما ايران و فرانسه رو مثل هم توصيف مي كنيم به نقاط مبنامون بر مي گرده. وقتي تو داري از كيفيت زندگي حرف مي زني نقطه ي مبناي تو ذهنت هزاران كيلومتر بالاتر از اون چيزي هست كه من در ذهن دارم. من هم از كيفيت پايين زندگي در ايران گلايه مند هستم؛ اما اين كجا و آن كجا! وقتي به فاصله اي كه نقاط مبنامون از هم دارن فكر مي كنم، بي اختيار خندم مي گيره. مي خوام بگم بابا شما خوشي زده زير دلتون. اما باز هم هيچي نمي گم و همونطور كه دارم  خيره بهت نگاه مي كنم، سعي مي كنم لبخند رو به لب هام برگردونم.

ایران3

خیلی پررویی می خواد که آدم بعد از دو ماه و خورده ای ننوشتن بیاد و بدون مقدمه و بدون هیچ توضیحی بقیه ی سفرنامش رو بنویسه نه؟ خب ما اینیم دیگه! می تونیم! اصلا نفس کش می طلبیم دادش!

با این که سه هفته مرخصی از شرکت گرفتم تا بتونم به مدت کافی ایران بمونم اما یا سرعت ثانیه ها بیشتر شده یا زمین رو جو گرفته و سریع تر می چرخه. روز های در ایران بودن، با شتاب خیلی زیادی می گذرن.

یکی از خواهرام در تمام مدتی که من در ایران بودم شروع به بافتن یه ژاکت رنگارنگ کرده برام. پر از رنگ های شاد. شامل تمام رنگ های هم خانواده ی قرمز و نارنجی و به موقع هم تمومش می کنه.

آخرین روزهایی که ایران هستم یه ایمیل برای شرکت می نویسم و تقاضای تمدید مرخصیم رو می کنم. اما ارسالش نمی کنم و می ذارم توی پوشه ی Draft باقی بمونه. بیشتر که فکر می کنم می بینم اشتهای من برای بودن در ایران فعلا خیلی زیاد هست. با یکی دو هفته اضافه تر موندن هم چیزی درست نمی شه و احتمالا بعد از اون هم دوباره هوس تمدید به سرم می زنه. دوباره باید با واقعیت روبرو بشم و احساس می کنم که شاید بهتر باشه که هر چه سریع تر این کار رو بکنم.

برای آخرین شام به خونه ی یکی از خواهر هام دعوت شدم. تمام اعضای خانواده هم هستند و تا دیر وقت می خندیم و می خونیم و می رقصیم و یک شب به یاد ماندنی دیگه رو در اذهانمون حک می کنیم. شب قبل از اون هم تا دیر وقت خونه ی یکی از دوستانم بودم که اون شب هم شبی به یاد ماندنی شد برام.

روز بعد روز خداحافظی هست.عصر باید از مشهد برم تهران و نیمه شب از تهران به دبی و از اون جا به سنگاپور و بعد هم به بریزبن. دوستان استرالیاییم گفتن شیرینی ایرانی برامون بیار. اول صبحی می رم یه مقدار گز و سوهان و نبات و این جور چیزا تهیه می کنم براشون. خواهرزاده هام که دیشب باهاشون خداحافظی کرده بودم و قرار بود برن شهرستان از تصمیمشون منصرف شدن و پدرشون رو تنهایی فرستادن و صبح دوباره برگشتن جای من. پسرخالم هم که هزار کیلومتر راه رو رانندگی کرده بود تا به مشهد برسه همچنان این جاست. به اضافه ی سایر اعضای خانوادم. تقریبا تمام دارایی های معنوی من الان اینجا جمع هستند و من باید دوباره با همشون خداحافظی کنم. دوباره باید همه چیز رو رها کنم و برم دنبال برنامه ای که برای خودم ریختم. دوباره باید تنم رو تکه تکه کنم و پاره هاش رو اینجا بذارم و ترکشون کنم. سر فرودگاه اومدن داره بین بچه ها دعوا می شه. آخر تصمیم می گیریم که توی همین خونه با همه خداحافظی کنم و فقط یک ماشین رو برداریم و بریم فرودگاه. یکی یکی افراد خانواده رو در آغوش می گیرم و خداحافظی می کنم. تماس فیزیکی رو سعی می کنم به حداقل برسونم تا کمتر التهاب ایجاد بشه. همه سعی می کنن رعایت من رو بکنن و خودشون رو کنترل کنن. اما خبر ندارن که من سگ جون تر از این حرف ها هستم. برادر زادم که -کنکورش داره یواش یواش نزیک می شه رو- که بغل می کنم طاقتش نمیاد و می زنه زیر گریه؛ و من لبخند می زنم. سعی می کنم با روحیه تر از همیشه باشم. اونقدر که خودم از خودم تعجب می کنم.

چقدر خوب که فرودگاه مشهد هنوز داره از این سیستم قدیمی سوار شدن مسافر به هواپیما استفاده می کنه و با اتوبوس می برتت پای هواپیما و از پله های هواپیما باید بری بالا و بهت اجازه می ده تا آخرین لحظات رو خوب درک کنی. بالا رفتن من از پله های هواپیما همزمان شده با غروب آفتاب در مشهد. در حین بالا رفتن از پله ها گردنم رو چرخوندم به عقب و و دارم آخرین غروب رو تماشا می کنم. بالا که می رسم چند لحظه ای مکث می کنم و بر می گردم نگاهی به کوه های مقابلم و ساختمون های اطرافم می کنم. باورم نمی شه که من دارم این شهر رو با پاهای خودم ترک می کنم.

صندلیم رو پیدا می کنم و می شینم و کمربندم رو می بندم. حال و هوای عجیبی دارم. تمام دلایلم برای رفتن رو دوباره به خودم یادآوری می کنم. برنامه هام رو دوباره توی ذهنم میارم. هر کدوم از موتور های هواپیما که روشن می شه حرارت بدن من بالا تر می ره. هواپیما روی باند فرودگاه شروع به حرکت می کنه و هر لحظه شتاب بیشتری می گیره. ارتباط سحرآمیزی بین سرعت هواپیما و بدن من وجود داره و هر چه که به سرعت حرکت هواپیما افزوده می شه، بدنم سنگین تر می شه. هواپیما داره با نهایت سرعت حرکت می کنه و بی تابی من بیشتر و بیشتر می شه. چیزی داره گلوم رو فشار می ده و نفس کشیدن یه خورده برم مشکل شده. به محض این که چرخ های هواپیما از زمین کنده می شن بغضم می ترکه. به سان یکی از اون سوگواران خموش که مهر بر لب زده و از نعره خموش هست.

هواپیما از فراز شهر من گذر می کنه و من حتی از این فاصله ی زیاد هم قادر به تشخیص تک تک کوچه ها و خیابوناش هستم. تمام صورتم خیس شده. درون بدنم غوغایی هست. درونم دوباره داره جنگ خوفناک دو غول عقل و احساس رو میزبانی می کنه. آتش سوزان این جنگ رو من هستم که باید تحمل کنم. تمام بدنم گر گرفته…

بعد از پرواز های طولانی به بریزبن می رسم. شهری که برای من دروازه ی دنیای جدیدم بوده. این شهر رو هم دوست دارم، اما شاید نه به اندازه ی مشهد. پیامک های مهربون دوستان استرالیاییم بهم می رسه که اکثرا این جمله رو در خودشون دارن: Welcome Back Home

این کلمه ی “Home” از اون کلمات پرقدرتی هست که هر موقع باهاش رو به رو می شم تمام وجودم رو می لرزونه و من رو غرق در افکارم می کنه. به خونه خوش اومدم؟ خونه؟ وطن؟ مگه خونه ی من اینجاست؟ خونه ی من کجاست؟ خونه، وطن یعنی چی؟ جایی که به دنیا اومدم؟ جایی که دلم اونجاست؟ جایی که توش بزرگ شدم؟ جایی که الان زندگی می کنم؟ و هزاران سوال دیگه… یادم میاد که قبل از ترک استرالیا، وقتی که توی آژانس هواپیمایی خانومی که می خواست تاریخ بلیط برگشتم رو تعین کنه ازم سوال کرد “When do you wanna come HOME?”هم خشکم زد. اونجا هم از خودم پرسیدم مگه خونه ی من اینجاست؟ و همینجوری داشتم نگاهش می کردم. بنده ی خدا فکر کرد که من دارم به تعیین تاریخ برگشتم فکر می گنم و یه تقویم گذاشت جلوم و گفت این کمکت می کنه. من هم به تقویم نگاه می کردم اما هیچی نمی دیدم و غرق در افکار و سوال های خودم بودم. خونه؟ وطن؟ من اینجایی شدم یعنی؟ من کجاییم؟ مگه الان در حال رفتن به خونم نیستم؟ اصلا چرا همه باید اهل یه جایی باشن؟ دوباره تمام سوال ها و بحث های مهاجرت و موندن و رفتن، در من زنده شد. دوباره غرق شدم در خودم و افکارم. مطمئنم اون خانوم نفهمید که با پرسیدن یه سوال ساده چه غوغایی درون من راه انداخت.

پ.ن ممنون از ایمیل ها و احوال پرسی های دوستان. بابا من خوب خوبم به مرگ خودم.  افسردگی؟! آخه به من اصلا میاد با این کلمه کوچکترین رابطه ای داشته باشم؟ این یک احساس طبیعی بود که ممکن هست به هر کسی وقت ترک وطنش دست بده. الانم کلی دارم جفتک لنگک می زنم برا خودم. به هر حال از همه ی دوستانی که ایمیل فرستادن ممنونم. من توپ توپم، امیدوارم شما هم توپ توپ باشین :)

ایران2

خواهر زاده هام بزرگ شدن. باید هم بزرگ می شدن اما من انتظارش رو نداشتم. زمان ایران برای من منجمد بود و من در زمان خودم سپری می کردم. اما الان که به اینجا اومدم می بینم که نه! زمان در اینجا هم در گذر بوده و فقط من نمی تونستم گذرش رو احساس کنم. یکی دو تا کوچولوی دیگه هم به جمع نوه های مادرم اضافه شدن که چهره ی من براشون کاملا بیگانه هست. چهره های اونا هم برای من بی خاطره هست! چهره هایی که به هیچ چیزی نمی تونم ربطشون بدم. من اصلا این ها رو ندیدم. اینا پاره های تن خواهرهای من هستند و من همچنان گیج و مبهوت نگاشون می کنم. من برای اونا غریبه ای بیش نیستم. چقدر حس غریبی هست وقتی که بغلشون می کنی و موجوداتی رو در آغوشت احساس می کنی که از گوشت و پوست تو هستن اما با تو بی تابی و غریبگی می کنن. همینطور حس غریب قد کشیدن و بزرگ شدن بقیه ی عزیزانت. به شدت حسودیم می شه از این که در حین این تغییرات من در کنارشون نبودم. انگار چیزهای غیر قابل بازگشتی رو از دست دادم. این ها همه هزینه های سنگین مهاجرت هست که من هنوز دارم می پردازم. بهای خیلی گزافی هست، ناجوانمردانه و بی انصافانه تعیین شده.

اوضاع احوال شهر یه جورایی به هم ریخته به نظرم میاد. یه جوری هست. انگار شرایط عادی نیست. انگار اینجا یک سیلی زلزله ای چیزی اتفاق افتاده و الان وضعیت بعد از بحران هست. وقتی که بیشتر روی این مسله فکر می کنم می بینم که شهر از زمانی که من ترکش کردم تغییر زیادی نکرده و این چشم های من هستند که به دیدن خیابون های تمیز و سرسبز بریزبن عادت کردن و الان این همه ساخت و ساز و کند و کاوی که تو خیابونا هست براشون عجیبه.

اما زندگی در این جا جریان داره! مردم میرن خرید. می رن سر کار و میان خونه. دور هم می شینن. حرف می زنن. نفس می کشن. آدم ها دو تا دست دارن و دو تا پا و یک دونه بینی با دو تا چشم و دو تا گوش. تو این مدت که از ایران دور بودم اینقدر اخبار منفی در مورد ایران خونده و شنیده بودم که تصور زندگی در اینجا هم برام داشت مشکل می شد. توی خیابون ها می شه نفس کشید. میشه مردم رو دید و وقتی از کنارشون رد می شی اگه ازشون کمک بخوای خیلی با حوصله کمکت می کنن. عجیب هست. انگار نه انگار که من فقط کمتر از دو سال از ایران دور بودم. فکر کنم سایت های اینترنتی به خصوص بالاترین، در ایجاد این تصویر منفی در ذهن من تاثیر زیادی داشتن.

چند مرتبه هم گذرم به بانک ها و ادارات دولتی میافته. اکثر کارمند هایی که باهاشون مواجه می شم، با صبر و حوصله به تمام سوال های بی ربط من جواب می دن. همش انتظار دارم که با یک برخورد سرد و خشک مواجه بشم اما اصلا همچین موردی برام پیش نمیاد. می دونم که این احترامی که کارمند شاغل در این سیستم شلوغ و به هم ریخته به من می ذاره، هزاران بار ارزشش بیشتر از برخورد مودبانه ی کارمند استرالیایی با ارباب رجوع هست. آخه اونا از هر لحاظ تامین هستند. حقوق های آنچنانی، زندگی مرفه، تعداد مراجعین کم، اون ها اگه باهات با احترام برخورد نکنن جای تعجب داره.

بانک مسکن رو یادم نمی ره که رئیس شعبه از پشت میزش بلند شد و اومد تا به کارمندهاش کمک کنه تا کار ارباب رجوع رو سریع تر راه بندازن. یک چیز احمقانه یادم رفته بود: شماره حساب کسی که قرار بود پول رو به حسابش بریزم. با نا امیدی می خواستم برگردم خونه که رئیس شعبه رفت و شماره حساب رو از روی نام و نام خانوادگی برام درآورد.

ظاهرا اخبار اینترنت و البته برخورد نامهربانانه ای که در فرودگاه مهرآباد باهام شد قضاوتم رو در مورد ایران خیلی منفی کرده بودن که الان اینجوری شرمنده شدم. درسته که سیستم ار بیخ و بن ایراد داره اما توی همین سیستم هم هنوز انسان های شریف پیدا می شن که این من رو خیلی خوشحال می کنه.

هزینه های دندون پزشکی در استرالیا دیوانه کننده هست. بیمه و پیمه هم حالیش نیست. یادم هست دوستم برای عصب کشی یک دندون ناقابل بیشتر از هزار دلار هزینه کرد. برا همین از فرصت استفاده می کنم و به دندون پزشکی می رم. در طول چند جلسه، 16 تا از دندونام رو ترمیم می کنم شاید با کمتر از یک دهم هزینه ای که باید در استرالیا پرداخت می کردم.

با اومدنم زندگی عادی تمام اعضای خانواده ی بزرگم رو به هم ریختم. خواهر ها و داماد ها و برادرم یکی بعد از دیگری مرخصی می گیرن و کار و زندگیشون رو رها می کنن تا اوقاتی رو با من بگذرونن. اون یکی خواهرم، شوهرش رو که مجبور هست برگرده سر کار، می فرسته شهرستان و خودش می مونه مشهد. مشهدی ها هم از اداره هاشون مرخصی می گیرن تا همون نصف روز رو هم از دست ندیم. فرصت رو باید غنیمت شمرد. خواهر زاده ها و برادر زاده ها با اینکه اکثرا بچه های درسخونی هستند اما یواشکی مدرسه و دانشگاه و کلاس های جانبیشون رو جیم میزنن تا با من بیان اینور اونور.

زندگی در کنار خانواده به شکل وحشتناکی شیرین هست. اصلا نیاز نیست کار خاصی بکنی تا بهت خوش بگذره. فقط کافی هست در کنارشون بشینی. چشم در چشمشون بدوزی و توی مردمک چشم هاشون تاب بخوری. اینا موجودات فضایی و جادویی هستند که کارهای عجیب و خارق العاده می تونن انجام بدن. مثلا کافی هست صورتت رو برای چند لحظه با آرامش بذاری روی صورت مادر…وااااای خدای من. تمام قدرت هستی در این صورت جا داده شده. چنان گرمایی به صورتت وارد می شه که تمام بدنت رو می لرزونه. احساس می کنی که هم زمان با گرمای ایجاد شده در صورتت، یک نیروی مرموز آروم آروم داره توی پوستت نفوذ می کنه و یواش یواش از گردنت میره پایین و  یکهو زیر دلت رو خالی می کنه و رعشه ی خفیفی در بدنت ایجاد می شه. آخه مگه یک آدم معمولی می تونه این کارها رو انجام بده؟ این ها موجودات خارق العاده ای هستند که که با اشارتی تمام وجودت رو زیر و رو می کنن و در مقابلشون احساس می کنی تمام قدرت و اراده و اعتماد به نفست پخش دیوار شده و محو وجودشون شدی. موجوداتی که چرخه ی بی انصاف روزگار تو رو پرت کرده ده ها هزار کیلومتر دور تر از اون ها.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.