Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

از همه ي دوستاني كه محبت داشتند و به اينجا سر مي زدند عذرخواهي مي كنم از اين كه مدت طولاني نمي نوشتم و البته هنوز هم تصميم به نوشتن ندارم. همه ي كامنت ها رو اما مي خوندم. حتي فحش ها و ناسزا هايي كه نمي دونم به چه دليلي و به چه جرمي به من داده مي شد، اما هيچ كدومشون رو پاك نكردم و نمي كنم. به شدت از سانسور بيزارم و به هيچ عنوان هيچ نظري رو حذف يا سانسور نكردم و نمي كنم.

فعلا واقعا حرفي براي گفتن ندارم و به همين دليل هم نمي نويسم. قول مي دم هر موقع انگيزه و دليل كافي براي نوشتن پيدا كردم برگردم. ممنون از همراهي سبز همتون.

لهجه ي فرانسويت رو دوست دارم. همين طور پرحرفي هات رو. البته بعضي وقت ها واقعا خيلي پرحرفي مي كني اما عيب نداره باز هم سعي مي كنم در حين گوش دادن بهت، لبخندم پاك نشه. آخه مي دونم كه علي رغم اين كه بالاخره تونستي يه دوست پسر پيدا كني، هنوز هم به اون صورت كسي رو اينجا نداري و اون يك نفر هم براي شنيدن همه ي حرفات كافي نيست.

مي دوني كه در اتاق من اكثر اوقات باز هست و اونجا شده پاتوقت. هر موقع مي خواي بري تو آشپزخونه چيزي درست كني چند دقيقه توي چهارچوب در مي ايستي و از زمين و زمان شروع مي كني به حرف زدن. از غذا ياكيكي كه داري الان مي پزي، از ناراحتي مادرت توي فرانسه، از دلتنگي هاي خودت، از دوست پسرت، از اين كه موهات الان ديگه خيلي بلند شدن و حتي از باسنت هم پايين تر ميافتن و وقتي برگردي فرانسه مي خواي به همه نشونشون بدي، حتي از زنانه ترين و خصوصي ترين دردها و مشكلات و بيماري هايي كه داري. بعضي وقت ها هم از من مشورت مي خواي. آخه من چه مي دونم؟ ولي باز هم سعي مي كنم كمكت كنم و مياي با هم تو ويكي پديا سرچ كنيم تا درمان اين مرض هاي عجيب و غريبت رو با هم پيدا كنيم. با اينكه مي دونم توي اتاق خودت هم كامپيوتر داري و هم اينترنت و اين فقط بهانه اي هست براي حرف زدن و حرف زدن. شايد هم يك نفره نمي توني تحملشون كني و دنبال يك نفر مي گردي كه باهات شريك بشه. آخه تو يه دختر كوچولوي غريب بيشتر نيستي. گرچه به قول خودت ديگه داره يواش يواش بيست و يك سالت مي شه و فكر مي كني كه خيلي بزرگ شدي. تفاوت سني عددي هم به اون صورت بين ما شايد وجود نداشته باشه اما هنوز هم احساس مي كنم بين من و تو سال ها اختلاف سني وجود داره. خودت هم همين فكر رو مي كردي، يادته؟

اون روز هم خيلي قيافت با مزه شده بود، وقتي داشتي برام تعريف مي كردي كه اومده بودي و از بقيه خواهش كرده بودي بيان اون عنكبوتي كه رو تختت هست رو بندازن بيرون، اما همه بهت خنديده بودن و كسي كمكت نكرده بود. ناراحت بودي از اين كه كسي ترست رو درك نكرده بود. تعجب مي كنم كه چرا به من نگفتي. آخه قبلا بارها و بار ها اين كار رو كرده بودي و من هم سعي مي كردم اين حشرات و حيوون هاي بيچاره ي بي آزار رو زنده بگيرم و بتونم تو باغچه ولشون كنم. مي گم چرا به من نگفتي؟ مي گي آخه اون موقع در اتاقت بسته بود!

معمولا با يه Heloooooooooooo كشدار با لهجه ي فرانسوي مكالمه رو شروع مي كني. هر موضوعي هم كه تمومش ميشه سريع مي پري به يه موضوع ديگه؛ بدون اين كه نگران باشي كه هيچ ربطي به موضوع قبلي نداشته.

ليوان چاييت دستت هست و تكيه دادي به ديوار، همون جاي هميشگيت، توي دهانه ي در ورودي اتاق من. بعضي وقت ها يه قلپ ازش مي خوري و دوباره ليوان رو بين دستات نگه مي داري و از يه موضوع ديگه حرف مي زني.من هم روي تختم نشستم و پاهام رو دراز كردم، پشتم رو به ديوار زدم و لپ تاپم هم روي پاهام هست. و با اين كه وسط مطالعه يك مقاله ي جالب هستم، سعي مي كنم بيشتر از صفحه ي مانيتور، به چشم هاي تو نگاه كنم تا فكر كني همچنان دارم بهت گوش مي دم و رنجيده نشي.

مي گي ديگه دوست نداري اين رشته رو ادامه بدي و مي خواي كار كني. بايد برگردي فرانسه تا بتوني ويزاي دانشجوييت رو عوض كني و با ويزاي كار وارد استراليا بشي. همين رشته اي كه به قول خودت تاحالا بيست و پنج هزار دلار ناقابل براش خرج كردي، بدون اين كه يه ساعت كار كرده باشي و يه سنتش رو هم خودت داده باشي. ياد خودم و اشتهاي فوق العادم براي ادامه ي تحصيل ميافتم. اين كه چقدر دوست دارم بالاخره اينجا يه روزي درسم رو ادامه بدم. اين كه در اينجا زندگي رو از صفر مطلق شروع كردم، بدون اينكه يك يك قروني از كس ديگه اي قرض بگيرم. گرچه براي اولين مسافرتم به استراليا مجبور شدم از يه بانك وام بگيرم كه تا همين چند وقت پيش هم داشتم قسطاش رو مي دادم. پول مفت اون پدر بيچاره كه از فرانسه برات مياد اينجا رو يك سال و نيم خرج رشته اي كردي كه تازه الان فهميدي هيچ علاقه اي بهش نداري.

مي گم حالا كه ديگه نمي خواي درس بخوني و مي خواي كار كني، چرا نمي ري همون فرانسه اين كار رو انجام بدي؟

چشمات چهار تا مي شن و لپ هات رو باد مي كني و در حالي كه يك قدم جابه جا مي شي، يه دفه با يه صداي پووووووووووف همه ي باد تو لپ هات رو خالي مي كني.

مي گي فرانسه؟ اصلا كار پيدا نمي شه اونجا. بايد پدر خودت رو در بياري تا بتوني كار پيدا كني. من با تعجب نگاهت مي كنم. مي گم تو واقعا مشكلت با فرانسه چيه؟ مي گي خيلي چيزا. مي گي تو خيابوناش امنيت نداري. مي گي پول نمي توني در بياري اونجا. مي گي رئيس جمهور كشورت يه احمق بيشتر نيست و آبروي فرانسه رو برده و داره داغونش مي كنه. مي گي اينجا رو بيشتر دوست داري؛ و من همچنان دارم خيره بهت نگاه مي كنم. مي خوام بگم حرف هات چقدر برام آشنا هستن اما نه در مورد فرانسه. مي خوام بگم تو داري از همون فرانسه اي كه من در ذهن دارم حرف مي زني؟ همون فرانسه اي كه مهد دموكراسي هست؟ هموني كه يكي از آزادترين كشورهاي دنياست؟ هموني كه يكي از تاثيرگذار ترين كشور ها در تاريخ غرب بوده؟ تو داري از اونجا مي نالي؟ از بيكاري توي فرانسه ميگي؟ از حماقت رئيس جمهورش؟ از نبود امنيت كافي تو خيابونا؟ بعد با خودم فكر مي كنم كه من هم همه ي اين مشكلات رو تو ايران داشتم. اما ايران كجا و فرانسه كجا. اي كاش كيفيت زندگي در ايران الان من فقط نصف فرانسه بود. اونوقت مگه من اينجا يك دقيقه مي موندم؟

ديگه مقاله اي كه داشتم همزمان مي خوندم رو كاملا فراموش كردم و دارم خيره به تو نگاه مي كنم كه داري همچنان حرف مي زني و از اين شاخه به اون شاخه مي پري و البته هيجان زده شدي از اين كه فكر مي كني من دارم با دقت بيشتري بهت گوش مي كنم. غافل از اين كه ديگه چيز زيادي نمي شنوم و فقط حرفات در مورد فرانسه داره تو ذهنم تكرار مي شه.

چطور شده كه ما دو نفر از دو كشور كاملا متفاوت روايتي يكسان داريم؟ هر دومون از اون جا مهاجرت كرديم و دوست داريم اينجا زندگي كنيم؟ مي خوام بگم خيلي بي انصافي! مي خوام بگم آخه چطور مي توني خيابون هاي فرانسه رو ناامن توصيف كني. چطور مي توني از بي كاري در اونجا اينقدر گله مند باشي. اصلا مي دوني ناامني يعني چي؟ بيكاري يعني چي؟ حماقت رئيس جمهور يعني چي؟ ويران كردن كشور يعني چي؟ مي خوام بگم اما هيچ كدوم از اين ها رو نمي گم و همچنان نگاهت مي كنم.

فكر مي كنم اين مسئله كه ما ايران و فرانسه رو مثل هم توصيف مي كنيم به نقاط مبنامون بر مي گرده. وقتي تو داري از كيفيت زندگي حرف مي زني نقطه ي مبناي تو ذهنت هزاران كيلومتر بالاتر از اون چيزي هست كه من در ذهن دارم. من هم از كيفيت پايين زندگي در ايران گلايه مند هستم؛ اما اين كجا و آن كجا! وقتي به فاصله اي كه نقاط مبنامون از هم دارن فكر مي كنم، بي اختيار خندم مي گيره. مي خوام بگم بابا شما خوشي زده زير دلتون. اما باز هم هيچي نمي گم و همونطور كه دارم  خيره بهت نگاه مي كنم، سعي مي كنم لبخند رو به لب هام برگردونم.

ایران3

خیلی پررویی می خواد که آدم بعد از دو ماه و خورده ای ننوشتن بیاد و بدون مقدمه و بدون هیچ توضیحی بقیه ی سفرنامش رو بنویسه نه؟ خب ما اینیم دیگه! می تونیم! اصلا نفس کش می طلبیم دادش!

با این که سه هفته مرخصی از شرکت گرفتم تا بتونم به مدت کافی ایران بمونم اما یا سرعت ثانیه ها بیشتر شده یا زمین رو جو گرفته و سریع تر می چرخه. روز های در ایران بودن، با شتاب خیلی زیادی می گذرن.

یکی از خواهرام در تمام مدتی که من در ایران بودم شروع به بافتن یه ژاکت رنگارنگ کرده برام. پر از رنگ های شاد. شامل تمام رنگ های هم خانواده ی قرمز و نارنجی و به موقع هم تمومش می کنه.

آخرین روزهایی که ایران هستم یه ایمیل برای شرکت می نویسم و تقاضای تمدید مرخصیم رو می کنم. اما ارسالش نمی کنم و می ذارم توی پوشه ی Draft باقی بمونه. بیشتر که فکر می کنم می بینم اشتهای من برای بودن در ایران فعلا خیلی زیاد هست. با یکی دو هفته اضافه تر موندن هم چیزی درست نمی شه و احتمالا بعد از اون هم دوباره هوس تمدید به سرم می زنه. دوباره باید با واقعیت روبرو بشم و احساس می کنم که شاید بهتر باشه که هر چه سریع تر این کار رو بکنم.

برای آخرین شام به خونه ی یکی از خواهر هام دعوت شدم. تمام اعضای خانواده هم هستند و تا دیر وقت می خندیم و می خونیم و می رقصیم و یک شب به یاد ماندنی دیگه رو در اذهانمون حک می کنیم. شب قبل از اون هم تا دیر وقت خونه ی یکی از دوستانم بودم که اون شب هم شبی به یاد ماندنی شد برام.

روز بعد روز خداحافظی هست.عصر باید از مشهد برم تهران و نیمه شب از تهران به دبی و از اون جا به سنگاپور و بعد هم به بریزبن. دوستان استرالیاییم گفتن شیرینی ایرانی برامون بیار. اول صبحی می رم یه مقدار گز و سوهان و نبات و این جور چیزا تهیه می کنم براشون. خواهرزاده هام که دیشب باهاشون خداحافظی کرده بودم و قرار بود برن شهرستان از تصمیمشون منصرف شدن و پدرشون رو تنهایی فرستادن و صبح دوباره برگشتن جای من. پسرخالم هم که هزار کیلومتر راه رو رانندگی کرده بود تا به مشهد برسه همچنان این جاست. به اضافه ی سایر اعضای خانوادم. تقریبا تمام دارایی های معنوی من الان اینجا جمع هستند و من باید دوباره با همشون خداحافظی کنم. دوباره باید همه چیز رو رها کنم و برم دنبال برنامه ای که برای خودم ریختم. دوباره باید تنم رو تکه تکه کنم و پاره هاش رو اینجا بذارم و ترکشون کنم. سر فرودگاه اومدن داره بین بچه ها دعوا می شه. آخر تصمیم می گیریم که توی همین خونه با همه خداحافظی کنم و فقط یک ماشین رو برداریم و بریم فرودگاه. یکی یکی افراد خانواده رو در آغوش می گیرم و خداحافظی می کنم. تماس فیزیکی رو سعی می کنم به حداقل برسونم تا کمتر التهاب ایجاد بشه. همه سعی می کنن رعایت من رو بکنن و خودشون رو کنترل کنن. اما خبر ندارن که من سگ جون تر از این حرف ها هستم. برادر زادم که -کنکورش داره یواش یواش نزیک می شه رو- که بغل می کنم طاقتش نمیاد و می زنه زیر گریه؛ و من لبخند می زنم. سعی می کنم با روحیه تر از همیشه باشم. اونقدر که خودم از خودم تعجب می کنم.

چقدر خوب که فرودگاه مشهد هنوز داره از این سیستم قدیمی سوار شدن مسافر به هواپیما استفاده می کنه و با اتوبوس می برتت پای هواپیما و از پله های هواپیما باید بری بالا و بهت اجازه می ده تا آخرین لحظات رو خوب درک کنی. بالا رفتن من از پله های هواپیما همزمان شده با غروب آفتاب در مشهد. در حین بالا رفتن از پله ها گردنم رو چرخوندم به عقب و و دارم آخرین غروب رو تماشا می کنم. بالا که می رسم چند لحظه ای مکث می کنم و بر می گردم نگاهی به کوه های مقابلم و ساختمون های اطرافم می کنم. باورم نمی شه که من دارم این شهر رو با پاهای خودم ترک می کنم.

صندلیم رو پیدا می کنم و می شینم و کمربندم رو می بندم. حال و هوای عجیبی دارم. تمام دلایلم برای رفتن رو دوباره به خودم یادآوری می کنم. برنامه هام رو دوباره توی ذهنم میارم. هر کدوم از موتور های هواپیما که روشن می شه حرارت بدن من بالا تر می ره. هواپیما روی باند فرودگاه شروع به حرکت می کنه و هر لحظه شتاب بیشتری می گیره. ارتباط سحرآمیزی بین سرعت هواپیما و بدن من وجود داره و هر چه که به سرعت حرکت هواپیما افزوده می شه، بدنم سنگین تر می شه. هواپیما داره با نهایت سرعت حرکت می کنه و بی تابی من بیشتر و بیشتر می شه. چیزی داره گلوم رو فشار می ده و نفس کشیدن یه خورده برم مشکل شده. به محض این که چرخ های هواپیما از زمین کنده می شن بغضم می ترکه. به سان یکی از اون سوگواران خموش که مهر بر لب زده و از نعره خموش هست.

هواپیما از فراز شهر من گذر می کنه و من حتی از این فاصله ی زیاد هم قادر به تشخیص تک تک کوچه ها و خیابوناش هستم. تمام صورتم خیس شده. درون بدنم غوغایی هست. درونم دوباره داره جنگ خوفناک دو غول عقل و احساس رو میزبانی می کنه. آتش سوزان این جنگ رو من هستم که باید تحمل کنم. تمام بدنم گر گرفته…

بعد از پرواز های طولانی به بریزبن می رسم. شهری که برای من دروازه ی دنیای جدیدم بوده. این شهر رو هم دوست دارم، اما شاید نه به اندازه ی مشهد. پیامک های مهربون دوستان استرالیاییم بهم می رسه که اکثرا این جمله رو در خودشون دارن: Welcome Back Home

این کلمه ی “Home” از اون کلمات پرقدرتی هست که هر موقع باهاش رو به رو می شم تمام وجودم رو می لرزونه و من رو غرق در افکارم می کنه. به خونه خوش اومدم؟ خونه؟ وطن؟ مگه خونه ی من اینجاست؟ خونه ی من کجاست؟ خونه، وطن یعنی چی؟ جایی که به دنیا اومدم؟ جایی که دلم اونجاست؟ جایی که توش بزرگ شدم؟ جایی که الان زندگی می کنم؟ و هزاران سوال دیگه… یادم میاد که قبل از ترک استرالیا، وقتی که توی آژانس هواپیمایی خانومی که می خواست تاریخ بلیط برگشتم رو تعین کنه ازم سوال کرد “When do you wanna come HOME?”هم خشکم زد. اونجا هم از خودم پرسیدم مگه خونه ی من اینجاست؟ و همینجوری داشتم نگاهش می کردم. بنده ی خدا فکر کرد که من دارم به تعیین تاریخ برگشتم فکر می گنم و یه تقویم گذاشت جلوم و گفت این کمکت می کنه. من هم به تقویم نگاه می کردم اما هیچی نمی دیدم و غرق در افکار و سوال های خودم بودم. خونه؟ وطن؟ من اینجایی شدم یعنی؟ من کجاییم؟ مگه الان در حال رفتن به خونم نیستم؟ اصلا چرا همه باید اهل یه جایی باشن؟ دوباره تمام سوال ها و بحث های مهاجرت و موندن و رفتن، در من زنده شد. دوباره غرق شدم در خودم و افکارم. مطمئنم اون خانوم نفهمید که با پرسیدن یه سوال ساده چه غوغایی درون من راه انداخت.

پ.ن ممنون از ایمیل ها و احوال پرسی های دوستان. بابا من خوب خوبم به مرگ خودم.  افسردگی؟! آخه به من اصلا میاد با این کلمه کوچکترین رابطه ای داشته باشم؟ این یک احساس طبیعی بود که ممکن هست به هر کسی وقت ترک وطنش دست بده. الانم کلی دارم جفتک لنگک می زنم برا خودم. به هر حال از همه ی دوستانی که ایمیل فرستادن ممنونم. من توپ توپم، امیدوارم شما هم توپ توپ باشین :)

ایران2

خواهر زاده هام بزرگ شدن. باید هم بزرگ می شدن اما من انتظارش رو نداشتم. زمان ایران برای من منجمد بود و من در زمان خودم سپری می کردم. اما الان که به اینجا اومدم می بینم که نه! زمان در اینجا هم در گذر بوده و فقط من نمی تونستم گذرش رو احساس کنم. یکی دو تا کوچولوی دیگه هم به جمع نوه های مادرم اضافه شدن که چهره ی من براشون کاملا بیگانه هست. چهره های اونا هم برای من بی خاطره هست! چهره هایی که به هیچ چیزی نمی تونم ربطشون بدم. من اصلا این ها رو ندیدم. اینا پاره های تن خواهرهای من هستند و من همچنان گیج و مبهوت نگاشون می کنم. من برای اونا غریبه ای بیش نیستم. چقدر حس غریبی هست وقتی که بغلشون می کنی و موجوداتی رو در آغوشت احساس می کنی که از گوشت و پوست تو هستن اما با تو بی تابی و غریبگی می کنن. همینطور حس غریب قد کشیدن و بزرگ شدن بقیه ی عزیزانت. به شدت حسودیم می شه از این که در حین این تغییرات من در کنارشون نبودم. انگار چیزهای غیر قابل بازگشتی رو از دست دادم. این ها همه هزینه های سنگین مهاجرت هست که من هنوز دارم می پردازم. بهای خیلی گزافی هست، ناجوانمردانه و بی انصافانه تعیین شده.

اوضاع احوال شهر یه جورایی به هم ریخته به نظرم میاد. یه جوری هست. انگار شرایط عادی نیست. انگار اینجا یک سیلی زلزله ای چیزی اتفاق افتاده و الان وضعیت بعد از بحران هست. وقتی که بیشتر روی این مسله فکر می کنم می بینم که شهر از زمانی که من ترکش کردم تغییر زیادی نکرده و این چشم های من هستند که به دیدن خیابون های تمیز و سرسبز بریزبن عادت کردن و الان این همه ساخت و ساز و کند و کاوی که تو خیابونا هست براشون عجیبه.

اما زندگی در این جا جریان داره! مردم میرن خرید. می رن سر کار و میان خونه. دور هم می شینن. حرف می زنن. نفس می کشن. آدم ها دو تا دست دارن و دو تا پا و یک دونه بینی با دو تا چشم و دو تا گوش. تو این مدت که از ایران دور بودم اینقدر اخبار منفی در مورد ایران خونده و شنیده بودم که تصور زندگی در اینجا هم برام داشت مشکل می شد. توی خیابون ها می شه نفس کشید. میشه مردم رو دید و وقتی از کنارشون رد می شی اگه ازشون کمک بخوای خیلی با حوصله کمکت می کنن. عجیب هست. انگار نه انگار که من فقط کمتر از دو سال از ایران دور بودم. فکر کنم سایت های اینترنتی به خصوص بالاترین، در ایجاد این تصویر منفی در ذهن من تاثیر زیادی داشتن.

چند مرتبه هم گذرم به بانک ها و ادارات دولتی میافته. اکثر کارمند هایی که باهاشون مواجه می شم، با صبر و حوصله به تمام سوال های بی ربط من جواب می دن. همش انتظار دارم که با یک برخورد سرد و خشک مواجه بشم اما اصلا همچین موردی برام پیش نمیاد. می دونم که این احترامی که کارمند شاغل در این سیستم شلوغ و به هم ریخته به من می ذاره، هزاران بار ارزشش بیشتر از برخورد مودبانه ی کارمند استرالیایی با ارباب رجوع هست. آخه اونا از هر لحاظ تامین هستند. حقوق های آنچنانی، زندگی مرفه، تعداد مراجعین کم، اون ها اگه باهات با احترام برخورد نکنن جای تعجب داره.

بانک مسکن رو یادم نمی ره که رئیس شعبه از پشت میزش بلند شد و اومد تا به کارمندهاش کمک کنه تا کار ارباب رجوع رو سریع تر راه بندازن. یک چیز احمقانه یادم رفته بود: شماره حساب کسی که قرار بود پول رو به حسابش بریزم. با نا امیدی می خواستم برگردم خونه که رئیس شعبه رفت و شماره حساب رو از روی نام و نام خانوادگی برام درآورد.

ظاهرا اخبار اینترنت و البته برخورد نامهربانانه ای که در فرودگاه مهرآباد باهام شد قضاوتم رو در مورد ایران خیلی منفی کرده بودن که الان اینجوری شرمنده شدم. درسته که سیستم ار بیخ و بن ایراد داره اما توی همین سیستم هم هنوز انسان های شریف پیدا می شن که این من رو خیلی خوشحال می کنه.

هزینه های دندون پزشکی در استرالیا دیوانه کننده هست. بیمه و پیمه هم حالیش نیست. یادم هست دوستم برای عصب کشی یک دندون ناقابل بیشتر از هزار دلار هزینه کرد. برا همین از فرصت استفاده می کنم و به دندون پزشکی می رم. در طول چند جلسه، 16 تا از دندونام رو ترمیم می کنم شاید با کمتر از یک دهم هزینه ای که باید در استرالیا پرداخت می کردم.

با اومدنم زندگی عادی تمام اعضای خانواده ی بزرگم رو به هم ریختم. خواهر ها و داماد ها و برادرم یکی بعد از دیگری مرخصی می گیرن و کار و زندگیشون رو رها می کنن تا اوقاتی رو با من بگذرونن. اون یکی خواهرم، شوهرش رو که مجبور هست برگرده سر کار، می فرسته شهرستان و خودش می مونه مشهد. مشهدی ها هم از اداره هاشون مرخصی می گیرن تا همون نصف روز رو هم از دست ندیم. فرصت رو باید غنیمت شمرد. خواهر زاده ها و برادر زاده ها با اینکه اکثرا بچه های درسخونی هستند اما یواشکی مدرسه و دانشگاه و کلاس های جانبیشون رو جیم میزنن تا با من بیان اینور اونور.

زندگی در کنار خانواده به شکل وحشتناکی شیرین هست. اصلا نیاز نیست کار خاصی بکنی تا بهت خوش بگذره. فقط کافی هست در کنارشون بشینی. چشم در چشمشون بدوزی و توی مردمک چشم هاشون تاب بخوری. اینا موجودات فضایی و جادویی هستند که کارهای عجیب و خارق العاده می تونن انجام بدن. مثلا کافی هست صورتت رو برای چند لحظه با آرامش بذاری روی صورت مادر…وااااای خدای من. تمام قدرت هستی در این صورت جا داده شده. چنان گرمایی به صورتت وارد می شه که تمام بدنت رو می لرزونه. احساس می کنی که هم زمان با گرمای ایجاد شده در صورتت، یک نیروی مرموز آروم آروم داره توی پوستت نفوذ می کنه و یواش یواش از گردنت میره پایین و  یکهو زیر دلت رو خالی می کنه و رعشه ی خفیفی در بدنت ایجاد می شه. آخه مگه یک آدم معمولی می تونه این کارها رو انجام بده؟ این ها موجودات خارق العاده ای هستند که که با اشارتی تمام وجودت رو زیر و رو می کنن و در مقابلشون احساس می کنی تمام قدرت و اراده و اعتماد به نفست پخش دیوار شده و محو وجودشون شدی. موجوداتی که چرخه ی بی انصاف روزگار تو رو پرت کرده ده ها هزار کیلومتر دور تر از اون ها.

ایران 1

خیلی اوضاع احوالم بهم ریخته هست و سرم بی نهایت شلوغه. تاخیر های طولانی در بروز کردن وبلاگ هم که دیگه عادی شدن. اما با همه ی اینا دوست دارم تجربه ی دیدن ایران رو به صورت مختصر بنویسم. پس بی مقدمه از همون اول شروع می کنم.

همه چیز جنگی و عجله ای شد. اما از همون ابتدا تصمیم گرفتم به هیچ کس (به غیر از عباس و با تاکید بر اینکه به هیچ کی نگه) خبر ندم که دارم میام ایران و همه رو هیجان زده کنم. روزی که داشتم بریزبن رو ترک می کردم احساس عجیبی داشتم. با اینکه فوق العاده خوش حال بودم که بعد از حدود دو سال دارم می رم ایران اما احساس دلبستگی به این شهر هم من رو به حال خودم رها نمی کرد. گرچه به صورت موقت داشتم ترکش می کردم و قرار بود سه هفته بعد برگردم.

بعد از پرواز های طولانی بر فراز اقیانوس ها و گذر از آب های خوش رنگ خلیج فارس بالاخره در فرودگاه امام خمینی فرود میایم. اینجا ایران هست…تهران…خوشحالم، اما اینجا برای من خیلی مفهوم وطن رو نداره. هنوز بی صبرانه منتظر رسیدن به مشهد هستم و دغدغه ی تهیه ی بلیطش رو دارم. از گمرک به راحتی می گذرم، بدون اینکه کسی حتی زیپ چمدونم رو باز کنه! فقط ازم سوال می شه که چی دارم تو چمدونم و من جواب می دم. بعد هم به راحتی به گفته هام اعتماد می شه و ازشون عبور می کنم. یه خورده تعجب کردم. آخه چیزهای جورواجوری در مورد گمرک شنیده بودم که هیچ کدومشون در مورد من اتفاق نیافتاد.

عباس برام بلیط مشهد رو گرفته بود اما برای ساعت 12 نیمه شب. الان ساعت نه و نیم صبح هست و من خسته از چند پرواز طولانی! به فرودگاه مهرآباد می رم تا بلکه بتونم تو لیست انتظار پروازهای زودتر برای خودم جا پیدا کنم. راننده ی تاکسی آدم خیلی باحالی هست! از طرفداران پر و پا قرص رئیس جمهور! خیلی وقت بود که با این جور آدم ها از نزدیک برخورد نداشتم. آخه با این همه انشعاباتی که در قدرت رخ داده- خصوصا در جناح راست- فکر می کردم طرفداران احمدی نژاد دیگه وجود خارجی نداشته باشن. از دین داران سنتی هست، از همون هایی که به غیر از اعتقادات خودشون هیچ چیز دیگه ای رو به رسمیت نمی شناسن. سعی می کنم خیلی توی ذوقش نزنم اما داره هی روی اعصابم راه می ره! سعی می کنم فقط با انداختن چند تا سوال به فکر کردن وادارش کنم تا شاید بعد خودش به نتیجه ی دیگه ای برسه!

فرودگاه مهرآباد بی نهایت شلوغ و بی در و پیکر هست. نمونه ی کامل جامعه ی ایرانی با تمام اسطوره هاش! پارتی بازی بیداد می کنه. با اینکه خیلی تلاش می کنم و چند بار هم تا مرز سوار شدن به هواپیما پیش می رم یک بار اشتباه مسولین قسمت بار مشهد (که بلیط رو دیر برام فرستاده بودن) و یکی دو بار هم پارتی بازی ها مانع می شن که من زودتر راه بیافتم. یک بار در صدر لیست انتظار بودم اما پنج تا بلیط از طرف سپاه اومد و در ابتدای لیست انتظار قرار گرفت. فریاد اعتراض من هم هیچ نتیجه ای ندارشت.دردناکی قضیه اینجاست که انگار این مسئله کاملا توسط همه پذیرفته شده که هر بلیطی از طرف سپاه میاد باید بدون چون و چرا در صدر لیست قرار بگیره و ظاهرا این یک اصل مسلم هست و هیچ کس هم به ضایع شدن حقش اعتراض نمی کنه! اینجا همه تسلیم هستند. ظاهرا تنها راه پیش رو این هست که تا نیمه شب صبر کنم.

بالاخره بعد از حدود شانزده ساعت انتظار و حدود یک ساعت تاخیر سوار هواپیما می شم. یاد هواپیما های بوئینگ 777 امارات می یفتم و با این لکنده های وطنی مقایسشون می کنم. تحریم ها ظاهرا کارساز بودن!

در فرودگاه مشهد فرود میایم! از تماس پاهام با زمین احساس لذت می کنم. اینجا مشهد هست… شهری که بخش اعظم وجود من رو بی رحمانه اشغال کرده و حتی اون سر دنیا هم من رو رها نمی کنه. طبیعتا هیچ کس به استقبالم نیموده! چیزی بود که خودم خواسته بودم. ساعت حدود سه نیمه شب هست. تاکسی می گیرم و به سمت خونه ی عباس راه میافتم. نمی خوام نیمه شب برم خونه و وقتی همه خواب هستن برسم. زنگ خونشون رو می زنم. عباس با صدای خوابالوده گوشی رو بر می داره و در رو باز می کنه. چمدون سنگینم رو کشان کشان از پله ها بالا می برم و ناگهان عباس رو می بینم که داره به استقبالم میاد. اولین کسی هست که از افراد خانوادم می بینم و به شکلی نماد کل خانواده رو داره. دستم سست می شه و چمدون ازش رها. محکم همدیگه رو در آغوش می کشیم و سینه هامون به شدت به هم کوبیده می شن. چمدون داره روی پله ها غلط می خورده و با سر و صدای زیاد می ره پایین. اما هیچ کدوم از ما به فکر چمدون نیستیم. باورش برام سخت هست که الان در مشهد هستم…

عباس می ره چمدون رو از پایین میاره و بعد از کمی صحبت کردن کاملا بیهوش میافتم روی تخت. دو سه روز هست که درست و حسابی نخوابیدم.

خوابم اونقدر که فکر می کردم طولانی نشد. ساعت هشت و نیم هست و من بیدار شدم. هیجان دیدن اعضای خانواده ولم نمی کنه. بدون خوردن صبحانه راه میافتیم سمت خونه ی پدریم. خونه ای که اون هم بخشی از هویت منه.

قبلا هر موقع صحبت از اومدن به ایران می شد می گفتم تا چندین و چند سال دیگه هم نمی تونم بیام و هیچ کسی انتظار این رو نداره که من رو به این زودی ها ببینه. عباس بهم می گه که همه تو خونه ی مامانت جمع هستند. تمام اعضای خانواده. فکر کنم به خاطر اربعین هست که حتی اون یکی خواهرم که در شهرستان زندگی می کنه هم با تمام اعضای خانوادش اومدن مشهد و خلاصه همه چیز آماده هست برای یک هیجان اساسی!

در خونه باز هست. مثل دزد ها اول باید چک کنیم که کسی ما رو نبینه. سعید داره میاد بیرون. خودم رو سریع کنار می کشم و منتظرش می شم. وقتی میاد بیرون پشتش به من هست به محض اینکه بر می گرده و من رو می بینه، چشم های گندش ده برابر می شن و ابروهاش تا نهایت صورتش بالا می رن و یه نفس عمیق می کشه تا احتمالا داد و بیداد راه بندازه که به هر بدبختی هست جلوی جیغ و دادش رو می گیرم و می گم ساکت باشه تا بقیه بویی نبرن. وارد خونه می شم و در حال رو باز می کنم. تمام اعضای خانواده دور هم نشستن و دارن صبحانه می خورن. بدون این که یک کلمه حرف بزنم می رم بالای سرشون می ایستم و بهشون نگاه می کنم. یکی یکی متوجه حضور من می شن و با نگاه های عجیب دارن بهم نگاه می کنن. گردن ها همه چرخیده به سمت من اما هیچ کس هیچ حرفی نمی زنه. چشم ها یواش یواش دارن درشت می شن…دیگه دارن به حد انفجار می رسن. اما هنوز هم همه ساکتن. احتمالا هیچ کس اون چیزی که می بینه رو باور نمی کنه. کسی جرات گفتن و چک کردنش با دیگران رو هم نداره. حدود سه چهار ثانیه همه در سکوتند که برادرزادم جیغ می کشه و می گه عمو هست! ظاهرا جیغی که اون کشیده داره دیگران رو هم وادار می کنه تا بپذیرن که تصاویری که دارن می می بینن واقعی هست. بعد از جیغ اون همه جیغ می کشن و به سمتم هجوم میارن. اما مادرم کاملا ساکت هست. هنوز هیچی نگفته. جیغ هم نکشیده. من هستم که یکی یکی به سمت آغوش های گرم و پرحرارت کشیده می شم که ناگهان صدای گریه ای بلند همه رو ساکت می کنه. مادرم هست. نفسش داره بند میاد و با صدای بلند گریه می کنه. خیلی کار احمقانه ای بود. خیلی خوش شانس بودم که هیچ اتفاقی براش نیافتاد. همه که تحمل این همه هیجان رو ندارن!

دیگه این حضور، حضور اینترنتی و وب کم و ویس چت و رابطه ی تلفنی نیست.حضور ها واقعی هستند… افراد وجود دارن…فاصله ها قاره ای نیستند و چمد میلی متری شدن. همه هستند…با حجم و جرم واقعی خودشون… حضورشون رو می شه بو کشید. می تونم تک تکشون رو لمس کنم… می تونم نگاه در نگاهشون بدوزم و تا اعماق وجودشون نفوذ کنم. نمی تونم باور کنم. اینقدر در آغوش فشارشون باید بدم تا بهم ثابت بشه که وجودشون واقعی هست و از صفر و یک تشکیل نشده. می شینیم و صحبت می کنیم اما هر چند دقیقه یک بار دوباره باید یک نفر رو در آغوش بگیرم تا بفهمم که هستم و هستند. مگر زندگی بهتر از این هم می تونه باشه؟

خيلي ناگهاني و بي مقدمه و بدون اين كه به كسي خبر بدم اومدم ايران. توضيحش باشه برا بعد. شايد بعدا سفرنامه ي ايرانم رو نوشتم (يكي نيست بگه بچه پررو اول سفرنامه ي استراليات رو تموم كن بعد به فكر ورژن ايرانيش باش). یادم هست اون موقع ها كه داشتم براي اين ويزا اقدام مي كردم خيلي اضطراب و استرس داشتم و هيچ منبع موثقي نبود كه من ازش در مورد استراليا اطلاعات كسب كنم. هميشه دنبال كساني مي گشتم كه اونجا هستند تا بتونم باهاشون صحبت كنم. مشكلات زيادي در اين زمينه وجود داشت. اولا اين جور آدم ها به راحتي گير نميومدن و در ثاني تمامشون در استراليا زندگي مي كردن كه برقراري تماس باهاشون خيلي مشكل بود و حتي وقتي شماره ي تماسي ازشون پيدا مي كردم كيفيت صدا در مكالمه ي تلفني خيلي پايين بود و همچنين اينجور تماس ها خيلي هم برام پرهزينه بود. هميشه دنبال يك نفر بودم كه در اسنراليا زندگي كرده باشه و الان در ايران در دسترس من باشه تا بتونم سوال هام رو ازش بپرسم و يه خورده آرامش بگيرم. خوب متاسفانه من كه هيچ وقت نتونستم در اون دوره همچين كسي رو پيدا كنم، اما الان كه خودم در ايران هستم احساس مي كنم كه – با توجه به اين كه خيلي از خوانندگان اين وبلاگ سوداي مهاجرت در سر دارن – شايد تجربه ي يك سال و اندي(نزديك به دو سال) من در رابطه با زندگي در استراليا، بتونه به دردشون بخوره. براي همين تصميم گرفتم شماره ي همراهم رو در اينجا بذارم تا شايد كمك كوچيكي به تصميم گيري، تنظيم برنامه و نظم گرفتن فكر و ذهن ديگران كرده باشم.اگر در مورد زندگي در استراليا دنبال اطلاعاتي هستين كه اونا رو نتونستين در وبسايت هاي مختلفي كه در اين زمينه اطلاع رساني مي كنن به دست بيارين، مي تونين با من تماس بگيرين؛ اما قبل از تماس خواهش مي كنم اين نكات رو مد نظر داشته باشين:من متخصص ويزا نيستم و از خيلي ويزا ها و شرايط اعطاي اونا بي خبرم و مسلما براي مشاوره در اين زمينه داراي صلاحيت نيستم.لطفا قبل از اين كه با من تماس بگيرين سوال هاي خودتون رو يادداشت كنين تا بتونين بذهنتون نظم بيشتري بدين و از وقتتون بيشتر استفاده كنين

ضمنا اوضاع احوال اينترنتم هم اين روز ها خيله ي نا بسامان هست. از اين كه به طور موقت به كامنت ها و ايميل ها نمي تونم جواب بدم عذرخواهي مي كنم.

پ.ن من برگشتم به استرالیا. ممنونم از کامنت ها و ایمیل ها و دعوت های تلفنی که دوستان داشتن. خیلی متشکرم از لطف همتون و البته عذرخواه از اینکه واقعا فرصت نداشتم و نمی تونستم دعوت های گرمتون رو قبول کنم. باز هم ممنونم از لطف و محبت همتون. ضمنا، سال نو مبارک :)

انیس از من خواست تا مطلبی در مورد چگونگی یادگیری زبان انگلیسی بنویسم. من هم سعی کردم این کار رو انجام بدم و تجربیات خودم رو با دیگران به اشتراک بذارم. اما این نکته رو باید یادآوری کنم که مطالبی که در این پست نوشته شدن صرفا تجربیاتی هستن که من از طرق مختلف ( تکنیک هایی که خودم کشف و استفاده کردم، معلمین زبانی که داشتم و خصوصا تجربیاتی که در طول زندگی یک سال و نیمه در یک کشور انگلیسی زبان به دست آوردم و …) بهشون رسیدم. پس مسلما بعضی از مواردی که ذکر خواهم کرد عاری از ایراد و اشتباه نیستن. من هم ادعا ندارم که اون چه که من پیشنهاد می کنم بهترین هست. تنها چیزی که می تونم بگم این هست که تمامی مواردی رو که ذکر می کنم، خودم شخصا به کار بردم و عملا نتیجه ی حیرت آورش رو دیدم. این مطلب بیشتر مهاجرین و کسانی که قصد مهاجرت به یک کشور انگلیسی زبان دارن رو مورد خطاب قرار داده اما ممکنه برای سایر علاقه مندان به زبان هم نکاتی داشته باشه.
هرگز اهمیت زبان رو فراموش نکنین. زبان کلید طلایی موفقیت در جامعه ی جدیدتون هست. تا وقتی حرف زدن فصیح و شیوا رو یادنگرفتین موفقیت کاری خیالی بیش نیست. اگر واقعا تصمیم دارین در کار و زندگی در اینجا (استرالیا یا هر کشور دیگه ای) موفق باشین، زبان اولین و مهمترین چیزی هست که باید به بهترین شکل ممکن فرا بگیرینش. پس تمام قواتون رو جمع کنین و آماده ی تلاشی سخت باشین. فکر نکنین با شرکت کردن در آزمون آیلتس و ترجمه کردن چند تا متن، دیگه آخر زبان شدین. نخیر! راهی بس طولانی رو در پیش رو دارین. یادگیری زبان پروسه ای هست که در ادامه ی زندگی جدیدتون باید به صورت جدی و غیر قابل توقف دنبالش کنین. در هر سطحی که هستین باز هم نیاز به اصلاح و ارتقاء خودتون دارین.
مهمترین نکته ای که در یادگیری زبان دوم باید مد نظر قرار داد این هست که خجالت رو باید کنار گذاشت. این مورد رو فعلا در ذهن داشته باشین بعدا بیشتر در موردش می گم.
یادگیری زبان رو می شه به دو شاخه ی اصلی تقسیم کرد: گرامر و لغات. باید هر دو سطح رو ارتقا بدین و نمی تونین به تقویت یک کدوم بپردازین و دیگری رو نادیده بگیرین. اما به یاد داشته باشین که گرامر محدود و لغات نامحدود هستن. پس شما بالاخره در مقطعی یادگیری گرامر رو تموم خواهید کرد اما به هیچ عنوان نخواهید تونست تمام لغات انگلیسی رو یاد بگیرین. حتی اگه تمام عمرتون رو هم به یادگیری لغات اختصاص بدین. باید سعی کنین در یادگیری لغات اولویت بندی کنین. این خیلی حیاتی هست. این که چه لغاتی رو اول باید یاد بگیرین و کدوم لغات اهمیت بیشتری دارن. اگر بدون برنامه شروع به حفظ کردن لغات کنین می تونم بگم که بخش عمده ای از وقتتون رو هدر دادین. یکی از بدترین ایده هایی که در این زمینه وجود داره این هست که دیکشنری رو باز کنین و از یک کنار شروع کنین به حفظ کردن لغات. هرگز این کار رو نکنین. مگر این که اینقدر در یادگیری زبان پیش رفته باشین که پیدا کردن لغتی که بلد نیستین براتون مشکل باشه که معمولا در سال های ابتدایی مهاجرت رسیدن به همچین سطحی تقریبا محال هست.

برای انتقال لغات به حافظه ی بلند مدت و جلوگیری از فراموشی اون، من روش  جعبه ی لایتنر(که به اسم های دیگه ای مثل جی 5 و غیره هم شناخته می شه) رو پیشنهاد می کنم. خودم اکثر لغاتی رو که الان می دونم از این طریق حفظ کردم و معتقد هستم که روش خیلی موثری هست. اگه نمی دونین جعبه ی لایتنر چی هست اینجا رو بخونین. به یاد داشته باشین که مجبور نیستین حتما محصول های تجاری مثل جی5 و غیره رو بخرین. می تونین خودتون با مقوا کارت های کوچیکی درست کنین و در یک طرفش لغت انگلیسی و در طرف دیگش معنای اون رو( به انگلیسی) بنویسین و در خانه های پنج گانه ( که می تونن لیوان، جعبه یا هر چیز دیگه ای باشن) قرارشون بدین و در بازه های زمانی مشخص مرورشون کنین تا مطمئن باشین که در حافظه ی دائمتون قرار گرفتن.
خودتون رو مقید کنین که روزانه بسته به سطح زبانتون و میزان وقتی که دارین تعداد مشخصی لغت جدید رو با این روش یاد بگیرین و تعداد مشخصی فلش کارت درست کنین. من زمانی که برای آزمون آیلتس آماده می شدم و تمام وقتم رو برای زبان گذاشته بودم حتی تا پنجاه لغت در روز هم حفظ می کردم . دائما تکرارشون می کردم تا در حافظم بمونن. البته در اون مقطع تمام وقتم رو برای زبان گذاشته بودم. من هنوز هم دارم این کار رو انجام می دم و با توجه به این که صبح تا شب سر کار هستم و وقتی به اون صورت ندارم مقدارش رو به ده لغت کاهش دادم. اما کاملا مقید به این ده لغت در روز هستم و بار ها پیش اومده که وقت نکردم غذا درست کنم اما ده لغت رو یاد گرفتم. فراموش نکنید که آدم های موفق کسانی هستند که خودشون خوشون رو مقید و مجبور به انجام کاری می کنن و برای قوانینی که خودشون برای خودشون می ذارن احترام قائلن. یه قانون برای یاد گیری لغات جدید برای خودتون بذارین. مثلا روزی ده یا بیست یا … لغت جدید. اما به خودتون قول بدین تا وقتی این تعداد لغات رو یاد نگرفتین به رختخواب نرین!

اما چه طور بفهمیم کدوم لغات رو باید یاد بگیریم و کدوم لغات رو بذاریم برای بعد. این سوالی هست که خودم مدت ها دنبال جوابش بودم و راه های مختلفی رو برای پیدا کردنش دنبال کردم. اما قبل از اینکه راه کارهای من رو دنبال کنین اول باید به یه سطح مشخص رسیده باشین. معمولا چهار هزار لغت برای صحبت کردن و رسیدن به سطح آغازینی که من دارم ازش حرف می زنم کفایت می کنه اما یادتون باشه که این ابتدایی ترین سطح ممکن هست و تازه پله ی شروع یادگیری پیشرفته ی زبان به حساب میاد. برای رسیدن به این سطح کتاب های مقدماتی و متوسط لغات راه گشا های خوبی هستند.. من خودم شخصا این کتاب ها رو استفاده کردم و به نظرم کتاب های فوق العاده ای اومدن. دو جلد اولش (جلد اول با رنگ آبی و جلد دوم به رنگ زرد) فوق العاده مهم هستن. اکثر لغات جلد اول رو ممکنه بلد باشین اما به نظر من به مرور کردنش می ارزه. جلد دوم که زرد رنگ هست کمک خیلی خوبی می تونه بهتون بکنه. این کتاب ها در ایران به راحتی یافت می شن و از منابع معروف لغات به حساب میان. والا من جلد سوم رو خودم نخوندم و نمی تونم در موردش اظهار نظر کنم.
خوب، مغرور نشین! با تموم کردن دو کتابی که معرفی کردم تازه وارد مرحله ی آغازین یادگیری پیشرفته ی زبان شدین. یادگیری لغات همچنان ادامه داره. اما حالا از کجا لغات مفید رو پیدا کنین و یادگیریشون رو شروع کنین؟ من روش های مختلفی رو امتحان کردم. یکی از راه هایی که در ابتدا دنبال می کردم وسایت هایی بود که کلمات جدید رو به شما می داد. من مدتی از یکی از اونا استفاده کردم. حدود سیصد چهارصدتا از کلماتش رو که یاد گرفتم احساس کردم این بهترین کاری نیست که می شه انجام داد. توی صحبت کردنم با همکار های استرالیاییم اون لغات رو استفاده می کردم و نتیجه فوق العاده خنده دار بود. بعضی وقت ها معنی کلمه ای که استفاده می کردم رو نمی فهمیدن و مجبور می شدن دیکشنری باز کنن. خیلی مسخره بود که من زبان دومی کلماتی رو استفاده می کردم که همکار هام که بومی استرالیا بودن و زبان مادریشون انگلیسی بود و تحصیلات دانشگاهی داشتن بعضی هاش رو نمی تونستن بفهمن. حالا اینا تحصیل کرده های این جامعه بودن. حالا تصور کنین این لغات رو اگه در کوچه و بازار استفاده کنین چقدر مردم متوجه منظورتون می شن. یک چیز رو متوجه شدم: لغاتی که در دو کشور انگلیسی زبان به طور مکرر استفاده میشن با هم متفاوتن. یک وبسایت (یا یک کتاب) به هیچ وجه نمی تونه یه نسخه بده و بگه این برای تمام زبان آموزان -در هر کشوری که قصد دارن زندگی کنن- مناسب هست( به استثنای لغات مقدماتی)

اما بالاخره منابع پیشهادی من برای بسط لغات:

  1. بهترین منبع کلمات مردم دور و برتون هستن(مسلما این تکنیک وقتی به کارتون میاد که وارد یک کشور انگلیسی زبان شده باشین). سعی کنین هر جایی که هستین( توی ترن، اتوبوس، سر کار…) به دقت به حرف زدن دیگران گوش بدین. قصد شما فراگیری زبان هست نه فضولی در کار دیگران. پس خیالتون راحت باشه که کار غیر اخلاقی انجام نمیدین. بهتر هست همیشه یک کاغذ و قلم همراهتون باشه و کلماتی رو که می شنوین و معنیشون رو نمی دونین رو بلافاصله یادداشت کنین و در فرصت مناسب از توی دیکشنری مفهومش رو پیدا کنین.اگه در همون لحظه کلمه رو یادداشت نکنین شک نداشته باشین که بعدا از یادتون می ره و افسوسش رو می خورین. اگه سر میز نهار هستین و دارین با همکار هاتون حرف می زنین و اونا کلمه ای رو استفاده می کنن که شما معنیش رو نمی فهمین بلافاصله همونجا یادداشتش کنین. اگه در مورد دیکته صحیحش مطمئن نیستین سعی کنین فقط آهنگ کلمه رو یادداشت کنین؛ بعدا که توی لغت نامه واردش کنین اگه اشتباه باشه گزینه های مشابه رو دیکشنری بهتون میده و با کمی دقت می تونین معنی کلمه مورد نظر رو پیدا کنین. اگر موقعیت مناسب هست می تونین مستقیم از خود طرفی که این کلمه رو استفاده کرده خواهش کنین که براتون اسپلش کنه. مهم ترین اصل یادگیری زبان رو فراموش نکنین: خجالت رو باید کنار بذارین!
  2. جای دیگه ای که همیشه کلمات مفید توش پیدا میشه توضیحات لغت نامه های انگلیسی به نگلیسی هست. اگر- بعد از عبور از سطوح مقدماتی زبان- هنوز دارین از لغت نامه های انگلیسی به فارسی استفاده می کنین بدونین که دارین بدترین ظلم رو به خودتون می کنین. لغت نامه ی انگلیسی به انگلیسی در یادگیری پیشرفته زبان فوق العاده موثر هست. در این لغت نامه ها، در جمله ای که برای توضیح معنای یک کلمه در مقابل اون نوشته شده از شفاف ترین کلمات ممکن استفاده شده تا برای همه قابل فهم باشه. اگه معنی هر کدوم از اون کلمه ها رو نمی دونین بلافاصله یادداشتش کنین. هیچ کدوم از اون کلمه ها رو نباید از دست بدین. اون کلمات جواهرهای با ارزشی هستند که دونه دونشون رو باید بجوید (مراقب دندوناتون باشین). در توضیحات لغت نامه هیچ کلمه ای نباید باشه که شما بلد نباشین. اگه به چشمتون خورد فورا معنیش رو پیدا کنین و حفظش کنین. کلمات موجود در جمله ی تشریحی رو باید در کنار کلمه ی اصلی یاد بگیرین. کلماتی که در قسمت مثال های این لغت نامه ها به کار رفته هم در درجه ی بعدی اهمیت قرار دارن. من خودم از Longman – که به حق یکی از بهترین لغت نامه های دنیا هست- استفاده می کنم چون توضیحاتش بی نهایت شفاف و واضح هست و به خوبی مفهوم کلمه رو منتقل می کنه. نرم افزارش در ایران به راحتی پیدا میشه و به صورت آنلاین هم می تونین از اینجا بهش دست رسی داشته باشن.
  3. روزنامه های محلی منطقه ای که توش زندگی می کنین هم منبع خوبی برای یادگیری کلمات هستند. خصوصا اون ستونی که مردم نظرات و انتقادات و پیشنهاداتشون رو نوشتن. اون جملات تشکیل شده از کلماتی هستند که توسط مردم عادی نوشته شدن. فراموش نکنین که شما اول باید اکثر کلماتی که همه ی مردم استفاده می کنن رو یاد بگیرین و بعد سراغ کلمات پیشرفته تر برین. سرمقاله ی این روزنامه ها هم قسمت مفیدی هست که باید خونده بشه اما در مورد اینکه تمام لغاتش رو باید حفظ کرد یا نه، مطمئن نیستم.

لغات یکی از مهمترین پایه های زبان هستند که هم در گوش دادن وحرف زدن و هم در نوشتن و خوندن به کار میان. اهمیت لغات رو دست کم نگیرین و برای ارتقای سطح لغاتی که می دونین به سخت ترین شکل ممکن تلاش کنین. در هنگام یادگیری لغات حتما طرز صحیح تلفظ اونا رو هم یاد بگیرین. نرم افزارهایی در این زمینه وجود دارن که می تونین از اونا کمک بگیرین. اینجا هم می تونین تلفظ صحیح کلمات رو به صورت آنلاین بشنوین.

چند نکته حیاتی که در حین یادگیری زبان باید به یاد داشته باشین:

  • تلاش نکنین که سریع صحبت کنین. برخلاف نظرخیلی از معلمین زبان من فکر می کنم -تا وقتی که آهنگ صحیح ادای جملات دستتون نیومده- کلمات یک جمله رو باید به شکل کاملا شمرده بیان کنین. برای گرفتن آهنگ صحیح جملات کافی هست که به دقت به صحبت کردن بومی ها گوش کنین. به موقعیت زبونشون در حین حرف زدن…به شدت و ضعف بیان کلمات مختلف جمله…به کوچک ترین و ریزترین موارد ممکن دقت کنین. اگر شمرده صحبت کردن رو شروع کنین و همزمان به صحبت کردن دیگران(بومی ها) به دقت گوش بدین، مطمئن باشین که بعد از مدتی آهنگ صحیح جملات دستتون میاد و بعد از چند ماه سرعت حرف زدنتون به صورت خودکار افزایش پیدا می کنه. شرط مهم این قضیه این هست که افزایش سرعت نباید به صورت ارادی انجام بشه وگرنه ممکنه جملاتتون نامفهوم و ناواضح به نظر بیاد و کسی متوجه منظورتون نشه.
  • به تلفظ صحیح حروف دقت کنین. مطمئنا می دونین که برای تلفظ Th در انگلیسی باید زبونتون نوک دندوناتون رو لمس کنه . تلفظ حرف V هم با W کاملا متفاوت هست. برای تلفظ W نه دندون با لب تماس پیدا می کنه و نه لب ها با هم. فقط لب ها به هم نزدیک می شن. درصورتی که برای تلفظ حرف V دندون کاملا با لب تماس پیدا می کنن. فراموش نکنین که این نکات ریز و به ظاهر کوچیک در لهجه ی شما تاثیر فراوانی دارن. پس سعی کنین با تمام جزئیات رعایت کنینشون.
  • دوستان بومی نیروهای بسیار پرقدرتی در جهت اصلاح زبان شما هستند. از اون ها خواهش کنین که وقتی حرف می زنین اشتباهاتتون رو بگیرن. روشی که من خودم استفاده می کنم این هست که بهشون می گم هر موقع من چیزی رو اشتباه گفتم همونجا حرفم رو قطع کنین و درستش رو بهم یادآوری کنین. دوستان مودب و مهربونم در ابتدا از انجام این کار اجتناب می کردن اما وقتی اصرار من رو دیدن نظرشون عوض شد. مهمترین اصل یادگیری زبان رو دوباره یادآوری می کنم: خجالت رو بذارین کنار!
  • نوشتن به زبان انگلیسی رو شروع کنین و از دوستانتون (دوستان بومی که به شما نزدیک هستن و حاضرن براتون وقت بذارن) بخواین که نوشته هاتون رو تصحیح کنن. می تونین یه بلاگ ایجاد کنن و در اون بنویسین و دوستانتون در قسمت نظرات اشتباهاتتون رو بهتون یادآور بشن.
  • انگلیسی فکر کنین. حرف زدن به انگلیسی رو حتی با خودتون هم که شده تمرین کنین. دائما سعی کنین کارهایی رو که دارین انجام می دین یا می خواین انجام بدین رو با خودتون به انگلیسی مرور کنین.
  • به مکالمات انگلیسی زیاد گوش بدین. به رادیو، تلویزیون یا هر جای دیگه ای که داره به زبان انگلیسی ( خصوصا با لهجه ی مورد نظر شما) صحبت می شه به دقت گوش بدین. یه خورده که پیش رفتین سعی کنین تمام کلمات یک جمله رو بشنوین. روی هر کلمه ی به ظاهر اضافه ای که می شنوین دقیق بشین و سعی کنین بفهمین چرا فرد مورد نظر از اون ساختار جمله استفاده کرد. این مسئله به اصلاح گرامرتون خیلی کمک می کنه.

چند وقت پیش یکی از همکارانم ازم پرسید چند وقت هست که اینجا هستی. در جواب گفتم حدس بزن. یکمی فکر کرد و بعد گفت: “وقتی من دارم سریع حرف می زنم کلامم رو می فهمی و من نیاز ندارم که یواش تر حرف بزنم. در حرف زدن خودت هم لهجه نداری. پس باید مدت زیادی باشه که اینجا هستی. اینجا به دنیا اومدی درسته؟”

البته همکار سابقم داشت یه خورده اغراق می کرد، اما من برای این به این مطلب اشاره کردم که بگم گرچه بعضی از مواردی که در بالا ارائه شد بر خلاف گفته ی معلمین زبان هستن اما من شخصا همشون رو به کار بستم و هنوز هم دارم ازشون استفاده می کنم و برای من خیلی خوب جواب دادن. برا همین جرات نوشتنش رو به خودم دادم.

 

نکته ی آخر اینکه نوشتن این مطلب در مورد یادگیری زبان اصلا به این مفهوم نیست که من الان ته زبان انگلیسی هستم. همونطور که اشاره کردم هنوز دارم به سختی تلاش می کنم تا زبانم رو بهتر کنم و نقاط ضعفم رو پوشش بدم. من فقط یک زبان آموز هستم، کسی که دوست داشت اندوخته هاش رو با شما به اشتراک بذاره :)

آدلايد1

عصر يكشنبه در مركز شهر يك گروه هنرمند يوناني برنامه ي رقص و موسيقي دارن كه تك نوازي يك كدومشون با يك ساز عجيب و غريب خيلي به دل ما مي شينه. با اينكه در مركز شهر ملبورن هستند اما تمام برنامه رو به زبان يوناني اجرا مي كنن و حتي يك كلمه هم انگليسي حرف نمي زنن.

آخرين شبي هست كه در ملبورن هستيم. محمد ديگه نمي تونه من رو همراهي كنه. بايد برگرده بريزبن. روز بعد بايد از هم جدا بشيم.قراره محمد با هواپيما به سمت بريزبن پرواز كنه و من -باز هم با اتوبوس- به سمت آدلايد معراج. مناظر بين راه بريزبن و سيدني و زيباتر از اون سيدني تا ملبورن، اينقدر حريصم كردن كه به هيچ قيمتي حاضر نيستم 800 كيلومتر راه بين ملبورن تا آدلايد رو با سوار شدن بر هيولاي آهنين از دست بدم.

محمد رو در آغوش فشار مي دم و ازش خداحافظي مي كنم. به ظاهر داره از من جدا مي شه و در جهت مخالف من قدم بر ميداره اما بدنش آهن رباي قويي رو مي مونه كه بخشي از روح من رو از بدنم مي كنه و احساس مي كنم همينطور كه داره از دور ميشه روانم پشت سرش كش مياد.

دوباره تنها مي شم. مزه ي خوش تنهايي زخم جدا شدن از محمد رو ذره اي التيام مي بخشه اما عمرا از پس مداواش بر نمي آد!

پنجره هاي اتوبوس از شيشه هاي يك تكه و بزرگ تشكيل شده كه ساخته شدن براي اون چيزي كه من دنبالشم.

هر چه از ملبورن دورتر و به سوت استراليا نزديك تر مي شيم تراكم درخت ها كمتر و كمتر مي شن. اما طبيعت اينقدر غني هست كه زيبايي هاش به درخت و سبزه محدود نميشه و همچنان متكبرانه دارايي هاش رو به رخ مي كشه. مناظري كه از ملبورن تا آدلايد هست با مناظر قبلي كه ديدم متفاوت هست و منو ياد ايران مياندازه.

يك بار همه جا زرد و طلايي * مي شه و يك بار سبز *. بعضي جا ها هم سبز و زرد مي ريزن روي هم و با هم اعتلاف مي كنن. ائتلافي به سبزِيه زرد *.

رنگ ها عوض مي شن و باز سر و كله ي سبز و زرد * پيدا مي شه. اينبار قرمز * رو هم به بزمشون راه مي دن و سه تايي با هم مي رقصن * .

شهر هاي بين راه هم جالب هستن. آروم و ساكت. آدم فكر مي كنه بعضي خونه هاي بين راه متروكه * هستن. حركت سريع درختان كنار جاده تصويرشون رو در چشم مات و منظره ي پشت سرشون رو شفاف مي كنه. البته بسته به اين هست كه روي كدمشون تمركز كني. سعي مي كنم اين تناقض رو با دوربين ثبت كنم. تا حدودي موفق مي شم *.

زيبايي ها * تمومي ندارن. رنگ ها * همچنان مي چرخن و مي رقصن. من هم مست از باده هايي كه در ميهماني طبيعت، سخاوتمندانه به همه تعارف مي شه. اما كمتر كسي تمايل به نوشيدنش داره. باز هم آدم هاي بي خيال و بي ذوق. باز هم آدم هايي كه يا دارن فيلم هاي مسخره ي هاليوودي رو نگاه مي كنن يا چرت مي زنن و يا كتاب مي خونن. من از فرصت نهايت استفاده رو مي برم و سهم همه رو بر مي دارم. هر چه مي نوشم تشنه تر و حريص تر مي شم.

به آدلايد رسيدم. شهري كه در كودكي با كارتن مهاجران باهاش آشنا شده بودم. اون موقع ها در خواب هم نمي ديدم كه روزي بهش پا بذارم.

پ.ن برای نوشتن ادامه ی این سفرنامه خیلی بی انگیزه شدم. قصد من از نوشتن شرح حال سفرم، فقط ثبت کردن لحظات خوش این خاطره بود برای خودم و تقسیم کردنش با دیگران. اما ظاهرا این مطالب وسیله ای شدن برای آب انداختن دهن دیگران و تحریک و تشویق غیر مستقیم به مهاجرت. در صورتی که محتوای مطالب کاملا شخصی هست و به اعتقاد من ربطی به استرالیا و مهاجرت ندارن. اگه من یکی از سفرهایی که در ایران رفتم رو هم بخوام بنویسم و عکس های مربوط به اون رو آپلود کنم و تو وبلاگ بذارم خواهید دید که عکس ها و مناظربه همین زیبایی هستن.همونطور که وقتی سی دی عکس هایی که در سفرهام از مناظر ایران گرفتم رو به همکار های استرالیاییم نشون می دم، چشماشون از تعجب چهار تا میشه و دهنشون باز می مونه و می گن اصلا فکر نمی کردیم ایران همچین مناظری داشته باشه. اما ظاهرا ما خودمون عادت کردیم همه چیز ایران رو سیاه ببینیم.

این سفرنامه ظاهرا داره به صورت غیر منطقی- و غیر مستقیم – انگیزه برای مهاجرت و خروج از کشور رو برای خواننده بیشتر می کنه که اصلا اون چیزی نیست که من دنبالشم. نمی خوام در مورد این صحبت کنم که باید به خواننده برای مهاجرت کردن یا نکردن انگیزه داد. مسئله این هست که انجام این کار یا اجتناب از اون، باید بر اساس یک روند منطقی و مستدل باشه. سفرنامه پر از احساس و خالی از منطق هست. دوست ندارم نوشته هام باعث اتخاذ یا تقویت تصمیم احساسی در مخاطب وبلاگم بشن. با اینکه خیلی دوست دارم ادامه ی سفرنامم رو در یک جایی ثبت کنم اما واقعا مردد هستم که انجام این کار در وبلاگی که خیلی از خواننده هاش شاید بر سر دو راهی موندن و رفتن باشن، درست هست یا نه!

اسباب كشي فرموديم. البته اسبابي نداشتيم كه بكشانيمشان. يك چمدان ناقابل را با خود كشانديم و آورديم به كاخ جديد. شايد بهتر باشد بگوييم كه چمدان كشي فرموديم.

اينترنت كاخ جديد سرعتي دارد باور نفرمودني! سال قبل آن زماني كه تازه قدوم مبارك خود را به اين جزيره ي مرموز گذاشته بوديم، با موجود عجيب و غريبي به نام ” اينترنت اي دي اس ال” مواجه شده بوديم و از شدت تعجب فكمان بر روي زمين غلطيده بود. داوود السلطنه(همسفر وقت) را گفتيم ببين اينترنت اين كفار لامذهب عجب سرعتي دارد. از اينكه مي توانستيم فيلم هاي يوتيوب را ببينيم مقادير بسيار زيادي ذوق فرموده بوديم و فكر مي كرديم كه كانكشنمان ته كانكشن هاي دنيا قرار دارد.

اما با چمدان كشي به كاخ جديد فهميديم كه درست فكر مي كرديم. كانكشن قبلي ما ته كانكشن هاي دنيا قرار داشت اما از آنطرفش. لحظاتي قبل يك فيلم 100 مگا بايتي را در عرض سه سوت دانلود فرموديم تا هم فرصت سقوطي مجدد به فك همايوني داده باشيم و هم مشت محكمي بر دهان ياوه گويان استكبار جهاني كوبيده باشيم.

اينترنت اي دي اس ال حق مسلم ماست!

ما اهل كوفه نيستيم، ما اهل بريزبن هستيم!

تا خون در رگ ماست، اينترنت همدم ماست!

مرگ بر دايال آپ…مرگ بر وايرلس…مرگ بر اكسپلورر و اُپرا !

فايرفاكس…فايرفاكس خدا نگهدار تو!

شب گذشته يكي از عوامل قديمي و اصلي فساد جوانان ايراني در بريزبن بود. ليلا فروهر ملقب به ليلي السلطنه را مي فرماييم. ما هم توسط برخي از ايادي استكبار و عوامل صهيونيستي فريب خورديم و به جمع اراذل و اوباش شركت كننده در كنسرت پيوستيم و شبي را تا صبح در كنار دختركان و پسركان مفسد رقصيديم. پدرسوخته ها انگار فنر در كمر داشتند. آنچنان مي چرخاندندش كه گويي فرمان هيدروليك 206 را قورت داده اند. يادمان باشد فخرالملوك را بگوييم چند تا از مدل جديدهايشان را در صورت موافقت جهت تفريح شاهزادگان تدارك ببيند.

بايد ادامه ي سفرنامه را بنويسيم اما مگر اين اينترنت پرسرعت مي گذارد؟ اصلا اين اينترنت يك موجود وحشيي است. هنوز كليك نكرده هر صفحه ي سنگيني را با تمام فايل هاي گرافيكي و ويدئويي اش لود مي كند. به چشمان مخملين اقدس السادات سوگند كه جرات نمي كنيم به طرفش برويم. مي ترسيم جفتك بياندازد ناكارمان كند. اصلا نيازي به كليك كردن هم ندارد. اصلا نيازي به كامپوتر و اين سوسول بازي ها هم ندارد. كافي ست يك صفحه ي وب را در ذهن مجسم كنيد تا همان لحظه آن را در فضاي مقابل چشمانتان برايتان لود كند. اصلا بهتر است كه هيچ وقت كابل را به كامپوتر وصل نكنيد و بگذاريد همانطور وسط اتاق رها باشد. چون به علت سرعت مافوق نور ممكن است كامپيوتر را از جا بكند و سقف را بشكافد و به آسمان برود. خلاصه كه ما بدجوري از اين موجود عجيب مي ترسيم.

مانده بوديم چه عذري براي تاخير طولاني بياويم. آخر يك چمدان كشي ناقابل كه ديگر اينقدر قر و فر ندارد. عذرمان هم جور شد: سرعت زيادي اينترنت و نداشتن كمربند ايمني مناسب!

 

پ.ن اين “ي” هاي عربي با دو نقطه در پايين ديگر شورش را درآورده اند. هرچقدر شيفت ايكس مي زنيم و هر نسخه اي از فارسي ساز هاي اضافي را هم كه بر روي اين ويندوز ايكس پي ذليل مرده نصب مي فرماييم فايده اي ندارد. نيم فاصله هم نمي توانيم بزنيم. ديگر صداي زنان حرم سراهاي شاهزادگان هم درآمده. هرچه مي خواهيم فارسي را پاس بداريم نمي دانيم چرا هي خودش شوت مي شود. آن هم توي گل خودي!

ملبورن 2

شب شده و ما داریم خسته و کوفته به هاستل برمی گربدم. یه دوش می گیریم تا سرحال بشیم و بتونیم دوباره الواطی کنیم. پروژه متراژ خیابون های ملبورن رو با همکاری مهندس محمد کاشی شروع می کنیم و وقتی داریم تو یکی از پارک ها قدم می زنیم، با یه حیوونی مواجه می شیم که قبلا هم تو بریزبن زیاد دیده بودیمش. یه چیزی هست شبیه موش اما خیلی بزرگتر از اون. یه جورایی انگار ترکیب سه گانه ی موش و سنجاب و فیل هست. آخه خیلی گنده تر از موشه! حالا این که این سه تا حیوون چه جوری تونستن یه موجود مشترک تولید کنن مسئله ای هست که جای بحث داره!

نزدیک به درختی که داره ازش پایین میاد می شینم و سعی می کنم به آرومی بهش نزدیک بشم و اعتمادش رو جلب کنم.دوربین تو یه دستم هست و اون داره آروم آروم و با کنجکاوی به طرفم میاد که من سریع یه عکس * ازش می گیرم. نور فلاش یه وقفه ی کوچولو در حرکتش ایجاد میکنه اما من دست دیگم که آزاد هست رو به طرفش می گیرم و با لبخند بهش نگاه می کنم. انگار معنی لبخند رو می فهمه و دوباره با تردید و به آهستگی به من نزدیک میشه و آروم با دماغش شروع می کنه به بو کردن دستم. تازه داره از این لوس بازی هاش خوشم میاد که یهو نامرد چنان انگشتم رو گاز میگیره که فریادم تمام اهالی ملبورن رو از خواب بیدار می کنه. بعدش هم می زنه به چاک و می ره بالای درخت. محمد نگران هست که نکنه بیماری رو به من منتقل کرده باشه و در حالی که فراموش کرده که همسفرش یه مجنون معلوم الحال هست می گه آخه چرا به اینا اینقدر نزیک می شی؟! اما من خودم با اینکه خیلی دردم گرفته بود و رد عمیق دندوناش رو انگشتم مشخص بود- به علت همون جنونی که قبلا بهش اشاره شد- دارم می خندم و کلی ذوق کردم.

عجب کشوری هست ها! تو حقوق حیوون ها رو رعایت می کنی اونا حقوق تو رو رعایت نمی کنن. اگه همینجوری پیش بره احتمالا تا چند وقت دیگه اینجا حیوانات انتخابات برگزار می کنن و حکومت راه می اندازن و بعد هم آدم ها مجبور می شن گروه های دفاع از حقوق انسان ها رو تشکیل بدن تا از حقوقشون در مقابل حیوون ها دفاع کنن. همینطور که الان گروه های دفاع از حقوق حیوانات وجود دارن!

روز بعد می ریم به Botanic Garden، محیطی سبز، وسیع، آرام و دلپذیر که با تضادی خوشایند در مرکز پر سر و صدای شهر قرار گرفته؛ جون میده برای قدم زدن. گیاهان مختلفی این جا وجود دارن که اگه بخوام عکس های همشون رو بذارم احتمالا فلیکر در اکانتم رو تخته می کنه. اگه به گل و گیاه علاقه دارین می تونین عکس چند تاشون رو ببینین:1 * 2 * 3 * 4 * 5 * 6 * 7 * 8 *

یه دریاچه وسط پارک وجود داره که یه پرنده ای شبیه به قو داره توش شنا می کنه. اما این پرنده به طرز باور نکردنی سیاه هست. برای گرقتن این عکس کنار دریاچه دراز کشیدم و از کمر خودم رو خم کردم به سمت آب تا بتونم دوربین رو به سطح آب نزدیک کنم. اگه به لبه ی دریاچه که توی عکس مشخص هست نگاه کنین می بینین چقدر از سطخ آب فاصله داره. کمرم روی لبه هست و قسمت بالایی تنم معلق و فقط پاهام به صورت خوابیده روی زمین. یعنی هر لحظه ممکن هست با کله برم کف دریاچه! مگه دیوونگی شاخ داره یا دم؟

منظره ی دیگه ای که توجهم رو جلب می کنه این دختره * هست که در قسمت خلوتی از پارک مقابل فواره نشسته و احتمالا داره یوگا، تمرکز حواس یا یه همچین چیزی رو تمرین می کنه. سعی کردم از زاویه ای ازش عکس بگیرم که چهرش قابل تشخیص نباشه.

قدم زدن توی این پارک واقعا لذت بخش هست. رنگ های مختلف رو میشه از میون کادرهای طبیعی * دید و لذت برد.

این Botanic Garden محل بسیار خوبی هست برای رفع خستگی و گوش دادن به صدای پرنده ها و خلاصه اندکی تنفس! من که ازش خیلی خوشم اومد.

بعد از ظهر می ریم موزه ملبورن. قسمتی که در موزه توجه ما رو به خودش جلب می کنه بخش بدن و مغز هست. وقتی وارد اون می شیم در کمال تعجب می بینیم مجسمه هایی طبیعی در اونجا قرار دارن که کاملا برهنه هستند وتمام جزئیات بدن انسان رو نشون میدن. اندازه ها واقعی هستند. مجسمه ها هیچ آرایش و پیرایش خاصی ندارن و انسان ها رو اعم از مرد و زن وپیر و جوون بدون هیچ رودربایستی برهنه نشون می دن. نکته ی جالبی که وجود داره اینه که این بدن ها کثیفی ها و زشتی ها رو هم با خودشون دارن؛ مثلا موهای زائد حذف نشدن یا اینکه شکم بعضی از اونا بزرگ و برامده هست و خلاصه کاملا با مدل های ثکثی ( به قول دکترمزیدی ) متفاوت هستند. بدن انسان، با همه ی زیبایی ها و زشتی هاش.

دو تا پسر بچه رو می بینیم که همراه با مادرشون دارن این بدن های برهنه رو نگاه می کنن. می رن جلوتر و با کنجکاوی شروع می کنن به دست کشیدن به بدن ها. هیچ حد و مرزی رو نمی شناسن حتی اندام های بین دو پای مجسمه های مذکر و مونث رو با کنجکاوی لمس می کنن. عکس العمل مادرشون دیدنی تر هست. با لبخندی بر لب بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه اونا رو آزاد گذاشته تا کنجکاویشون رو ارضا کنن.ما با دهن هایی باز و چشم هایی گرد داریم اونا رو نگاه می کنیم و به این فکر می کنیم اگر بر فرض محال همچنین نمایشگاهی در ایران برپا می شد و باز هم بر فرض محال همچنین مجسمه های برهنه ای در اونجا قرار می گرفت و مادر و پسری به دیدنش می آمدند و پسرک از روی کنجکاوی هوس لمس مجسمه ها به سرش می زد، اون مادر چه واکنشی از خودش نشون میداد؟چه جملاتی ممکن بود به پسرک فاسد هرزه (!) بگه؟:

” دست نزن مامان؟!”…” بده مامان؟!”…” زشته مامان؟!”…

به بازدیدمون از نمایشگاه ادامه می دیم. اعضای مختلف بدن انسان در قسمت های متفاوت تشریح شدن و طرز کار سیستم های گوناگون بدن شرح داده شده. جلوتر که می ریم پوستر هایی می بینیم از از بدن های لخت یک دختر و پسر در حال بلوغ. پوستر ها بزرگ هستند و با کیفیت بالا. نقاشی نیستند. عکس هایی رو میبینیم که در اندازه های واقعی انسان های برهنه ای رو نشون می دن که چهره هاشون کاملا واضح و قابل تشخیص هستن. تمام جزئیات بلوغ رو میشه در بدن این پسر و دختر دید. نزدیک به این دو، دو پوستر بزرگ دیگه هست از یک دختر و پسر بالغ که براحتی میشه با مقایسه ی این چهار پوستر تغییرات بعد از بلوغ رو در بدن پسر و دختر دید.

سیدنی ملبورن1

Older Posts »