خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

- وقتی که شیب جاده اینقدر زیاد هست دیگه نباید گاز بدی. بذار ماشین خودش بره تا سرعتت از حد مجاز رد نشه!

سرش را آرام تکان می دهد و پایش را از روی گاز برمی دارد. تازه پلاک «L» ش را گرفته و من باید تا یک سال سوپروایزرش باشم تا بتواند گواهینامه اش را بگیرد. نرسیده به سر پیچ بعدی به ناگاه کودکی ده ساله می شوم که پاهایم به زور به گاز و ترمز می رسد. خاور قرمز رنگ را در کویر طبس جایی که هیچ پلیسی پیدا نمی شود می رانم و پدرم در پشت سرم روی همان صندلی نشسته و من در میان دو پای او که اگر خطری پیش آمد سریع بتواند واکنش نشان دهد. به پیچ نزدیک می شویم و و اضطراب من بیشتر می شود. سه تُن ماهی تازه در سردخانه خاور بارمان است که با هر تکانی به این طرف و آن طرف می روند. آرام دستش را می گذار روی دستم و فرمان را با دست من هدایت می کند. می گوید این پیچ های تیز رو می تونی «ببُری»! چشم هایم ریز می شود و می گویم چه کار کنم؟ می گوید: ببُری! بهت نشون می دم.

با فشار دست هایش روی دست های من و فرمان خاور, آرام به سمت مخالف جاده می رود.

- ببین میای سمت مخالف بعد در حین پیچیدن می ری توی «شکم» پیچ!

و ناگاهان فرمان را در جهت پیچ می چرخاند.

- اینجوری هست که, وقتی بار زیاد داری و نمی خوای سرعتت رو از دست بدی , می تونی بدون کم کردن سرعت و فشار آوردن روی کامیون با سرعت بالا بپیچی. می خوام یه یادگاری همیشگی برات به جا بذارم! «رانندگی» رو جوری یادت می دم که تا آخر عمرت هر موقع پشت فرمون نشستی منو یاد کنی!

- «می ترسم از این پیچ یکم, سرعتم رو کم کنم؟»

با این جمله اش رشته ی افکارم پاره می شود, بدنم می لرزد. نگاهی به دور و برم می اندازم, از کویر طبس و گرمای تابستانش هیچ خبری نیست و همه جا سبز و خرم است. سال هاست که پدرم را ندیده ام. 270 کیلوتری شمال غرب بریزبن هستیم و من سوپروایزر رانندگی همسرم. نگاهی به صورتش می اندزم. یادم می آید که سوالی پرسیده.

- ها؟

- می گم سرعتم رو دارم کم می کنم, این پیچ خیلی تیز هست.

- نمی خواد سرعتت رو کم کنی, بذار…

به سمت صندلی اش خم می شوم و دستم را روی دستش و فرمان می گذارم و آرام هدایتش می کنم. به سمت مخالف جاده می برمش و سپس فرمان را به داخل پیچ می چرخانم. صورتم گر می گیرد و چیزی گلویم را فشار می دهد.

دشت هایی چه فراخ, کوه هایی چه بلند! سهراب اگر اینجا به دنیا می آمد خیلی زود تر از 52 سالگی زندگیش به اتمام می رسید. نمی توانست دیدن این همه زیبایی را تاب بیاورد! یا خودکشی می کرد یا مجنون و دیوانه می شد. سرزمین های سبز و خرم و کانگروهایی که به چالاکی از این سو به آن سو می دوند و البته مقداری نگرانت می کنند که نکند ناگهان بپرند وسط جاده و فاتحه تو و خودشان را با هم بخوانند.

دیگر تقریبا داریم به معدن زغال سنگ «تارونگ» می رسیم. دستگاه های زیادی برای کالیبره کردن دارند که فکر کنم یک هفته ای طول بکشد.

سر میز نهار نشسته ایم. ادوارد می گوید که مسیحی ست اما نه چندان سفت و سخت. از ایرانیان و دین و ایمانشان می پرسد. می گویم اکثر جمعیت مسلمان هستند. در مورد روابط بین زن و مرد کناچکاوی می کند و می گوید تا چه اندازه تماس فیزیکی بین این دو مجاز است. می گویم هیچ! حتی تماس دست با دست هم می تواند دردسر ساز باشد. چشم هایش گشاد می شوند و نفسش را جمع می کند و ناگهان تمامش را با پرپر کردن لب هایش از هم بیرون می دهد!

- جدی می گی؟

سرش را تکان می دهد و می گوید واقعا مسخره است و کلی در محکومیت این طرز تفکر نطق می کند.

دقایقی گذشته, نهارم دارد تمام می شود. چشمم به مجله ی «زوو» می افتد که روی میز است. چند صفحه اش را ورق می زنم و به تصویر نیمه برهنه ای از دختری با موهای طلایی و چشم های آبی می رسم. با لبخندی بر لب مجله رابه ادوارد می دهم و می گویم بیا قبل از این که برگردیم سرکار, اینها را نگاه کن دلت باز شه.

هنوز نیم نگاهی به مجله نیانداخته سرش را به سمت ظرف غذایش برمی گرداند و می گوید این ها اصلا نباید اینجا باشند. این شرکت شورش را درآورده.

با لبخندی بر لب می گویم چرا؟

- این مجله ها «نامناسب» هستند.

- نامناسب؟

سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد.

- چرا؟ دلیل برایم بیاور که چرا این مجله ها نامناسب هستند؟

- نگاهی به تصویر نیمه برهنه این دختر بیانداز

دوباره نگاهم را بر می گردانم به سمت عکس دخترک

- خب؟

- خب؟ اگر این دختر خودت می بود چه؟

جهان دور سرم می چرخد و پرت می شوم به مشهد, سخنرانی های حاج آقا راشد یزدی یادم می آید. آن زمان ها که عمیقا انسان مذهبی بودم و هر جمعه صبح برای دعای ندبه به مکتب الزهرا می رفتم. هوای خنک صبح است و من در حیاط روی فرش در میان انبوه جمعیت چهار زانو نشسته ام و چشم دوخته ام به راشد که بالای منبر نشسته و از حرمت تماس با زنان نامحرم می گوید و دائم خواهر و مادرهای خودمان را به یادمان می آورد.

ادوارد با این که این چنین سخت و گزنده از محدودیت روابط بین دو جنس مخالف در کشورهای مسلمان انتقاد می کند, خودش نیز گره های فراوانی در این رابطه دارد. برایم جالب است وقتی می بینم انسان ها مرزهای خودشان را ارجح می دانند و مرزهای دیگران را درک نمی کنند. راشد یزدی و ادوارد هردو به یک شکل فکر می کنند. هر دو خطوط قرمز سختگیرانه ای در رابطه با جنس مخالف دارند. اما جالب این که هر دو همدیگر را محکوم می کنند و نمی توانند دیگری را تاب بیاورند. اما من بینشان تفاوتی نمی بینم.

پیش از این در مورد فاصله‌ها و معانی که می توانند در جوامع مختلف داشته باشند نوشته بودم. «مرزها» هم در کنار فاصله ها معانی زیادی دارند. «مرز» یک رابطه‌ی اجتماعی چیست؟ مثلا رابطه ی انسان با یک دوست یا یک غریبه از جنس مخالف چه حد و حدودی دارد. تماس با جنس مخالف تا چه اندازه مورد قبول است و در چه جایی از «مرز» خارج می شود. چه چیزی در این رابطه ها بد و چه چیزی خوب است. پیداست که هر جامعه ای معیار های خود را برای پاسخ به این سوالات دارد.

در ایران که بودم اطرافیانم مرا به عنوان پسری نجیب و سر به زیر می شناختند. آدمی که با دخترها زیاد «بگو بخند» نمی کند و از خودش «سبک بازی» در نمی‌آورد. در هنگام صحبت کردن با یک خانم کاملا جدی ست و شوخی نمی کند. وقتی که در خیابان راه می رود، نگاهش معمولا رو به پایین است و هنگامی که خانمی از رو به رو می آید گردنش را آنقدر پایین می گیرد که هیچ چیز به غیر از موزاییک های کف پیاده‌رو در شعاع دیدش نباشد. این ها همه معیار هایی بود که در یک جامعه‌ی سنتی برای یک فرد «نجیب» ارائه می‌شد و من نیز به عنوان بخشی از آن جامعه رفتارم را در همان قالب شکل داده بودم. در ماه های اول مهاجرتم به استرالیا به طور ناخودآگاه همان معیارها را دنبال می کردم. اگر به یک مصاحبه کاری می رفتم که باید با یک زن صحبت می‌کردم، کمتر با اون می خندیدم، به خیال خودم «سنگین» و متین بودم. هر جایی که گذرم به خانمی می‌افتاد همان معیار های جامعه ی قبلی را پیاده می‌کردم به این امید که همان جایگاه اجتماعی را در جامعه‌ی جدید نیز پیدا کنم، اما زهی خیال باطل! غافل بودم از این‌که نجابت معیارهای دیگری هم می‌تواند داشته باشد.

مردم اینجا به یکدیگر «نگاه» می کنند. وقتی با هم گفتگو می‌کنند این نگاه آنقدر کش دار و چشم در چشم است که متکلم احساس می‌کند واقعا حرف‌هایش مهم هستند. به غریبه ها در خیابان لبخند می زنند، چه دخترها چه پسرها. سطحی‌ترین و گذراترین رابطه‌های انسان ها گرم و محبت آمیز است. آن ترسی که ما از نشان دادن محبت به جنس مقابل داریم در اینجا بسیار فروکاسته شده. حتی رابطه ای کوتاه در حد پرداختن پول یک شکلات به صندوقدار، پر است از نگاه های متقابل و لبخند و ارتباط. بسیاری از آنان تلاش می‌کنند که حتی همین رابطه ی کوتاه را هم به مکالمه ای هر چند مختصر تبدیل کنند. دخترکان و پسرکان فروشنده و بقال و نانوا در همان چند ثانیه ی کوتاهی که پول را حساب می کنی هم با لبخندی بر لب از تو می پرسند که «چطوری؟»… «امروز چه کارا کردی؟»… «برای فردا و پس فردا که تعطیل هست چه برنامه ای داری؟» و تو بی ترس از هیچ قضاوتی به آنان لبخند متقابل تحویل می دهی و با غریبه ترین آدم ها از مسخره ترین چیزها در کوتاه‌ترین فرصت ها حرف می‌زنی. از این که الان که رفتی خانه می خواهی آب این هویج هایی که دارند برایت وزن می‌کنند را بگیری و با آن هویج بستنی درست کنی و با نگاهی کشدار و مشتاق از تو بپرسند که هویج بستنی دیگر چه خوراکی ست. از این‌که از وقتی سرت را تراشیده‌ای، هر موقع که دست خیست را به روی سرت می‌کشی، طراوت بعد از دوش گرفتن را احساس می‌کنی. از این‌که امروز چقدر هوا سرد است و دیروز چقدر باران بارید!

برخی معتقدند که این رابطه ها مصرف تجاری دارد و جزیی از کسب و کارشان است؛ اما اگر این طور است دلیل لبخند زدن های رهگذرانی که با هم هیچ مراوده‌ی تجاری ندارند و شاید هیچ وقت دوباره گذرشان به یکدیگر نیافتد چیست؟ چرا در اتوبوس و قطار و خیابان دنبال بهانه‌ای می‌گردند که گفتگویی را شروع کنند و با هم حرف بزنند؟ این چیزی ست ورای تجارت و بازار و مشتری یابی! این یک فرهنگ است که البته خواه ناخواه بر خرید و فروش هم تاثیر گذاشته.

یاد گرفتن این قواعد جدید اما برایم پر بوده از خاطرات تلخ و شیرین و لحظه های خجالت آور. اولین درس عملی که در این رابطه در خاطرم مانده مربوط می‌شود به روزی که برای تماشای یک مسابقه‌ی اسب دوانی رفته بودیم. بعد از مسابقه درحالی که موسیقی پخش می‌شد و ما مشغول خوردن نوشیدنی بودیم، چند تن از دوستانم که می خواستند با من شوخی کنند خطاب به دختر سیاه چشم و جذابی که پشت سرمان بود و با دوستانش حرف می زد گفتند: «این دوست ما می خواهد با تو برقصد». دخترک به من نگاه کرد و من بلافاصله گفتم نه من قصد ندارم با شما برقصم و گمان می کردم که لابد جواب در خوری داده ام و به همه ثابت کرده ام که من چقدر انسان متینی هستم. عصر آن روز که اتفاقات پیش آمده را برای یکی از دوستان استرالیاییم تعریف می‌کردم و به این قضیه هم با افتخار اشاره کردم، چشمانش داشت از حدقه در می‌آمد و گفت واقعا چنین چیزی گفتی؟ این وحشتناک ترین پاسخی بود که می توانستی بدهی! می‌دانی چقدر آن دختر را تحقیر کردی؟

اجتماعی شدن

یکی از مشکلات بزرگ مهاجرانی که در غربت زندگی می کنند نبودن همزبان و دوست و آشناست. کسی که با او رابطه داشته باشند و نشست و برخاست کنند تا شاید اندکی درد مهاجرت را تسکین بخشند. چرا که انسان اساسا موجودی اجتماعی ست. نیاز به معاشرت با دیگران دارد. پاسخ به  این سوال که این نیاز از کجا به میان آمده در حد و اندازه‌ی من نیست اما من هم مثل هر انسان دیگری درگیر این اجتماعی شدن و انتخاب حلقه‌های اجتماعی‌ام هستم. نظریه ای می‌گوید اجتماعی شدن با کشف  آتش پدید آمد. زمانی که انسان‌ها بعد از شکار دور آتش گرد هم می آمدند تا غذایشان را طبخ کنند. از همانجا ها بوده که اولین جرقه های ارتباط متقابل و شاید حرف زدن ها و داستان تعریف کردن ها شروع شده باشد. با این تعریف شاید این یک نیاز غریزی نباشد اما در هر صورت آنچنان در انسان مدرن ریشه دوانده که به سختی می شود آنرا از غریزه جدا نمود.

من تا همین چند وقت پیش معیارهای سفت و سختی برای گزینش دوستان و تشکیل حلقه‌های اجتماعی دور و برم داشتم. علی رغم این که سعی می کردم در گفت و گو ها با همه گرم باشم و با روی خندان هر چهره‌ی جدیدی را پذیرا باشم، اما با هر کسی تماس دوم و سوم نمی گرفتم و حلقه‌های اجتماعی ام را سخت‌گیرانه انتخاب می کردم. انگار که از دماغ فیل افتاده باشم، نمی دانم شاید این حس خود برتر بینی در همه‌ی انسان‌ها وجود داشته باشد و فقط میزان و اندازه‌اش متفاوت باشد. این‌که من از فلانی بیشتر می‌فهمم و رابطه‌ی با او چیزی به من یاد نمی‌دهد و این جور توجیهات مضحک.

چندی‌ست تغییر روش داده‌ام. تقریبا با هر ایرانی که آشنا می شوم، رابطه‌ام را تا جایی که ممکن است ادامه می‌دهم. فرقی نمی کند، از هر طبقه‌ی اجتماعی که هستند، از هر شهری که آمده باشند یا هر سطح فرهنگ و بنیه‌ی مالی که دارند، سعی می‌کنم رابطه‌ای بینمان برقرار شود. ناگفته نماند که مهاجرت این امکان بی‌نظیر را به انسان می‌دهد تا حتی با هموطنانی که در دیار مادری نمی توانسته رابطه برقرار کند، آشنا شود. انسان هایی که در وطن اگر سایه یشان را هم می دیدم راهم را کج می کردم تا به گذرشان نیافتم. کسانی که از طبقه های کاملا متفاوت جامعه بودند و گمان می‌کردم که هیچ نقطه‌ی اشتراکی با آنها ندارم. اما در اینجا این قاعده را به شکلی بنیادین تغییر دادم. مدتی با جمع مسلمان های سفت و سخت رابطه داشتم؛ با بهایی ها؛ با زرتشتیان؛ با شمال شهرنشینان تهرانی که در ایران به کنایه «مرفه نشینان بی‌درد» خطابشان می‌کردیم و می‌کنند. شگفتا که ارتباط با هر کدام از این گروه ها برایم نعمت بزرگی بوده و هست. انسان های متفاوت دیگری هم بوده اند و هستند که در قالب هیچ کدام از گروه های یاد شده نمی گنجند اما همچنان با دیگران متفاوت‌اند، چرا که اساسا همین تفاوت هاست که انسان ها را انسان می کند. اگر همه ی ما مثل هم بودیم که دیگر وجودمان معنایی نداشت. تفاوت ها به حضور ما معنا می دهند.

با هر انسانی در هر سطحی می شود رابطه برقرار کرد. هیچ انسانی روی کره‌زمین وجود ندارد که ما با او نقطه‌ی مشترکی نداشته باشیم. این را به کرات امتحان کرده‌ام! نمونه‌ی آخرش در حین مسافرتی هزاران کیلومتری بود که چند وقت پیش انجام دادم. کنار جاده در پارکی نگه داشتم و به سمت یکی از نیمکت هایی که توسط یک زوج جوان و بچه‌هایشان پر شده بود رفتم و اجازه گرفتم که در کنارشان چای بنوشم. ایتالیایی بودند و من با کنجکاوی می خواستم بدانم نقاط اشتراکم با این غریبه ها در این ناکجا باد چه می تواند باشد. در انتهای مکالمه وقتی داشتم به سمت ماشین می رفتم در دل متعجب بودم از این همه موضوع مشترکی که با همدیگر داشتیم. از روبرتو باجیو و پنالتی معروفش در سال 94 که باعث  از دست دادن جام جهانی شد، از آث میلان و اینترمیلان و فوتبال هیجان انگیز ایتالیا. از واتیکان و قوانین سفت و سخت مذهبی اش، از اسپاگتی های خوشمزه‌‌ی ایتالیایی، از پیتزاهای معروفشان، از هر دری از هر بابی که وارد می شدم نقطه‌ی اشتراکی میافتم. یا آن زوج آلمانی که برای گذراندن تعطیلات به استرالیا آمده بودند و در حین رفتن به حمام سر راهشان، جلو چادر ما، به طور کاملا اتفاقی گفتگویمان شروع شد و چند ساعت طول کشید! آنقدر که یکی از آن ها برگشت و صندلی تاشوشان را از درون ماشین درآورد تا بشینند و حرف بزنند و آنقدر حرف زدیم که همه جا تاریک شد و حمام عمومی پارکی که تویش چادر زده بودیم هم به گمانم تعطیل شد.

وقتی که با یک غریبه که در آن سوی دنیا زندگی کرده این همه نقطه‌ی اشتراک داریم، با هموطنانی که هزاران سال تجربه ی تاریخی و فرهنگی مشترک داریم چقدر نزدیک خواهم بود؟ چقدر حرف برای گفتن با غریبه ترین انسان مذهبی که در قم زندگی می کند و هر روز به نماز جمعه می رود خواهم داشت؟ چه اندازه گفت و گوی دوست داشتنی با فاحشه‌ی خیابان‌گردی در مرکز اصفهان خواهم داشت؟ چقدر موضوع جالب و شورانگیز با پیرمرد بازنشسته ی کرمانی خواهم داشت؟

 قرار نیست که با هر کسی که بخواهیم با او رابطه ی دوستی برقرار کنیم بحث فلسفی کنیم و سطح دانایی‌اش را از این طریق بفهمیم! می‌شود با اردلان دوست شد و فقط به این دل خوش بود که می شود با او بد مین تن بازی کرد.  می توان با علی دوست بود و فقط به این دل خوش بود که بوی مشهد می دهد. می شود با سارا دوست بود و به این دل گرم بود که چه موهای زیبایی دارد. می شود با جواد رابطه داشت و فقط با او مزخرف گفت. از این که آیا مهتاب کرامتی خوشگل است یا نه و بعد برایت چرت ترین آهنگ فلان خواننده ی عامه پسند را بگذارد و در حین خواندنش برایت برقصد. می‌شود با مریم دوست بود و با سادگی و رفتار کودکانه‌اش آرام گرفت.

تعجب می کنم که چرا ما این همه خودمان را محدود می کنیم و این همه فرصت استثنایی را به راحتی از دست می دهیم.

اسطوره‌ی روزمرگی

می دانم، مدتهاست ننوشته ام. دوست دارم بنویسم، اما نمی دانم از چه. انگار حرفی برای گفتن نداشته باشم. دارم البته، فراوان هم دارم. آنقدر که احساس می کنم سینه ام پر شده از تمام حرف های نگفته، انگار که نفس بسیار عمیقی کشیده ام و ریه هایم پر شده از هوا، اما درست قبل از آنکه نفسم را خالی کنم دهانم قفل شده. گمان می کنم دچار روزمرگی شده ام.

امروز تمام روز را در کارگاه بودم و اصلا سایت نرفتم. تمام روز را در کنار «لن» سپری کردم. آدم جالبی ست. گاهی که احساس می کنم دچار روزمرگی شده ام، تصویر لن در ذهنم ظاهر می شود. بخش زیادی از موهای سرش ریخته و آن ذره ای هم که مانده سفید سفید شده. شصت هفتاد سالی هم عمر گرفته، حالا یا از خدا یا از آن جرم سیاهی که قبل از بیگ بنگ همه جا را گرفته بود، این را دقیق نمی دانم.

 هر روز ظهر درست سر ساعت یک می رود روی جعبه ی زرد رنگی – که هنوز هم به درستی نمی دانم قبلا برای چه چیز مورد استفاده قرار می گرفته- می نشیند و یک کنسرو ماهی باز می کند و با قاشق پلاستیکی می خورد. ده دقیقه ای خوردنش طول می کشد و بیست دقیقه ی دیگری که از وقت نهارش مانده را روی همان جعبه ی کوچک زرد رنگ چرت می زند و راس ساعت یک و نیم بلند می شود و برمی‌گردد سر کارش. این روند را برای بیست  خورده ای سال که در اینجا کار می کند تکرار کرده، مو به مو، جز به جز، بدون کوچکترین تغییری.

 هر روز کنسرو ماهی می خورد. تعجب می کنم، چطور می شود که هر روز بدون استثنا یک غذای مشخص را خورد و زنده ماند؟

 زلزله ی بم یادم می‌آید و آن روزهای سرد که لباس امدادگری بر تن کرده بودم و با جمعیت هلال احمر همکاری می کردم. تمام شهر ویران شده بود. شبکه ی برق و آب و فاضلاب و خانه ها، دیوار ها همه چیز. هفته های اول هیچ غذایی برای خوردن نداشتیم، به استثنا کنسروهایی که برای زلزله زدگان می آمد و ما هم از همان ها تغذیه می کردیم. نمی دانم چرا، اما شاید از هر ده کنسرو نه تایش کنسرو ماهی بود و از سر ناچاری هفته ها تنها غذایمان همین کنسروهای ماهی بود. اواخر اینقدر دلم از کنسرو ماهی زده شده بود که سعی می کردم تا جایی که ممکن است چیزی نخورم. هر موقع احساس ضعف می کردم در یک کنسرو را باز می کردم و یک مشت پر ماهی تن را بر می داشتم و در حالی که سعی می کردم از بینی نفس نکشم تمام کنسرو را در دهانم می گذاشتم و با حداقل جویدن قورتش می دادم. تا قبل از زلزله بم کنسرو ماهی برایم غذای بسیار لذیذی بود؛ طعمش را خیلی دوست داشتم. اما وقتی از بم برگشته بودم تا چند سال حتی شنیدن بودی ماهی تن حالم را به هم می زد.

اما چنین چیزی ظاهرا برای لن کاملا بی معنی ست. همچنان هر روز ظهر راس ساعت یک، کنسرو ماهی می خورد و بدون اینکه ساعتی بر دست داشته باشد یا موبایلش را چک کند، درست سی دقیقه استراحت می کند و راس ساعت یک و نیم بلند می شود. هنوز هم تعجب می کنم که چطور می تواند بدون نگاه کردن به ساعت اینقدر دقیق زمان را بفهمد.  روزهای اول بخشی از کار را باید از او یاد می گرفتم. تستی که باید دقیقا شصت ثانیه طول می کشید را همیشه بدون کرنومتر و تایمر انجام می داد. هنوز هم همین کار را می کند و هنوز هم متحیر هستم از اینکه چطور ثانیه ها را اینقدر دقیق می فهمد.

تعطیلاتش از همه جالب تر است. هر سال دو هفته مرخصی می گیرد و کاروانش را به عقب ماشینش می بندد و به «موریچی دور» که در شمال بریزبن قرار دارد می رود. تمام دو هفته را همانجا کمپ می کند و دوباره بر می گردد سر کار. تمام تعطیلاتش (حداقل در این سال های اخیر) همین کار را می کند. یک نقطه ی ثابت!

در تمام عمرش هیچوقت از استرالیا بیرون نرفته و شهرهای زیادی از همین استرالیا را هم ندیده. هر روز صبح که سر کار می آید وانتش را در اولین قسمت پارکینگ می گذارد. همه می دانند که آن قسمت مال لن است و همیشه در همانجا پارک می کند. ساعت یک کنسرو ماهی اش را باز می کند و ساعت یک و نیم دوباره کارش را شروع می کند.

نمی دانم چطور می تواند از این همه روزمرگی دیوانه نشود. هر موقع که دچار روزمرگی می شوم و  احساس می کنم که باید تغییری ایجاد کنم، لن یادم می آید.اسطوره ی روزمرگی شده برایم.

موهاي بلوند

هر چه گاز مي دهم دنده عوض نمي شود! نمي دانم چه كسي اين گيربكس هاي اتوماتيك را ابداع كرد كه اينطور بلاي جان راننده ها شود! همزمان موبايلم زنگ مي زند. هدفون را توي گوشم مي گذارم و مي خواهم جواب دهم اما فايده اي ندارد. اين هدفون بلوتوث هم هر موقع دلش نخواهد پِر (Pair) نمي شود. «جان» است. هدفون را پِر مي كنم و به جان زنگ مي زنم. گوشي را بر مي دارد و هنوز من حرفي نزدم با عجله مكالمه را شروع مي كند.

- سلام كجايي؟
- طرفاي گولد كوست، كار اول رو تازه تموم كردم دارم مي رم سمت كار بعدي.
- اوه تازه راه افتادي؟ باشه من بهشون زنگ مي زنم مي گم كه تاخير داري.
- باشه
- خداحافظ

عجب منطقه ي ساكت و دبشي ست. شماره ي 184 را پيدا مي كنم.  پشت دروازه ي ورودي خانه دو رديف درخت كاج است كه تا نزديك به ورودي  فضاي اصلي خانه كشيده مي شوند. وارد كه مي شوم احساس مي كنم كه يك فرمانده ي نظامي هستم و كاج ها خبر دار ايستاده اند تا من سان ببينم. به سربازان آزاد باش مي دهم و ون ده متري مان را پارك مي كنم.
متوجه زني با موهاي بلوند و عينك آفتابي مي شوم كه با لبي خندان دارد به سمتم مي دود.

- سلام
خودم را معرفي مي كنم. وسايلي كه بايد تست شوند را نشانم ميدهد و دوباره لبخند مي زند.
-نوشيدني نمي خواي؟
- نه ممنون.

سيم برق را وصل مي كنم به ون. مي آيد داخل ون و با كنجكاوي نگاه مي كند
- اووووه. عجب آزمايشگاه سيار با حالي دارين. چقدر اين ون بزرگ و جادار هست. چطوري باهاش رانندگي مي كني؟
- كاري نداره. از رانندگي كاميون كه سخت تر نيست! راننده هاي كاميون چجوري رانندگي مي كنن؟
لبخندي مي زند و سكوت مي كند، اما نگاه كنجكاوش دايره وار تمام فضاي ون را بازرسي مي كند.
نگاهي به دستگاه هايي كه بايد كاليبره شوند مي اندازم. حداقل دو برابر آن چيزي ست كه به من گفته شده بود. با خودم مي گويم محال است بتوانم اين كار را امروز تمام كنم. دختر بچه اي دارد با يك سگ كوچك مي دود. پشت سرش دختر بچه ي ديگري ست كه فكر مي كنم به زور سه سالش بشود. با موهاي بلوند و چشم هاي آبي. دارد مي دود اما گردنش را كاملا به سمت من چرخانده و ناگهان با هيجان داد مي زند «لوك ات دت كااااااااااااااار!»


روي صندلي نشسته ام و «پت تستر» ي كه دارم كاليبره اش مي كنم چندان سر سازگاري ندارد. صداي روشن شدن يك موتور ديزلي به گوشم مي رسد و زن با موهاي طلايي اش را مي بينم كه روي يك موتور چهار چرخ نشسته و دارد از اين ور به آن ور مي رود. خوب كه دقت مي كنم مي بينم ماشين چمن زني ست. موهايش زير تابش مستقيم خورشيد نقره اي رنگ مي شوند و مي درخشند، جوري كه چشم را مي زند. شعاع حركتش درست مقابل چشمان من است. پنجره ي كوچك ون پشت لپ تاپي ست كه دارم با آن كار مي كنم. سعي مي كنم دوباره روي كارم تمركز كنم كه دوباره زن از گوشه ي سمت چپ پنجره وارد ميدان ديدم مي شود و رقص موهايش در باد ناخودآگاه نگاهم را به دنبال خودش مي كشد. يادم مي آيد كه وقت زيادي ندارم و سريع نگاهم را به لپ تاپ بر مي گردانم. مربي مان در دوره ي آموزش توليد ويديويي مي گفت سعي كنيد از آوردن سوژه ي متحرك در پس زمينه ي كادر خودداري كنيد، چون چشم انسان به صورت خودكار نظرش به اشيا متحرك جلب مي شود و از نگاه كردن به سوژه ي اصلي كه ثابت است باز مي ماند. البته دانستن اين تكنيك هيچ كمكي به تمركز كردنم نمي كند، ناخودآگاه است ديگر. اگر خودآگاه بود كه فرويد اينقدر خودش را جرو واجر نمي كرد كه توضيحش دهد. امر خودآگاه كه توضيح نمي خواهد. زن دوباره وارد كادر مي شود اما اين بار مسيرش چندان مسطح نيست و  به شدت تكان مي خورد. سينه هايش نيز با همان شدت به بالا و پايين مي پرند. اين بار طبيعت مرد بودنم هم دست به دست قانون سوژه ي متحرك مي دهد تا حواسم بيشتر پرت شود. كلاه حصيري كوچكي بر روي سرش گذاشته و من متعجب هستم كه چرا باد موهايش را اين چنين سريع تكان مي دهد اما كلاه را از سرش نمي اندازد. لپ تاپ را تا جايي كه جا دارد مي چرخانم به سمت راست.صندلي ام را هم مقابلش تنظيم مي كنم.

راديو روشن است. دولت «جوليا گيلارد» در پارلمان به سوالات نمايندگان جواب می‌دهد. طبق معمول اعضاي حزب كارگر و حزب ليبرال به سر و كله ي هم مي زنند. «توني آبوت» رهبر اپوزيسون با تحقير در مورد ماليات كربن از نخست وزير مي پرسد و او نيز با متلك جواب مي دهد. تقريبا در هر جمله شان متلكي وجود دارد. هميشه همين طور بوده است. تحقير جز جداناشدني گفتگوهايشان در پارلمان يا هر جاي ديگري ست. نمي دانم اين چه مدل دموكراسي ست.
زماني كه دانشجو بوديم «دكتر پيروز مجتهد زاده» براي يك سخنراني به دانشگاه آمده بود و مي گفت كه جنگ و دعوا در مجلس يكي از نشانه هاي دموكراسي ست. خيلي خوب است كه ما در مجلسمان دعوا داشته باشيم. (نقل به مضمون) آن موقع گمان مي كردم كه درست مي گويد. البته هنوز هم در مورد اشتباه بودنش مطمئن نيستم اما واقعا گوش دادن به مكالماتي كه بين اين دو رهبر رد و بدل مي شود رقت انگيز است. ساير هم حزبي هايشان هم همينطورند. اپوزيسون هر اقدامي كه دولت مي كند را به تندترين شكل ممكن رد مي كند. آخر مگر مي شود كه تمام كارهايي كه يك دولت مي كند اشتباه باشد؟  از ماليات كربن و پروژه ي اينترنت پرسرعت گرفته تا سياست هاي دفاع از مرزهاي آبي و اساسا هر تصميم ديگري كه دولت بگيرد، باعث متلك پراكني و سرگرمي ليبرال ها مي شود! يعني ليبرال ها فكر مي كنند حزب كارگر كه الان در قدرت است حتي يك تصميم درست هم نگرفته؟ مگر مي شود تمام اقدامات يك دولت بي برو برگرد اشتباه باشد؟
در مقابل حزب كارگر هم هيچ كدام از انتقاد ها را قبول نمي كند و به همه ي آن ها جواب هاي تحقير آميز مي دهد و دستشان مي اندازد. آخر مگر مي شود تمام كارهايي كه يك دولت مي كند مطلقا صحيح باشد و حتي يك اشتباه هم وجود نداشته باشد؟  گفتگوهاي پارلماني شان بيشتر شبيه كل كل هايي ست كه در دوران كودكي با هم سن و سالانمان مي كرديم. باور كنيد اغراق نمي كنم. مثلا نماينده اي (يادم نيست نماينده ي كدام حزب بود) به ديگري گفت: «اين اتفاق در سال هزار و نهصد و فلان افتاده، تو آن موقع 4 سال بيشتر نداشتي!» يا جوليا گيلارد امروز بارها توني آبوت را درمانده و متاصل خطاب كرد و گفت كه: او ديگر نمي داند چه بهانه اي بياورد! «كمپين ترس» راه انداخته و به دروغ مي خواهد به همه بگويد كه ماليات كربن قيمت بنزين را بالا مي برد! ما امروز مي گوييم كه در برنامه ي ماليات كربن، هيچ حرفي از بالا رفتن قيمت بنزين نيست و نخواهد بود. قيمت بنزين حتي يك سنت هم بالا نمي رود و دولت به هيچ وجه همچين قصدي ندارد. حالا آقاي آبوت اگر مرد هستي بيا و دوباره مصاحبه كن و بگو كه اشتباه كردي! اين كاري ست كه يك مرد درست و حسابي انجام مي دهد اما فكر نمي كنم تو اينچنين باشي! (نقل به مضمون. جمله ي اصلي اگر درست يادم مانده باشد چيزي شبيه به اين است: (That’s what a decent man would do, but…)

ياد راديو و مجلس خودمان مي افتم. آن زمان ها كه مجلس يكمي شبيه مجلس بود را مي گويم البته.
- مطمئني هيچ نوشيدني نمي خواي؟ چاي؟ قهوه؟

رشته ي افكارم پاره مي شود و پاي راستم را روي زمين فشار مي دهم و همزمان همانطور كه روي صندلي نشسته ام كمرم را به سمت چپ مي چرخانم. صندلي ام دوري مي خورد و موهاي بلوندش دوباره در ميدان ديدم مي آيند، اينبار خيلي نزديكترند. دارد با لبخند نگاهم مي كند و منتظر جواب است. چشمهايم را گرد مي كنم و ابروهايم را بالا مي اندازم و مي گويم:
- البته يك ليوان چاي فكر كنم حسابي بچسبد. ممنونم از لطفت.
- حتما
فورا به سمت ورودي خانه حركت مي كند. انتهاي موهايش اما براي لحظه اي جا مي مانند و بعد به دنبالش كشيده مي شوند. موهاي بلوندش همچنان در باد مي رقصند.

نوشتن

حرفي براي نوشتن ندارم! سهل است، از كوزه همان تراورد كه در اوست. ايده اي در سر ندارم. فكري، طرحي، سخني، هيچ! خب نبايد هم بنويسم. توانايي مطرح كردن گفتماني جديد و انداختن طرحي نو در من نيست.
داشتم دفتر قديمي خاطراتم را مي خواندم كه اهميت روزمره نوشتن دوباره برايم زنده شد. امروز كه جزئيات روزي از زندگي ام در يازده سال قبل را مي خواندم نكات زيادي بود كه مرا به فكر كردن وادار مي كرد. طرز نوشتنم، احساساتم، روزمرگي هاي بي اهميت و نچندان مهمم، امروز همگي مهم شده بودند.
حال كه حرف ديگري براي گفتن ندارم، گمان مي كنم بايد روزمره نويسي هايم را ادامه دهم. البته نه لزوما به صورت روزانه. پس در نوشته هايم خيلي به دنبال محتوا نگرديد! اصولا ديگر «محتوا» برايم محتوايي ندارد! آن چه را مي نويسم كه در ذهن دارم. بدون داشتن ترسي از هر قضاوتي.

فردا بايد صبح زود بيدارشوم. مي روم نزديكي مركز شهر. شركت قبول كرده كه علاوه بر انجام تست هاي الكتريكي صبحانه همه را هم فراهم كند. تقريبا شصت نفري مي شوند. دو كيلو بيكن (گوشت خوك) گرفتم و پنج بسته ي دوازده تايي تخم مرغ و كلي خرت و پرت ديگر. قبل از انجام تست بايد تحويلشان دهم تا صبحانه را فراهم كنند.
صداي كايلي دوباره بلند شده و ريانا نزديك است كه بزند زير گريه. دوباره دعوايشان شده.

فاصله ها

«فاصله»  در كشورهاي توسعه يافته و در حال توسعه نماد خيلي از چيزهاست. حتي  »فاصله» ي فيزيكي شما با نفري جلويي تان توي صف نيز معنا دار است. در اين جا آدم ها بسيار كمتر توي كار هم دخالت مي كنند. «فاصله» اي وجود دارد بين هر چيزي و هر كسي. حريمي وجود دارد. حتي در خصوصي ترين روابط بين آدم ها هم «فاصله» ها قوي تر و بيش تر از كشور هاي در حال توسعه هستند. فرديت مفهوم بسيار قوي است كه در ريزترين رفتار آدم هاي اينجا هم به خوبي آشكار است.

فاصله هاي فيزيكي

فرض كنيد مي خواهيد پشت خط عابر پياده ترمز بزنيد تا عابر از خيابان رد شود. به لحاظ فيزيكي فقط كافي ست تا چند سانتيمتر بين سپر خودرو شما و عابر «فاصله» وجود داشته باشد تا عابر مربوطه بتواند از خيابان گذر كند. قرار دادن اين «فاصله» شايد از نگاه ما عادي به نظر برسد اما در اينجا يك رفتار غير مودبانه تلقي مي شود. رانندگان معمولا در «فاصله» ي دو متري و حتي بيشتر از عابر پياده خودرو را متوقف مي كنند و منتظر مي شوند تا عابر به طور كامل از خيابان عبور كند. حتي وقتي عابر به خط سفيد وسط خيابان هم رسيد همچنان منتظر مي مانند تا از آن طرف خيابان هم گذر كند و بعد به حركت ادامه دهند.در صورتي كه ما به محض اينكه عابر از گوشه ي سپر خودرو رد شد پايمان را روي پدال گاز فشار مي دهيم.

يا فرض كنيد در كوچه اي تنگ مي خواهيد سروته كنيد و مجبوريد در حالي كه خوردرويي پشت سر شما قرار دارد دنده عقب برويد.  من هميشه عادت داشتم تا جايي كه ممكن است به ماشين عقبي چفت كنم تا در حركت بعدي به سمت جلو فضاي بيشتري داشته باشم. اما اگر اين كار را در اينجا انجام دهيد ممكن است با اعتراض و يا صداي بوق رانندگاني كه به ندرت بوق مي زنند مواجه شويد. بوقي كه شايد اعتراضي ست به تجاوز به حريم انساني (بخوانيد خودرويي) ديگر و عدم رعايت «فاصله».

اگر در جلسه ي آموزشي  قرار داريد و مي خواهيد مورد آموزش را از بهتر ببينيد بايد مواظب باشيد سرتان را از يك متر بيشتر به نفر كنارياتان نزديك نكنيد وگرنه ممكن است تذكر بگيريد.

چند وقت پيش كه به ايران آمده بودم در فرودگاه مهرآباد توي صف منتظر بودم تا نوبتم شود و وسايلم را تحويل دهم. همانطور كه صف جلو مي رفت من هم با «فاصله» اي مناسب از نفر جلويي آرام حركت مي كردم. ناگهان ديدم نفر پشت سري آمد جلوي من و «فاصله» را پر كرد و و چمدانش را گذاشت بالا كه تحويل بدهد. وقتي اعتراض كردم گفت: «خب چرا جلو نمي ري ؟تيز نيستي ديگه باعث مي شي ما هم ديرمون بشه» در صورتي كه «فاصله» ي كوچكي كه بين من و فرد جلويي وجود داشت هيچ تفاوتي در زماني كه بايد منتظر مي مانديم ايجاد نمي كرد. از شدت خشم داشتم منفجر مي شدم و طي تلاش مذبوحانه اي مي خواستم كار زشتش را نكوهش كنم!

فاصله  در حريم هاي اجتماعي

در گفتگوهاي روزمره و پرسيدن نظرات يكديگر هم فاصله ها سختگيرانه رعايت مي شود. اين كه تو چه ديني داري، چقدر حقوق مي گيري، مجردي يا متاهل و غيره از سوالاتي ست كه در برخورد اول و دوم كاملا قدغن هستند. حتي بعد از گذشتن مدت طولاني از يك رابطه ي دوستي نيز پرسيدن بعضي از اين سوال ها جالب به نظر نمي رسد.

در رفتار يك زوج نيز دو طرف فرديت بيشتري براي هم قائل هستند و «فاصله» بيشتر معنا دارد. مثلا اين كه همسر شما نيز دوست دارد در ميهماني كه شما به آن مي رويد شركت كند يا نه امري ست كه كاملا به خودش مربوط و است و شما به جاي اون نظر نمي دهيد. اگر پيامي به موبايل فردي ارسال مي شود و همسر آن فرد هم  صداي تن پيام را مي شنود و همسرش را در حال خواندن آن پيامك مي بيند، كمتر پيش مي آيد كه بپرسد «كه بود؟» شايد هم اصلا نپرسد.

اگر با دوستتان بيرون مي رويد و او تشنه اش مي شود ممكن است بدون تعارف به شما يك نوشيدني براي خودش بخرد و در كنار شما به نوشيدن و قدم زدن ادامه دهد و اين امري كاملا عادي ست.

«فاصله ها» در تعريف جوامع فرد گرا و جمع گرا نقش مهمي را بازي مي كنند. گمان مي كنم اين دو دسته «فاصله» (فاصله هاي فيزيكي و فاصله هاي اجتماعي) ارتباط تنگاتنگي با هم دارند.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.