كار جديدي پيدا كردم و به زودی شروع می کنمش. اين موضوع رو به كارفرما قبليم گفته بودم. اونا هم تقريبا از يك ماه پيش يك نفر ديگه رو به قسمت ما فرستاده بودن تا من تمام مسئوليت ها و كارهايي كه لازم هست رو به طور كامل براش توضيح بدم و تو اين يك ماه در كنارم باشه تا وقتي كه من رفتم تجربه ي كافي رو به دست آورده باشه.
اسمش جيمز هست.اهل سريلانكا. با همسرش با ويزاي مهاجرت افراد متخصص- همين سابكلس 136 كه خيلي از مهاجران ايراني هم از طريق اون اقدام مي كنن- حدود 4 ماه هست كه وارد استراليا شده.
سخت كوش هست و متعهد؛ مثل خيلي از مهاجرهاي ديگه. مثل تراكتور كار مي كنه.بدون هيچ استراحتي. زير كار دررويي و جيم زدن به هيچ عنوان در مرامش نيست. برعكس بعضي از همكار هاي استرالياييم. تو اين مدت خيلي ها رو ديدم كه كه بهانه اي مختلف كاري كه بايد رو انجام نمي دن. يا تعهد لازم در برابر وجدانشون رو ندارن. اين مدل آدم ها بيشتر در بين مهاجرين غير متخصص – مثل پناهنده ها، مهاجرين با ويزاي همسر و …- و همچنين بعضي از استراليايي ها ديده ميشه (تاكيد مي كنم كه فقط بعضي از اون ها). اما معمولا مهاجرين متخصص از اين قاعده مستثني هستند. اكثر اونايي كه من ديدم مثل جيمز بودند؛ سخت كوش و شرافتمند.
تا اينجاي قضيه ايرادي بهش وارد نيست . مسئله اینجاست كه اين آدم هاي متخصص اكثرشون از كشور هاي جهان سوم ميان. متعلق به كشورهايي هستند كه به شدت به سازندگي – و براي سازندگي به اون ها- نياز دارن. اما اون كشور ها نتونستن فضاي مناسبي براي زندگي مردمشون به وجود بيارن. اين ميشه كه متخصصين و مغز هاشون با انبوهي از مشكلات مجبور به مهاجرت به كشور هايي مثل استرليا ميشن.
نمي خوام اين قصه ي تكراري رو باز هم تكرار كنم اما واقعا تحت تاثير قرار مي گيرم وقتي كه جيمز مياد و ازم سوال مي كنه كه قرص سردرد دارم يا نه. در جوابش مي گم نه من قرص استفاده نمي كنم اما مي توني بري از داروخونه تهيه كني و برگردي. از در كه بيرون رفتي برو سمت چپ و به سه راهي كه رسيدي…
در جوابم ميگه نمي خواد. كارم رو ادامه مي دم. با تعجب بهش نگاه مي كنم و مي گم تو با اين وضعيت نمي توني به صورت مفيد كار كني. برو قرص مورد نيازت رو بخر و برگرد و اون موقع به كارت ادامه بده. مي گه نه زياد مهم نيست. بهش مي گم برو با مسئوليت من ( اين اجازه رو داشتم). ميگه نه اصلا سردردم خوب شد.
حالا تصور كنين كشوري كه اين مرد از اون اومده ( سريلانكا) تا چه اندازه به افراد متخصص و با وجداني مثل اون نياز داره. تصور كنين چقدر مهاجر مثل جيمز و مثل من و مثل جيمز ها و من ها كشور تشنه ي سازندگيشون رو ترك كردن و دارن يه كشور ديگه رو ميسازن.
توي سريلانكا رئيس يه كارخونه بوده.خوب نمي تونه انگليسي حرف بزنه. مطلب رو خوب می فهمه اما تو حرف زدن مشکل داره. روسای استرالیایی کارخونه وقتی از حرف زدنش چیزی متوجه نمی شن در خلوت از من سوال می کنن که فکر می کنی از پس این کار بر میاد؟ و من سعی می کنم حالیشون کنم که بابا تمام زندگی این زبان لعنتی انگلیسی نیست. چرا شما فکر می کنین هرکی نتونست خوب انگلیسی حرف بزنه مخش تاب داره؟ تمام تلاشم رو مي كنم تا همه چيز رو واضح و كلمه به كلمه براش توضيح بدم. نمي خوام بعد از رفتن من سوالي داشته باشه و نتونه اون رو بپرسه و با اشتباهات احتمالي نزد ديگران كوچيك بشه.سعی می کنم هیچ نکته ای رو جا نندازم. خيلي سريع مطلب رو ميگيره. بين زمين و هوا نكته رو مي قاپه!
از وقتي اومده يه سري ابتكاراتي رو هم به خرج داده كه هيچ كس ديگه – از جمله خود من- به ذهنش نرسيده بود. حتي يه سري مسئوليت هاي اضافي – جداي اون چيزهايي كه ازش خواسته شده- برا خودش تعريف كرده تا كارش رو دقيق تر و منظم تر انجام بده.صبح زودتر از همه میاد سر کار و عصر معمولا آخرین نفری هست که بیرون میره.
هر گوشه از اين رفتارش آتشي بر جان من مي اندازه كه چرا اين آدم و اين آدم ها نمي تونن در كشور خودشون بمونن و اونجا رو بسازن و مجبور میشن با این همه مشکلات مهاجرت کنن و خودشون رو ویران کنن و دوباره بسازن. تا كي قراره جهان سومي ها٬ جهان سومي باقي بمونن. تا كي بايد جهان اولي ها – به دست مغز هاي جهان سومي- جهان اولي تر بشن؟اين دور باطل تا كي ادامه داره؟
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت
نویسنده: مصطفی رسته مقدم
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 18:55
سلام دوست عزیز
این تاسف شما بسیار بجا و نیکوست. متاسفانه یکی از نشانه های جامعه ایرانی که شاید بطور اولی از خصوصیات جهان سوم هم باشه، خاصیت نخبه کشی ما ایرانی هاست. در طول تاریخ و حتی در دوران معاصر بارها و بارها جامعه ما تن به این نخبه کشی داده و افراد نخبه خودش رو از عرش به فرش رسونده. درد اونجا بیشتر میشه که دولت و ملت لااقل در این یک کار با هم هم عقیده ان و نهایت همکاری رو هم با هم دارن، هرچند که ملت بعد از انجام این عمل دو دستی تو سرش می کوبه و از کرده اش پشیمون میشه ولی این متاسفانه “نوش دارویی ست پس از مرگ سهراب”
البته از جامعه ای که وزیر آموزش پرورشش _ فرشیدی _ هنگام گرفتن رای اعتماد در پاسخ به سوال یکی از نمایندگان مبنی بر این که برنامه شما برای جلوگیری از فرار مغزها چیه، بگه که “باید قبول کنیم که نخبگان کمتر به خدا اعتقاد دارن” _بخدا اگه این جمله رو با گوش های خودم از زبونش نمیشنیدم، اصلاً باور نمی کردم و می ذاشتم به حساب طنزهایی که برای دولت نهم می سازن _ چیزی از این بیشتر نمیشه انتظار داشت.
وب سایت
نویسنده: احد
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 19:35
خوش به حالت که رفتی
من حتی نمی تونم فرار مغزها هم بشم
وب سایت
نویسنده: دانا
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 20:40
سلام دوست عزیز. وبلاگت خیلی عالیه. اطلاعات خوبی داری . خوشحال میشم که بتونیم با هم ارتباط داشته باشیم.لینکتونو تو وبلاگمون گذاشتم خوشحال میشیم شما هم لینک ما رو تو وبلاگ خوبتون بزارید .ما یه موسسه اخذ ویزا و انواع اقامت استرالیا هستیم که با مجوز از وزارت علوم و با داشتن وکلای عضو MARA به هموطنامون مشاوره میدیم و براشون اقدام میکنیم. اگر دوستی یا اشنایی داشتید میتونید با ما تماس بگیرید و با اطمینان کارتونو به ما بسپارید. به وبسایت ما هم سری بزنید خوشحال میشیم
وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: بهروز
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 20:56
خشایار جان:
این دور باطلی که میگی ناگزیریم ازش. ناگزیریم چون ما هم با تمام مشخصات خوب و بد جهان سومیمون یکی از اجزای همین دور باطلیم. مگه تو همین کشور خودمون کم دور باطل داریم؟ خودت هم که اشاره کردی. “اما اون كشور ها نتونستن فضاي مناسبي براي زندگي مردمشون به وجود بيارن.”
این قصه جهان اول و جهان سوم رو من هر روز دارم تو این خیابونهای شهرمون تو همین ایران میبینم. اونجا تو چیزی که میبینی یه خورده جهانیه. بین المللیه.
تمام زندگی همین دور باطله. فقط این وسط ماییم که نباید گیج بخوریم. هر کی گیج نخورد موفقه. همین.
وب سایت
نویسنده: خشايار
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 22:32
به مصطفي:
نقل قولت از وزير آموزش پرورش تنم رو لرزوند. اگه با گوش هاي خودت شنيدي كه ديگه ترديدي در صحتش جايز نيست. فقط مي تونم بگم متاسفم براش.
به احد:
بابا من كه جزو فرار بي مغز ها هستم.
به دانا:
مرسي از طفت
به بهروز:
مسئله اينه كه وقتي جز اين دور باطل شديم ديگه نمي تونيم گيج نخوريم. اساسا گيج خوردن از ويژگي هاي اعضاي دور باطل هست. اينجا هم كه بيايم فكر اون خراب شده ولمون نمي كنه. گيج خوردن به تلخي با سرنوشت ما گره خورده. وقتي مياي اين ور و خوشي هاي اين ور زير دهنت مزه مي كنه و در عين حال خاطرات و هويت اون وريت تو رو به سمت خودش ميكشه اين گيج خوردن صد چندان ميشه!
وب سایت
نویسنده: پانی
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 22:49
عالی بود و به شدت تاثیر گذار
دارم فکر می کنم چه بلایی سرمون اومده که یه کوله بار تعهد و تخصص و تحصیلو می ذاریم رو کولمون و می ریم سراغ اولین ایستگاهی که روش نوشته “جهان اول”.
اونم به هر قیمتی! اونوقت تا آخر عمر, حتی تو لحظاتی که اونجا احساس خوشبختی می کنیم, این سوال حل نشدنی آزارمون بده که چی شد که مجبور شدیم بیایم اینجا رو بسازیم تا به قول تو جهان اولی تر بشه و اون وقت کشور خودمون باید تا ابد “جهان سوم” باقی بمونه. و تازه رو پیشونیمون برای همیشه مهر بخوره: ” جهان سومی مهاجر” …
واقعا تا کی؟
وب سایت
نویسنده: آتریسا
دوشنبه 2 مهر1386 ساعت: 0:35
احتمالا این قضیه به اینکه شما رفتید اونجا که ربطی نداره؟ منظورتون این نیست که اگه میموندید دیگه الان ایران جهان اولی شده بود
وب سایت
نویسنده: پانی
دوشنبه 2 مهر1386 ساعت: 1:14
آتریسا:
آتریسا جان دیدیم صحبت از فرار مغزهاست ما هم خودمونو قاطی کردیم شاید معروف شیم و مغزمون از آکبندی درآد! شما زیاد جدی نگیر!
نکته: منظور از ما, من و خودم بود (!) لطفا به بقیه بر نخوره!
وب سایت
نویسنده: سرزمین کانگروها
دوشنبه 2 مهر1386 ساعت: 11:50
سلام خشایار جان
مرسی از لطفت و از پیامهات.من نمیدونم همکاری توی رادیو که گفتی چه کاری هست و در چه حدی اما خوشحال میشم کمکی کنم .
در ضمن میدونی اگر به قضیه طور دیگه فکر کنی کمتر ناراحت میشی .سعی کن مرزها رو برداری و دنیا رو یکی ببینی هرکسی که باهوشتره و توانایی بیشتری داره معمولا سعی میکنه جای بهتر زندگی کنه و تلاشش رو میکنه .گاهی که از این چیزها ناراحت میشم باخودم میگم من یک انسان هستم به دنیا آمدم تا برای دنیا و بندگانش مفید باشم پس باید مسئولیت خودم را انجام بدم اما طوری که خودم هم از حداقل حقوق زندگی برخوردار باشم من باید مفید باشم حالا هر جای دنیا که شد فرقی نمی کنه .
وب سایت
نویسنده: خشايار
دوشنبه 2 مهر1386 ساعت: 20:3
به پاني:
حالا اينجا كه بياي اين سوال رو بيشتر و بيشتر از خودت مي پرسي! بعدش هم من رو هم جزو اون “ما” يي كه گفتي قاطي كن اطفا D:
به آتريسا:
لطفا وقتي تو وبلاگ من مي خواي نظر بذاري دست كش دستت كن و بعد كيبورد رو لمس كن. آخه مي ترسم بلايي كه سر اون دختر آرايشگر بيچاره درآوردي سر من هم در بياري!
به سرزمين كانگروها:
كار هايي كه تو راديو مي توني انجام بدي فراوان هست! فراوان… به شدت با كمبود نيرو مواجه هستيم. از اعلام آمادگيت ممنونم.
درسته من يك انسانم و بايد به دنيا خدمت كنم و نبايد تعصب كور نسبت به وطنم داشته باشم. اما استراليا بيشتر به من نياز داره يا ايران؟ مي دونم چي ميگي. اينكه از بعد ديگه به قضيه نگاه كنم. من هم همش سعي مي كنم همين كار رو بكنم اما نمي تونم اين بعد دردناك رو فراموش كنم!
وب سایت
نویسنده: میرا
سه شنبه 3 مهر1386 ساعت: 5:1
این درد بزرگ آدمهاست … دردی که آرام آرام داره توی رگ و ریشه جهان سوم میره و با خونش عجین میشه … جدا خیلی خوب تو صیف کردید آنچه داره روی میده اونجا و شاید خیلی از کشورهای دیگه … حسش کردم .
وب سایت
نویسنده: امیر
سه شنبه 3 مهر1386 ساعت: 5:31
سلام…منطق زیبایی در نوشته هاتون جاریه…یه سوال دارم یا بهتر بگم یه مشورت…اگر شما جای من بودی می رفتی استرالیا درس بخونی و هونجا بمونی؟من 20 سالم هست یه مدت دانشجوی کامپیوتر بودم که انصراف دادم کنکور هم اون چیزی که می خواستم(مهندسی معماری دانشگاه تهران)قبول نشدم و اصلا هم به دیگر دانشگاه های اینجا خوش بین نیستم همه شرایط رفتن رو هم دارم و همه شرایط موندن اینجا با شرایط خوب رو هم دارم اگر برم اونجا رشته دلخواهم رو بخونم بهتره یا بازم برای کنکور بخونم یک سال دیگه اگه قبول شدم اینجا لیسانس بگیرم ؟با توجه به اینکه هیچ چیزی اینجا معلوم نیست 5 سال دیگه اصلا ممکنه بازم رفتنی در کار باشه یا نه…مرسی
پست الکترونیک
نویسنده: حسین منصوری
چهارشنبه 4 مهر1386 ساعت: 0:53
با سلام
گفته آقای فرشیدی نه تنها جای تاسف برای او، که برای تک تک ماست. در ایران خیلی کارها به وجدان و به اصطلاح تقوای شخصی واگذار می شود، در حالی که ظاهرا در کشورهای جهان اول قوانین به گونه ای وضع شده اند که هیچ فردی وجدان ندارد و به اصطلاح همه خلاف کارند در نتیجه قانون راه دررو ندارد. شاید درستش هم همین باشد.
در بعضی اداره ها گاهی یک شخص دودره باز و یک با وجدان در کنار هم کار می کنند و برای مسئول مربوط هم هیچ تفاوتی ندارند و چه بسا دودره بازه به دلایلی از امکانات بیشتری هم استفاده کنه و در سیستم پذیرفته تر باشد.
همه این ها را گفتم ولی باز به ایران و به ایران ماندن علاقه دارم امیدوارم ایران بهتر و بهتر شود. واقعا امید دارم و می دانم و مطمئنم این خیل ایرانی باهوش خارج و داخل کشور بالاخره تاثیر گذار می شود.
پست الکترونیک
نویسنده: هانیه
چهارشنبه 4 مهر1386 ساعت: 7:51
به این میگن سمفونی آخ…
وب سایت
نویسنده: خشايار
چهارشنبه 4 مهر1386 ساعت: 20:42
به ميرا:
وقتي خودت هم يكي از ايجاد كننده هاي اين درد هستس تحملش سخت تر مي شه!
به امير:
متاسفانه سوالت جوابي نداره كه من بتونم بهت بدم. شرايط فردي هر كسي با ديگري متفاوت هست. من برا خودم هنوز نتونستم به طور قطعي تصميم بگيرم كه بايد بمونم اينحا يا برگردم ايران! اميدوارم راه درست رو خودت بتوني پيدا كني!
به حسين:
در باهوش بودن ايراني ها كه شكي نيست. مسئله اينه كه آيا اين مردم باهوش توسط حكومتي هاي باهوش اداره مي شن يا توسط حكومتي هاي…! گره اصلي اينجاست. من هم اميدوارم. ما هممون با اميد زنده هستيم.
به هانيه:
كاست اين سمفوني اگه به دستتون رسيد ما رو بي خبر نذارين لطفا. دو نقطه دي
وب سایت
نویسنده: شهسوار (شهریاران)
پنجشنبه 5 مهر1386 ساعت: 22:35
سلام.
شاید دلیل اینکه جهان سومیها در کشور خودشان نسبت به کار احساس مسئولیت ندارن رابطه افراد با دولت و حکومت است. در این کشورها فرد احساس میکند که تلاشش نقش چندانی در تحول جامعه ندارد و توسط دولت دزدیده میشود. به قول مارکس با لوازم تولید و محصول دسترنجش بیگانه است(البه من مارکسیست نیستم ها!)
اما در کشورهای جهان اول فرد کم و بیش نسبت به کاری که انجام میدهد احساس تاثیرگذاری بیشتری دارد.
یک مهاجر از روی احساس کمبود مهاجرت میکند و حاضراست برای رفع آن پی خیلی چیزها را به تنش بمالد.
البته اینجا بحث خودخواهانه میشود. اما انسان است دیگر. به دنبال وضع مطلوب است. حالا وطن نه جای دیگر. مگر خود همین استرالیاییها برای زندگی بهتر وارد آن سرزمین نشدند.
اصلا مهاجرت آدم را مجبور به پوست اندازی میکند.
خود من چند ماهی است که ازمشهد به یک شهرستان مهاجرت کرده ام و واقعا دارم تاثیرش را در زندگی ام احساس میکنم. چه برسد به استرالیا.
کاش زمینه ای فراهم بود تا ما در همین مملکت خودمان تلاش کنیم و از تلاش بمیریم، نه از عقده ی تلاش.
وب سایت
نویسنده: خشايار
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 16:5
به شهسوار:
آره. تمام حسرت من هم همينه كه ايكاش مي تونستيم اين تلاش رو تو كشور خودمون بكنيم. تصورش هم قلقلكم ميده.
[...] همه لطف و محبت رو چجوری می تونم جواب بدم. جیمز- کسی که این پست رو در موردش نوشته بودم- من رو به نهار دعوت می کنه سنگ [...]