يادم هست بچه كه بودم هميشه از روابطي كه بين خواهر و برادر ها - در دنياي بزرگتر ها- بود تعجب مي كردم. يادم مياد نمي تونستم درك كنم چطور وقتي ميريم خونه ي عمه، وقت خداحافظي با بابام تعارف ميكنه. مي گفتم مگه خواهر برادر ها هم با همديگه تعارف مي كنن؟! اصلا نمي تونستم بفهمم كه چطور پدرم از شهر برادر ها و خانوادش كنده و اومده هزار كيلومتر اين طرف تر و داره يه جاي ديگه زندگي ميكنه. مي گفتم چطور دلش اومده؟ نمي تونستم بفهمم كه چطور دايي هام كه در شهر دوري زندگي مي كنن و سال به سال مادرم رو نمي بينن٬ ككشون هم نميگزه. يادمه همون موقع ها به خواهرم مي گفتم: مينا! يعني ممكنه ما هم وقتي بزرگ شديم، با هم ديگه اينجوري رفتار كنيم؟ ممكنه ما از هم جدا بشيم؟ بعد مي خنديديم و هزار و يك دليل مي آورديم كه نه! ما خانواده ي استثنايي هستيم و تا ابد در كنار هم خواهيم بود. بهش مي گفتم وقتي بزرگ شديم و اومديم خونه ي همديگه، ما كه اصلا مثل بابا و عمه با هم تعارف نمي كنيم. اصلا ما هيچ وقت از هم اونقدر دور نميشيم. تصور داشتن خانواده اي پراكنده- حتي در مقياس ايران- برامون غير ممكن بود و مي گفتيم ما خودمون از الان حواسمون هست و هيچ وقت نمي ذاريم همچين بلايي سرمون بياد.
هيچ وقت فكر نمي كردم كه من اين سر دنيا باشم و تو اون سر دنيا. يك سال و اندي هست كه نديدمت.يك سال و خورده اي هست كه دست هاي گرمت رو توي دستام نگرفتم.مي رم سراغ عكس هايي كه خودم ازت گرفته بودم.شايد از سر دلتنگي.كادر عكس رو فقط براي صورت تو تنظيم كرده بودم. دوربين كنون كار خودش رو خيلي خوب انجام داده بود و تمام جزئيات صورت قشنگت رو با رزولوشن بالا به صفر و يك تبديل كرده بود تا من روي سي دي بذارمش و در چمدون با خودم بيارم اين سر دنيا.صورتت با اون لبخند زيباي هميشگيش جلوي چشمام هست.دارم ميبينم تمام اون يازده تا خال كوچيكي رو كه با هم مي شمرديم و فقط از فاصله ی یک وجبی می شد دیدشون و عجيب اينكه هميشه يازده تا بودن! تصوير اينقدر با كيفيت هست كه هر چي زوم مي كنم شطرنجي نميشه. اسكرول رو ميكشم بالاتر و تصوير رو ميارم روي چشمات.تمام مانيتور ميشه دو تا چشم گنده ي سياه. سياهي چشمات دوباره هيپنوتيزمم ميكنه و احساس مي كنم گردنم روي مانيتور قفل شده.توانايي تكون دادنش رو ندارم.به قول صادق هدایت چشمات سگ دارن! مانيتور و چشم هاي تو ثابت هستند و من و بقيه ي دنيا داريم گرد مردمك چشمات – كه اصلا معلوم نميشن- مي چرخيم. پره ي هلي كوپتر حافظم هم شروع به چرخيدن مي كنه و من سوار بر اون ميام توي مانيتور و در سيال بي كران و تاريك چشم هاي تو پرواز مي كنم. به روزهايي مي رم كه ساعت ها در كنار هم مي نشستينم و فقط حرف مي زديم. هر چقدر حرف مي زديم حرف هامون تموم نمي شد.ياد مزخرفاتي ميافتم كه تحويلت ميدادم: خانواده ي ما هميشه در كنار هم خواهد بود!
از عمق چشم هات بیرون میام و دوباره از بیرون محوشون ميشم. همچنان مسحور چشم هاي تو! هنوز هم از بزرگي اين چشم ها تعجب مي كنم.من صاحب اين چشم ها رو اون سر دنيا تنها گذاشتم.چيزي درون سينم شروع به لرزيدن ميكنه و مياد بالا.هم زمان با لرزيدنش در مسيري كه داره مياد بالا حرارت و سوزش عجيبي رو ايجاد ميكنه.از قفسه سينم عبور مي كنه و از گلو و گردنم خودش رو به صورتم مي رسونه. تمام صورتم گر ميگيره. هنوز دارم به چشم هاي تو نگاه ميكنم. باورم نميشه كه من چهارده ماه دوري تو رو تحمل كردم. با دستم چنان مي كوبم به پيشونيم كه خودم از صدايي كه ايجاد می کنه مي ترسم.ميخوام سرم رو بكوبم به ديوار. اما سريع سعي مي كنم به خودم مسلط بشم.
لعنت به اين خطوط تلفن بين المللي كه بعد از 100 دفعه تلاش كردن باز هم ناكامت ميذارن. لعنت به اين پيشرفت و ترقي كه من دنبالش هستم و چنين بهاي گزافي داره. لعنت به بانيان جدايي هزاران خواهر و برادر. لعنت به من و خودخواهي من…
+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 17:35
نویسنده: آباد
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 17:39
سلام . طاعات و عبادات قبول
وبلاگ بسیار زیبایی و پر مطلبی دارید. خداقوت
منم در وبلاگم درسهای زندگی را می نویسم و خیلی خوشحال میشم اگر بیاین ببینید و نظر بدین. منتظرم
وب سایت
نویسنده: آباد
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 17:45
سلام
خیلی از دوستان من در شهر تو هستند. مخصوصا مترجم وبلاگم
دوست دارم که بیشتر با هم آشنا بشیم شاید بتونیم در یک بیزینس خوب با هم کار کنیم. پس حتما با من تماس بگیر
اگر بیای وبلاگ دنیای ان ال پی منو پیدا خواهید کرد.
من فوق لیسانس برقم و کارمند دولت با بیست سال سابقه در پستهای فنی و مدیریتی . موفق باشی
فقط میخواستم بگم تو یک قهرمانی که تونستی پا را از دایره امنیت خودت فراتر بزاری پس به خودت افتخار کن. بدرود
وب سایت
نویسنده: سیما
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 17:46
خشایار من خیلی گریم گرفت تو واقعا همه وجودت احساسه
نویسنده: آباد
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 17:46
معذرت گفتم آی دی خودمو هم بزارم شاید خواستی چت کنی h_abad2000
وب سایت
نویسنده: بهروز
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 18:22
خشایار جان:
من هیچ وقت خواهر نداشتم. خیلی به خواهر داشتن تو و این عشقی که بهش داری حسودیم شد. خدا اونو برات نگه داره. دل ما هم گرفت پسر از این غریبی تو. ما هم همون کاری رو داریم میکنیم که تو کردی. من هم دلتنگ یه دونه برادرم خواهم شد. راست میگی لعنت به این مهاجرت. ولی چاره ای نیست. غصه نخور. به همون اندازه ای که دردت رو درک میکنم، به همون اندازه هم ازت میخوام که سعی کنی آروم باشی و خودت رو مشغول این ور و اونور کنی. چه میدونم؟ یه موقعهایی یه چیزی ته گلوی آدمو میگیره که میدونم سخته در رفتن ازش. ولی چاره ای نیست. راستی خواهرت دوست نداره بیاد پهلوی تو؟
وب سایت
نویسنده: بهروز
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 18:25
داش خشایار:
یه زحمت واست داشتم. بیا بلاگم ببین چیه؟
وب سایت
نویسنده: پانی
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 19:12
الان دارم مونیتورو پشت یه پرده خیس می بینم. اینقدر زیبا توصیف کردی که همه وجودم لرزید. هیچ حرفی ندارم که بزنم. می دونم نه خیلی دیرتر, این حس رو تجربه خواهم کرد به همین دردناکی, درست به عمق همون فاجعه ای که خودت توصیفش کردی. هیچ وقت برادر نداشتم ولی مطمئنم اگه داشتم آرزو می کردم عین تو باشه, درست همینقدر دوست داشتنی …
نمی دونم وقتی من الان با خوندن حرفات اینجوریم دیگه خواهرت …
این بغض لعنتی رو کاش می شد یه جوری قورت داد
لعنت به تک تک مسببینش …
وب سایت
نویسنده: پانی
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 19:23
راستی تو کامنت دونیم یه کامنت برات گذاشتم بخونش
اینم برای “مینا”ی عزیز
وب سایت
نویسنده: خشايار
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 20:26
به آباد:
خيلي ممنون از محبت و لطفي كه دارين :)
به سيما:
بابا من يه چيزي ميگم تو چرا باور مي كني؟
به بهروز و پاني:
جالبه برام كه بهروز خواهر نداره و پاني برادر .
و مي تونم بفهمم كه شما الان در كنار هم چقدر خوشبخت هستين.مي تونين براي هم ، هم زن و شوهر باشين و هم خواهر و برادر. ممنونم از لطف هر دوتا تون.بهروز جان تو وبلاگت جوابت رو دادم.پاني جان كامنتي كه گذاشته بودي رو قبلا تو وبلاگت خونده بودم و اون جمله ي قشنگي رو كه نوشتي براي دوستام تو ياهو مسنجر “سند تو آل ” كردم:
” شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص …”
لينكت كردم خواهر دوست داشتنيم x:
وب سایت
نویسنده: مانی
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 21:5
خشایار عزیزم
پس من چی بگم که خواهرمو 2 سال پیش برای همیشه از دست دادم؟
اون 22 سالش بود و من 30 سالم بود.
ما دو تا توی فامیل زبانزد بودیم از بس همدیگه رو دوست داشتیم.
خوش بحالت که لااقل خواهرت زنده است و امیدداری که یه روز ببینیش.
متاسفانه من به روز قیامت هم هیچ اعتقادی ندارم و بنابراین امید حتی یه بار دیگه دیدنشو هم ندارم.
خودتو جای من بگذار و ببین چه زندگی سیاهی میتونستی داشته باشی که خوشبختانه نداری.
وب سایت
نویسنده: نسرین
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 0:39
خوشا به حال خواهرتون که برادری با احساس شما داره و امیدوارم حالا که از هم دورید لااقل احساساتتون کم رنگ نشه
موفق باشید
وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: خرس قهوه ای
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 3:54
همینقدر که هنوز همونچوری دوسش داری و دلتنگش می شی خودشه کلییییییییییییه! آدما کنار همن و همدیگرو فراموش می کنن!
وب سایت
نویسنده: سمانه و سحر و صدف
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 4:52
از گل پرسيدم عشق چيست ؟ كفت از من خوشبوتر است
از پروانه پرسيدم عشق چيست ؟ گفت از من زيباتر است
از شمع پرسيدم عشق چيست ؟ گفت از من نوراني تر است
از عشق پرسيدم تو چيستي؟ گفت يك نگاه بيش نيستم
سلام دوست عزیز وبلاگ بی نهایت زیبایی داری .. سعی کردم بیشترشو بخونم .. به ما هم سر بزن خوشحال می شیم . قربانت
وب سایت
نویسنده: خشايار
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 9:55
به ماني:
با خوندن نظرت خيلي تحت تاثير قرار گرفتم و جدا متاسف شدم از اينكه خواهرت رو براي هميشه از دست دادي. مي خواستم بگم غصه نخور يه روزي دوباره مي بينيش ديدم خودت زودتر گفتي به روز قيامت اعتقاد نداري. مي خواستم بگم خدا رحمتش كنه گفتم شايد به خدا اعتقاد نداشته باشي. والا نمي دونم چي بايد بگم فقط من رو تو غم خودت شريك بدون. آخه من خودم هم چند سال پيش برادرم رو براي هميشه از دست دادم و مي دونم چقدر سخت هست. سعي كن توي قلبت زنده نگهش داري. مرسي از اينكه باعث شدي بيشتر به داشته هام فكر كنم.
به نسرين:
بابا من يه لحظه جو مي گيرم يه چيزي مي گم. اگه من احساس مي داشتم كه ايران مي موندم! :)
به خرس قهوه اي:
خاله خرسي فكر نكنم دوست داشتن كسي وقتي كه ازش دوري ارزش خاصي داشته باشه! از هر كي دور ميشي برات محبوب ميشه . هنر اين هست كه تا وقتي كنار هم هستين براي هم تكراري نشين و همديگه رو دوست داشته باشين.
به سمانه و سحر و صدف:
بابا چند نفر به يك نفر؟ انصاف هم خوب چيزي هستا!
وب سایت
نویسنده: دایی محسن
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 13:2
قصه ای آشنا …برای همه …
وب سایت
نویسنده: آتریسا
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 15:33
خشایارجان،تو که اند احساسی و عمرن اون عمرنی که گفتی حقیقت باشه من مطمئنم آدمی با این همه احساس لطیف و قشنگ تنهایی رو زود پشت سر میذاره و یه لاو اساسی میترکونه
خوش به حال خواهرت که برادرش اینقدر دوستش داره ولی چه خواهد کشید همسرجان
وب سایت
نویسنده: آتریسا
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 15:34
راستی حالا که عصبانی هستی چرا به این گراهام بل بیچاره فحش دادی؟ طفلکی اینهمه خدمت به بشریت کرده آخرشم فحش میخوره
نویسنده: اشی
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 15:56
وقتی توی این وبلاگهای مهاجرین و دور از وطن این جور پستها رو می خونم می لرزم . اشکام سرازیر می شه . دچار تردید می شم . دلم برای خونواده ام تنگ می شه و فکر می کنم مدتهاست اونها رو ندیدم . من هم فکر می کنم که عشق خواهر و برادرها یه عشق استثناییه …فکر می کنم بزرگترین جنایت اینه که بچه ای خواهر یا برادر نداشته باشه (قابل توجه پدر و مادر های علاقه مند به تک فرزند!) اما یه چیز دیگه … یه حس دیگه … یه حس رفتن… احساس می کنم با همه عشقهایی که باید تنها بذارم و برم ولی باید برم… انگار دیگه اینجا جای من نیست . شاید یه جای دیگه …نمی دونم کجا ؟! فعلاَ تو فکر استرالیام . آذر امتحان آیلتس دارم . خدایا کمکم کن !
وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: خشايار
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 16:27
به دايي محسن:
آخرش اين فاسفه ي اسمت رو نگفتي ها!
به آتريسا:
ببخشين شما با اون فالگيري كه فال بهروز رو گرفته بود و در مورد آيندش بهش خبر داده بود – و بهروز تو وبلاگش در موردش نوشته بود- نسبتي ندارين كه احيانا؟
مي بينين تو رو خدا! چقدر باحال برا خودش رفت جلو و ما رو از تنهايي در آورد و يه بيچاره اي رو هم نمي دونم از كجا پيدا كرد و نفهميدم چجوري ضامن لاو رو كشيد و همه چيز رو منفجر كرد و آخرش انداخت پاي من. راستي تو كه اينقدر خوب فال مي گيري بگو ببينم بچه ي اولم دختر هست يا پسر؟ اسمش چيه؟ دو نقطه دي
به اشي:
بلرز اشي جان و لرزيدن رو خوب تمرين كن تا محكم و مقاوم بشي.چون اينجا كه بياي صد ها بار شديدتر از اين خواهي لرزيد.
وب سایت
نویسنده: بهروز
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 16:28
خشایار:
اووووووووووووووف. برادرت! چیه این زندگی؟
مانی:
چی بگم. بر پدر این زندگی لعنت!
وب سایت
نویسنده: بهروز
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 16:31
پسر همین طرفها بودی نمیدونستم. به فکرت بودیم که به فکر ما افتادی؟ مخلصیم به هر حال.
وب سایت
نویسنده: بهروز
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 16:33
آقا خشایار:
راستی بگم نگی این پسره چرا به من اظهار عشق میکنه. چون فاصله کامنتی که پابلیش کردم با کاممنت تو یک دقیقه بود. من داشتم مینوشتم. تو هم داشتی مینوشتی. من این سر دنیا. تو توی حریم باغچه. ما هم دو نقطه دی.
وب سایت
نویسنده: خشايار
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 16:37
گرفتم بهروز جان! بابا آي كيو داش خشي رو دست كم گرفتي ها! كامنتامون نزديك بود با هم تصادف كنن.خدا رحم كرد. راستي تو كمر بند ايمني بسته بودي؟
وب سایت
نویسنده: بهروز
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 16:48
داش خشی:
من کمربند هیچ وقت نمیزنم. چون شلوارهام هیچ وقت نمی افتن از کمرم. (از بس شکم ما میزانه جان شما). کمربند ایمنی که گفتی چیه؟ میگن تو استرالیا تازه مد شده!
وب سایت
نویسنده: شهسوار (شهریاران)
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 17:47
مدتی که سربازی بودم برای اولین بار بود ککه احساس کردم چقدر نسبت به خانوادم احساسات دارم. از اون موقع به بعد با اینکه هرکدوممون یک گوشه ایرانیم(مشهد – تهران- شیراز- بیرجند) ولی یک طوری برنامه رزی میکنیم تا سالی یکی دوبار همه با هم مشهد دور هم جمع بشیم.
نمیدونم چرا اینا رو گفتم. شاید چون همون حسی رو که توسربازی برام بوجود اومده بود زنده کردی.
وب سایت
نویسنده: پانی
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 17:56
خشایار:
مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــى خشایار جون
خشایار و بهروز:
آخه شما دوتا نمی گین یه وقت خدای نکرده با هم تصادف کنین من بیچاره این وسط چی کار کم؟
وب سایت
نویسنده: مهران
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 17:59
مگم دلت تنگ رفته یره … باز ادای ای بچه سوسولاره دراوردی !
وخه یک سر بیا اینجه خوب … الان فصل زالزالکه … جیباماره پر مکنم مرم مدرسه :)
نبینم دلت گریفته بشه … بچه ننه بازی در نیار عین دخترا ….. یک چند وخته دیگه هم هوا سرد مره و گاریا باقالی و لبو میارن …ای چی کیفی مده :)
الانم مارمضونه …جات خالی دیشب رفتم شله خوری …بس که شلوغ بود با یکی که پامه لقد کرد دعوام رفت به هم فحش خوارمادر دادم حسابی … تازه شله شم مالی نبود … شله هم شله های طرقبه :)
وب سایت
نویسنده: خشايار
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 22:51
به بهروز:
خالي نبند! بهت نمياد شكم داشته باشي. از نوشته هات مي فهمم. به جون خودم!
به شهسوار:
خيلي خوب هست. اگه بتونين بيشتر از سالي يك دفعش بكنين كه ديگه محشره.
به پاني:
غصه نخور پاني جون :ايكس برا هر دوتامون خوب ميشه. شايد يكم مخمون تكون خورد و اصلاح شديم :دي
به مهران:
اَي يره دهنت سرويس. حالِم ر گرفتي! عجيب رفتُم تو حالو هواي اوو روزا. يادش بخير. يارو با گاري باقاليش ميامد داد مِزد: ” آي باقالي…آي باقالي” بيست تومن بهش مِدادِم يه برگه از كتاب مدرسه ايي كه باهاش بود مِكند و باهاش يه قيف درست مِكرد و برامان پر باقاليش مِكرد.يكم نمك و گلپر هم روش مي ريخت آييييييي چه صفايي مِداد. با بچه هايِ ميلان فوتبال ر تعطيل مِكردِم مِشستم به باقالي خوردن. يادش بخير.
وب سایت
نویسنده: ترنم
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 22:56
خشایار جان: حتما مینای تو هم همچین احساسی رو داره تجربه می کنه
حرفات بد جوری دل میسوزونه.آتیش می زنی داداش! چه میشود کرد؟
راستی میتونم لینکت کنم؟
یعنی دارم لینکتون می کنم
وب سایت
نویسنده: طناز
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 23:34
من همیشه حیرونم شما با این روحیه لطیفی که دارید آخه این چه تصویریه که برای صفحه اولتون گذاشتید؟! باور کنید همیشه برای خوندن وبلاگتون مجبورم صفحمو کوچیک کنم.
نویسنده: خشايار
یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 23:51
به ترنم:
ببخشين. نمي خواستم بقيه رو ناراحت كنم . اما به هر حال ممنون از هم همراهيت :)
به طناز:
زير اون تصويري كه گذاشتم توضيحش رو نوشتم كه اين خودم هستم. باور كنين!
خصوصا وقتي اين پست رو داشتم مينوشتم همينجوري بودم. ميخواستم مانيتور و كيبورد و خودم و همه چيز رو به در و ديوار بكوبم. اما ممنون هستم ازتون كه لطف مي كنيد و مطالبم رو مي خونين. شايد به زودي از بلاگفا كوچ كنم برم يه جاي ديگه. سعي مي كنم تو بلاگ جديدم به احترام شما اين تصوير رو عوض كنم :)
وب سایت
نویسنده: بهروز
دوشنبه 9 مهر1386 ساعت: 16:11
داش خشایار:
منظورت اینه که نوشته هام لاغر و کم مایه هستن و هیج برجستگی ای ندارن؟ آره؟ به هر حال ما یه میزانی از شکم بهره مندیم. در حال آب کردنیم. تو هر جوری خواستی آزادی ما رو تصور کنی. اصلاً فکر کن من قیافه ام شبیه محسن رضاییه. خوبه؟
وب سایت
نویسنده: خشايار
دوشنبه 9 مهر1386 ساعت: 22:9
نه بهروز جان. اتفاقا چيزي كه خيلي مشخص تو نوشته هاي شما به چشم ميخوره همون برجستگيشون هست. خصوصا وقتي در مورد خيار و كاليبر و هندوانه و اينجور چيزا مينوييسي!
وب سایت
نویسنده: شیوا
سه شنبه 10 مهر1386 ساعت: 17:56
دوست خوب وقتی مطلب زیبا تو خوندم یاد نامه های برادرم زمانی که سرباز بود افتادم رابطه ما مثل رابطه شما زیبا بود سالها از اون روزها گذشته و او با خانواده اش در انگلستان و من در ایران به امید شنیدن صداش بارها تلفن میزنم و ……
درخواستی خواهرانه ازت دارم که اگر ادعای عشقی به خانواده ات داری در ان پایدار باش عشق به خواهر تو را از عشق دیگر باز نخواهد گذاشت انسان توانایی اون رو داره که عاشق مادر،پدر ، خواهر و برادر و معشوقش باشه اگر با اومدن عشق جدید جایگزینی برای احساس قبلیت پیدا کنی یعنی هیچ وقت عاشق نبودی و این برای یک خواهر دردناک است . مهم فاصله ها نیست مهم اینه که خواهرت بدونه دوستش داری و این اصل زندگی است .
نویسنده: خشايار
سه شنبه 10 مهر1386 ساعت: 19:16
شيوا جان خيلي ممنون از پيامت. خيلي تحت تاثير قرار گرفتم وقتي نوشتت رو خوندم. والا فكر نمي كنم من بتونم عشق به خانوادم رو فراموش كنم اما شايد حق با شما باشه و اينا رو بشه لوس بازي هاي قبل از ازدواج قلمداد كرد. به طور كلي با شناختي كه از خودم دارم…. نمي دونم والا. حرفات من رو به فكر فرو برد!
چشم! سعي مي كنم به درخواستت عمل كنم. ممنون از توجهي كه داشتي:)
سلام خشايار جان
من ديشب داشتم زبان مي خوندم كه لينك تو از روي وبلاگ پاني ديدم همه شو
خوندم خيلي قشنگ و دوست داشتني مي نويسي من بردي تو اعماق ذهنت مثل يك فيلم كه احساس ميكني خودت اونجايي از اون شور و حال هاي رفتن
حالا بعد از يك سال قصد برگشتن!
چون منم تمام اين شور و حال براي رفتن رو دارم تجربه مي كنم ولي اونجا رو نمي دونم . من تمام احساس هاي تو رو درك مي كنم و مي دونم اكثر ايراني ها عاطفي هستن مثل خودم و همين مسئله براي ما مشكل ساز شده همين عاطفي بودن و اين احساسات با اين همه قشنگي . داره به آدم صدمه مي زنه فلسفه مهاجرت يعني كندن وابستگي ها و يك زندگي نو ولي اگر اين جوري دلتنگي مي كني كه بغض گلو ما رو گرفت برگردي بهتره
بنظر من موندن اونجا كاملا شخصيه و براي همه يك جور نيست
ولي اين جا خبري نيست 1 ماه كه بيايي هم بيشتر بهت خوش ميگذره
هم دلتنگي هات از بين ميره بعدش اون موقعه تصميم بگيري بهتره
هميشه خوب و خوش باشي هر جا كه هستي ولي تا موقعه اي كه
اونجا هستي برامون بنويس تا ما هم مثل بعضي ها از هول حليم نريم تو ديگ
[...] یادمه شمال که می رفتیم همیشه موقع غروب آفتاب با خواهرم مینا، دنبال جاهایی می گشتیم که بشه غروب رو اینجوری دید. این [...]