بهروز من رو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده. موضوع بازی اعتراف هست*.من هم بی مقدمه صادقانه شروع می کنم به اعتراف کردن.
۱- فکر می کنم اخلاقیات برام خیلی مهم هستن٬ اما مسئله این هست که فقط فکر می کنم و خیلی وقت ها تمام قیود اخلاقی رو به راحتی زیر پا میذارم. منافع شخصیم که وسط میان به راحتی دروغ می گم. بعد به خودم می گم چی شد اون همه شعاری که میدادی. بعد خودم از خودم تعجب می کنم. چند تا فحش بد بد به خودم می دم. اما دوباره تو یه موقعیت دیگه دروغ می گم! **
۲- تو رفتار آدم ها – به خصوص حرکات غیر ارادیشون وقت حرف زدن و …- خیلی دقت می کنم. این کار رو به صورت کاملا ناخودآگاه انجام می دم و از کنترل خودم خارج هست! بدون اینکه تصمیم به این کار بگیرم ذهنم تمام حرکات اطرافیانم رو جزء به جزء ضبط می کنه. بعضی وقت ها با بازگو کردنشون باعث رنجش دوستانم می شم.
۳- وقت حرف زدن – به خصوص به زبان انگلیسی- قبلش خوب فکر نمی کنم. خیلی وقت ها یه چیزی از دهنم می پره که واقعا احمقانه هست.
۴- با وجود ادعای زیادی که در مورد ” جواب ندادن و تلافی نکردن” دارم – و این ادعا توانایی جر دادن فلک از مشرق تا مغرب رو هم داره- اما هنوز هم برام پیش میاد که از زبونم نهایت استفاده و سوءاستفاده رو می کنم و طرف مقابل رو کاملا مات می کنم. خیلی وقت ها میخوام یه جواب منطقی بدم اما در بعضی شرایط می بینم منطقم کافی نیست و دوباره می رم سراغ زبون تیز و حاضر جواب و طرف مقابل رو می پیچونم به هم و با منطق خودش یه چیزایی تحویلش می دم که هیچ جوابی برای گفتن نداره اما خودم می فهمم که هر چی گفتم چرت بوده.
۵- وقت زیادی رو در اینترنت هستم که متاسفانه بخش زیادیش رو هم فقط ولگردی می کنم تو سایت ها شروع می کنم به خوندن اخبار و تحلیل های مختلف و وبلاگ های رنگارنگ. خیلی وقت ها فکر می کنم که این وقت رو باید خیلی بهتر از این استفاده کرد.هر چند وقت یکبار تصمیم به کنترلش می کنم اما خیلی زود بر می گردم به روال اول!
چیز دیگه ای الان به ذهنم نمیاد. سعی کردم تا جایی که می تونم صادقانه اعتراف کنم. اما مسلما خیلی چیزهای دیگه هم برا اعتراف کردن دارم که الان تو ذهنم نمیاد.شاید بعدا اضافه کردم.
من هر کسی که داره الان این مطلب رو می خونه رو به این بازی دعوت می کنم. خصوصا دو تا از دوستان همشهریم سیما و محمد . تنبلی رو بذارین کنار و بنویسین! :دی
*اشتباها گفته بودم بهروز بازی رو راه انداخته که جمله رو در متن اصلی- بر خلاف اصول حرفه ای وبلاگ نویسی – تصحیح کردم.آخه کی گفته من حرفه ای هستم؟ بهروز جان ممنون از یاداوریت.
** خوشبختانه با تمرین زیاد الان دیگه این مورد خیلی کمتر برام اتفاق میافته. خوشحالم :)
+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 21:42
نویسنده: مریم
سه شنبه 10 مهر1386 ساعت: 0:0
سلام.
گزینه ی یک و 5 از همش بیشتر به زندگیت لطمه می زنه.
حداقل در این دو مورد منم خیلی سعی کردم که کنترل کنم همه چیو.. انگار یه کم موفق تر بودم..!!!!
خواهر منم الان پیشم نیست.
رفته مالزی. دو تا پسر شیطون و نازم داره. اونا هم پیشم نیستن.
تازه داداشمم رفته جنوب. گاهی چند ماه نمی بینمشون… دلم برای نی نی هاش ضعف میره………………………….
اون یکی خواهرمم تازه از شهر ما رفته.
اون یکی داداشمم دو سه هفتس رفته سفر…
تازه بابامم همین امروز از سفر اومده!!!!!
منظورم اینه که خیلی درکت می کنم… این عنفوان درکه!!!!
همه ی اینایی که گفتم راست بودا.. فکر نکن فقط خودت دلتنگی..
امیدوارم ایدئولوژیتون زودتر تکمیل بشه تشریفتونو بیارین خواهر عزیزتونو زودتر ببینین.
حتما اونم دلش تنگ شده…
به نظرم چت ابزار خوبی برای مکالمه ی صوتیه.
نویسنده: انیس
سه شنبه 10 مهر1386 ساعت: 2:40
این همه اعتراف توی دلت بود ؟ الان سبک شدی
مرسی خشایار جان که بهم سر میزنی و متشکرم از پیامهای دلگرم کننده ات.
یک داستان دارم مینویسم تموم که شد برات ایمیل میکنم.
وب سایت
نویسنده: ترنم
سه شنبه 10 مهر1386 ساعت: 4:43
خشایار جان ممنون از کامنتت
این شماره 2 شوهر منهمنتها به روی کسی نمیاره فقط وقتی تنهاییم یادآوری می کنه و دوتایی باش می خندیم
این 5 هم که خودمم ..همین چند ساعت پیشم اومدم دیدم وبلاگت نمیاد بالا گفتم حتما داری یه چیزای جدیدی می نویسی
راستی
اولین بار نوشته هاتو که می خوندم اصلا تصور نمی کردم انقدر جوان باشید!احساس می کردم بالای 35ساله باید باشه نویسنده
حالا فکر می کنم یا خیلی آدم فرهیخته و متفکری هستی یا تصمیمای بزرگ و تجارب بزرگ حسابی تاثیر خودشو روت گذاشته
موفق باشی!
وب سایت
نویسنده: پانی
سه شنبه 10 مهر1386 ساعت: 8:30
اعتراف کردن رو خیلی دوست دارم یه جورائی آدمو سبک می کنه. اعتراف می کنم که من برای اعتراف کردن دلم خیلی کوچیکه طاقت ندارم, زودی هر کار بدی می کنم اعتراف می کنم! چه به خودم, چه به بهروز, چه به هر کسی که لازمه بهش اعتراف کنم و البته ارزش شنیدن اعتراف منو داره (!)
خشایار عزیز اعترافاتت خیلی صادقانه و صمیمانه بود. خوش بحالت که اینقدر کم اعتراف برای گفتن داری. من که فکر کنم اگه بشینم اعتراف بنویسم تا صبح باید بنویسم! این یعنی من خیلی بدم؟
امیدوارم دفعه دیگه که کسی ازت اعتراف خواست دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشی …
(ولی خودمونیما, شیرینی زندگی گاهی به همین اشتباهامونه! موافقی؟ )
وب سایت
نویسنده: آتریسا
سه شنبه 10 مهر1386 ساعت: 16:21
اول بگم که تقصیر منه که جای خواهر مهربونت رو خالی کردم و تو رو به سروسامان رسوندم اونوقت میگی فال و فالگیری!!!! نه برادرجان اینا رو میگن استنباط از احساسات لطیف نه فال
1- مثلا فحش بدبد اخلاقیاته که درجواب دروغهات میدی
4-
5- من هم این مشکل رو دارم هروقت هم تصمیم گرفتم از وقتم بیشتر استفاده کنم باز یه مدت کوتاهی بیشتر طول نکشیده و دوباره اتلاف وقت!
وب سایت
نویسنده: گوش ماهی
سه شنبه 10 مهر1386 ساعت: 19:12
خدا به دادت برسه یکی رو می شناسم حاضر جواب …
اما یه بدی داره همون قدر که واسه بقیه حاضر جوابه واسه خودشم حاضر جوابه فکر کن چی می شه!
نویسنده: بهروز
سه شنبه 10 مهر1386 ساعت: 20:28
عجب اعترافات کوتاه ولی موجزی.
من کی گفتم این بازی رو خودم راه انداختم؟ این یه بازی قدیمیه که ما رو تازه به اون دعوت کردن. اگه دقت کنی نوشتم آرش اعتراف گیرنده است (بلاگش تو لینکهام هست)
مورد 2: عین کار منه. انقدر یه نفر رو نگاه میکنم که ضایع میشه. ولی الان یادم نیست که چه استفاده یا سوءاستفاده ای از این کار میبرم.
مورد 5: آخ که دیگه من مردم از دست این مورد پنج. خیلیهامون گرفتارشیم. چه کنیم نمیدونیم.
وب سایت
نویسنده: ستاره
پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت: 7:32
سلام می خوام بگم اگه بخوایم می تونیم دروغ گفتن رو کنترل کنیم برعکس غیبت که به نظرم کنترل کردنش سخته وتازه گاهی نمیشه فهمید حرفی که می گیم غیبته یانه ؟ من چند سال دوره دبیرستانم زیاد دروغ می گفتم در واقع یه جورایی خالی می بستم هر وقت احساس می کردم دارم کم میارم ولی بعدها که اعتماد به نفسم رو تقویت کردم مدت زیادی خیلی دروغهام کم شده بود یادمه یه روز وقتی دانشجوی فوق بودم به استاد راهنمام یه دروغ بی اهمیت گفتم درمورد ارسال یه مقاله برای یه جایی که خیلی مهم نبود و ربطی نداشت به کارمون واستاده گیر داده بود که باید بفرستی من هم وقت نداشتم الکی گفتم فرستادم که وقتی رفتم خوابگاه دوسه ساعت بخاطرش گریه کردم نه از ترس اینکه استاده بفهمه ها چون پیگیری نمی کرد فقط چون زیر قولم زده بودم که دروغ نگم حالا خیلی به ندرت دروغ می گم اون هم سر چیزهای خیلی بی اهمیت مثلا وقتی ازم بپرسن میدونی فلان وسیله کجاس که حال ندارم فکر کنم می گم نه اونهم نه از قصد یهو گاهی از دهنم می پره ولی امان از غیبت ای کاش یکی به من یاد می داد چطور غیبت نکنم و نشنوم
وب سایت
نویسنده: لوسیفر
پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت: 20:41
از طریق وبلاگ بهروز با وبلاگت آشنا شدم. تعجب می کنم که بچه های علاقه مند به مهاجرت به استرالیا چرا همشون اینقدر خوش صحبتن و مطالب رو خیلی قشنگ می نویسن. من وبلاگ های زیادی رو می خونم ولی وبلاگ های مرتبط به کسایی که تو برنامه استرالیا هستند به نظرم از همه جالب تر اومده! اصولا عمق بیشتری داشتند. بگذریم حالا چرا می خوای بری بریسبان؟
نویسنده: خشايار
پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت: 22:24
به مريم:
ايدئولوژي ما حالا حالا ها كار داره.
به انيس:
منتظرم ببينم چكار مي كني.
به ترنم:
كوتاه بياين بابا. من جنبه ي شنيدن اين حرفا رو ندارم. يه دفه ميبيني جو گرفت يه كاري دست خودم دادم ها!
به پاني:
نه آبجي بزرگه. اگه اعترافاتت زياد باشه يعني با خودت خيلي صادقي :). شايد هم با خودت مجيدي. شايد احمد شايد هم سكينه! كي مي دونه؟ ولي خداييش من آخر نفهميدم بهروز چرا شما رو به بازي دعوت نكرد. احتمالا اگه مي خواستي اعتراف كني يه چيزايي رو مي گفتي كه برا اون هم بد بود. والا منم ديگه جرات نكردم. بهرو خودت اعتراف كن حالا!
به آتريسا:
شما گير دادي به احساسات لطيف من ها. احساسات لطيف كجا بود بابا؟ جو گرفته بود يه چيزي نوشته بودم. شما جدي نگير بابا.
به گوش ماهي:
كي هستش حالا اون بنده خدا؟
به ستاره:
والا من برعكسم. غيبت رو خيلي راحت كنترل مي كنم اما دروغ رو نه. بيا جاها عوض :دي
به لوسيفر:
من اگه حرف زدن بلد بودم كه روزگارم از اين حرفا بهتر بود. ضمنا من پارسال بريزبن رو انتخاب كرده بودم. الان تو استراليا هستم پسر خوب:)
وب سایت
نویسنده: خشايار
پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت: 22:26
به بهروز:
تو فقط بلدي ما رو ضايع كني نه؟ راستي چرا پاني رو دعوت نكردي ها؟ همين الان ميري از دلش در مياري . دعوتش ميكني تازه يه موكت قرمز هم جلو پاش پهن ميكني! روشنه؟
وب سایت
نویسنده: پانی
جمعه 13 مهر1386 ساعت: 0:15
خشایار:
مرســـــــــــــــــــــــــــــــى داداش مهربونم
راستی من معمولا با خودم نه صادقم, نه مجید, نه … بیشتر اوقات با خودم پانیم! گاهیم بهروزم!
بهروز:
ببین بهروز جان چقدر داداشم هوامو داره
وب سایت
نویسنده: فافافافا
جمعه 13 مهر1386 ساعت: 7:16
خوشبحالتون که اعتراف کردید. منم یه دفعه خواستم یه چیزایی رو اعتراف کنم همش یادم بودا ولی خیلی زیاد بود بیخیال شدم .به رووووووووزم بیااااااااااااااااااااااااا
وب سایت
نویسنده: بهروز
شنبه 14 مهر1386 ساعت: 17:4
خشایار:
من خودم ضایعم. بیخیال. خواستم روشنگری کنم! خوب سیستم و داستان ردیف کردی واسه ما! تو از الان که مجردی اینطوری هستی ازدواج کنی دیگه چی میشی؟ حالا فعلاً تریپ فمینیستی ات رو داشته باش، من سر موقع خودم حالتو میکنم توی قوطی کنسرو!
آقا به ما هم سر بزن
********************
چشم حتما! اما ببخشین مثلی که فراموش کردین از خودتون اثری به جا بذارین! چه جوری سر بزنم به شما آخه؟
سلام داداش کوچیکه خودم
خونه جدید مبارک
فقط اینجا برای ابراز احساسات هیچ صورتکی نیست :S حالا من چجوری برات گل بدم؟ :(
پس همون :ایکس
راستی عکس بلاگتم خیلی رویائیه :) دوستش میدارم! :)
مواظب باش داداشم تو زمستونی سرما نخوره :ایکس
***********************************************
سلام پانی جان.ممنون.ایراد نداره مزیتش این هست که مجبور میشی احساساتت رو با نوشتن ابراز کنی که خودش یکی از دلایلی هست که من در نوشته های وبلاگم از صورتک استفاده نمی کنم تا خودم رو مجبور کنم که احساسم رو توصیف کنم.مریضی خودت چی شد خواهر بزرگه؟ بهتری؟ بهروز خوب بهت میرسه یا بیام ارشادش کنم؟
هــــــــــــــــــــــورا صورتکا دلشون نیومد خودشون اومدن! :P: X
*******************************************
حالا چرا مطلب اولی رو ول کردی اومدی تو مطلب دوم وبلاگم نظر میذاری؟ :D