توی کافی شاپ کتابخونه نشستم و دارم با لپتاپ می نویسم.اینترنت خونم قطع شده و یه خورده اوضاع احوال رو به هم ریخته.بلاگفای نامهربون هم بدون اجازه ی من وبلاگ قبلیم رو حذف کرده.دوباره ثبتش کردم و آدرس وبلاگ جدیدم رو توش گذاشتم اما دوباره حذفش کردن و اینبار امکان ثبت مجددش رو هم ازم گرفتن.خودتون ببینین .حتی آدرس ایمیلم رو هم نذاشتن که هیچ جوری نشه وبلاگ جدیدم رو پیدا کرد. این رفتار رو که دیدم خیلی خوشحال شدم که زود از این سرویس دهنده های نازنین جدا شدم و الان جایی می نویسم که خیالم راحت هست.
می خوام از اتفاق هایی که تو این چند وقته افتاده بنویسم. آخه می بینم اکثر دوستان وبلاگی فقط دارن خوبی های استرالیا رو می نویسن و این باعث میشه تصویر استرالیا توی ذهن مخاطب خیلی افراطی مثبت بشه و بقیه نتونن قضاوت درستی در موردش داشته باشن.من می خوام خوبی ها و بدی ها رو با هم بنویسم.نکته هایی در چند هفته ای که بر من گذشته وجود داره که دوست دارم با بقیه هم به اشتراک بذارمشون.
روز خداحافظی رسیده.روزی که خودم تعیینش کرده بودم. بر خلاف تصوری که داشتم همکار هام هیچ ابایی از ابراز محبت و نشون دادن احساسشون در مورد رفتن من ندارن.به خصوص “کیسی” دختر جیغ جیغو و یکدنده ای که با هم مثل کارد و پنیر بودیم و همیشه عین سگ و گربه به جون هم میافتادیم. غم رو در چشم ها، صدا و صورتش می بینم.رفتار معاون کارخونه عجیب تر هست.آنچنان در بغلش فشارم میده که احساس می کنم استخونام دارن خورد می شن.بهم میگه واقعا دلم برات تنگ میشه.دفعه ی دوم که این جمله رو تکرار می کنه صداش می لرزه و صورتش یه خورده قرمز میشه و یه نم کوچولو تو چشماش پدیدار میشه که همه ی اینا به شکلی صداقت حرفاش رو تایید می کردن.اگه هنوز متوجه نشدین که این جور رفتار چرا برای من عجیب هست کافیه این پست محمد رو بخونین تا براتون مشخص بشه که بعضی از استرالیایی ها چقدر سرد و آهنی هستند.رابرت رئیس سخت کوش و پرتلاش کارخونه با نامه ای در دست و لبخندی بر لب به پیشم میاد. این نامه همون” رفرنس لتر” هست که در محیط های کار استرالیا بعد از اتمام مدت خدمت به کارمند داده میشه و در اون خصوصیات اخلاقی و کاری فرد مورد نظر در محل کار ذکر میشه. نامه ای که رابرت بهم میده پر هست از پاچه خواری.از بعضی از جملاتی که توش نوشته شده خندم می گیره:” همه ی کارمندان خیلی دوستش داشتن” انگار آگهی ترحیم میخوان بدن.
ازش تشکر می کنم. بهش می گم از کار کردن در کنارش لذت بردم.دستم رو به گرمی فشار میده و میگه هر موقع که دوست داشتی می تونی برگردی.خیلی خوشحال می شیم اگه بتونیم دوباره باهات کار کنیم.نمی دونم این همه لطف و محبت رو چجوری می تونم جواب بدم. جیمز- کسی که این پست رو در موردش نوشته بودم- من رو به نهار دعوت می کنه سنگ تموم میذاره و بعد از اون هم برای همیشه سونوکو روترک میکنم اما یادش در دلم می مونه. سونوکو جایی بود که من دوباره اعتماد به نفسم رو پیدا کردم. جایی بود که به خودم ثابت کردم که می تونم. جایی بود که رقبای استرالیایی رو شکست داده بودم و انتخاب شده بودم.هرگز فراموشت نمی کنم سونوکو.
مصاحبه برای کار جدیدم خیلی طولانی میشه. حدود دوساعت هست که داریم همینجوری فک می زنیم. اما روند مصاحبه قالب رسمی رو نداره و خیلی دوستانه هست.تو همین چند دقیقه با هم صمیمی شدیم و شروع کردیم به شوخی کردن. یهو وسط مصاحبه ازم سوال می کنه که چه دینی داری! جا میخورم.طبق قوانین استرالیا به هیچ عنوان حق پرسیدن چنین سوالی رو نداره.خیلی عصبانی می شم.می تونم به خاطر پرسیدن این سوال براش دردسر درست کنم.اما نمی خوام این موقعیت خوب کاری رو از دست بدم و اونجا چیزی نمی گم و یه جوابی بهش میدم که عمرا آخرش نمی فهه من کیم اما دیگه به خودش جرات سوال کردن بیشتر رو نمیده.خیلی ناراحت شده بودم که این سوال رو ازم پرسیده بود و تو دلم کلی بهش بد و بیراه می گفتم.اما بعد یهو به خودم اومدم گفتم مثلی که یادت رفته از کجا اومدی.خیلی آدم بی جنبه ای هستی.ظاهرا یادت رفته جایی که قبلا توش زندگی می کردی تو مصاحبه طرف کولیس می ذاشت رو صورتت که ببینه ته ریشت چند میلیمتر ارتفاع داره و با ماشین شماره ی چند زدیش. از شکیات نماز و اعتقاد به ولایت فقیه و شاید نحوه ی طهارت گرفتنت هم ممکن بود ازت سوال بشه.اونجا که بودی ککت نمی گزید حالا اینجا با یه سوال کلی ساده اونم وسط خنده و شوخی اینجوری از کوره در میری؟ جو گرفتت مثلی که ها!
برای گرفتن این کار باید یه لایسنس از “الکتریکال برد”بگیرم که کار خیلی سختی هست. میگه فلان روز بیا اینجا که با هم بریم”برد”. می گم چرا با هم؟ خوب خودم می تونم مستقیم برم دیگه. می گه آخه من تو برد یه کسایی رو میشناسم. بهتره باهات بیام تا کارت سریع تر راه بیافته. تعجب می کنم.تو دلم می گم مگه شما هم تو اداره هاتون پارتی بازی دارین؟! قبول میکنم و چند روز بعد با هم می ریم برد و مدارک رو تحویل می دیم. خانومه رو به من میگه چند وقته که اینجا استخدام هستی؟ میخوام بگم تازه میخوام استخدام بشم که یهو حرفم رو میخورم. می ترسم این مسئله که هنوز مشغول به کار نشدم در گرفتن این لایسنس مشکل ایجاد کنه.به “پل” نگاه می کنم تا اون جواب بده. اون هم سریع میگه هنوز استخدام نشده .تازه میخوایم استخدامش کنیم.خانومه میگه به هر صورت شما به عنوان کارفرما باید یه نامه به ما بدین و در اون از ایشون حمایت کنین.قرار میشه که نامه رو با ایمیل بفرسته براشون. از برد بیرون میایم و من دارم با خودم فکر می کنم که چقدر ذهن ما ایرانی ها منحرف هست و تا مشکلی پیش میاد به دروغ گفتن فکر می کنیم. بعد رفتار پل در ذهنم تکرار میشه و با خودم می گم ببین این دوست جدید استرالیاییت حاضر نشد به هیچ قیمتی اخلاق رو زیر پا بذاره و دروغ بگه.تو کی میخوای آدم بشی؟
در همین حین که دارم به ابن موضوع فکر کنم پل رشته ی افکار رو پاره می کنه و میگه : ممکنه مجبور بشیم تو این ایمیلی که می خوایم براشون بفرستیم یه مقدار دروغگویی کنیم و بگیم یه مدتی هست که تو داری برای ما کار می کنی.شاید اگه بگیم تازه میخوای شروع به کار کنی مشکلی ایجاد بشه.
از فکر های ساده لوحانه ای که در مورد رفتارش در ذهنم بود خندم می گیره.بهش می گم بابا اینو من همون لحظه متوجه شده بودم و برا همین جواب ندادم و به تو نگاه کردم. تعجب می کنه و میگه من اونجا نتونستم سریع متوجه قضیه بشم. برا همین چیزی نگفتم.
راستی چرا ما ایرانی ها همیشه فکر می کنیم خارجی ها خیلی کارشون درسته و هر چی عیب و ایراد هست مال ماست؟
به هر صورت کارم رو شروع کردم و چند روز بعدش هم در ارتباط با همین مورد گذرم به یه اداره ی دیگه افتاد. ساعت کاریشون تا 4:30 بعد از ظهر بود.من به هر بیچارگی که بود خودم رو ساعت 4:00 به اونجا رسوندم تا کارم رو انجام بدم. خانوم منشی بعد از کلی تلفن زدن به طبقه ی بالا و پایین و این ور و اونور بهم میگه هیچکی نیست که کارت رو راه بندازه و همه اداره رو ترک کردن. میگم بابا هنوز که ساعت چهار هست. با شرمندگی میگه می دونم اما واقعا متاسفم. ادب و نزاکت رو کنار میذارم و می گم من در اداره های کشور خودم این مشکل رو داشتم. به اینجا مهاجرت کردم که سرویس بالاتری بگیرم. اما اینجا هم ظاهرا همینطور هست. میگه معمولا اینجوری نیست اما الان آخر سال هست و … تو دلم می گم اتفاقا تو کشور من هم همین آخر سال ها هست که پدر مردم برای مراجعه به یه اداه در میاد.خیلی مودبانه ازم عذر خواهی میکنه و من هم با ناراحتی خداحافظی می کنم.
راستی یه دوربین جدید خریدم. دوربین قبلیم پیدا نشد که نشد. جالبی قضیه اینجاست که کیفی که دوربین توش بود، تو قسمت اشیائ گم شده ی ترن، پیدا شد اما دوربین توش نبود.این رو هم گفتم که فکر نکنین فقط ایرانی ها این کا ها رو بلدن.
گاهی دیگه از مقایسه خسته می شم به عبارتی مخم درد می گیره… ذهن بعضی از ماها بدجوری از بچگی با انواع فلسفه ها و قضاوت ها گره خورده… از همون روزهای بچگی سر کلاس های درس که برامون از بهشت و جهنم گفتن…
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی …
روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم …
************************************
من جراتش رو ندارم والا. نمی تونم بدون سرم زنده بمونم. حتی برای یه لحظه!
چقدر خوبه که خوبیها و بدیهارو با هم میگین!
گاهی فکر می کنم دروغ نگفتن بعضی ها به علت اعتقادات و اخلاق نیست بلکه یه جورایی به علت عدم پیچیدگی سیناپسهای عصبی مغزیشون هست
همینکه این دوست شما اول همه چی رو لو میده و بعدا به فکر یه کم دروغگویی می افته که اوضاع خراب نشه مثلا
البته خوب هر دروغی هم نه
ولی خوب شاید اگه هیچکس دروغ نگه دنیا قشنگتر باشه
مشکل رقابته و این ترس قدیمی از باختن که ماها همه تجربه اش رو داریم
حالا بالاخره به نظر شما ما ها که طعم این چیزارو چشیدیم و زود میگیریم چی ممکنه بشه باید دروغ بگیم یا نگیم:(
ممنون از اينكه شرايط رو منصفانه مقايسه كرديد
ولي همه اينهايي كه گفتي براي من خيلي خوب به نظر مي رسيد و نسبت به رفتاري كه اينجا با آدم ميشه قابل قياس نيست
فكر كنم خيلي سخته فرهنگمون رو به مرور عوض كنيم ولي خوب هميشه حركت بسمت مثبت به آدم انرژي ميده ;)
********************************************
: )فکر کنم شما خیلی سخت میگیرین اوضاع اونجا رو
باز خوبه که ازت عذر خواهی کردن ;) ولی هر جای دنیا هم که بری از این مشکلات توش هست حالا یه جا کمتر یه جا بیشتر . موفق باشی
******************
تمام تلاش من هم همین هست که بگم آسمون همه جایه رنگ هست.
خشایار خان لوس من الان دو هفته است دارم دنبالت میگردم نمیتونستم توی وبلاگت وارد بشم گاهی به من سر میزدی من هم برات پیام میذاشتم(البته تو وبلاگ خودم) که کجایی؟
حالا فهمیدم کوچ فرمودید.
خونه نو مبارک شاید من هم همت اسباب کشی سه باره رو پیدا کردم
************************
چرا می زنی حالا؟ : (
سلام خشایار جون. خوبی؟
هرچند که الان خیلی خوشحالم ولی اعتراف میکنم که همه این شادیها کنار اون اضطراب قبلش معنی دار میشه. اگه از اول بدونیم همه چیز درست همونطوریکه ما دوست داریم اتفاق میفته، شادی بدست آوردنش مزه شو از دست میده. اصلا قشنگیش به ماجراجوئیشه! قبول نداری؟
اینایی که گفتی همشون درستن. تازشم یه عالمه چیزای خیلی ناجورتر ممکنه باشه که خودتم هنوز بهش برخورد نکردی و البته آرزو می کنم هرگز نکنی. ولی به هر حال بدست آوردن آسایش و امنیت روانی ای (هرچند نسبی) که اونجا قراره دنبالش بگردیم تاوان خودشو داره. باید مشکلات اونجا رم بپذیریم تا بتونیم از رفاهی که بدست میاریم لذت ببریم. همون کاری که می بینم خودت داری انجام میدی. یه دید منصفانه از محیط اطراف و تحلیلی منطقی از چیزی که از دست دادی و چیزی که بدست آوردی. اوه چقد جدی حرف زدم!
از اینکه لیوان استرالیاییتو (!) اینقد قشنگ با درنظر گرفتن هردو نیمه پر و خالیش برامون توصیف کردی ازت ممنونم.
راستی مواظب خودت باش و قدر خودتو بدون. آخه همین الان حداقل 10 سال از زندگی رو در مقایسه با 70 درصد هم سنات و شاید حتی خیلی از بزرگترات جلوتری …
*****************************
سلام پانی جون.آره تا حدودی قبول دارم چون خودم هم ماجراجویی رو خیلی دوست دارم.حالا بگو ببینم این آمار و ارقام 70 درصدر و ده سال و غیره رو از کجا آوردی؟ باید مدرک ارائه کنی! . ..
آخه تو که بدی ننوشتی! اینایی که نوشتی در مقایسه با آنچه که ما قبلا داشتیم یک جورایی خیلی زیادی خوبی بود .
من هم گاهی فکر میکنم باید از بدیها نوشت نباید یک طرفه و افراطی بررسی کرد اما باور کن پیدا نمیکنم می خوام بنویسم نمیدونم چی بنویسم ؟؟
به خودم میگم شاید چون هنوز بهش برنخوردم شاید هم دید من زیادی مثبت است و مثل این آدمهایی که تازه عاشق شدن بدیها رو نمیبینه اما به خودم قول دادم هروقت هر چیز بد و آزار دهنده پیدا کردم حتما بنویسم.راستش من هم مثل تو وقتی از یک چیزی ناراحت میشم سعی میکنم فراموش نکنم که قبلا چه شرایطی داشتم .
**********************************
من خودم همیشه سعی می کنم به همه چیز مثبت نگاه کنم. اما اینجا قضیه یه خورده فرق می کنه. بعضی وقت ها احساس می کنم با مطالب وبلاگم دارم با سرنوشت خوانندگانش بازی می کنم.اما جدای از این مطلب از خوندن این بخش از صحبتت خیلی خوشحال شدم:
“به خودم قول دادم هروقت هر چیز بد و آزار دهنده پیدا کردم حتما بنویسم
قصد تبرئه كردن كارهايي كه اصولا بد هستن رو ندارم . ولي فكر مي كنم يه وقتهايي دروغ لازمه . مثل وقتي كه مطمئني اگه دوستت ازت سوالي كرد و اگه دروغ نگي و طفره بري و يا بگي ميدونم ولي نمي گم دقيقاً مي فهمه كه حقيقت چيه و اونوقت زندگي اش بهم مي ريزه . براي من يه چنين مساله اي پيش اومد . مجبور شدم كلي دروغ بگم . ولي خدا رو شكر الان دوستم داره زندگي خوبي مي كني و همه مشكلات قبلي اش هم حل شده و اميدوارم كه ديگه تكرار نشه !
و گاهي براي پيروزي و موفقيت ديگرون هم فكر مي كنم اشكالي نداشته باشه ! دروغ بده ، چون اگه لو بره آدم ضايع مي شه . ولي اگه دليل منطقي و انساني براي دروغت داشته باشي فكر نمي كنم كار بدي باشه . دروغ بده وقتي كه در مسير تخريب و نابود كردن و حسادت و … باشه . نمي دونم شايد من اشتباه مي كنم . ولي من خيلي جاها دروغ گفتم . ولي هيچوقت قصدم فريب ديگرون نبوده . هيچ وقت قصدم سوء استفاده نبوده . فقط قصدم درست كردن اوضاع بهم ريخته بوده ! و يك چيز رو مطمئنم اينكه هيچوقت براي رسيدن به اهدافم دروغ نگفتم . شايد تا ازم نپرسيدن من هم پنهان كردم ، ولي دروغ نگفتم!
در هر صورت مرسي از اينكه تصوير واقعي رو نشون ميدي . اين خيلي براي ماها كه تو آينده قراره بيايم اونجا خوبه . كلي ديد پيدا مي كنيم و خودمون رو آماده رويارويي با عادات و خصايص اونها مي كنيم.
يه سوال فجيع پيش اومده برام…
چرا بلاگفا اين كارو با تو كرده؟ (همراه با شاخهاي درآمده)
ديگه رفتين تو خونه ي باكلاس ديگه ما پايين شهريا رو تحويل نمي گيرين آقاي افشاري؟!!
خوشحالم كه اونجا موفقي.. البته اگه موفقي!
راستي براي اين خونه ي جديدت چقدر هزينه كردي؟
و يه سوال ديگه:
rssبلاگت چيه آدرسش؟! دارم از اين كاراي با كلاس ياد مي گيرم!
فعلا…
***********************************
از خود بلاگفا بپرس. احتمالا جرمم این بوده که تصمیم گرفته بودم وبلاگم رو عوض کنم. سوال های با کلاس رو باید از آدم های با کلاس پرسید. از من چرا می پرسی؟ چه می دونم بابا. رو همون آیکونش که کلیک کنی سابسکرایب میشه دیگه. آدرسش هم احتمالا این هست:
http://irau.wordpress.com/feed
سوال بیشتر نپرسی که گیر می کنم ها!دو نقطه دی
سلام!
پس پیغام قبلی من کو؟ پاکش کردی :(
آخه چرا؟:((
…
بگذریم
…
مارو که تحویل نگرفتی و کامنتمونو پاک کردی… به نمایندگی از بچه های زیر آسمان استرالیا با لب و لوچه آویزون می خواستم خواهش کنم شما و انیس مدیریت انجمن بریزبن رو در وبسایت جدید الهام و نیکی به عهده بگیرید…اگر امکان داره!بقیه بچه ها هم کمک می کنن ولی دید شما یه چیز دیگه هست و خیلی کمک کننده می تونه باشه…منتظر جوابتون هستیم
اینو خدایی پاک نکن و جوابمونو بده!:(
سلام!
چرا نمیشه اینجا چیزی نوشت!!!!!!!
سلام خشایارجان
خونه جدید مبارک باشه.
آقا ما کلی خودمون رو کشیتم وارد وبلاگت بشیم! من که فکر کردم تو هم تصمیم گرفتی دیگه ننویسی.
این چیزایی که من خوندم بازم از شرایط اینجا بهتره، یعنی باید بگم بازم پره از بار مثبت.
موفق باشی
*************************************
سلام بر شما.ممنون : )
سلام.
اميدوارم مشكل كامپيوترت حل بشه زودتر.
اصولا من هم گاهي نمي تونم پست هاي بلاگها رو بخونم كه با يه راست كليك و encoding و انتخاب كردن (unicode (utf-8 درست ميشه.
جواب باقي سوالامم سر فرصت بده!
فعلا…
***************************
دهه! کدوم سوالت رو جواب ندادم؟ آقای افشاری کیه دیگه؟ هزینه ی خونه رو هم قسطی باهام حساب کردن!
سلام دوست عزیزم
آپ کردن وبلاک بهانه ایست برای همدلی ما
اینک این بهانه ایجاد شده
دوست دارم بیای پیشم
اوبالاها نیویشتی اسمون همه جا یک رنگه … اینجا رنگش فرق مکنه یره … به همی زودی یادت رفت تخم جن … نمخوام سوزکت بدم … اما مو اینجه ره با دنیا عوض نمکنم … شایدم مترسم ….نمدنم !
یک شیریکی داشتم فرار کرد رفت انگیلیس … عین خرس رفته تخمه سگ … بهش مگم ناراحت نیستی اونجه ….مگه اینجه چیزی به نام ناراحتی وجود ندره … اما مو همینجه ره دوست درم با ناراحتیاش … با کس کلک بازیاش … مدنی … با خودم مگم مو اگه برم خارج دلم مترکه … شاید عیب از دل مویه … به جان تو بچه ننه نیستم … !
شیش ماه رفتم گرگان بره زندگی کردن …یعنی راستش فرار کردم …حالا بره چی بماند …دلم داشت مترکید … حالا خارج که جای خود دره … وختی برگشتم همش مرفتم کوسنگی و حرم و تو خیابونا رامرفتم … خیلی زر زدم فک کنم …. منزل نو مبارک بشه دداش …
*************************************************
دهنت سرویس یره! دلم ر لِرزوندی به ابولفضل.چی کار کُنِم دیگَه..آمدِم دنیا رِ ببینِم خیر سرمان. هزینه هاش رَم باید بِدِم.دِلُم برا کوهسنگی و حرم یه ذره رَفتهَ به مولا.جای ما رَم خالی کن
دوست عزیز خوشحالم که دوباره پیدات شد. از اینکه نمی خوای دوستان رو بیجا امیدوار کنی جای قدردانی داره اما مسافرای ما هم اگه عاقل باشن میدونن نیش و نوش کنار همه فقط در ایران یه کم دوز نیشش بالاست اینه که نوش اونجا بیشتر به چشم میاد.
**********************************************
خیلی ممنون از لطفتون : )
دیشب که تو اتوبوس جدا شدیم بعد از گذروندن چنان روزی … شب سختی رو پشت سر گذاشتیم. انگار که برگشتیم به 10 ماه پیش وقتی تازه از خانواده هامون جدا شده بودیم. صحبت از این جدایی زخمهای 10 ماه پیش ما رو دوباره تازه کرد. هیچ وقت قدر چیزهایی که داشته ام رو ندونسته ام.
************************************************
: ( من خیلی خر هستم نه؟
سلام خشایار جان
ممنون که مطالب من رو می خونی. پس بالاخره ملبورنی شدی! امیدوارم تو ملبورن آرام و قشنگ بهت خوش بگذره و فقط اگر بتونی با هواش کنار بیایی (مخصوصا که از بریزبین داری میری اونجا) شهر بسیار دوست داشتنی هست. نمی دونم شاید برای من فقط اینطوریه که خیلی از خاطره های سال اول مهاجرت رو برام تشکیل می ده. به هر حال قسمت نبود همدیگه رو ملاقات کنیم، اما شاید یه روزی تو یه شهر دیگه …!!!
آقا من من یک پیشنهاد دارم تو دیگه از کافی شاپ کتابخونه بیا بیرون برو یک جای دیگه بشین که وبلاگت رو آپ کنی.
********************************************************************************
آپ می کنم انیس جان وایستا حالا. خبر های خوش برات دارم. قراره شما بریزبنی ها از شر من راحت بشین: )
یعنی حتا وارد ادیتور بلاگفا هم نمیتونی بشی؟ آخه این صفحهای که بالا میاد شبیه مشکلیه که بعضی از دوستان داشتند و مثلا تا چند روز وبلاگشون فقط یه صفحهی سفید خالی داشت و بعدا درست شده!
این داستان هم خیلی جالب و بود و ظاهرا دولت باید روابطش را با استرالیا در حد کشور دوست و همسایه، ونزوئلا گسترش بده! :)
*****************************************************
نه عزیز! وارد هیچی نمی تونم بشم. وبلاگم با تمام پست هاش حذف شده! به ناجوانمردانه ترین شکل ممکن.
سلام خشاریار خان
بابا چه عجب!
من دیگه داشتم تو خونه تکونی لینکت رو بر میداشتم که بر حسب تصادف توی یه وبلاگ آدرس جدیدتو پیدا کردم.
آقا میبینم که تو هم مثل من دل خونی داری.حالا من در اولین فرصت مفصلا” راجع به اتفاقات اینجا مینویسم.البته شروع کردم به نوشتن یه کتاب که تا حالا یه بخش اونو تموم کردم.بالاخره هر جائی یه سری مذیت و یه سری مصیبت خاص خودش رو داره.
امیدوارم که ایام به کام باشه.
من قبل از اینکه بیام استرالیا اینجا رو دیده بودم و فکر کنم تو لیست وبلاگ هایی که میخوندم هم بود، منتها بعد زا یه مدتی غیبش زد و نفهمیدم که چی شد. امشب که نشستم درس بخونم و طبق معمول همه کار میکنم غیر از درس خوندن، نشستم به وب گردی و وبلاگ خونی و آدرس اینجا رو از وبلاگ مزیدی پیدا کردم! در هر حال… به نظر میرسه که خیلی خوشحالید از زندگی در اینجا و منم خوشحالم از خوشحالی شما.
من با کامنت گذاشتن برای وردپرس هنوز مشکل دارم و نمیدونم میفرسته یا ارور میده یا اشکال از فرستنده است یا گیرنده یا چی. خلاصه این کامنت رو من یه بار میفرستم اگه تکراری بود ببخشید اگه نبود هم که هیچ:
من قبل از اینکه بیام استرالیا اینجا رو دیده بودم و فکر کنم تو لیست وبلاگ هایی که میخوندم هم بود، منتها بعد زا یه مدتی غیبش زد و نفهمیدم که چی شد. امشب که نشستم درس بخونم و طبق معمول همه کار میکنم غیر از درس خوندن، نشستم به وب گردی و وبلاگ خونی و آدرس اینجا رو از وبلاگ مزیدی پیدا کردم! در هر حال… به نظر میرسه که خیلی خوشحالید از زندگی در اینجا و منم خوشحالم از خوشحالی شما.
این کامنت قبلیه من بودم. انگار مشکل از فرستنده است. با فابر فاکس نمیتونم برای وردپرسی ها کامنت بذارم و بعدن این ارور رو میگیرم که قبلا اینجا پیام گذاشته اید…
عجب… من نمیدونم چرا با کامنت گذاشتن تو ورد پرس مشکل دارم و کامنت هاک یکی در میون میان. این کامنت قبلیه من بودم
پژواک
انگار هر بار که کامنت با مشخصات میذارم ورد پرس کامنتم رو نادیده میگیره. در هر حا این قبلیه منم و فقط خواستم ناشناس نباشم.
http://whoareyou.persianblog.ir
پژواک
به نظر میرسه به دلیلی نمیتونم کامنت با مشخصات برای وبلاگ های وردپرسی بذارم. اینو فقط میذارم که از خودم رد گذاشته باشم. شرمنده بابت any inconvenience.
وبلاگ من هست whoareyou دات پرشین بلاگ!
سلام منم مدتیه نمی تونم برای شما پیغام بگذارم:(
هربار یه عالمه مطلب می نویسم ولی وقتی می فرستمش هیچی ثبت نمیشه و پاک میشه!!!
سلام منم مدتیه نمی تونم برای شما پیغام بگذارم:(
هربار یه عالمه مطلب می نویسم ولی وقتی می فرستمش هیچی ثبت نمیشه و پاک میشه!!!ترنمdobarehtarannom.persianblog.ir
حالا ببینم به عنوان ناشناس قبولمون می کنه یا نه!!!؟؟;)
عجیبه!!!ثبت شد!
چرا اینجوری شده؟
ترنم
دوست عزیز سیستم آنتی سپم وردپرس به وبلاگهای پرشن بلاگ حساس شده و آنها را جزو اسپمها میگیره و من هم همچین مشکلی دارم و سر آخری مجبور شدم که برای دوستان پرشن بلاگی توضیحی بنویسم که اگر کامنتشان را ندیدند حول نشوند که جایش امن است و سر فرصت پابلیش میشود. کامنت این دوستان بالایی هم احتمالا در اسپمدونی موجود باشه!
تو این کافی شاپ چه خبره؟
چرا دیگه آپ نمیکنی؟
یعنی چی پسرجون که بریزبنیها از دستت راحت میشن؟ اینطرفا میخواهی بیای یا همونجاها جابجا میشی؟
چقدر سوال کردم!
کوچیکه همه بچه های مشدم هستم ها … کاش موهم پولدارو بی غصه بودم …شب مرفتم وکیل اباد ولو …
سلام . يه كمكي مي توني بهم بكني . من يه بلاگ تو وردپرس باز كردم ولي هنوز گيج ميزنم . مثلا نمي دونم چه جوري بايد پوسته ام رو تغيير بدم . مرسي.
خوب مو یکم پررویم دداش … دیگه او ادرس قبلی نیستم … ادرس جدید مو همیه … راستش بدلایلی دیگه نمخوام تو بلاگ اسکای بشم … حقیقتش روم نمشه ازت بخوام اما مگم … اگه بتنی تو ورلد پرس یک وبلاگ درست کنی بره مو خیلی اقایی کردی … مو زیاد وارد نیستم … اگرم وقتشه نداشتی فدای سرت .. فعلا همینجه سر مکنم تا ببینم چی مشه … شرمنده پررویی کردم دداش ..
سلام خشایار جون :) خوبی؟ دیشب با بهروز داشتیم برای یکی از تو تعریف می کردیم. دیدم خیلی وقته ازت بی خبریم، دلم برات تنگ شد، اومدم ببینم در چه حالی. فکرکنم سرت خیلی شلوغه. امیدوارم هر جا هستی و هرکاری می کنی موفق باشی …
فوق العاده جالب بود. اما خیلی پارامتر خوبی بر بدی استرالیایی ها نیست.
مطالبت جالبن. مهاجراتت رو به وردپرس تبریک می گم.
لینکت کردم.
مسافرت هستم و از همه ی دوستان معذرت می خوام که نمی تونم جواب کامنت ها رو بدم. ممنون از محبت و کامنت های سبز همتون: )
salam.
alan kheili ajale daram.
key az kafishap (!) tashrif mibarin manzele khodetoon? hoom
افتضاح