سعی کردم در نوشتم از عکس هایی که گرفتم هم استفاده کنم.دو تا نکته رو لازم می دونم یاد آوری کنم.
اول: من از سایت “فلیکر” برای آپلود عکس استفاده می کنیم که احتمالا توی ایران قیلطر هست و دوستانی که از ایران می خوان عکس ها رو ببینن باید صفحات رو با قیلطر شکن باز کنن.
دوم: گذاشتن عکس های متعدد در صفحه ی اول وبلاگ سرعت لود صفحه رو شدیدا پایین میاره. به همین علت تصاویر کمتری در صفحه ی اول می ذارم و به بقیه ی تصاویر لینک می دم. اگه روی لینک هایی که از کلمات تشکیل شدن کلیک کنین اندازه ی معمولی عکس براتون باز میشه و اگه روی علامت * که در جلوی هر لینک وجود داره کلیک کنین اندازه ی بزرگ و واقعی تصویر رو می تونین لود کنین.
حدود ساعت 8:30 صبح به ملبورن می رسیم.شهری که به نظر ما جذاب تر، زنده تر و دیدنی تر از سیدنی میاد. قبلا تو یه سایتی خونده بودم که “ترم” هایی که در مرکز شهر قرار دارن رایگان هستند. ما هم وقتی می فهمیم مسیر مورد نظرمون توسط ترم پوشش داده شده، با خوشحالی می پریم توش و می ریم به سمت هاستلمون. بعدا می فهمیم که اون ترمی که رایگان هست فقط مربوط به یه مسیر مشخص هست و برای سوار شدن یه بقیه ی ترم ها- از جمله اونی که ما سوارش شده بودیم- بلیط نیاز هست. با دماغ هایی دراز از ترم پیاده می شیم و می ریم به هاستل.
روز اول حسابی خسته ی مسافرت با اتوبوس هستیم و بیشتر استراحت می کنیم و بعد از ظهر هم می ریم تو شهر یه دوری می زنیم.
روز بعد می ریم به Williamstown Beach یکی از سواحل ملبورن. ساحل آرومی که با ایستگاه ترن فاصله ی خیلی زیادی نداره. در راهی که به سمت ساحل قدم می زنیم گل * های کوچولو و ظریف و زیبایی وجود دارن که من نمی تونم به راحتی از کنارشون عبور کنم و مثل دیوونه ها نزدیک بعضی هاشون * دراز می کشم تا بتونم ظرافت و زیباییشون رو به وضوح به تصویر بکشم. قدم زدن ما در اون مسیر همراه با موسیقی متنی هست که نوازندگانش پرنده ها هستند و به غیر از اون صدای چیز دیگه ای رو نمیشه شنید. آرامش و سکوتی که باعث میشه صدای آواز پرنده ها رو بهتر بشنوی وآروم بشی.
فاصله ی زیادی تا ساحل نیست و بعد ازحدود بیست دقییه ای قدم زدن به کرانه ی اقیانوس می رسیم. ماسه هایی * که در این ساحل وجود دارن دونه درشت تر از ماسه هایی هستند که من قبلا دیدم.دونه هایی که به دلیل درشتی که دارن، رنگ هاشون رو به راحتی میشه تشخیص داد. طلایی…سفید…نارنجی و نقره ای . سیاه و صورتی و هزار ها رنگ دیگه ای که من اسمشون رو نمی دونم. شاید هم هیچکس تاحالا برای اونا اسمی انتخاب نکرده . اما اونا بی نیاز از اسم، همشون وجود دارن و متواضعانه در زیر پای آدم ها عظیم الجثه نشستند تا کمتر کسی زیباییشون رو ببینه. از نزدیک تر * ببینین. ترکیب زیبایی از دو دریا جلوی چشمام قرار داره؛ یکی از دونه های ماسه تشکیل شده و دیگری از قطرات آب.
تنی به آب می زنیم و نهاری می خوریم. بعدش کنار ساحل قدم می زنیم و به صدای آواز مرغ های دریایی * گوش می دیم. موجوداتی که با آدم ها دوست * هستند و آدم ها با اونا مهربون؛ آزادانه در آسمون پرواز * می کنن و هر موقع هم دلشون بخواد روی زمین می شینن؛ بدون اینکه از کسی ترسی داشته باشن.
قدم زدن در کنار ساحل رو اینقدر ادامه می دیم که از قسمتی که ماسه ای هست و برای شنا ازش استفاده می شه عبور می کنیم و به سواحلی می رسیم که دست نخورده تر هستند. سواحلی که پوشش گیاهی خاص * خودشون رو دارن.
مقداری که جلوتر می ریم با منظره ای باور نکردنی مواجه می شیم. تعداد زیادی پرنده در میون شبه جزیره ای کوچیک نشستن و آروم و ساکت دارن استراحت می کنن. در قالب چند گروه مختلف هستند. یکی از این گروه ها از تعداد قابل توجهی پلیکان * تشکیل شده. با تعجب و حیرت به اونا نگاه می کنیم و از وجود این همه پرنده در منطقه ای که جزو سابرب های مسکونی ملبورن به حساب میاد ماتمون برده. یکم جلوتر که می ریم یه گروه دیگه * می بینیم. منطقه ی عجیبی هست. در یک طرف ساختمان ها و آپارتمان های مسکونی وجود دارن و در طرف مقابل با فاصله ای حدود 100 متر، اقیانوس و تجمع پرنده ها. طراحی بعضی از این خونه هاجالب هست. بخش عمده ی نمای جلویی ساختمون از شیشه تشکیل شده تا نهایت استفاده از این مناظر بدیع برده بشه.
بخش زیادی از طول روز رو صرف قدم زدن و نشستن کنار ساحل می کنیم و سعی می کنیم از این سکوت و آرامش نهایت استفاده رو ببریم.دسته های هفتی شکل پرنده ها * که در دوران کودکی توی کارتن ها زیاد دیده بودم رو در آسمون اینجا به خوبی میشه دید و صداشون رو شنید.
عصر شده و خورشید آروم آروم داره پایین میره. از شواهد اینطور برمیاد که خورشید میخواد توی آب بیاد پایین. به همین بهانه کنار ساحل می شینیم ومنتظر می مونیم تا چرخش این کره ی خاکی ما رو به وضعیتی برسونه که” غروب” نام داره.

غروبی که می بینیم زیبا و خیره کننده هست. یادمه شمال که می رفتیم همیشه موقع غروب آفتاب با خواهرم مینا، دنبال جاهایی می گشتیم که بشه غروب رو اینجوری دید. این نقاط مسلما در ایران و خیلی جاهای دیگه هم وجود دارن اما ما خیلی بد شانس بودیم که چند سال متوالی هر موقع به شمال می رسیدیم آسمون ابری بود و آفتاب در پشت ابر ها غروب می کرد و همه جا تاریک می شد و ما نمی تونستیم اثر قابل توجهی از غروب ببینیم.
حالا من این ور دنیا هستم و دارم می بینم اون چیزی رو که سال ها دنبالش بودم. اما خورشیدی که مینا داره الان میبینه احتمالا یه جایی وسطای آسمون هست. هر دو یک خورشید رو می بینیم اما متفاوت از هم. تفاوتی که در بین تصاویری که میبینیم وجود داره، از فاصله ای ژرف حکایت می کنه که بین من و خانوادم هست. فاصله ای از صبح تا غروب. جای همشون رو در کنار ماسه های رنگارنگ دونه درشت، رو به اقیانوس آرام خالی می کنم و با یاد اون ها محو بال زدن های پرنده * ای می شم که داره سعی می کنه خودش رو در این غروب و در این زیبایی محو کنه.
شش هفت ماهی میشه که خواننده ات هستم، ولی این اواخر هرچی به وبلاگ بلاگفات می رفتم می دیدم تعطیل شده. تعجب کرده بودم. امروز شانسی از یه وبلاگ دیگه وبلاگتو پیدا کردم. این رو بدون که مطالبت تا الان خیلی در من تاثیر گذاشتند. خیلی معقول و منطقی می نویسی. راستی کار جدیدت الان کجاست؟ چیه؟
****************************************
ممنونم از این که چند ماه وبلاگم رو می خوندی وخوشحالم از اینکه دوباره پیدام کردی : )
سلام خشایار جون :
وقتی اومدم و پستتو خوندم یه دنیا انرژی مثبت از لابلای کلمه هات تو ذهنم تزریق شد … عکسات فوق العاده بودن، گرچه توصیفاتت اینقدر گویا تصویرسازی شده بودن که همشون کاملاً قابل لمس بودن. خیلی خوشحالم که داره بهت خوش میگذره …
آرزو نمی کنم که همهء لحظه هات فقط پر از اینهمه زیبایی باشه، آخه ما آدما به بهشتم اگه عادت کنیم، لذت بردن ازش رو فراموش میکنیم. پس آرزو میکنم تواناییه لذت بردن از زندگیت، تو هر شرایطی بیشتر و عمیقتر بشه، که گاهی لذتِ یه لبخند آرامش بخش، اندازهء دیدنِ یه طلوع زیبا، شادی بخشه …
مرسی از کامنتی که برام گذاشته بودی. که یادم آوردی چیزای که آزارم میدن نباید اینقد روشون مکث کنم … زود عوضش می کنم … قول میدم … مرسی از محبتت …
راستی چقد دلم برای دیدن طلوع یا غروب، تو یه ساحل وسیع، با همهء عظمتش تنگ شده …
****************************************************
ممنون از آرزوی قشنگی که برام کردی : )
عكس هاي قشنگي بود
البته متن فوق العاده اي بود، اونقدر كه وقتي مي خوندمش دقيقا احساس كردم اونجام، خيلي حال كردم
خوش باشي
*******************
: )
سلام
ممنونم از نظر لطفت دوست عزیز. مطالب و قالب وبلاگت هم جالب است. راستش همیشه آروزی یک همچین قالبی را داشتم. مخصوصا آنکه بلاگفا را چندان اعتباری نیست!
**************************************
: )
خونه جديد مبارک باشه.من تقريبا” از اول وبلاگ شما را همراهی می کردم و خوشحالم که شکلش را عوض کرديد و اينقدر زيبا تصويرسازی ذهنی میکنيد برای ما .اميدوارم که هميشه موفق باشيد ، برای ما هم دعا کنيد تا ويزامون زودتر بياد.
******************************
میاد بالاخره، صبر داشته باشین : )
چه عکسای خوشگلی گذاشتی و چقدر قشنگ مناظر رو توصیف کردی.
امیدوارم یه روزی این مناظر زیبا رو در کنار خواهر گلت مینا خانوم به تماشا بشینی.
***********************************
یعنی امیدواری مینا بیاد اینجا و لی من نرم ایران؟ آخه چرا بی انصاف؟ : )
[...] سیدنی ملبورن1 [...]
سلام خشايار جان:
مدتي است كه خواننده بي صداي يادداشت هات هستم. از ديدن نوشته هاي ساده و بي غل وغشت با عكسهاي زيباي كه گرفتي هميشه لذت بردم. هميشه موفق باشي.
***************************
سلام. ممنونم كه وقت با ارزشتون رو صرف خوندن نوشته هاي من مي كنين. اما حالا چرا بي صدا؟ : )
من واقعا از سبك نوشتنت خوشم اومد. چيزايي رو كه تو مي بيني همون چيزاييه كه من دوست دارم ببينم…
متن زیبایی بود.واقعا لذت بردم.اما اگه حوصله اش رو داشتی دوست دارم یه کم از فضای یبن آدما، کار و بقیه چیزها بدونم.من حدودآ تا 1 سال دیگه اونجام و کنجکاویم مجبورم می کنه که ازت این درخواست رو بکنم.مرسی .