عصر يكشنبه در مركز شهر يك گروه هنرمند يوناني برنامه ي رقص و موسيقي دارن كه تك نوازي يك كدومشون با يك ساز عجيب و غريب خيلي به دل ما مي شينه. با اينكه در مركز شهر ملبورن هستند اما تمام برنامه رو به زبان يوناني اجرا مي كنن و حتي يك كلمه هم انگليسي حرف نمي زنن.
آخرين شبي هست كه در ملبورن هستيم. محمد ديگه نمي تونه من رو همراهي كنه. بايد برگرده بريزبن. روز بعد بايد از هم جدا بشيم.قراره محمد با هواپيما به سمت بريزبن پرواز كنه و من -باز هم با اتوبوس- به سمت آدلايد معراج. مناظر بين راه بريزبن و سيدني و زيباتر از اون سيدني تا ملبورن، اينقدر حريصم كردن كه به هيچ قيمتي حاضر نيستم 800 كيلومتر راه بين ملبورن تا آدلايد رو با سوار شدن بر هيولاي آهنين از دست بدم.
محمد رو در آغوش فشار مي دم و ازش خداحافظي مي كنم. به ظاهر داره از من جدا مي شه و در جهت مخالف من قدم بر ميداره اما بدنش آهن رباي قويي رو مي مونه كه بخشي از روح من رو از بدنم مي كنه و احساس مي كنم همينطور كه داره از دور ميشه روانم پشت سرش كش مياد.
دوباره تنها مي شم. مزه ي خوش تنهايي زخم جدا شدن از محمد رو ذره اي التيام مي بخشه اما عمرا از پس مداواش بر نمي آد!
پنجره هاي اتوبوس از شيشه هاي يك تكه و بزرگ تشكيل شده كه ساخته شدن براي اون چيزي كه من دنبالشم.
هر چه از ملبورن دورتر و به سوت استراليا نزديك تر مي شيم تراكم درخت ها كمتر و كمتر مي شن. اما طبيعت اينقدر غني هست كه زيبايي هاش به درخت و سبزه محدود نميشه و همچنان متكبرانه دارايي هاش رو به رخ مي كشه. مناظري كه از ملبورن تا آدلايد هست با مناظر قبلي كه ديدم متفاوت هست و منو ياد ايران مياندازه.
يك بار همه جا زرد و طلايي * مي شه و يك بار سبز *. بعضي جا ها هم سبز و زرد مي ريزن روي هم و با هم اعتلاف مي كنن. ائتلافي به سبزِيه زرد *.
رنگ ها عوض مي شن و باز سر و كله ي سبز و زرد * پيدا مي شه. اينبار قرمز * رو هم به بزمشون راه مي دن و سه تايي با هم مي رقصن * .
شهر هاي بين راه هم جالب هستن. آروم و ساكت. آدم فكر مي كنه بعضي خونه هاي بين راه متروكه * هستن. حركت سريع درختان كنار جاده تصويرشون رو در چشم مات و منظره ي پشت سرشون رو شفاف مي كنه. البته بسته به اين هست كه روي كدمشون تمركز كني. سعي مي كنم اين تناقض رو با دوربين ثبت كنم. تا حدودي موفق مي شم *.
زيبايي ها * تمومي ندارن. رنگ ها * همچنان مي چرخن و مي رقصن. من هم مست از باده هايي كه در ميهماني طبيعت، سخاوتمندانه به همه تعارف مي شه. اما كمتر كسي تمايل به نوشيدنش داره. باز هم آدم هاي بي خيال و بي ذوق. باز هم آدم هايي كه يا دارن فيلم هاي مسخره ي هاليوودي رو نگاه مي كنن يا چرت مي زنن و يا كتاب مي خونن. من از فرصت نهايت استفاده رو مي برم و سهم همه رو بر مي دارم. هر چه مي نوشم تشنه تر و حريص تر مي شم.
به آدلايد رسيدم. شهري كه در كودكي با كارتن مهاجران باهاش آشنا شده بودم. اون موقع ها در خواب هم نمي ديدم كه روزي بهش پا بذارم.
پ.ن برای نوشتن ادامه ی این سفرنامه خیلی بی انگیزه شدم. قصد من از نوشتن شرح حال سفرم، فقط ثبت کردن لحظات خوش این خاطره بود برای خودم و تقسیم کردنش با دیگران. اما ظاهرا این مطالب وسیله ای شدن برای آب انداختن دهن دیگران و تحریک و تشویق غیر مستقیم به مهاجرت. در صورتی که محتوای مطالب کاملا شخصی هست و به اعتقاد من ربطی به استرالیا و مهاجرت ندارن. اگه من یکی از سفرهایی که در ایران رفتم رو هم بخوام بنویسم و عکس های مربوط به اون رو آپلود کنم و تو وبلاگ بذارم خواهید دید که عکس ها و مناظربه همین زیبایی هستن.همونطور که وقتی سی دی عکس هایی که در سفرهام از مناظر ایران گرفتم رو به همکار های استرالیاییم نشون می دم، چشماشون از تعجب چهار تا میشه و دهنشون باز می مونه و می گن اصلا فکر نمی کردیم ایران همچین مناظری داشته باشه. اما ظاهرا ما خودمون عادت کردیم همه چیز ایران رو سیاه ببینیم.
این سفرنامه ظاهرا داره به صورت غیر منطقی- و غیر مستقیم – انگیزه برای مهاجرت و خروج از کشور رو برای خواننده بیشتر می کنه که اصلا اون چیزی نیست که من دنبالشم. نمی خوام در مورد این صحبت کنم که باید به خواننده برای مهاجرت کردن یا نکردن انگیزه داد. مسئله این هست که انجام این کار یا اجتناب از اون، باید بر اساس یک روند منطقی و مستدل باشه. سفرنامه پر از احساس و خالی از منطق هست. دوست ندارم نوشته هام باعث اتخاذ یا تقویت تصمیم احساسی در مخاطب وبلاگم بشن. با اینکه خیلی دوست دارم ادامه ی سفرنامم رو در یک جایی ثبت کنم اما واقعا مردد هستم که انجام این کار در وبلاگی که خیلی از خواننده هاش شاید بر سر دو راهی موندن و رفتن باشن، درست هست یا نه!
خيلي مناظر زيبايي بود
جاي ما خالي ;)
************
جاتون خالي
خيلي ممنون كه نوشتن رو شروع كردي . كاشكي اول آدلايد 2 رو مي نوشتي!!
خواهشن آدلايد 2 رو زودتر و طولانيتر بنويس. دست و پنجت درد نكنه .
*************
والا من به اين دليل سعي مي كنم كوتاه بنويسم كه حوصله ي خواننده سر نره و مطلب هم كيفيتش حفظ بشه
همشهری عزیز و بی گناه :بابا ایولا که ما رو اینقدر جذب قلمت میکنی !!!
منهم هر موقع اسم آدلاید را میشنوم یاد کارتون مهاجران میافتم زودتر باقی مطالب رو بنویس ممنون وموفق باشی
*****************
ممنونم از اظهار لطفت اما اينا رو با قلم ننوشتم به خدا!
سلام
ضمن بازدید از وبلاگ زیبایتان
با مطلب
چه می کنه نود !
در وبلاگ شـمـسـه با مطلب فوق
منتظر پیامتان هستم .
:)
سلام به آقای مهاجران! خوب بگرد بگرد کن واسه خودت. حالشو ببر که ما هم از خوندن سفرنامه ات حال می کنیم
سال نوت هم مبارک
*********************
ممنون. سال نو تو هم مبارك : )
خشایار جان:
بهترین کار رو کردی. خوش باده ای نوشیدی. دیدن. دیدن. دیدن. عکسهایی که تو ذهنت ثبت شده توی هیچ دوربینی جا نمیشه. من هم اگه جای تو بودم فقط تماشا میکردم. فقط تماشا. انگار که میخوای فرمول اینهمه رنگ و طرح و زیبایی رو با زیاد تماشا کردن در بیاری. ولی نمیتونی. لحظه ای که فکر میکنی فرمولی پیدا کردی یه رنگ، یه دشت، یه درخت میاد سراغ چشمهات که فرمولهات رو بهم میزنه.
بهترین کار رو کردی!
من یه عاشق طبیعتم ولی نه به اون مفهومی که مصطلح شده توی مردم. بیشتر عاشق دیدن طبیعت، بودن با طبیعت، می زدن از جام طبیعت.
اینو بخون (فکر کنم یکی خیلی دنبال این Brus میگشت حالا پیداش بکنه):
http://underline17.wordpress.com/2007/12/18/%d8%af%d8%b1%d8%ae%d8%aa-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/
راستی اونجا الان جشنه. اگه اعتقاد داری، که مبارکت باشه اگر هم نه، حالشو ببر. از این به بعد اینجا با Brus میام ولی آدرس وبلاگ قبلیم رو هم همیشه این پایین مینویسم.
بهروز (http://www.wearegoingaustralia.blogfa.com)
*********************************
من به تمام جشن ها و تمام شادي هاي دنيا اعتقاد دارم. به لبخند…به تبسم…به هر چيزي كه از جنس انسانيت هست
ممنونم. براي تو هم مبارك باشه : )
سلام… تا حالا آليس اسپرينگ رفته ايد؟
********************
سلام. والا خيلي دوست داشتم برم. اما فرصت نشد متاسفانه.
سلام. ببخشید این خانم خوشبختی که اسمش رو گذاشتی محمد کیه؟ بی خبر از ما خشایار :D
*****************
فكر كنم ايشون بايد شوهر جناب عالي باشن كه هووي من تشريف دارين. بالاخره از چنگت درش ميارم. (آيكون غول كه داره وحشيانه مي خنده)
خوش بگذره جاي ما رو هم خالي كن . راستي محمد چه آدم بي احساسيه كه اينهمه كنظره باحال و گذاشته و رفته . ” قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري”
با سلام،
يک سوال بی ربط دارم (در سایت پست الکترونیکی پیدا نکردم) که اگر امکان داره پاسخ بدهبد:
آيا سايتي در استراليا وجود دارد که متن کتاب هايی که در مدارس آموزش داده مي شود در آن موجود باشد. من قصد مهاجرت به استراليا را دارم ولي هنوز در مرحله ابتدايي تکميل زبان خود هستم. يک دختر 9 ساله دارم و خانمم شديداً کنجکاو است که از متن کتاب هاي مدارس استراليا مطلع گردد.
درصورت پاسخ مثبت لطفاً با ای میل راهنماییم نمایید.
با تشکر
خیلی زیبا بودن.راست میگی اون موقعی که داشتیم توی خونه هامون تو ایران کارتون مهاجران رو میدیدیم فکر میکردیم یک روزی مهاجر این سرزمین باشیم !!!!
happy new year!
مرسی از این تصاویر زیبایی که ما رو در اون شریک میکنی.
خیلی دلم میخواد کارتون مهاجران رو دوباره ببینم.
با یک روز تاخیر … سال نو مبارک خشایار جون … :X
امیدوارم همیشه زندگیت تو همون مسیری پیش بره که خودت دوست داری و انتخاب میکنی، امسال و همهء سالهای قشنگ دیگه ای که قراره از راه برسن …
شاید یکی دوسال دیگه هممون باهم تو استرالیا زیر درخت کریسمس سال نو رو جشن بگیریم و همهء شادیها و دلتنگیامونو کنار هم قسمت کنیم ، مثل یه خونوادهء بزرگ ، خانوادهء بزرگ دوستان مهاجر . بامید اون روز …
شاد باشی ، با بهانه و بی بهانه …
سلام همشهري
اميدوارم اوقات خوش تري در پيش رو داشته باشي.
كلمه مشهد در نام وبلاگت همبشه منو اميدوار ميكنه كه پس اين مهاجرت شدنيه! حداقل يكي از همين شهر و ديار رفته و خوشبختانه داره حالشو ميبره
بي صبرانه منتظر آدلايد 2 هستم. شادكام باشي
با وجود اینکه خیلی ازت تعریف شده دلیل نمیشه آپ نکنی و یک چیز حسابی ننویسی… بابا 2 ماه گذشت از این مسافرت یک چیز حسابی بنویس.
:)
سلام
بازم در مورد استراليا بنويس
خشايار جان مثل هميشه از قلم زيبايت و عكسهاي خوبت لذت بردم.
راستي تو آدلايد اين آقاي پتيول رو نديدي بايد تو يكي از اون خونه هاي پيش ساخته كنار اب زنگي كنه.ضمنا مراقب سگش هم بايد باشي.
سلام همشهري عزيز
خيلي گشتم تو نت يك مشهدي پيدا كنم كه رفته باشه بهشت تا وبلاگ شما رو پيدا كردم اينقدر كليك كردم و جواب نداد تا بالاخره نتيجه گرفتم و جات خالي نشستم تمام وبت رو تا آخرش خوندم و آخرش آهي كشيدم و گفتم خدايا يعني ميشه من هم يك روز بيام اونجا.بدجوري دلم رو سوزوندي همشهري . من هم دارم زبان ميخونم و توي اين الكترواستيل جون ميكنم تا روزي بتونم از طريق اين كاريابي پارس مشهد بيام اونجا جون من برو امامزاده براي من هم دعا كن. در ضمن اگر تونستي به من هم كمك كن بيام مديونت ميشم.در ضمن خدا ويران كنه خونه اوني كه خونت رو ويران كردو از بلاگفا رفتي.
سلام .
مرديم از انتظار………………………………..
وبلاگت عالیه
²ایول
ما چند بار دیگه باید بیام آدلاید 1 بخونیم !؟؟
بنویس دیگه آقا جان.
سلام دوست من
فوق العاده بود
از اينكه يكي از هم شهري ها رو پيدا كردم خيلي خوشحالم
خشايار عزيز عاليه بود
خوشحال ميشم سري به من بزني
در پناه حق موفق باشي
سلام .هنوز تو مسافرتي ؟ خوش بگذره حسابي . ولي خوب با اين نگاه زيبا و قلم شيوايي كه داري ، هوش از سر ادم مي پروني . آخ كه من عاشق طبيعت و زيبايي هاشم . افسوس كه همه عمرم رو پشت اين ميز كار (از صبح ساعت 7 تا شب ساعت7.5)ميگذرونم . و همه دلخوشي ام شده به اينكه چه عكسي بذارم واسه بك گراند كامپيوترم . امروز بهار ، فردا پاييز ، پس فردا سواحل زيباي گرمسيري… و اميد …
سلام کجایی ؟پیدات نیست؟ یک سوال ازت دارم اگه اینجایی خودتو نشون بده تا سوالم رو بپرسم!!!!
من هستم…همین دور و برا…زیر سایه ی دوستان. عذر می خوام از اینکه نتونستم جواب کامنت ها رو مثل همیشه بدم. سعی می کنم از این به بعد این کار رو انجام بدم :)
سلام
خب حتما که نباید سفرنامه بنوبسی بابا.
سفر آدلاید تموم شد و رفت اما حتما سفرها و اتفاقات زیادی درون خودت داره اتفاق می افته. از اونها هر چیش که گفتنیه بگو
مخلص
************************
رطب خورده کی منع خرما کند مهندس؟ بنویس دیگه :دی
من آدلايد 2 مي خوام(گريه)
****************
من هم آدلاید 2 می خوام اما نمی دونم نوشتنش صحیح هست یا نه. بیا با هم گریه کنیم.
سلام :پیام رو تو قسمت ایمیل نوشتم که منتشر نشه
************************
متاسفانه من از شما هیچ پیام و هیچ آدرس ایمیلی دریافت نکردم. می تونین پیامتون رو برام به این آدرس ایمیل کنین:
javanqld@yahoo.com.au
سلام
چرا فكر مي كني نوشتنش صحيح نيست؟ ما كه داريم ذوق مرگ مي شيم.
**********************
همین ذوق مرگ شدن شما من رو به تردید انداخته(چشمک)
ميگما…
حالا خوبه كه سعي مي كني كوتاه بنويسي. وگرنه..
خدا رحم كنه.
خوبي حاج آقا؟
هنوز برنگشتي سر خونه زندگيت؟! (خودم ميدونم كه خيلي وقته برگشتي)
بيا و ما رو با نوشتنت به فيض برسون عمو.
فعلا…
*******************
مگه من بیچاره خونه زندگی دارم که بخوام بر گردم سرش یا نه؟
چاکر دداش هم هستم ها … دهن ای ملت ره اب ننداز دلشا بسوزه برار … عمرا هر چی که بگی مو که دلم نمخه بیام … همی مشهده خودماره عشقه ..ها بابا
******************************
دمت گرم! ایکاش مو هم متنستم به همی راحتی ای حرف ر بزنم. حسودیم مشه بهت یره
عکسهای خوشگلی ر و که گذاشتی برای بار چندم دیدم
نمیای عکسای جدید برامون بذاری؟ :)
************************
ممنونم ترنم جان لطف داری :)
سلام خشایار جان
100 درصد باهات در مورد مناظر ایران موافقم و کلا منم سفر می رم همیشه عاشق عکاسی هستم، ولی فکر نمی کنم کسی مبنای اینکه مهاجرت بکنه یا نه رو بخواد بر اساس مناظر و یا سفر نامه افراد بگذاره
تازه اگه هم بگذاره که مسئولش خودشه، و قطعا به نظر من براش خوب هم هشت چون حداقل یاد می گیره بعدا روی چه چیزهایی باید تصمیم گرفت(بسیار سفر باید تا پخته شود خامی)، خلاصه مسئولیتش از نظر من با تو نیست.
امیدوارم بازم سفرنامه هات رو بخونم،
قربانت
******************************
خیلی ممنون هستم از نکاتی که اشاره کردی امین جان. منظور من هم این نیست که کسی ممکنه بر این اساس تصمیم گیری کنه. ترس من این هست که مبادا این مطالب تصمیم گیری( که قبلا ممکنه انجام شده باشه ) رو به طور غیر منطقی تقویت کنه. اما ممنونم از نظرت و روش بیشتر فکر می کنم. اگه تونستم خودم رو متقاعد کنم حتما ادامش رو می نویسم :)