خواهر زاده هام بزرگ شدن. باید هم بزرگ می شدن اما من انتظارش رو نداشتم. زمان ایران برای من منجمد بود و من در زمان خودم سپری می کردم. اما الان که به اینجا اومدم می بینم که نه! زمان در اینجا هم در گذر بوده و فقط من نمی تونستم گذرش رو احساس کنم. یکی دو تا کوچولوی دیگه هم به جمع نوه های مادرم اضافه شدن که چهره ی من براشون کاملا بیگانه هست. چهره های اونا هم برای من بی خاطره هست! چهره هایی که به هیچ چیزی نمی تونم ربطشون بدم. من اصلا این ها رو ندیدم. اینا پاره های تن خواهرهای من هستند و من همچنان گیج و مبهوت نگاشون می کنم. من برای اونا غریبه ای بیش نیستم. چقدر حس غریبی هست وقتی که بغلشون می کنی و موجوداتی رو در آغوشت احساس می کنی که از گوشت و پوست تو هستن اما با تو بی تابی و غریبگی می کنن. همینطور حس غریب قد کشیدن و بزرگ شدن بقیه ی عزیزانت. به شدت حسودیم می شه از این که در حین این تغییرات من در کنارشون نبودم. انگار چیزهای غیر قابل بازگشتی رو از دست دادم. این ها همه هزینه های سنگین مهاجرت هست که من هنوز دارم می پردازم. بهای خیلی گزافی هست، ناجوانمردانه و بی انصافانه تعیین شده.
اوضاع احوال شهر یه جورایی به هم ریخته به نظرم میاد. یه جوری هست. انگار شرایط عادی نیست. انگار اینجا یک سیلی زلزله ای چیزی اتفاق افتاده و الان وضعیت بعد از بحران هست. وقتی که بیشتر روی این مسله فکر می کنم می بینم که شهر از زمانی که من ترکش کردم تغییر زیادی نکرده و این چشم های من هستند که به دیدن خیابون های تمیز و سرسبز بریزبن عادت کردن و الان این همه ساخت و ساز و کند و کاوی که تو خیابونا هست براشون عجیبه.
اما زندگی در این جا جریان داره! مردم میرن خرید. می رن سر کار و میان خونه. دور هم می شینن. حرف می زنن. نفس می کشن. آدم ها دو تا دست دارن و دو تا پا و یک دونه بینی با دو تا چشم و دو تا گوش. تو این مدت که از ایران دور بودم اینقدر اخبار منفی در مورد ایران خونده و شنیده بودم که تصور زندگی در اینجا هم برام داشت مشکل می شد. توی خیابون ها می شه نفس کشید. میشه مردم رو دید و وقتی از کنارشون رد می شی اگه ازشون کمک بخوای خیلی با حوصله کمکت می کنن. عجیب هست. انگار نه انگار که من فقط کمتر از دو سال از ایران دور بودم. فکر کنم سایت های اینترنتی به خصوص بالاترین، در ایجاد این تصویر منفی در ذهن من تاثیر زیادی داشتن.
چند مرتبه هم گذرم به بانک ها و ادارات دولتی میافته. اکثر کارمند هایی که باهاشون مواجه می شم، با صبر و حوصله به تمام سوال های بی ربط من جواب می دن. همش انتظار دارم که با یک برخورد سرد و خشک مواجه بشم اما اصلا همچین موردی برام پیش نمیاد. می دونم که این احترامی که کارمند شاغل در این سیستم شلوغ و به هم ریخته به من می ذاره، هزاران بار ارزشش بیشتر از برخورد مودبانه ی کارمند استرالیایی با ارباب رجوع هست. آخه اونا از هر لحاظ تامین هستند. حقوق های آنچنانی، زندگی مرفه، تعداد مراجعین کم، اون ها اگه باهات با احترام برخورد نکنن جای تعجب داره.
بانک مسکن رو یادم نمی ره که رئیس شعبه از پشت میزش بلند شد و اومد تا به کارمندهاش کمک کنه تا کار ارباب رجوع رو سریع تر راه بندازن. یک چیز احمقانه یادم رفته بود: شماره حساب کسی که قرار بود پول رو به حسابش بریزم. با نا امیدی می خواستم برگردم خونه که رئیس شعبه رفت و شماره حساب رو از روی نام و نام خانوادگی برام درآورد.
ظاهرا اخبار اینترنت و البته برخورد نامهربانانه ای که در فرودگاه مهرآباد باهام شد قضاوتم رو در مورد ایران خیلی منفی کرده بودن که الان اینجوری شرمنده شدم. درسته که سیستم ار بیخ و بن ایراد داره اما توی همین سیستم هم هنوز انسان های شریف پیدا می شن که این من رو خیلی خوشحال می کنه.
هزینه های دندون پزشکی در استرالیا دیوانه کننده هست. بیمه و پیمه هم حالیش نیست. یادم هست دوستم برای عصب کشی یک دندون ناقابل بیشتر از هزار دلار هزینه کرد. برا همین از فرصت استفاده می کنم و به دندون پزشکی می رم. در طول چند جلسه، 16 تا از دندونام رو ترمیم می کنم شاید با کمتر از یک دهم هزینه ای که باید در استرالیا پرداخت می کردم.
با اومدنم زندگی عادی تمام اعضای خانواده ی بزرگم رو به هم ریختم. خواهر ها و داماد ها و برادرم یکی بعد از دیگری مرخصی می گیرن و کار و زندگیشون رو رها می کنن تا اوقاتی رو با من بگذرونن. اون یکی خواهرم، شوهرش رو که مجبور هست برگرده سر کار، می فرسته شهرستان و خودش می مونه مشهد. مشهدی ها هم از اداره هاشون مرخصی می گیرن تا همون نصف روز رو هم از دست ندیم. فرصت رو باید غنیمت شمرد. خواهر زاده ها و برادر زاده ها با اینکه اکثرا بچه های درسخونی هستند اما یواشکی مدرسه و دانشگاه و کلاس های جانبیشون رو جیم میزنن تا با من بیان اینور اونور.
زندگی در کنار خانواده به شکل وحشتناکی شیرین هست. اصلا نیاز نیست کار خاصی بکنی تا بهت خوش بگذره. فقط کافی هست در کنارشون بشینی. چشم در چشمشون بدوزی و توی مردمک چشم هاشون تاب بخوری. اینا موجودات فضایی و جادویی هستند که کارهای عجیب و خارق العاده می تونن انجام بدن. مثلا کافی هست صورتت رو برای چند لحظه با آرامش بذاری روی صورت مادر…وااااای خدای من. تمام قدرت هستی در این صورت جا داده شده. چنان گرمایی به صورتت وارد می شه که تمام بدنت رو می لرزونه. احساس می کنی که هم زمان با گرمای ایجاد شده در صورتت، یک نیروی مرموز آروم آروم داره توی پوستت نفوذ می کنه و یواش یواش از گردنت میره پایین و یکهو زیر دلت رو خالی می کنه و رعشه ی خفیفی در بدنت ایجاد می شه. آخه مگه یک آدم معمولی می تونه این کارها رو انجام بده؟ این ها موجودات خارق العاده ای هستند که که با اشارتی تمام وجودت رو زیر و رو می کنن و در مقابلشون احساس می کنی تمام قدرت و اراده و اعتماد به نفست پخش دیوار شده و محو وجودشون شدی. موجوداتی که چرخه ی بی انصاف روزگار تو رو پرت کرده ده ها هزار کیلومتر دور تر از اون ها.
سلام مدتي هست که با شما وبلاگتون اشنا شده ام دنبال بروبچه هاي خارج از کشور مي گشتم تا بتوانم از ان طرف مرز ها اطلاع کسب کنم مطالبتون رو از rssتون دريافت ميکنم اون هم از طريقريدر گوگل خدا سايه اين گوگل را مستدام بداراد . به ما سر بزنيد اگر مايل به تبادل لينک بوديد يک پيغام براي من بگذاريد چون من سعي کرده ام ارشيوي از دوستان خارج نشين جمع اوري کنم
متشکر
از پست زبان انگلیسی با شما اشنا شدم این لحظه اشنا یی دقیق من با شماست والان ورودتان به ایران را گرامی می دارم قدومتان سبز باد .
*********************
ممنونم از لطفت :)
سلام خشایار… ببین من مدتیه وبلاگت رو میخونم در واقع فیدش رو دارم و برای همین زیاد کامنت نمیذارم. اما ببین این جمله ای که گفته بودی: «اما زندگی در این جا جریان داره! مردم میرن خرید. می رن سر کار و میان خونه. دور هم می شینن. حرف می زنن. نفس می کشن. آدم ها دو تا دست دارن و دو تا پا و یک دونه بینی با دو تا چشم و دو تا گوش. تو این مدت که از ایران دور بودم اینقدر اخبار منفی در مورد ایران خونده و شنیده بودم که تصور زندگی در اینجا هم برام داشت مشکل می شد» مجبورم کرد بیام کامنت بذارم.
یعنی وقتی شما که دو سه ساله از ایران خارج شدی اینطوری فکر میکنی اون وقت ماها چه انتظارای بیجایی داریم از این خارجی هایی که وقتی ما رو میبینن میگن آیا شما شتر سوار میشین و تو چادر زندگی میکنین یا نه. ببین واقعا جا خوردم از این طرز نگاهت. درسته تو ایران سیستم زندگی به طور کلی فرق داره با جهان غرب (و استرالیا) فرهنگ فرق میکنه، مشکلات سیاسی و اقتصادی و … هست، ولی نمیتونم هضم کنم کسی که تو ایران به دنیا اومده، بزرگ شده و زندگی کرده، بعد از دو سال زندگی در غرب (استرالیا) این طوری در مورد ایران فکر میکنه که لابد الان تو خیابون ها جنگه و مردم دارن همدیگه رو تیکه پاره میکنن. فکر میکنم این برنامه هیولا کردن مردم کشور هایی که مثل غربی ها زندگی نمیکنن، روی شما هم اثر گذاشته.
*******************************
نه اصلا لحنت تند نبود و نیازی هم به عذرخواهی نیست. اتفاقا این مسئله ای هست که خودم رو هم به شدت به فکر فرو برده بود که چطور می شه با کمتر از دو سال زندگی دور از وطن، اینقدر تصورات آدم تغییر کنه. واقعا قدرت رسانه ها خیلی زیاد هست. شاید هم من خیلی راحت تحت تاثیر قرار گرفته بودم
ببین شرمنده اگه لحنم تند بود. فقط خیلی جا خوردم
من در جواب پژواک عزیز یه چیزی بگم. قدرت رسانه ها به طرز وحشتناکی زیاده اینجا و متاسفانه فقط اخبار منفی ایران رو ما می شنویم. بخش اخبار روزمره از زندگی در ایران هم که از طریق رسانه های ایرانی به ما می رسید عملن با زندگی در اینجا حذف شده. هیچ چیزی که نشون دهنده عادی بودن زندگی در ایران باشه در خارج از ایران وجود نداره و فقط احوال پرسی های روزمره با خونواده ها مونده که اونم اکثر به خبر از گرونی و کثیفی هوا و مشکل بنزین و قیمت برنج و این چیزها میگذره برای همین بیشتر ماها که اینجاییم اون قسمت خوب زندگی توی ایران برامون حذف شده است. فکر کنم خشایار هم روی همین حساب این مساله براش پررنگ شده. به قول شما ما که اون جا بودیم این طوری شدیم وای به حال کسایی که اصلن ایران نبودند.
*******************
موافق تشریف داریم! خیلی خفن.
زندگی در ایران و همه جای دنیا جریان داره همیشه ، همونطوری که در سالهای زندگی ما اونجا هم جریان داشت .خوشی هست غم هم هست هر جای این کره خاکی که باشی.اما تو هم شانس آوردی که در این مدت همیشه رفتارهای موجه دیدی.من برعکس تو تمام دیدم از ایران برمیگرده به همه اون روزایی که اونجا زندگی کردم به روزهایی که برای گرفتن حق خودم جلوی هر کس و ناکسی سر خم کردم به نظر من بحران نظام اداری وقتی با تمام وجود برات جلوه میکنه که هر روز کاریت باهاش درگیر بشی مثل وقتی که برای خودت کار کنی و خانم هم باشی !
اما در مورد خانواده کاملا باهات موافقم سخته و غم انگیز
*********************
با شما هم موافق تشریف داریم :)
ببین درک میکنم که قدرت رسانه ها زیاده و همه اخباری که از ایران میرسه منفی و درمورد مشکلات و تمام خاطراتی هم که دارین از ایران، منهای خونواده و دوستان، بیشتر به کجی سیستم مربوط میشه، ولی الان منم حدود یک ساله که استرالیام (بریزبن اتفاقا!) ولی نمیدونم چرا از وقتی اومدم و دید مردم نسبت به ایران رو دیدم، خیلی رو این موضوع حساس شدم.
مثلا یکی پروژه یکی از واحد های درسیمون رو که شایدم زیاد ربطی به نداشته، در مورد معرفی ایران انتخاب کردم که شاید بتونم موقع پرزنت کردنش اون ذهنیتی که هست رو نسبت به ایران، یه کمی عوض کنم. و جالبه همگروهی ها هم که از کشور های مختلف هستند، (حتی اونایی که اوضاع کشورشون به مراتب بدتر از خودمونه) هم همین ید سیاه رو نسبت به ایران دارن.
در هر حال… برام جالب بود اینکه یه ایرانی هم همین نگاه خارجی ها نسبت به ایران رو داره.
********************************
برای خودم هم جالب هست که نگاهم نسبت به ایران اونجوری شده بود. عوامل خیلی زیادی در این وسط دخیل هستند. هما خیلی خوب توضیحشون داده
راستی حالا که حرف شد. این چیزی رو که نوشتی فکر کنم بهترین توضیفیه که تا حالا درباره کنار خانواده بودن شنیدم. دقیق خلاصه و زیبا:
زندگی در کنار خانواده به شکل وحشتناکی شیرین هست. اصلا نیاز نیست کار خاصی بکنی تا بهت خوش بگذره. فقط کافی هست در کنارشون بشینی. چشم در چشمشون بدوزی و توی مردمک چشم هاشون تاب بخوری
***************
:)
سلام به خشایار عزیز
من مدتی وبلاگتونو میخونم
حتی تو خود ایرانم اگه از اونایی که سنی ازشون گذشته درباره وضعیت حال حاضر ببرسی اگثرا میشنوی که میگن قدیما زندگی یه مزه دیگه داشت! نمیدونم نون سنگکاش خوشمزه تر بود !! و…
ولی به نظر من زاویه دید مردم به زندگی تعیین کننده میزان لذت بردنشون از زندگیه.
ما که تو ایران زندگی میکنیم اکثرا اونقدر دچار روزمرگی شدیم که قطعا مث شما به نعمتا و زیبائیهای اطرافمون نگا نمیکنیم. یه دلیل لذت بردن شما از سفر به ایران اینه که از بیرون و با فراق بال به محیطتون نگاه کردین.
ممنونم از مطالب بسیار خوبتون
سلام خشايار جان
اين پستت خيلي زيبا بود؛ كلا يك نماي ديگه اي داشت، به من يكي لذت هايي رو يادآوري كرد كه شايد عادي شدن و روزمرگي آنها رو به فراموشي سپرده.
رسانه هم كه كاملا بحث درستي هست؛ زياد جاي تعجب نداره.
خوش باشي
خب بذار اینو بگم که قبل از هرچیزی به نظرم مهم اینه که تکلیف خودمونو با خواسته هامون روشن کنیم. نکات مثبتی مثل امنیت اجتماعی، آسایش روانی، یه زندگی نرمال و امید به پیشرفت، در مقابل از دست دادن رابطه های قشنگی که تو در توصیفش استادی. آدما اولویتاشون تو زندگی باهم متفاوته و درستشم همینه. هرچند تخمین درست و دقیقی از چیزایی که بدست میاریم، در مقابل چیزایی که قراره از دست بدیم نداریم ولی من معتقدم تجربهء شخصی این قضیه و سنجیدن معیارهای تصمیم گیریمون حتما ارزش ریسک کردن داره. همونطوری که آدم احساساتی و خونواده دوستی مثل تو حاضره تمام این دلتنگیا رو به قیمتی که خودش میدونه تحمل کنه اما اینجا نباشه. میدونی به نظرم خوشبختی در دسترس بودن تمام چیزایی که آرزشونو داریم در کنار هم نیست. خوشبختی و رضایت از زندگی، به نظرم یه پروسه ست که توش احساس می کنیم داریم به هدفمون نزدیکتر می شیم، نه فقط اون چند ثانیه ای که بالای قله وایسادیم و چند لحظه بعد باید به فتح قلهء جدیدی فکر کنیم! مهاجرت برای من با همهء مکافاتش، با همهء دلتنگیاش، با همهء ناشناخته هاش، تجربهء جدیدیه که مطمئنم به امتحانش می ارزه، که حتی اگه فردا از رفتتنم پشیمون هم شدم، خیالم راحته که آگاهانه و با حق انتخاب، زندگی تو هر کدوم رو ترجیح دادم …
دلتنگیم احساس قشنگیه خشایار، چون امید به رسیدن توشه. چون باعث میشه تو لحظه های رسیدن، حداکثر استفاده رو از کنار هم بودن ببریم، کاری که شاید تو سالها کنار هم زندگی کردن فراموشش کرده باشیم. پس دلتتگ بشو، اما غصه نخور، از مسیرت لذت ببر …
راستی، خوندن کامتت باعث شد حتی اگه اونقدی که تو گفتی انرژی در من نبود، ناخودآگاه بعد از خوندنش احساس قدرت کنم. ازت ممنونم … : )
خوب نوشتی… ضمنا اون یک دندون یک دندونٍ ناقابل نبود ها . :D
سلام
ماه هاست که وبلاگ قشنگت جزو برنامه ریزی های روزانمه
خوشحال میشم تبادل لینک کنیم راستی بازم عکس بزار
سلام
واقعآ كه تو جو گير كردن ملت استادي! بعد از 2-3 سال زندگي توي خارج از كشور اومدي و مي گي كه زندگي تو ايران هم بد نيست. مي دوني چرا؟! چون تو اين مدت در كنار خانواده نبودي و بعد از مدتها داري اونارو مي بيني و اين خودش كلآ حال و هوا رو واست قشنگ و رويايي مي كنه. اينجا شاغل نيستي كه سر كار يه آدم بي سواد كه فقط به واسطه روابطش با بهضي ارگانها شده رييست و هر روز جفت پا مي ره روي اعصابت رو تحمل كني. اينجا نيستي كه ببيني امنيت اجتماعي خانواده ها رو چطوري ارتقا مي دن! در ضمن نمي دونم كارت تو كدوم اداره گير بوده كه خيلي زود كارتو رديف كردن، ضرر نداره مي توني بياي من 2-3 تا اداره بهت معرفي كنم تا نظرت كاملآ عوض شه. آره درست مي گي ، اينجا همه دارن نفس ميكشن، ولي خيليها فقط بخاطر زنده موندن دارن نفس مي كشن ، نه زندگي كردن!!
در ضمن شما با اين همه احساسات نسبت به خانواده به چه دليل تصميم به مهاجرت گرفتي؟؟ يعني مي خوام بدونم همون 2-3 سال پيش ، چي مجبورت كرد كه تصميم به مهاجرت بگيري؟
اينم از اون متناي خيلي خوب بود.
خوشحالم كه از بدبينيت كم شده.
ببين اون خبراي نابي كه تو سايتها هست با اينكه نابه اما هيچ وقت حقيقت جاري زندگي آدماي اينجا نيست.براي همين من سراغشون نميرم.
حتي خيلي از آدمها و كارمندهاي به ظاهر خرفت اينجا (شهر من) بي نهايت دلسوز و با محبتن. قبلا هم يه بار بهت گفتم: اگه خطايي در نظام اداري ما هست بعضا از جهله، نه غرض.
ياد خواهرزاده هام مي افتم. كه قدشون داره تو مالزي بزرگ ميشه، نه تو آغوش خاله ي كوچيكشون. دقيقا مي فهمم چي ميگي. :(
تبریک میگم خیلی جالب نوشتید.
مطلبی که درباره پلیس ایرانی و پلیس استرالیایی نوشتین عینا در ادرس زیر هم اومده
http://ghonabid1.blogfa.com/post-289.aspx
بالاخره این مطلب مال نویسنده کدام وبلاگه؟!!!!
.
.
.
از آن جایی که نویسنده وبلاگ فوق (دلخوشم به سکوت) یکی از مطالب وبلاگ بنده رو هم دزدیده اند، ( و همچنین یکی از مطالب وبلاگیک نفر دی رو )حدس می زنم که این نوشته از آن شما باشد!
موفق باشید
درمورد سيستم اينجا نميدونم چي بگم، قطعا از يكي دوسال پيش كه شما اينجا بودي بهتر شده ولي فكر كنم تو هم يه كم خوش شانس بودي كه تو اين مدت كوتاهي كه اينجا بودي با خوباش برخورد داشتي.
اما اينكه شديداااااااااااااااااااا تبليغات منفي بر عليه ايران ميشه رو نميشه انكار كرد. وضعيت خيلي بهتر از اوني هست كه ميگن و ميشنوين!
مي بينم كه خانواده حسابي از بودنت بهره مند شدن و محبتتشون رو نثارت كردن. اميدوارم خدا هميشه دلهاتون رو گرم عشق همديگه نگه داره و شاد باشيد.
با سلام اگر افتخار بدین و با سایت من تبادل لینک کنید ممنون میشم در صورت تمایل عنوان مورد نطر را برای من بفرستید تا این تعامل صورت گیرد با تشکر
سلام . من هم مثل انيس فكر مي كنم اون چند روز يه كمي خوش شانس بودي . اينكه اينجا زندگي درجريانه درسته ولي كيفيتش؟!!!!!!! من حتي مغتقدم كه اينجا مردم از صبح تا شب دارن هم ديگه رو تيكه پاره مي كنن . آره اينجا جنگه . ولي توي جنك كه حتما نبايد توپ و تانك باشه . اينجا تو محيطهاي كاري همه همديگه رو بخاطر سنار بيشتر مي خورن . اينجامن يكساله كه پامو تو خيابون نذاشتم در هر صورت رواني مي شم ولي اينجوريش رو ترجيح مي دم . صبح زود يكساعت زودتر مي رم سركار تا هاني برسوندم و مجبور نشم با مردم در تماس باشم . عصر هم دو ساعت بيشتر تو شركت مي شينم و خودم رو با مطالعه و كامپيوتر سرگرم مي كنم، باز هم به اون دليل !!!!!! رانندگي هم نمي كنم ، چون اينجا قانون جنگله و اگه تصادف كني احتمال اينكه مقصر نباشي و فحش و فضاحت هم بشنوي زياده . اين اتفاق براي يكي از دوستاي من افتاده . اينقدر مرتيكه بهش فحشهاي ناموسي داد و حرفهاي ناجور بارش كرد كه اون زد زير گريه و رفت . اگه بگب كسي بدادش رسيد؟!!!!!!نه!!!!!!! بعضي ها نظاره مي كردن و مي خنديدن!!!!!اينجا من جزوء افراد خوشبخت محسوب مي شم . تو محيط كارم تا اندازه اي محبوبم . مدير سابقم كه تو شركت خيلي هم ” برش” داره به طرز وحشتناكي ازم حمايت مي كنه . مثل يه برادر بزرگ و دلسوز . ولي روزي نيست كه نخوام سرم رو بكوبونم تو ديوار . اخيرا خيلي خوب شدم . سعي مي كنم كه بپذيرم همينه !!!حد فكر و شعور دور و بري هام !!!!!اينكه دوست عزيزم زير آبم رو زده( در حد اينكه به ديگرون بگه فقط خودش كار مي كنه!) ديگه غمگينم نمي كنه . حتي باهاش رفتار م رو تغيير نمي دم . چون مي دونم كه من يك زنم و اون مرد . اون نون آور خونه است . من توي اين شركت حامي دارم و اون نداره . اصلا اون مرده و معلومه كه كارش از من بهتره !!!!!!!!! بذار بگه تا اينجوري دلخوش بشه . يكي دو تا كه نيست ! نمي خوام بگم اينجا همه چيز سياهه . آره . شده كه من هم در كمال ناباوري سالي يكبار با كسي برخورد داشته باشم كه از تعجب شاخ دربيارم. ولي باور كن خيلي كم اين اتفاقها مي افته.
راستش خيلي ها به من ميگن ، حالا خوبه كه تو عمرت هيچ جاي ديگه اي غير از ايران رو نديدي . ما هم تا بوده همين جوري بوديم . يه جوري از حق و حقوق حرف مي زني كه انگار همه عمرت تو دموكراتيك ترين جاي دنيا زندگي كردي . اووووووووو اونا كه خارجي ان و مي يان ايران قدر تو قر نمي زنن . آقا اصلا اينجا كشور اوناست . اونا هم همين جوري دوست دارن باشن . به تو چه ؟تو اضافي هستي . تو مثل اونا نيستي. يا مثل اونا شو يا برو و راحتشون بذار .
من فقط يه چيزي رو مي دونم اينكه از بچگي بهم ياد دادن كه حق چيه !و اينكه وقتي محق هستم و درست زندگي مي كنم كسي حق نداره بهم توهين كنه . بايد به حقوق ديگرون احترام بذارم پس نمي تونم ببينم كه ديگرون بهم احترام نمي ذارن . وقتي مي خوام سوار تاكسي شم . اول نيگا مي كنم ببينم چه كساني قبل من تو اون منطقه واسادن ( اگه صف نباشه ) بعد،دقت اگه حتي تاكسي زير پاه ترمز بزنه به كسايي كه قبل خودم اونجا وايسادن تعارف مي كنم و سوار نمي شم . بعد ببين چه حالي بهت دست ميده كه تو صف وايسادي و نمي توني سر نوبتت سوار شي!!!!!مامانم وقتي بچه بودم و كار بدي مي كردم . بهم مي گفت راستش رو بگو تا دعوات نكنم . اون مي دونست كه من چي كار كردم فقط مي خواست بهم راستگويي رو ياد بده و اينكه ياد بگيرم هموني كه هستم باشم و رفتار مذورانه اي نداشته باشم . گاهي وقتها به مادر و پدرم مي بالم كه اينقدر ظريف باهام رفتار مي كردن ولي وقتي مي بينم كه سي سال از سنم گذشت و هنوز با اين همه تجربه اي كه كسب كردم باز هم تو مخيله ام نمي گنجه كه آدمها اوني نيستن كه نشون مي دن از دست خودم كلافه مي شم . يه دوره گوشه عزلت مي گيرم و غصه مي خورم و باز دوباره فريب مي ورم.
ببخشيد خيلي قر زدم . ولي باور كن اينها كوچيكترين هاست كه چون كوچيك و خلاصه گو بود . گفتمشون . شايد واقعا من يه بيمار رواني هستم و ديگرون درستن . چون براي اين حالتهام رفتم پيش روانپزشك و اون بهم گفت كه تو يه بيمار وسواس داشتي كه دومان نشده فقط سركوب شده !!!!!!ولي اگه بيمار هم باشم تو بستر همين اجتماع بيمار شدم . و اينكه پدر و مادرم بهم ياد ندادن كه بايد چه جوري توي اين جنگل مراقب خودم باشم!!!
سلام چه زیبا نوشتی و دیگر هیچ !
من هنوز هم نمیدونم ما چجور آدمهایی هستیم ! هر چه هست خیلی نوسان داریم ! ما همونهایی هستیم که تو یک جلسه اولش واسه هم نوشابه باز میکنیم بعد بهم فحش میدیم بعد دوست میشیم و موقع بیرون اومدن از اتاق نیم ساعت بهم تعارف میکنیم و میریم سوار ماشینمون میشیم و اونوقت دوباره با هم دشمن میشیم و بهم راه نمیدیم ! همین چیزهامونه که باحاله و من دوستش دارم ! ته تهش رو که نگاه کنی ما آدمهای خوبی هستیم ولی سیستم خرابمون کرده ! یک مثال در مورد این خرابی سیستم بزنم :
2-3 هفته پیش بعد از 7-8 ماه رفته بودم ایران ، علیرغم پرداخت کلیه قبوض تلفن همراه ، دیدم که موبایلم قطع شده رفتم اداره مخابرات و جویای دلیل شدم یک خانم محترم و باحوصله بهم توضیح داد که من بدهی دارم . گفتم این آخرین قبض من است و پرداخت شده جواب دادن نه این بدهی مال قبضیه که هنوز صادر نشده!!! و چون مبلغش نزدیک 200000 تومان است قطع شده!!!!! نمیدونم چرا ولی همون موقع یاد جوک معروف “اول میبرن و بعد میشمرن” افتادم !
سلام هموطن
از دیشب با وبلاگتون آشناشدم ، علت آشناییم هم چیزی جز عطش مهاجرت و تجربه زندگی جدید نبود، اما به قول معروف عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، از توصیفت از دیدار خونواده اشک ریختم ، نمیدونم چرا، اما میدونم یکی از دلایلش سر درگم بودن خودمه… نمیدونم دارم چی کار میکنم، نمیدونم با این تصمیمی که گرفتم میخوام توی غربت چی کار کنم ، الان لاف زیاد میزنم که میتونم تحمل کنم اما خیلی از نوشته ها مثل نوشته شما قلبم رو لرزوند
امیدوارم خیلی بهتون خوش بگذره ایران، و یه دنیا انرژی به خونواده بدید و یه دنیا انرژی با خودتون سوغات ببرید
سلام
از اينكه غريب نوازي كرديد متشكرم باز هم تشريف بياوريد خوشحال ميشم ملبورن خوش بگذره
سلام
من شاهرخ هستم از تبریز. چندمدتی میشه که با وبلاگتون آشنا شدم امروز اومده بودم که بخاطر وبلاگتو تشکر کنم و یکی دو تا سوال مطرح کنم کامنتهای قسمتهای مختلف رو می خوندم احساس کردم اینجا رو هم سیاسی کردن . باور کن این روزها اینقدر بحث های سیاسی پیش می اد که بعضی وقتها سر درد می گیرم . من خودم کسی هستم که کاملا بحث می کنم و اینقدر اطلاعات دارم که توی بحث کم نیارم ولی دارم از این زندگی فرار می کنم چون وقتی داری در مورد سیاسی ایران و ظلم هایی که به مردم میشه بحث می کنی با دو گروه آدم طرفی . یک گروه آدمهایی هستن که نمی دونن اطلاعات ندارن اصلا نمی دونن چه کسایی و چگونه چه بلاهایی که سرشون نمی آرن . بحث کردن با همچین آدمهایی آب در هاون کوبیدن است . گروه بعدی کسانی هستن که گوشت و پوست و استخونشون از اینهاست درآمدشون ماشینشون خونشون همه چیزشون از اینهاست اینها ذاتا کشورشون رو به خاطر منافعشون فروختن .انتظاری نباید داشته باشی.
کسی که به خاطر 10000تومان و یک ناهار میره به یک نماینده ای که نمیشناسه رای میده یا کسی که به حرف …. توی شیراز که میگه تخت جمشید مظهر حکومتهای جبار و فاسد گذشته است و منظورش اینه که اگه زیر آب بره همون بهتر … به اون تکبیر میگه چه فایده ای داره اصلا بحث کنی.
من که همه چیزرو تعطیل کردم نه روزنامه میخونم (منی که حتما باید دو تا روزنامه در روز می خوندم) نه تلویزیون ایران تماشا می کنم و نه رادیو .
چون دلم نمی خواد منو هم مثل بعظیها چند تا حرف مفت به خوردم بدن و نمی خوام حرص بکشم وقتی احمدی نژاد میره پول زبون بسته 2 میلیارد دلاری رو میریزه تو گلوی سریلانکا که مثلا تو فلان جا بهش رای بده اونوقت این ملت تو بدبختی زندگی کنن . وقتی بخاطر سیاستهای غلط یک مرد کوچک که در اندازه های رییس جمهوری نیست اقتصاد سست یک کشور تا مرز انحطاط میره و بعد از اینکه از او میپرسن چرا چنین شد؟ می گوید تقصیر فلانی بود بخدا من خبر ندارم و کسی نمیپرسه اگه خبر نداری پس عرضشو نداری بیا پایین از اریکه .
تصمیم گرفتم از ایران برم نه بخاطر اینکه کشورم رو دوست ندارم …نه… بخاطر اینکه عمرم قد نمیده تا 600 سال قرون وسطی ایرانو تحمل کنم.
بالاخره ببخشین که باز بحث سیاسی کردم .
بابا ول کنیم این حرفارو ما رو چه به این حرفهای قلمبه.
خشایار جان اون متن باحالت خیلی توپه . باز هم اونجوری بنویس .
واقعا قشنگه.
از شما دعوت ميکنم که از پايگاه های ايرانتونين ديدن کنيد
ايرانتونين در ضمينه کانادا و ايرانيان مقيم اين کشور فعالييت ميکند
خوشحال ميشام اگه ما رو از نظرات گهر بار خودتون بهرمند کنيد
همينطور باعث افتخار خواهد بود اگه با نام خودتان در انجمن عضو شويد تا همه از اطلاعات شما بهرمند شويم
پايگاه ايرانتونين
http://www.irantonian.com
انجمن ايرانتونين
http://www.irantonian.net
در پايان اگر دوست داشتيد خوشحال ميشيم به ايرانتونين پيوند بدين
صميمانه منتظر شنيدن نظرات شما هستيم
با تشکر
خیلی زیبا توصیف کرده بودی. خوش بگذره.
HATMA BA MAN YEK TAMAS BEGIRID LOTFA
http://www.irantonian.com/index.php?option=com_contact&task=view&contact_id=6&Itemid=8
کجایی خشی جون
سلام و خسته نباشید
بنده مدیر سایت pix2pix.org هستم. باعث افتخار ماست در صورت تمایل برای تبادل لینک, لینک خود را برای ما ارسال کنید
http://www.pix2pix.org
ما را با عنوان عکسهای کمیاب لینک کنید
بازدید روزانه سایت ما بالای 30000 میباشد و پیج رانک 3 داریم
با تشکر و آرزوی موفقیت روزافزون برای شما
سلام خشایار جان
همیشه از این که در مقایسه هات بین ایران و استرالیا سعی می کردی به دور از احساساتت قضاوت کنی از نوشته هات لذت می بردم ولی این بار با این حرف هات در مورد زندگی ایرانی ها که مثبته موافق نیستم. ازت می خوام چند پست آخری من رو یه نگاهی بندازی تا تعدادی از دلیل هام رو بفهمی. این جا نه اقتصاد ثبات داره نه اخلاق آدم ها نه نظام حکومتی. به نظرم همون چیزایی که تو رسانه ها خوندی زندگی مردم ایران رو بهتر انعکاس می دند. استرالیا هم واقعاً بهشته از هر نظر نسبت به ایران سرتره. ان شالله تو استرالیا زندگی خوشی داشته باشی.
راستی خشایارجان من مدتیه لینکتو گذاشتم خیلی خوشحال می شدم که منو هم جزو دوستان خودت قبول کنی و لینک منو بذاری تا هر از چند گاهی هم به وبلاگ من محبت کنی.
منو با کامنت بالاییه یکی نکنی ها!
خوش باشی.
سلام
از مطالب خوبتون سپاسگزارم.
ممکنه من را در مورد هزینه های زندگی در بریزبن راهنمایی کنید. من قراره برای یک سالی به بریزبن بیام تا در دانشگاه کویینزلند تحت نظر یک استاد ، کار کنم. ولی هیچ ایده ای در مورد زندگی در استرالیا ندارم .
بسیار ممنونم و امیدوارم در استرالیا زندگی خوبی داشته باشید.
كجايييي؟……………………….. (با داد ، تو مزرعه)
من به روزم.
دوباره خزعبل نوشتم.
راستي…
بابا ديدگاه!
سلام
منم همشهری شما هستم . مشهد
شما استاد یا جای خاصی رو سراغ دارید که آیلتس رو بهتر از بقیه تدریس کنن؟
مخصوصا استاد خصوصی
ممنون
بابا نيستي؟
كجايي؟
درمورد هزينه دندانپزشكي بايد بگم كه خوبه آدم خارج از ايران كار كنه وپول در بياره وبعد بياد اينجا خرج دندانپزشكي كنه وگرنه براي ما كه اينجا هستيم اصلا هم كم نيست.
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
هركجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت
where are you!!!!!
we ‘re getting worry
up kon digeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
salam Khashayar jan, Tina hastam az Canada! aval az hameh nemidoonan chetori font farsi ra pieda konam ke farsi benevisam. kheili say kardamvali peida nakardam. kheili weblog shoma ra doost daram va har rooz yek negahi behesh mindazam. man ham chand sali ast ke mohajerat kardam va alan citizen hastam albateh dar Canada. ashegh post iran 1 va 2 shodam. for me it was soooooooooooo exciting.
movafagh bashy dar har kojaye in koreh khaki ke hasty.
اون قسمت غافلگير کردن خانواده شوخی شوخی اشک منو درآورد!
تجربهء من هم همين بود که آدمهای خوب و مهربون هنوز زياد هستند. با اشتياق منتظر قسمتهای بعدی سفرنامه هستم :)
سلام به اين وبلاگ هم سر بزن http://www.success4u.blogfa.com
بابا کجایی پیدات نیست بنیس آقا حوصله مون سر رفت اونقدر اومدیمو هیچ خبری نیست
سلام بنويس منتظر هستيم
salam vase man 1 soal pish oomade :
shoma hamoon khashayar nisti ke man emrooz sobh be etefaghe saviz bahash badminton bazi kardam ?!!!!
age are ke ajab donyaye koochikeye – eradatmand : ali
سلام دوست عزیز
چند وقت بود که می خواستم به شما سر بزنم اما فراموش می شد. چون این کار را به زمانی موکول می کردم که فرصت کافی برای خواندن مطالبتان داشته باشم. مدتی که دوباره شروع به نوشتن کردم به فکرتان بودم. وقتی پیامتان را دیدم کلی ذوق زده شدم… بزرگ و سرفراز باشید
کجایی پسر خوب؟ دلمان برایت تنگید و صد البته نگرانت شدیم! دیر به دیر آپ می کردی ، ولی دیگه نه اینقد! امیدوارم گرفتار شادیها باشی. هرجا هستی خوش باشی …
اين پستت رو امروز خوندم، خيلي تأثيرگذار مي نويسي، با نوشته هات خنديدم، تو لذتت شريک شدم و بعضي جاها هم زار زار گريه کردم، وقتي يه احساس خالص باشه اينجوري تأثير گذار ميشه،با آرزوي بهترين ها