خیلی پررویی می خواد که آدم بعد از دو ماه و خورده ای ننوشتن بیاد و بدون مقدمه و بدون هیچ توضیحی بقیه ی سفرنامش رو بنویسه نه؟ خب ما اینیم دیگه! می تونیم! اصلا نفس کش می طلبیم دادش!
با این که سه هفته مرخصی از شرکت گرفتم تا بتونم به مدت کافی ایران بمونم اما یا سرعت ثانیه ها بیشتر شده یا زمین رو جو گرفته و سریع تر می چرخه. روز های در ایران بودن، با شتاب خیلی زیادی می گذرن.
یکی از خواهرام در تمام مدتی که من در ایران بودم شروع به بافتن یه ژاکت رنگارنگ کرده برام. پر از رنگ های شاد. شامل تمام رنگ های هم خانواده ی قرمز و نارنجی و به موقع هم تمومش می کنه.
آخرین روزهایی که ایران هستم یه ایمیل برای شرکت می نویسم و تقاضای تمدید مرخصیم رو می کنم. اما ارسالش نمی کنم و می ذارم توی پوشه ی Draft باقی بمونه. بیشتر که فکر می کنم می بینم اشتهای من برای بودن در ایران فعلا خیلی زیاد هست. با یکی دو هفته اضافه تر موندن هم چیزی درست نمی شه و احتمالا بعد از اون هم دوباره هوس تمدید به سرم می زنه. دوباره باید با واقعیت روبرو بشم و احساس می کنم که شاید بهتر باشه که هر چه سریع تر این کار رو بکنم.
برای آخرین شام به خونه ی یکی از خواهر هام دعوت شدم. تمام اعضای خانواده هم هستند و تا دیر وقت می خندیم و می خونیم و می رقصیم و یک شب به یاد ماندنی دیگه رو در اذهانمون حک می کنیم. شب قبل از اون هم تا دیر وقت خونه ی یکی از دوستانم بودم که اون شب هم شبی به یاد ماندنی شد برام.
روز بعد روز خداحافظی هست.عصر باید از مشهد برم تهران و نیمه شب از تهران به دبی و از اون جا به سنگاپور و بعد هم به بریزبن. دوستان استرالیاییم گفتن شیرینی ایرانی برامون بیار. اول صبحی می رم یه مقدار گز و سوهان و نبات و این جور چیزا تهیه می کنم براشون. خواهرزاده هام که دیشب باهاشون خداحافظی کرده بودم و قرار بود برن شهرستان از تصمیمشون منصرف شدن و پدرشون رو تنهایی فرستادن و صبح دوباره برگشتن جای من. پسرخالم هم که هزار کیلومتر راه رو رانندگی کرده بود تا به مشهد برسه همچنان این جاست. به اضافه ی سایر اعضای خانوادم. تقریبا تمام دارایی های معنوی من الان اینجا جمع هستند و من باید دوباره با همشون خداحافظی کنم. دوباره باید همه چیز رو رها کنم و برم دنبال برنامه ای که برای خودم ریختم. دوباره باید تنم رو تکه تکه کنم و پاره هاش رو اینجا بذارم و ترکشون کنم. سر فرودگاه اومدن داره بین بچه ها دعوا می شه. آخر تصمیم می گیریم که توی همین خونه با همه خداحافظی کنم و فقط یک ماشین رو برداریم و بریم فرودگاه. یکی یکی افراد خانواده رو در آغوش می گیرم و خداحافظی می کنم. تماس فیزیکی رو سعی می کنم به حداقل برسونم تا کمتر التهاب ایجاد بشه. همه سعی می کنن رعایت من رو بکنن و خودشون رو کنترل کنن. اما خبر ندارن که من سگ جون تر از این حرف ها هستم. برادر زادم که -کنکورش داره یواش یواش نزیک می شه رو- که بغل می کنم طاقتش نمیاد و می زنه زیر گریه؛ و من لبخند می زنم. سعی می کنم با روحیه تر از همیشه باشم. اونقدر که خودم از خودم تعجب می کنم.
چقدر خوب که فرودگاه مشهد هنوز داره از این سیستم قدیمی سوار شدن مسافر به هواپیما استفاده می کنه و با اتوبوس می برتت پای هواپیما و از پله های هواپیما باید بری بالا و بهت اجازه می ده تا آخرین لحظات رو خوب درک کنی. بالا رفتن من از پله های هواپیما همزمان شده با غروب آفتاب در مشهد. در حین بالا رفتن از پله ها گردنم رو چرخوندم به عقب و و دارم آخرین غروب رو تماشا می کنم. بالا که می رسم چند لحظه ای مکث می کنم و بر می گردم نگاهی به کوه های مقابلم و ساختمون های اطرافم می کنم. باورم نمی شه که من دارم این شهر رو با پاهای خودم ترک می کنم.
صندلیم رو پیدا می کنم و می شینم و کمربندم رو می بندم. حال و هوای عجیبی دارم. تمام دلایلم برای رفتن رو دوباره به خودم یادآوری می کنم. برنامه هام رو دوباره توی ذهنم میارم. هر کدوم از موتور های هواپیما که روشن می شه حرارت بدن من بالا تر می ره. هواپیما روی باند فرودگاه شروع به حرکت می کنه و هر لحظه شتاب بیشتری می گیره. ارتباط سحرآمیزی بین سرعت هواپیما و بدن من وجود داره و هر چه که به سرعت حرکت هواپیما افزوده می شه، بدنم سنگین تر می شه. هواپیما داره با نهایت سرعت حرکت می کنه و بی تابی من بیشتر و بیشتر می شه. چیزی داره گلوم رو فشار می ده و نفس کشیدن یه خورده برم مشکل شده. به محض این که چرخ های هواپیما از زمین کنده می شن بغضم می ترکه. به سان یکی از اون سوگواران خموش که مهر بر لب زده و از نعره خموش هست.
هواپیما از فراز شهر من گذر می کنه و من حتی از این فاصله ی زیاد هم قادر به تشخیص تک تک کوچه ها و خیابوناش هستم. تمام صورتم خیس شده. درون بدنم غوغایی هست. درونم دوباره داره جنگ خوفناک دو غول عقل و احساس رو میزبانی می کنه. آتش سوزان این جنگ رو من هستم که باید تحمل کنم. تمام بدنم گر گرفته…
بعد از پرواز های طولانی به بریزبن می رسم. شهری که برای من دروازه ی دنیای جدیدم بوده. این شهر رو هم دوست دارم، اما شاید نه به اندازه ی مشهد. پیامک های مهربون دوستان استرالیاییم بهم می رسه که اکثرا این جمله رو در خودشون دارن: “Welcome Back Home“
این کلمه ی “Home” از اون کلمات پرقدرتی هست که هر موقع باهاش رو به رو می شم تمام وجودم رو می لرزونه و من رو غرق در افکارم می کنه. به خونه خوش اومدم؟ خونه؟ وطن؟ مگه خونه ی من اینجاست؟ خونه ی من کجاست؟ خونه، وطن یعنی چی؟ جایی که به دنیا اومدم؟ جایی که دلم اونجاست؟ جایی که توش بزرگ شدم؟ جایی که الان زندگی می کنم؟ و هزاران سوال دیگه… یادم میاد که قبل از ترک استرالیا، وقتی که توی آژانس هواپیمایی خانومی که می خواست تاریخ بلیط برگشتم رو تعین کنه ازم سوال کرد “When do you wanna come HOME?”هم خشکم زد. اونجا هم از خودم پرسیدم مگه خونه ی من اینجاست؟ و همینجوری داشتم نگاهش می کردم. بنده ی خدا فکر کرد که من دارم به تعیین تاریخ برگشتم فکر می گنم و یه تقویم گذاشت جلوم و گفت این کمکت می کنه. من هم به تقویم نگاه می کردم اما هیچی نمی دیدم و غرق در افکار و سوال های خودم بودم. خونه؟ وطن؟ من اینجایی شدم یعنی؟ من کجاییم؟ مگه الان در حال رفتن به خونم نیستم؟ اصلا چرا همه باید اهل یه جایی باشن؟ دوباره تمام سوال ها و بحث های مهاجرت و موندن و رفتن، در من زنده شد. دوباره غرق شدم در خودم و افکارم. مطمئنم اون خانوم نفهمید که با پرسیدن یه سوال ساده چه غوغایی درون من راه انداخت.
پ.ن ممنون از ایمیل ها و احوال پرسی های دوستان. بابا من خوب خوبم به مرگ خودم. افسردگی؟! آخه به من اصلا میاد با این کلمه کوچکترین رابطه ای داشته باشم؟ این یک احساس طبیعی بود که ممکن هست به هر کسی وقت ترک وطنش دست بده. الانم کلی دارم جفتک لنگک می زنم برا خودم. به هر حال از همه ی دوستانی که ایمیل فرستادن ممنونم. من توپ توپم، امیدوارم شما هم توپ توپ باشین :)
لحظه پرواز هواپیما را که گفتی انگار لحظه لحظه خاطرات سال قبل همین موقع برایم مرور شد.
***************************
فکر می کنم یه حس مشترک برای خیلی ها باشه
آتیشم زدی.
“دوباره باید تنم رو تکه تکه کنم و پاره هاش رو اینجا بذارم و ترکشون کنم.”
***********************************
بی گناهم به خدا :)
سلام
رسیدن بخیر ان شاءالله که خوش گذشته باشد اینکه به home امدید خوشحالم ومثل این که این حس علاقه به خانه حسی غریزی است اما خانه اشوب زده را باید ترک کرد من هم دنبال این ترک خانه هستم وبه توصیه شما در حال یادگیری انگلیسی ممنون از امدن وبه روز شدن شما خوشحالم ان شاءالله بیشتر به روز شوید تا ما استفاده کنیم
*********************
مرسی :)
تو كه اينقدر بهت فشار مي ياد ، مگه مرض داري كه ميري!!!! بهتره كه بموني پيش مامان جونت. ديگه لازم هم نيست خودت جر واجر كني و اينجا جا بذاري!!
خوشت مي ياد اين ملت پاچه خوار همش واست به به و چه چه مي كنن ؟! آقا جان مجبورت كه نكردن، تبعيد كه نشدي، اين همه آب غوره گرفتن نداره ، پا شو برو مشهد . مگه خود آزاري داري؟!
************************************
شما خودت رو ناراحت نکن حالا دوست من :)
من تلفنت رو که دیدم شماره گرفتم خاموش بود
کلی تو مشهد برنامه ریزی کردم بینمت کجا رفتی؟
ای بابا! با من در تماس باش کلی کار دارم باهات ( حرمت همشهری رو نگه دار )
***********************************
همشهری و غیر همشهری، هموطن و غیر هموطن نداره که! اگه کمکی از دستم بر بیاد در خدمتم :)
اميدوارم كه بعد از دو ماه و خورده اي عادت كرده باشي به حال و هواي بريزبين. حتما اين رو هم با خودت مرور مي كردي كه ممكن باشه كه به هزار دليل ديگه تو اين دنياي نامرد مجبور بشي خيلي عزيزها رو ديگه نبيني چه تو ايران چه خارج از ايران. واسه پول در آوردن كه به بريزبين نيامدي حتما يه چيزهاي ديگه اي هم داره كه ترجيح خيلي ها براي زندگي ميشه. يه فضولي ديگه، اگه تنها باشي اين فكرا چندين برابر تو تنهايي تشديد ميشه و بلاي جونت ميشه. هيچ كس جاي كسي رو تو زندگي پر نمي كنه ولي همه جا آدمهاي دوست داشتني و خوب مي تونن تو دل هم خونه كنن.
************************************
تنهایی اونقدر ها هم بد نیست ها:
http://irau.wordpress.com/2007/05/25/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%84/
http://irau.wordpress.com/2007/07/06/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82/
خيلي خوب همه چيزو تفسير كردي – همزمان با خوندن مطلبت من كه ايرانم دلم گرفت براي روزي كه مي خوام برم. فكر مي كنم تنها راه تسكين درد فكر كردن به اهدافمون باشه.
هميشه موفق و مويد باشي
**************************************
امیدوارم دیگه هیچ وقت دلتون نگیره :)
ایشالا که موفق باشی و برقرار.
در مورد یاد گیری زبان و آمادگی برای ورود به استرالیا، آقا ما کشتیم خودمونو ولی این لیسینینگ خوب نشد که نشد. میشه یه اندرزی بدی
*************************************
اصلاح لیسنینگ شاید حتی خیلی زمانبر تر از این حرف ها باشه. اندرز من اینه: تمرین، تکرار، حوصله، سماجت و انگیزه
و تن در وطن راحت خواهد بود .خب تن تو در کجا وطنش می یابد؟اما ان قدر انصاف داشته باش و به گذشته ات فکر کن به همین مشهد به همین مرقد آب طلا داده شده و اعتقاداتی که زجر داد
خواهد داد
میفهمی که؟
********************
جمله ی اول چه آشنا هست برام.
خب اول اینکه خیلی خوشحالم که دوباره برگشتی و خوبِ خوبی. راستش با ناامیدی وبلاگت رو باز کردم و از دیدن اینکه چند روزه آپ کردی کلی ذوق فرمودم! تازه رسیده بودم به لحظهء اوج گرفتن هواپیما که برق رفت !! و من تو بغض و تعلیق اون لحظه جا موندم … حس سنگینی بود ، خیلی سنگین! و حالا بعد از خوندن همهء پستت خوشحالم که اینقد خوب با دلتنگیا و دلایلی که برای انتخاب این مسیر، تو ذهنت بود کنار میای. این یعنی مسیرت رو درست انتخاب کردی. این یعنی درست همون جایی هستی که باید باشی، و همه ی اینا یعنی موفقیت … : )
***********************************************
نبینم دیگه با ناامیدی وبلاگ من رو باز کنی ها!
ممنونم :)
دلم دلم دلم
پر آه شد
….
****************
امیدوارم این آخرین باری باشه که پر آه می شه :)
راستی شما در چه رشته ای تحصیل کردی و چطور تونستی با 22 سال سن
به استرالیا بروی و در شرکتی هم کار پیدا کنی؟ممنون میشوم اگر جواب را بدهی
*****************************
راه های اومدن متنوع و پیدا کردن کار هم کاری فوق العاده سخت، اما شدنی هست.
سلام
خیلی خوشم اومد.بازم میام
سلام خشایار جان
آقامن یه ایمیل بهت زدم همچنان منتظرت هستم..
سلام :)
من به عنوان يه ايراني به تو افتخار ميكنم . هروقت هم كه وبلاگتو ميخـونم حالم بد ميشه، چون من مثل تو محكـم نيستم و نميدونم موقع رفتن چطوري ميشم !
با اينحال از وبلاگت فهميدم كه اوزي ها خيلي آدمهاي ماهي هستن. شايدم تو خوبي كه اونها اينقدر بهت محبت دارن :)
********************************
اين آدم هاي “ماه” در همه جاي دنيا پيدا مي شن. حتي تو ايران خودمون :)
سلام
من هم استرالیا زندگی می کنم، پرث.
من هم همیشه این سوال تو ذهنم هست که ما واقعا کجایی هستیم.
خونه ما کجاست.همیشه یاد اون شعر داریوش می افتم و واقعا نمی دونم باید به بچه ها مون چی بگیم ،
فهمدید به من هم بگید.
*****************************
به روي چشم :)
سلام
اميد وارمهر جا كه هستي خوب و سلامت باشي
من هميشه كه تو اينترنت مي رم اول وب لاگ تور رو باز مي كنم .چند وقتي ازت خبري نبود .من راستش دارم ميام استراليا .راستش ما يك دوست داريم كه خيلي مغرور تو سيدني زندگي مي كنه نميشه گفت دوست وقت يكجورايي همديگرو ميشناسيم .
الان ايران هستش .خيي از خود راضيه .يكجورايي فكر مي كنه كه خارج زندگي مي كنه رئس جمهوره .ها ها
من درام دارم ميرم سيدني به شهر كه نمي دونم هنوز كه نرفتم اما انقدر ميشناسمش كه هميشه خوابشو مبينم .هر يك شب درميون خواب انگليسي مبينم (حال ميده )مگه نه
من مثل تو خيلي هدف دارم كه بايد بهشون برسم خيلي راه ها رو بايد طي كنم مي دونم كار بسيار سختيه اما من مي خوام و بهشون ميرسم .
من تو يك شهري بسيار كوچك در استان گلستان زندگي مي كنم كه مردمش مي خوان از يك كوچه به كوچه ديگر برند مي ترسن حا لا فكر كن كه من اينجا بزرگ شدم .من حدود دوم نظري كه بودم بفكر رفتن افتادم كه زندگي جاي ديگري است
فداي تو كه به حرفام گوش دادي .بايد يكجوري خودمو خالي مي كردم
مرسي باي
***********************************
موفق باشي :)
دوباره سلام
می خواستم ازتون خواهش کنم من و رو هم با اسم پرث add کنید.
http://cityperth.persianblog.ir/
ممنون.
ديگه از نوشتنت نااميد شده بودم پسرخوب!
خوب معلومه كه خونه تو اونجاست ! بعد اينهمه مدت شك هم داري؟
اميدوارم فرصتهاي خوبي براي اومدنت به ايران پيش بياد…
********************************
جواب سوالم اينقدر راحت و واضح بود يعني؟ ممنونم به هر حال :)
سلام
احساسات انسان بسیار عجیب و غریب هستند، وقتی داریم، نمی بینیم وقتی نداریم، دل تنگ می شویم.
شاید اگر روزی باور کنیم زندگی چیزی جز لحظه ها نیست، چیزی جز تغییر و تغییر نیست، آنگاه بتوانیم همواره مسافر بودن را تاب بیاوریم!
من اینجا هستم: ایران. اما نمی دانید که چه اندازه از این هویت بیزارم! می خواهم روزی آنرا برای ابد به دور بیندازم. لازم نیست هویت جدیدی بیابم. بی هویتی هم می تواند لذت بخش باشد.
برای شما آرزوی آرامش و سلامتی دارم.
***************************************
ممنونم :)
میفهمم با تمام وجود
شاید اگر حتی یکی از اونها رو اینجا داشتی همه چیز راحتتر بود !! برات آرزو میکنم هر جای این دنیا که هستی دلت پر از شادی باشه
*******************************
خوشحالم كه تو نه يكي، بلكه چند تا ا اونا رو پيش خودت داري. قدرشون رو بدون :)
سلام
بلاخره تشریف فرما شدید؟؟؟
خیلی به وبلاگتون سر زدم اما خبری ازتون نبود، به هر حال خدا روشکر که به شما خوش گذشته ، خداییش تو پست قبلی همه براتون سنگ تموم گذاشتند اما شما………….!!!!!!
***************************
اما ما چي؟ :)
مهاجرت، کلیدی گم شده
این مقاله ای است که برای شماره امروز شهروند امروز نوشته ام.فقط آن کلید نمی گذارد ورنه چه عیب داشت مهاجرت. به قول سعدی نتوان مرد به زاری که من آن جا زادم، یا به قول فلانی کجا خوش است آن جا که دل خوش است. اما کلید…
ادامه در http://raheaustralia.blogspot.com
سلام
اولین بار وقتی تهران دنبال هر مطلبی راجع به استرالیا می گشتم با سایتت آشنا شدم مطلب یادگیری زبانت را خوندم و رفتم
انگار بعضی چیزها را آدم تا خودش تجربه نکنه لمسی ازش نداره اما من هنوز اشکهام از خوندن مطلبت بند نیامده !!
مگه قرار نیست آدم به همه چی عادت کنه مگه همه نمی گند درست میشه ..اگه بخواد یه بار دیگه همه این احساسات تکرار بشه دیگه توانش را ندارم
متاسفم نمی خواستم دلتنگی ام را بهت منتقل کنم
لطفا نظرم را تایید نکن
موفق باشی و همیشه شاد