خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

ملبورن 1

سعی کردم در نوشتم از عکس هایی که گرفتم هم استفاده کنم.دو تا نکته رو لازم می دونم یاد آوری کنم.

اول: من از سایت “فلیکر” برای آپلود عکس استفاده می کنیم که احتمالا توی ایران قیلطر هست و دوستانی که از ایران می خوان عکس ها رو ببینن باید صفحات رو با قیلطر شکن باز کنن.

دوم: گذاشتن عکس های متعدد در صفحه ی اول وبلاگ سرعت لود صفحه رو شدیدا پایین میاره. به همین علت تصاویر کمتری در صفحه ی اول می ذارم و به بقیه ی تصاویر لینک می دم. اگه روی لینک هایی که از کلمات تشکیل شدن کلیک کنین اندازه ی معمولی عکس براتون باز میشه و اگه روی علامت * که در جلوی هر لینک وجود داره کلیک کنین اندازه ی بزرگ و واقعی تصویر رو می تونین لود کنین.

حدود ساعت 8:30 صبح به ملبورن می رسیم.شهری که به نظر ما جذاب تر، زنده تر و دیدنی تر از سیدنی میاد. قبلا تو یه سایتی خونده بودم که “ترم” هایی که در مرکز شهر قرار دارن رایگان هستند. ما هم وقتی می فهمیم مسیر مورد نظرمون توسط ترم پوشش داده شده، با خوشحالی می پریم توش و می ریم به سمت هاستلمون. بعدا می فهمیم که اون ترمی که رایگان هست فقط مربوط به یه مسیر مشخص هست و برای سوار شدن یه بقیه ی ترم ها- از جمله اونی که ما سوارش شده بودیم- بلیط نیاز هست. با دماغ هایی دراز از ترم پیاده می شیم و می ریم به هاستل.

روز اول حسابی خسته ی مسافرت با اتوبوس هستیم و بیشتر استراحت می کنیم و بعد از ظهر هم می ریم تو شهر یه دوری می زنیم.

روز بعد می ریم به Williamstown Beach یکی از سواحل ملبورن. ساحل آرومی که با ایستگاه ترن فاصله ی خیلی زیادی نداره. در راهی که به سمت ساحل قدم می زنیم گل * های کوچولو و ظریف و زیبایی وجود دارن که من نمی تونم به راحتی از کنارشون عبور کنم و مثل دیوونه ها نزدیک بعضی هاشون * دراز می کشم تا بتونم ظرافت و زیباییشون رو به وضوح به تصویر بکشم. قدم زدن ما در اون مسیر همراه با موسیقی متنی هست که نوازندگانش پرنده ها هستند و به غیر از اون صدای چیز دیگه ای رو نمیشه شنید. آرامش و سکوتی که باعث میشه صدای آواز پرنده ها رو بهتر بشنوی وآروم بشی.

فاصله ی زیادی تا ساحل نیست و بعد ازحدود بیست دقییه ای قدم زدن به کرانه ی اقیانوس می رسیم. ماسه هایی * که در این ساحل وجود دارن دونه درشت تر از ماسه هایی هستند که من قبلا دیدم.دونه هایی که به دلیل درشتی که دارن، رنگ هاشون رو به راحتی میشه تشخیص داد. طلایی…سفید…نارنجی و نقره ای . سیاه و صورتی و هزار ها رنگ دیگه ای که من اسمشون رو نمی دونم. شاید هم هیچکس تاحالا برای اونا اسمی انتخاب نکرده . اما اونا بی نیاز از اسم، همشون وجود دارن و متواضعانه در زیر پای آدم ها عظیم الجثه نشستند تا کمتر کسی زیباییشون رو ببینه. از نزدیک تر * ببینین. ترکیب زیبایی از دو دریا جلوی چشمام قرار داره؛ یکی از دونه های ماسه تشکیل شده و دیگری از قطرات آب.

تنی به آب می زنیم و نهاری می خوریم. بعدش کنار ساحل قدم می زنیم و به صدای آواز مرغ های دریایی * گوش می دیم. موجوداتی که با آدم ها دوست * هستند و آدم ها با اونا مهربون؛ آزادانه در آسمون پرواز * می کنن و هر موقع هم دلشون بخواد روی زمین می شینن؛ بدون اینکه از کسی ترسی داشته باشن.

قدم زدن در کنار ساحل رو اینقدر ادامه می دیم که از قسمتی که ماسه ای هست و برای شنا ازش استفاده می شه عبور می کنیم و به سواحلی می رسیم که دست نخورده تر هستند. سواحلی که پوشش گیاهی خاص * خودشون رو دارن.

مقداری که جلوتر می ریم با منظره ای باور نکردنی مواجه می شیم. تعداد زیادی پرنده در میون شبه جزیره ای کوچیک نشستن و آروم و ساکت دارن استراحت می کنن. در قالب چند گروه مختلف هستند. یکی از این گروه ها از تعداد قابل توجهی پلیکان * تشکیل شده. با تعجب و حیرت به اونا نگاه می کنیم و از وجود این همه پرنده در منطقه ای که جزو سابرب های مسکونی ملبورن به حساب میاد ماتمون برده. یکم جلوتر که می ریم یه گروه دیگه * می بینیم. منطقه ی عجیبی هست. در یک طرف ساختمان ها و آپارتمان های مسکونی وجود دارن و در طرف مقابل با فاصله ای حدود 100 متر، اقیانوس و تجمع پرنده ها. طراحی بعضی از این خونه هاجالب هست. بخش عمده ی نمای جلویی ساختمون از شیشه تشکیل شده تا نهایت استفاده از این مناظر بدیع برده بشه.

بخش زیادی از طول روز رو صرف قدم زدن و نشستن کنار ساحل می کنیم و سعی می کنیم از این سکوت و آرامش نهایت استفاده رو ببریم.دسته های هفتی شکل پرنده ها * که در دوران کودکی توی کارتن ها زیاد دیده بودم رو در آسمون اینجا به خوبی میشه دید و صداشون رو شنید.

عصر شده و خورشید آروم آروم داره پایین میره. از شواهد اینطور برمیاد که خورشید میخواد توی آب بیاد پایین. به همین بهانه کنار ساحل می شینیم ومنتظر می مونیم تا چرخش این کره ی خاکی ما رو به وضعیتی برسونه که” غروب” نام داره.

غروبی که می بینیم زیبا و خیره کننده هست. یادمه شمال که می رفتیم همیشه موقع غروب آفتاب با خواهرم مینا، دنبال جاهایی می گشتیم که بشه غروب رو اینجوری دید. این نقاط مسلما در ایران و خیلی جاهای دیگه هم وجود دارن اما ما خیلی بد شانس بودیم که چند سال متوالی هر موقع به شمال می رسیدیم آسمون ابری بود و آفتاب در پشت ابر ها غروب می کرد و همه جا تاریک می شد و ما نمی تونستیم اثر قابل توجهی از غروب ببینیم.

حالا من این ور دنیا هستم و دارم می بینم اون چیزی رو که سال ها دنبالش بودم. اما خورشیدی که مینا داره الان میبینه احتمالا یه جایی وسطای آسمون هست. هر دو یک خورشید رو می بینیم اما متفاوت از هم. تفاوتی که در بین تصاویری که میبینیم وجود داره، از فاصله ای ژرف حکایت می کنه که بین من و خانوادم هست. فاصله ای از صبح تا غروب. جای همشون رو در کنار ماسه های رنگارنگ دونه درشت، رو به اقیانوس آرام خالی می کنم و با یاد اون ها محو بال زدن های پرنده * ای می شم که داره سعی می کنه خودش رو در این غروب و در این زیبایی محو کنه.

سیدنی

سیدنی

آدلاید تشریف دارم! همینجوری با دوست خوش سفرم محمد تصمیم گرفتیم بریم حال و هوایی عوض کنیم.از بریزبن رفتیم سیدنی و از اونجا ملبورن و بعد هم من به تنهایی اومدم آدلاید.حدود 2600 کیلومتر راه رو با اتوبوس اومدم.سفری که با هواپیما چند ساعتی بیشتر طول نمی کشید رو چندین روز کشش دادیم.هیچ وقت مسافرت با هواپیما رو دوست نداشتم.سفر با هواپیما اصلا معنی نداره.هیچ جا رو نمی تونی ببینی.از تو فرودگاه یه شهر سوارش می شی و در فرودگاه یه شهر دیگه پاده میشی.من دوست دارم تمام مسیر رو لمس کنم و از دیدن مناظر لذت ببرم.برای اینکه به اوج حماقت من پی ببرین بد نیست بدونین اینجا بلیط اتوبوس از هواپیما گرون تر هست.اما باز هم من اتوبوس و ترن رو به سفر هوایی ترجیح میدم.
از بریزبن به سمت سیدنی که راه افتادیم ظهر بود.مناظر بین راه حیرت انگیز بودن.اینقدر زیبا بودن که تمام طول سفر من با چشمای گوله شده به شیشه اتوبوس چسبیده بودم و جیک نمی زدم.هنوز هم نمی تونم باور کنم که اون تصاویر و مناظر رو در عالم بیداری دیدم.به قول محمد مناظر اطراف مثل تابلو های نقاشی بودند که لحظه به لحظه عوض می شدن و هر چند ثانیه یک تابلوی جدید جلوی چشمات ظاهر می شد. یه لحظه غفلت کافی بود تا چند تا از این تابلو های بی نظیر رو از دست بدی.
صبح زود به سیدنی می رسیم.همونطور که حدس می زدم سیدنی منو چندان ذوق زده نکرد.اطلاعاتی از قبل در موردش داشتم و وقتی وارد به اون شدم به درستی تصمیمم مبنی بر عدم انتخاب اون به عنوان شهر زندگی بیشتر ایمان پیدا کردم.از همون لحظات ابتدایی که وارد شهر شدیم احساس عجیبی داشتم.به قول سهراب:
شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ
شهری شلوغ با آدم های کروات زده ای که برای هیچ چیز وقت نداشتن.آدم هایی که انگار مثل ماشین برنامه ریزی شده بودن سر ساعت مشخص برن سر کار و راس ساعت هم برگردن خونه.تعداد زیادی از این آدم ها در میان آسمان خراش هایی غول آسا در هم می لولیدند.آسمان خراش هایی که علاوه بر آسمان، روح آدم رو هم می خراشیدند. . احساس خفگی می کردم .انگارخیابون های باریکی که بین ساختمون های مرتفع مرکز شهر بود گلوی من رو فشار می دادند.آسمون رو نمی تونستم ببینم.همه جیز متراکم بود.آدم ها…خیابون ها…ساختمون ها…حتی ترن هایی که دو طبقه طراحی شده بودند تا بتونن جمعیت بیشتری رو جا به جا کنن.این کار رو در نهایت بی سلیقگی انجام داده بودند.سقف های ترن ها کوتاه بودند.شاید مجموع اون فضا فقط برای یک طبقه کافی بود.قلب آدم می گرفت.منونو ریلی هم در میان ساختمون های زمخت و خشن پیچ می خورد و در یک حلقه ی بسته می چرخید.حرکت منوریل در اون دایره ی بسته و همین طور سقف کوتاه ترن ها، نماد هایی بودن برای زندگی ماشینی که من می دیدم.

پارکی در کنار “اپرا هوس” وجود داشت که در ورودی اون جمله ای عجیب روی تابلو نوشته شده بود:” لطفا روی چمن ها راه بروید” هر چی دنبال یه Don’t یا Do Not یا هر چیز دیگه ای که بشه جمله رو باهاش منفی کرد گشتیم هیچی پیدا نکردیم.جمله ی امری مستقیم.ادامه ی اون نوشته شده بود: درخت ها رو در آغوش بگیرین…با پرندگان صحبت کنید…گل ها رو بو کنید.
با اینکه جملات خیلی قشنگی بودند اما یه جورایی من نمی تونستم با تصاویری که از مردم و از مرکز شهر دیده بودم ارتباطشون بدم.

قضاوت من در مورد سیدنی شاید هیچ پایه و اساس علمی نداشته باشه.مسلما در عرض یک روز نمیشه معیارهای مختلف رو برای زندگی در یک شهر سنجید.فقط احساسم رو نوشتم.احساسی که شاید با زندگی بیشتر در سیدنی عوض بشه.امیدوارم کسی از روی احساس من تصمیم گیری نکنه.
عصر همون روز سیدنی رو به مقصد ملبورن ترک می کنیم. دوباره مناظر دیدنی.دوباره تصاویر خیال انگیز.دوباره تابلو های رنگارنگ.از بریزبن تا ملبورن تقریبا 1600 کیلومتر فاصله هست و تمام این مسیر به طرزی باورنکردنی سبز هست. سبز سبز.و نه فقط یک رنگ سبز.ترکیب هنرمندانه ای از صد ها و هزار ها رنگ سبز.هارمونی نامنظم و در عین حال خیره کننده ای از روشن ترین سبز ممکن تا تیره ترین اون.هارمونی که اشک آدم رو در میاره.جای جای این مسیر گاو ها و گوسفند ها رو می تونی ببینی که مشغول چرا هستند. اسب هایی که آزادانه می دوند.کوه هایی که سبز هستند و رنگارنگ.خدای من! چند تا رنگ میشه با این سبز درست کرد؟ هزار تا؟ یک میلیون؟باورمون نمیشه که ما در عالم واقعی هستیم. باورمون نمیشه که اینجا بخشی از کره ی زمین هست.نه ! نه! امکان نداره دراین کره ی خاکی چنین جاهایی وجود داشته باشه.این جاده ها یه جایی از زمین کنده شدن و الان دارن در طبقات مختلف آسمون پیچ می خورن و رو به بالا می رن.این جاده ها تو رو به بهشت می برن.اینجا ورودی بهشت هست.حس عجیبی دارم.احساس تقرب و نزدیکی می کنم.حرارت بدنم بالا رفته.لال شدم.اشک شوق توی چشمام هست.ایکاش دست هایی داشتم که می تونستن از شرق تا غرب از همدیگه باز بشن و من تمام این مناظر رو در آغوش می کشیدم.دوست دارم از اتوبوس پیاده بشم و تمام مسیر رو پیاده بیام.آدم های دور و برم بی خیال نسبت به این همه زیبایی یا مشغول تماشای فیلم بودن یا مطالعه ی کتاب و بعضی هم در حال چرت زدن.دوست داشتم بپرم وسط اتوبوس بگم آهای آدم های بی احساس دور و برتون رو نگاه کنین! این همه زیبایی رو چرا نمی تونین ببینین؟ نکنه اینا برای شما زیبایی به حساب نمیاد؟ نکنه عادت کردین؟ نکنه این همه آرامش و امنیت و زیبایی براتون عادی شده؟می دونین اون سر دنیا چه خبره؟ جه سوال مسخره ای! خوب معلومه نمی دونن چه خبره! اگه می دونستن که نیازی نبود من داد بزنم و زیبایی رو نشونشون بدم.آدم درد کشیده قدر خوشی رو می دونه.آدمی که نمی دونه درد چیه بدون شک معنی خوشی رو هم نمی فهمه.خوشی که درد توش نباشه فرق چندان زیادی با پوچی نداره.جالبی قضیه اینجاست که در تمام لحظاتی که غرق در این زیبایی ها بودیم هر دو به کمبود ها و دردها و رنج هایی که در ایران داشتیم و داریم فکر می کردیم و دائم از اون حرف می زدیم.
سعی می کنم این مطلب رو ادامه بدم و ملبورن و آدلاید رو هم بنویسم.عکس های زیادی گرفتم و دوست دارم پست هاي بعدي رو مصور بنويسم؛ اما مطمئن نيستم با امکانت محدود اينترنتي که الان دارم اين کارها رو بتونم انجام بدم.در حال حاضر که آدلاید هستم و اصلا خیال برگشتن هم ندارم.در صورتی که احتمالا هفته ی بعد باید سر کار باشم.به سرم زده از اینجا هم اتوبوس بگیرم برم پرت.تو ایران هم همینحوری بودم.وقتی می رفتیم مسافرت اینقدر کشش می دادم که صدای همه در میومد.تا آخرین نفس برای طولانی تر کردن سفر و دیدن جاهای بیشتر مبارزه می کردم. اما اینجا دیگه کسی نیست که مجبور باشم برنامم رو باهاش تنظیم کنم. بی قیدی رو دارم از حد می گذرونم.به جان خودم اگه به دادم نرسین می میرم از خوشی.تو رو خدا یکی بیاد دست و پای منو ببنده و بندازتم تو هواپیما برگردم سر کار و زندگیم.

يي نوشت: عذر مي خوام از اينکه نميتونم مثل هميشه جواب کامنت ها رو بدم. دارم ميرم يه جايي که احتمالا تا چند وقتي به اينترنت دسترسي نخواهم داشت اگه ديگه پيدام نشد و به ارواح طيبه پيوستم, بريد يقيه پاني رو بچسبين که تو کامنت ها بهم گفت:
“تا می تونی کشش بده، کیف کن … آخه زندگی، همیشه اینقدر واسهء لذت بردن ما، قابلیت کشسانی نداره!”
با بريزبن تماس گرفتم و همه چيز آماده ي کش دادن اين مسافرت مهيج هست. گفتني و نوشتني از اتفاقات عجيبي که برام افتاده زياد دارم اگه بخوام همشون رو بنويسم ميشه ششصد هزارتا پست. فعلن که اصلاً فرصتش نيست اما حتماً بايد يه جايي ثبتشون کنم.
از کليه ي انجمن هاي مددکاري و روانکاوي, سازمان هاي بين المللي با فعاليت در ضمينه ي تحرکات و اقدامات بشر دوستانه و همچنين گروه هاي امداد و نجات عاجزانه درخواست ميشه تيم هاي مجهز رو با هليکوپتر و تجهيزات کامل به همراه مقادير متنابهي گازهاي بيهوش کننده و سلاح هاي گرم و سرد به صحرا هاي South Australia بفرستند. يه مجود خطرناک معلوم الحال با يه تيشرت قرمز به تن و يه کوله پشتي به دوش و يه دوربين در دست داره همون دور و برا پرسه ميزنه. محض رضاي خدا دست و پا و دهنش رو ببندين و بيهوشش کنين و بندازينش تو هليکوپتر و ببرينش سه چهار هزار کيلومتر اون ور تر و تو بريزبن جلو محل كارش پرتش کنين پايين.
احتياط کنين! موجود نامبرده فوق العاده خطرناک هست و استفاده از جليقه ضد گلوله و لباس هاي نسوز در حين عمليات شديدا توصيه ميشه.ضمنا مسئوليت مرگ هر کدوم از اعضاي گروه به عهده ي خودش هست.
اي که ولگردي چه حالي ميده!

چند نکته

توی کافی شاپ کتابخونه نشستم و دارم با لپتاپ می نویسم.اینترنت خونم قطع شده و یه خورده اوضاع احوال رو به هم ریخته.بلاگفای نامهربون هم بدون اجازه ی من وبلاگ قبلیم رو حذف کرده.دوباره ثبتش کردم و آدرس وبلاگ جدیدم رو توش گذاشتم اما دوباره حذفش کردن و اینبار امکان ثبت مجددش رو هم ازم گرفتن.خودتون ببینین .حتی آدرس ایمیلم رو هم نذاشتن که هیچ جوری نشه وبلاگ جدیدم رو پیدا کرد. این رفتار رو که دیدم خیلی خوشحال شدم که زود از این سرویس دهنده های نازنین جدا شدم و الان جایی می نویسم که خیالم راحت هست.

می خوام از اتفاق هایی که تو این چند وقته افتاده بنویسم. آخه می بینم اکثر دوستان وبلاگی فقط دارن خوبی های استرالیا رو می نویسن و این باعث میشه تصویر استرالیا توی ذهن مخاطب خیلی افراطی مثبت بشه و بقیه نتونن قضاوت درستی در موردش داشته باشن.من می خوام خوبی ها و بدی ها رو با هم بنویسم.نکته هایی در چند هفته ای که بر من گذشته وجود داره که دوست دارم با بقیه هم به اشتراک بذارمشون.

روز خداحافظی رسیده.روزی که خودم تعیینش کرده بودم. بر خلاف تصوری که داشتم همکار هام هیچ ابایی از ابراز محبت و نشون دادن احساسشون در مورد رفتن من ندارن.به خصوص “کیسی” دختر جیغ جیغو و یکدنده ای که با هم مثل کارد و پنیر بودیم و همیشه عین سگ و گربه به جون هم میافتادیم. غم رو در چشم ها، صدا و صورتش می بینم.رفتار معاون کارخونه عجیب تر هست.آنچنان در بغلش فشارم میده که احساس می کنم استخونام دارن خورد می شن.بهم میگه واقعا دلم برات تنگ میشه.دفعه ی دوم که این جمله رو تکرار می کنه صداش می لرزه و صورتش یه خورده قرمز میشه و یه نم کوچولو تو چشماش پدیدار میشه که همه ی اینا به شکلی صداقت حرفاش رو تایید می کردن.اگه هنوز متوجه نشدین که این جور رفتار چرا برای من عجیب هست کافیه این پست محمد رو بخونین تا براتون مشخص بشه که بعضی از استرالیایی ها چقدر سرد و آهنی هستند.رابرت رئیس سخت کوش و پرتلاش کارخونه با نامه ای در دست و لبخندی بر لب به پیشم میاد. این نامه همون” رفرنس لتر” هست که در محیط های کار استرالیا بعد از اتمام مدت خدمت به کارمند داده میشه و در اون خصوصیات اخلاقی و کاری فرد مورد نظر در محل کار ذکر میشه. نامه ای که رابرت بهم میده پر هست از پاچه خواری.از بعضی از جملاتی که توش نوشته شده خندم می گیره:” همه ی کارمندان خیلی دوستش داشتن” انگار آگهی ترحیم میخوان بدن.

ازش تشکر می کنم. بهش می گم از کار کردن در کنارش لذت بردم.دستم رو به گرمی فشار میده و میگه هر موقع که دوست داشتی می تونی برگردی.خیلی خوشحال می شیم اگه بتونیم دوباره باهات کار کنیم.نمی دونم این همه لطف و محبت رو چجوری می تونم جواب بدم. جیمز- کسی که این پست رو در موردش نوشته بودم- من رو به نهار دعوت می کنه سنگ تموم میذاره و بعد از اون هم برای همیشه سونوکو روترک میکنم اما یادش در دلم می مونه. سونوکو جایی بود که من دوباره اعتماد به نفسم رو پیدا کردم. جایی بود که به خودم ثابت کردم که می تونم. جایی بود که رقبای استرالیایی رو شکست داده بودم و انتخاب شده بودم.هرگز فراموشت نمی کنم سونوکو.

مصاحبه برای کار جدیدم خیلی طولانی میشه. حدود دوساعت هست که داریم همینجوری فک می زنیم. اما روند مصاحبه قالب رسمی رو نداره و خیلی دوستانه هست.تو همین چند دقیقه با هم صمیمی شدیم و شروع کردیم به شوخی کردن. یهو وسط مصاحبه ازم سوال می کنه که چه دینی داری! جا میخورم.طبق قوانین استرالیا به هیچ عنوان حق پرسیدن چنین سوالی رو نداره.خیلی عصبانی می شم.می تونم به خاطر پرسیدن این سوال براش دردسر درست کنم.اما نمی خوام این موقعیت خوب کاری رو از دست بدم و اونجا چیزی نمی گم و یه جوابی بهش میدم که عمرا آخرش نمی فهه من کیم اما دیگه به خودش جرات سوال کردن بیشتر رو نمیده.خیلی ناراحت شده بودم که این سوال رو ازم پرسیده بود و تو دلم کلی بهش بد و بیراه می گفتم.اما بعد یهو به خودم اومدم گفتم مثلی که یادت رفته از کجا اومدی.خیلی آدم بی جنبه ای هستی.ظاهرا یادت رفته جایی که قبلا توش زندگی می کردی تو مصاحبه طرف کولیس می ذاشت رو صورتت که ببینه ته ریشت چند میلیمتر ارتفاع داره و با ماشین شماره ی چند زدیش. از شکیات نماز و اعتقاد به ولایت فقیه و شاید نحوه ی طهارت گرفتنت هم ممکن بود ازت سوال بشه.اونجا که بودی ککت نمی گزید حالا اینجا با یه سوال کلی ساده اونم وسط خنده و شوخی اینجوری از کوره در میری؟ جو گرفتت مثلی که ها!

برای گرفتن این کار باید یه لایسنس از “الکتریکال برد”بگیرم که کار خیلی سختی هست. میگه فلان روز بیا اینجا که با هم بریم”برد”. می گم چرا با هم؟ خوب خودم می تونم مستقیم برم دیگه. می گه آخه من تو برد یه کسایی رو میشناسم. بهتره باهات بیام تا کارت سریع تر راه بیافته. تعجب می کنم.تو دلم می گم مگه شما هم تو اداره هاتون پارتی بازی دارین؟! قبول میکنم و چند روز بعد با هم می ریم برد و مدارک رو تحویل می دیم. خانومه رو به من میگه چند وقته که اینجا استخدام هستی؟ میخوام بگم تازه میخوام استخدام بشم که یهو حرفم رو میخورم. می ترسم این مسئله که هنوز مشغول به کار نشدم در گرفتن این لایسنس مشکل ایجاد کنه.به “پل” نگاه می کنم تا اون جواب بده. اون هم سریع میگه هنوز استخدام نشده .تازه میخوایم استخدامش کنیم.خانومه میگه به هر صورت شما به عنوان کارفرما باید یه نامه به ما بدین و در اون از ایشون حمایت کنین.قرار میشه که نامه رو با ایمیل بفرسته براشون. از برد بیرون میایم و من دارم با خودم فکر می کنم که چقدر ذهن ما ایرانی ها منحرف هست و تا مشکلی پیش میاد به دروغ گفتن فکر می کنیم. بعد رفتار پل در ذهنم تکرار میشه و با خودم می گم ببین این دوست جدید استرالیاییت حاضر نشد به هیچ قیمتی اخلاق رو زیر پا بذاره و دروغ بگه.تو کی میخوای آدم بشی؟

در همین حین که دارم به ابن موضوع فکر کنم پل رشته ی افکار رو پاره می کنه و میگه : ممکنه مجبور بشیم تو این ایمیلی که می خوایم براشون بفرستیم یه مقدار دروغگویی کنیم و بگیم یه مدتی هست که تو داری برای ما کار می کنی.شاید اگه بگیم تازه میخوای شروع به کار کنی مشکلی ایجاد بشه.

از فکر های ساده لوحانه ای که در مورد رفتارش در ذهنم بود خندم می گیره.بهش می گم بابا اینو من همون لحظه متوجه شده بودم و برا همین جواب ندادم و به تو نگاه کردم. تعجب می کنه و میگه من اونجا نتونستم سریع متوجه قضیه بشم. برا همین چیزی نگفتم.

راستی چرا ما ایرانی ها همیشه فکر می کنیم خارجی ها خیلی کارشون درسته و هر چی عیب و ایراد هست مال ماست؟

به هر صورت کارم رو شروع کردم و چند روز بعدش هم در ارتباط با همین مورد گذرم به یه اداره ی دیگه افتاد. ساعت کاریشون تا 4:30 بعد از ظهر بود.من به هر بیچارگی که بود خودم رو ساعت 4:00 به اونجا رسوندم تا کارم رو انجام بدم. خانوم منشی بعد از کلی تلفن زدن به طبقه ی بالا و پایین و این ور و اونور بهم میگه هیچکی نیست که کارت رو راه بندازه و همه اداره رو ترک کردن. میگم بابا هنوز که ساعت چهار هست. با شرمندگی میگه می دونم اما واقعا متاسفم. ادب و نزاکت رو کنار میذارم و می گم من در اداره های کشور خودم این مشکل رو داشتم. به اینجا مهاجرت کردم که سرویس بالاتری بگیرم. اما اینجا هم ظاهرا همینطور هست. میگه معمولا اینجوری نیست اما الان آخر سال هست و … تو دلم می گم اتفاقا تو کشور من هم همین آخر سال ها هست که پدر مردم برای مراجعه به یه اداه در میاد.خیلی مودبانه ازم عذر خواهی میکنه و من هم با ناراحتی خداحافظی می کنم.

راستی یه دوربین جدید خریدم. دوربین قبلیم پیدا نشد که نشد. جالبی قضیه اینجاست که کیفی که دوربین توش بود، تو قسمت اشیائ گم شده ی ترن، پیدا شد اما دوربین توش نبود.این رو هم گفتم که فکر نکنین فقط ایرانی ها این کا ها رو بلدن.

کوچیدیم!

به منزل جدید من خوش اومدین!

خیلی وقت بود که به فکر کوچ از بلاگفا افتاده بودم. از همون زمانی که اون اتفاقات عجیب برای پرشین بلاگ و – نمونه ی کم سر و صداترش- برای بلاگفا پیش اومده بود، دیگه نمی تونستم به پایگاه لرزان بلاگفا اطمینان کنم. اسباب کشی – به خصوص منتقل کردن آرشیو و نظرات- خیلی سخت بود. نظرات رو که دیگه بی خیال شدم و همه ی نظرات یک پست رو تو یه کامنت کپی کردم.انتقال آرشیو و بقیه ی کار های وبلاگ جدید بیشتر از هشت ساعت زمان برد؛ اما فکر می کنم واقعا ارزشش رو داشت. تصور اینکه یه روزی تمام پست هام تو بلاگفا از بین برن برام وحشتناک بود. الان که از خونه ی زلزله زده ی بلاگفا به ویلای دو نبش وردپرس اسباب کشی کردم دیگه خیالم راحت هست. پیشنهاد می کنم شما هم این کار رو انجام بدین. ممکنه بعدا خیلی دیر بشه.امکاناتی که اینجا داره در مقایسه با بلاگفا بی نظیر هست.

اعتراف

 

بهروز من رو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده. موضوع بازی اعتراف هست*.من هم بی مقدمه صادقانه شروع می کنم به اعتراف کردن.

۱- فکر می کنم اخلاقیات برام خیلی مهم هستن٬ اما مسئله این هست که فقط فکر می کنم و خیلی وقت ها تمام قیود اخلاقی رو به راحتی زیر پا میذارم. منافع شخصیم که وسط میان به راحتی دروغ می گم. بعد به خودم می گم چی شد اون همه شعاری که میدادی. بعد خودم از خودم تعجب می کنم. چند تا فحش بد بد به خودم می دم. اما دوباره تو یه موقعیت دیگه دروغ می گم! **

۲- تو رفتار آدم ها – به خصوص حرکات غیر ارادیشون وقت حرف زدن و …- خیلی دقت می کنم. این کار رو به صورت کاملا ناخودآگاه انجام می دم و از کنترل خودم خارج هست! بدون اینکه تصمیم به این کار بگیرم ذهنم تمام حرکات اطرافیانم رو جزء به جزء ضبط می کنه. بعضی وقت ها با بازگو کردنشون باعث رنجش دوستانم می شم.

۳- وقت حرف زدن – به خصوص به زبان انگلیسی- قبلش خوب فکر نمی کنم. خیلی وقت ها یه چیزی از دهنم می پره که واقعا احمقانه هست.

۴- با وجود ادعای زیادی که در مورد ” جواب ندادن و تلافی نکردن” دارم – و این ادعا توانایی جر دادن فلک از مشرق تا مغرب رو هم داره- اما هنوز هم برام پیش میاد که از زبونم نهایت استفاده و سوءاستفاده رو می کنم و طرف مقابل رو کاملا مات می کنم. خیلی وقت ها میخوام یه جواب منطقی بدم اما در بعضی شرایط می بینم منطقم کافی نیست و دوباره می رم سراغ زبون تیز و حاضر جواب و طرف مقابل رو می پیچونم به هم و با منطق خودش یه چیزایی تحویلش می دم که هیچ جوابی برای گفتن نداره اما خودم می فهمم که هر چی گفتم چرت بوده.

۵- وقت زیادی رو در اینترنت هستم که متاسفانه بخش زیادیش رو هم فقط ولگردی می کنم تو سایت ها شروع می کنم به خوندن اخبار و تحلیل های مختلف و وبلاگ های رنگارنگ. خیلی وقت ها فکر می کنم که این وقت رو باید خیلی بهتر از این استفاده کرد.هر چند وقت یکبار تصمیم به کنترلش می کنم اما خیلی زود بر می گردم به روال اول!

چیز دیگه ای الان به ذهنم نمیاد. سعی کردم تا جایی که می تونم صادقانه اعتراف کنم. اما مسلما خیلی چیزهای دیگه هم برا اعتراف کردن دارم که الان تو ذهنم نمیاد.شاید بعدا اضافه کردم.
من هر کسی که داره الان این مطلب رو می خونه رو به این بازی دعوت می کنم. خصوصا دو تا از دوستان همشهریم سیما و محمد . تنبلی رو بذارین کنار و بنویسین! :دی

*اشتباها گفته بودم بهروز بازی رو راه انداخته که جمله رو در متن اصلی- بر خلاف اصول حرفه ای وبلاگ نویسی – تصحیح کردم.آخه کی گفته من حرفه ای هستم؟ بهروز جان ممنون از یاداوریت.

 

** خوشبختانه با تمرین زیاد الان دیگه این مورد خیلی کمتر برام اتفاق میافته. خوشحالم :)

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 21:42

“مینا” ی من

يادم هست بچه كه بودم هميشه از روابطي كه بين خواهر و برادر ها - در دنياي بزرگتر ها- بود تعجب مي كردم. يادم مياد نمي تونستم درك كنم چطور وقتي ميريم خونه ي عمه، وقت خداحافظي با بابام تعارف ميكنه. مي گفتم مگه خواهر برادر ها هم با همديگه تعارف مي كنن؟! اصلا نمي تونستم بفهمم كه چطور پدرم از شهر برادر ها و خانوادش كنده و اومده هزار كيلومتر اين طرف تر و داره يه جاي ديگه زندگي ميكنه. مي گفتم چطور دلش اومده؟ نمي تونستم بفهمم كه چطور دايي هام  كه در شهر دوري زندگي مي كنن و سال به سال مادرم رو نمي بينن٬ ككشون هم نميگزه. يادمه همون موقع ها به خواهرم مي گفتم: مينا!  يعني ممكنه ما هم وقتي بزرگ شديم، با هم ديگه اينجوري رفتار كنيم؟ ممكنه ما از هم جدا بشيم؟ بعد مي خنديديم و هزار و يك دليل مي آورديم كه نه! ما خانواده ي استثنايي هستيم و تا ابد در كنار هم خواهيم بود. بهش مي گفتم وقتي بزرگ شديم و اومديم خونه ي همديگه، ما كه اصلا مثل بابا و عمه با هم تعارف نمي كنيم. اصلا ما هيچ وقت از هم اونقدر دور نميشيم. تصور داشتن خانواده اي پراكنده- حتي در مقياس ايران- برامون غير ممكن بود و مي گفتيم ما خودمون از الان حواسمون هست و هيچ وقت نمي ذاريم همچين بلايي سرمون بياد.

هيچ وقت فكر نمي كردم كه من اين سر دنيا باشم و تو اون سر دنيا. يك سال و اندي هست كه نديدمت.يك سال و خورده اي هست كه دست هاي گرمت رو توي دستام نگرفتم.مي رم سراغ عكس هايي كه خودم ازت گرفته بودم.شايد از سر دلتنگي.كادر عكس رو فقط براي صورت تو تنظيم كرده بودم. دوربين كنون كار خودش رو خيلي خوب انجام داده بود و تمام جزئيات صورت قشنگت رو با رزولوشن بالا به صفر و يك تبديل كرده بود تا من روي سي دي بذارمش و در چمدون با خودم بيارم اين سر دنيا.صورتت با اون لبخند زيباي هميشگيش جلوي چشمام هست.دارم ميبينم تمام اون يازده تا خال كوچيكي رو كه با هم مي شمرديم و فقط از فاصله ی یک وجبی می شد دیدشون و عجيب اينكه هميشه يازده تا بودن! تصوير اينقدر با كيفيت هست كه هر چي زوم مي كنم شطرنجي نميشه. اسكرول رو ميكشم بالاتر و تصوير رو ميارم روي چشمات.تمام مانيتور ميشه دو تا چشم گنده ي سياه. سياهي چشمات دوباره هيپنوتيزمم ميكنه و احساس مي كنم گردنم روي مانيتور قفل شده.توانايي تكون دادنش رو ندارم.به قول صادق هدایت چشمات سگ دارن! مانيتور و چشم هاي تو ثابت هستند و من و بقيه ي دنيا داريم گرد مردمك چشمات – كه اصلا معلوم نميشن- مي چرخيم. پره ي هلي كوپتر حافظم هم شروع به چرخيدن مي كنه و من سوار بر اون ميام توي مانيتور و در سيال بي كران و تاريك چشم هاي تو پرواز مي كنم. به روزهايي مي رم كه ساعت ها در كنار هم مي نشستينم و فقط حرف مي زديم. هر چقدر حرف مي زديم حرف هامون تموم نمي شد.ياد مزخرفاتي ميافتم كه تحويلت ميدادم: خانواده ي ما هميشه در كنار هم خواهد بود!

از عمق چشم هات بیرون میام و دوباره از بیرون  محوشون ميشم. همچنان مسحور چشم هاي تو! هنوز هم از بزرگي اين چشم ها تعجب مي كنم.من صاحب اين چشم ها رو اون سر دنيا تنها گذاشتم.چيزي درون سينم شروع به لرزيدن ميكنه و مياد بالا.هم زمان با لرزيدنش در مسيري كه داره مياد بالا حرارت و سوزش عجيبي رو ايجاد ميكنه.از قفسه سينم عبور مي كنه و از گلو و گردنم خودش رو به صورتم مي رسونه. تمام صورتم گر ميگيره. هنوز دارم به چشم هاي تو نگاه ميكنم. باورم نميشه كه من چهارده ماه دوري تو رو تحمل كردم. با دستم چنان مي كوبم به پيشونيم كه خودم از صدايي كه ايجاد می کنه مي ترسم.ميخوام سرم رو بكوبم به ديوار. اما سريع سعي مي كنم به خودم مسلط بشم.

لعنت به اين خطوط تلفن بين المللي كه بعد از 100 دفعه تلاش كردن باز هم ناكامت ميذارن. لعنت به اين پيشرفت و ترقي كه من دنبالش هستم و چنين بهاي گزافي داره. لعنت به بانيان جدايي هزاران خواهر و برادر. لعنت به من و خودخواهي من…

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 17:35

تراژدی تلخ مهاجرت

تراژدی تلخ مهاجرت

كار جديدي پيدا كردم و به زودی شروع می کنمش. اين موضوع رو به كارفرما قبليم گفته بودم. اونا هم تقريبا از يك ماه پيش يك نفر ديگه رو به قسمت ما فرستاده بودن تا من تمام مسئوليت ها و كارهايي كه لازم هست رو به طور كامل براش توضيح بدم و تو اين يك ماه در كنارم باشه تا وقتي كه من رفتم تجربه ي كافي رو به دست آورده باشه.

اسمش جيمز هست.اهل سريلانكا. با همسرش با ويزاي مهاجرت افراد متخصص- همين سابكلس 136 كه خيلي از مهاجران ايراني هم از طريق اون اقدام مي كنن-  حدود 4 ماه هست كه وارد استراليا شده.

سخت كوش هست و متعهد؛ مثل خيلي از مهاجرهاي ديگه. مثل تراكتور كار مي كنه.بدون هيچ استراحتي. زير كار دررويي و جيم زدن به هيچ عنوان در مرامش نيست. برعكس بعضي از همكار هاي استرالياييم. تو اين مدت خيلي ها رو ديدم كه كه بهانه اي مختلف كاري كه بايد رو انجام نمي دن. يا تعهد لازم در برابر وجدانشون رو ندارن. اين مدل آدم ها بيشتر در بين مهاجرين غير متخصص – مثل پناهنده ها، مهاجرين با ويزاي همسر و …- و همچنين بعضي از استراليايي ها ديده ميشه (تاكيد مي كنم كه فقط بعضي از اون ها). اما معمولا مهاجرين متخصص از اين قاعده مستثني هستند. اكثر اونايي كه من ديدم مثل جيمز بودند؛  سخت كوش و شرافتمند.

تا اينجاي قضيه ايرادي بهش وارد نيست . مسئله اینجاست كه اين آدم هاي متخصص اكثرشون از كشور هاي جهان سوم ميان. متعلق به كشورهايي هستند كه به شدت به سازندگي – و براي سازندگي به اون ها- نياز دارن. اما اون كشور ها نتونستن فضاي مناسبي براي زندگي مردمشون به وجود بيارن. اين ميشه كه متخصصين و مغز هاشون با انبوهي از مشكلات مجبور به مهاجرت به كشور هايي مثل استرليا ميشن.

نمي خوام اين قصه ي تكراري رو باز هم تكرار كنم اما واقعا تحت تاثير قرار مي گيرم وقتي كه جيمز مياد و ازم سوال مي كنه كه قرص سردرد دارم يا نه. در جوابش مي گم نه من قرص استفاده نمي كنم اما مي توني بري از داروخونه تهيه كني و برگردي. از در كه بيرون رفتي برو سمت چپ و به سه راهي كه رسيدي…

در جوابم ميگه نمي خواد. كارم رو ادامه مي دم. با تعجب بهش نگاه مي كنم و مي گم تو با اين وضعيت نمي توني به صورت مفيد كار كني. برو قرص مورد نيازت رو بخر و برگرد و اون موقع به كارت ادامه بده. مي گه نه زياد مهم نيست. بهش مي گم برو با مسئوليت من ( اين اجازه رو داشتم). ميگه نه اصلا سردردم خوب شد.

حالا تصور كنين كشوري كه اين مرد از اون اومده ( سريلانكا) تا چه اندازه به افراد متخصص و با وجداني مثل اون نياز داره. تصور كنين چقدر مهاجر مثل جيمز و مثل من و مثل جيمز ها و من ها كشور تشنه ي سازندگيشون رو ترك كردن و دارن يه كشور ديگه رو ميسازن.

توي سريلانكا رئيس يه كارخونه بوده.خوب نمي تونه انگليسي حرف بزنه. مطلب رو خوب می فهمه اما تو حرف زدن مشکل داره. روسای استرالیایی کارخونه وقتی از حرف زدنش چیزی متوجه نمی شن در خلوت از من سوال می کنن که فکر می کنی از پس این کار بر میاد؟ و من سعی می کنم حالیشون کنم که بابا تمام زندگی این زبان لعنتی انگلیسی نیست. چرا شما فکر می کنین هرکی نتونست خوب انگلیسی حرف بزنه مخش تاب داره؟  تمام تلاشم رو مي كنم تا همه چيز رو واضح و كلمه به كلمه براش توضيح بدم. نمي خوام بعد از رفتن من سوالي داشته باشه و نتونه اون رو بپرسه و با اشتباهات احتمالي نزد ديگران كوچيك بشه.سعی می کنم هیچ نکته ای رو جا نندازم. خيلي سريع مطلب رو ميگيره. بين زمين و هوا نكته رو مي قاپه!

 از وقتي اومده يه سري ابتكاراتي رو هم به خرج داده كه هيچ كس ديگه – از جمله خود من- به ذهنش نرسيده بود. حتي يه سري مسئوليت هاي اضافي – جداي اون چيزهايي كه ازش خواسته شده- برا خودش تعريف كرده تا كارش رو دقيق تر و منظم تر انجام بده.صبح زودتر از همه میاد سر کار و عصر معمولا آخرین نفری هست که  بیرون میره.

هر گوشه از اين رفتارش آتشي بر جان من مي اندازه كه چرا اين آدم و اين آدم ها نمي تونن در كشور خودشون بمونن و اونجا رو بسازن و مجبور میشن با این همه مشکلات مهاجرت کنن و خودشون رو ویران کنن و دوباره بسازن. تا كي قراره جهان سومي ها٬ جهان سومي باقي بمونن. تا كي بايد جهان اولي ها – به دست مغز هاي جهان سومي- جهان اولي تر بشن؟اين دور باطل تا كي ادامه داره؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت

فراخی سینه (سعه ی صدر)

آدم حاضر جوابي بودم و هستم. قبلا وقتي برخورد تندي باهام مي شد٬ به سرعت و به تندي جواب مي دادم.بين خانواده و دوستان به داشتن زبون تند و آماده معروف بودم.معمولا تا وقتي باهام مودبانه و دوستانه برخورد مي شد بي آزار بودم؛ اما امان از وقتي كه كسي برخورد نا مهربانانه اي باهام مي كرد. چنان جواب تند و تيزي نثارش مي كردم كه سر تا پاش بسوزه و هيچي نتونه بگه. استدلالم هم اين بود كه من قدرت جواب دادن رو دارم پس بايد از تواناييم استفاده كنم و طرف رو مات كنم. فكر مي كردم با اين كار قدرتم رو نشون مي دم.

اما چند وقت هست كه مي بينم با اين كار نهايت كوچيكي و بي ظرفيتي خودم رو نشون مي دم.چه لزومي داره كه برخورد تند رو به تندي جواب داد؟ اصلا چرا بايد جواب داد؟وقتي برخورد تندي باهات ميشه و جوابي داري و نميگي حلاوت و شيريني رو ميشه احساس كرد كه البته چشيدنش كار هر كسي نيست. من خودم هم نميتونم به طور كامل بچشمش.اما خيلي دوست دارم يه روزي به اين آرامش برسم که بتونم بچشمش.

اين روزها اگه باهام برخورد تندي ميشه جواب كه نمي دم هيچ، سعي مي كنم بعدش جوري رفتار كنم كه طرف مقابل اصلا متوجه عمق ناراحتيم نشه.فكر مي كنم تو قسمت اول كار موفق هستم و شخص مقابل نمي تونه به عمق نارحتيم پي ببره. اما تو قسمت دوم – كه اتفاقا قسمت اصلي قضيه هم هست- مشكل دارم. يعني وقتي در مقابل يه برخورد تند جوابي در ذهن و بر زبون دارم و اون جواب رو نمي دم، ته رنگي از احساس رضايتمندي در درونم ايجاد ميشه اما مسئله اينه كه اين احساس به مراتب كم رنگ تر و ضعيف تر از احساس اندوهي هست كه در اثر اون برخورد در من ايجاد شده. فكر مي كنم به اين دليل هست كه آدم كوچيكي هستم و هنوز به آرامش درون نرسيدم. نه تواضع مي كنم نه شكست نفسي نه هيچ چيز ديگه اي از اين دست. دارم احساس واقعي و قلبيم رو مي نويسم.هنوز نمي تونم لذت “ تلافی نکردن ” رو به طور كامل درك كنم. آدم هایی که این آرامش رو دارن و می تونن این کار رو به راحتی انجام بدن رو قبلا دیده ام.خیلی دوست دارم یه روزی مثل اونا بشم.

 آرامش درون…تحمل بالا…فراخی سینه…سعه ی صدر! این ها مفاهیمی هستند که من ازشون فاصله ی بسیار دارم.باید خیلی بیشتر از این ها تمرین کنم.

از زبان عربی به دلیل یه سری دلایل چرت و مزخرف بدم میاد. به شکل احمقانه ای متعصبانه! سعی کردم این تعصب بی جا رو کم کنم اما کامل موفق نبودم و متاسفانه هنوز هم از دعا ها و جملات عربی بدم میاد.اما این یکی استثنا هست و همیشه دوستش داشتم و زیر لب زمزمه می کردمش:

رب اشرح لى صدرى…

+ نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 20:10

اينجا تو خيابونا كه راه ميري ميبيني پشت چراغ عابر پياده…روي پله برقي – يا هر جاي ديگه اي كه يه دختر و پسر ( كه با هم هستن ) و چند لحظه اي بايد كنار هم منتظر چيزي باشن – همديگه رو بغل ميكنن  و گه گاهي هم از خودشون عشقولانه بازي در ميارن.  پليس هم كه از كنارشون رد ميشه . انگار نه انگار كه دو نفر كنارشون – به قول سردار رادان –  دارن عفت عمومي رو جريحه دار مي كنن.خيلي وقتا گشت هاي پياده پليس از يك زن و يك مرد تشكيل ميشه كه بعضي وقتا  با هم چخ و پخ مي كنن و با ملت مخندن.

 ميگم خاك عالم بر اون سرتون! شما اسم خودتون رو گذاشتين پليس؟ پليس بايد اينجوري تو خيابون واسته و با ملت چخ و پخ كنه و بذاره هر كي هركي رو خواست ليس بزنه؟ شما اصلا نمي فهمين پليس يعني چي. حيف اون تجهيزات و اون بودجه اي كه برا  شما حروم مي كنن. پاشين بيايين ايران تا معني پليس حاليتون بشه. پليس بايد جبروت داشته باشه. پليس بايد بزنه ملت رو شل و پل كنه.وقتي آدم پليس رو ميبينه حتي اگه هيچ خلافي هم نكرده بشه بايد از ترس مثل بز بلرزه. ملت بايد از پليس بترسن. نكنه يه وقت بياد به تي شرت و مدل موشون گير بده. بترسن نكنه يه وقت بياد به چار لاخ شويدي كه از زير روسريشون بيرون مونده گير بده. هيچ كدوم از اين كارها رو هم نكرده باشن بازم ملت بايد از پليس بترسن كه نكنه يه وقت بياد بهشون گير كق بده. اصلا شما مي دونين گير يعني چي؟ حالا نوع كقش پيشكشتون. نمفهمين ديگه حاليتون نميشه. تا حالا اصلا شما به كسي گير دادين؟ فكر كردين وظيفه پليس چيه؟ اين كه وايسته كنار خيابون مواظب باشه خوشگذروني ملت خراب نشه؟ نخير آقاجان .شما خيلي از قضيه پرت هستين. شما بايد خودتون بزنين خوشي ملت رو خراب كنين. چه معني داره ملت خوش باشن؟ ملت از ترس پليس دست زنشون رو نبايد بتونن تو خيابونا بگيرن. بعد شما اينجا كنار اينا وایستادین میذارين هر كاري دلشون ميخواد با هم بكنن؟ واقعا من نميدونم به شما ها چي بايد بگم.البته شما تقصير ندارين. مشكل اينه كه بد آموزشتون دادن. بايد يك دوره آموزشي بياين ايران زير دست پليس ما آموزش ببينن تا حاليتون بشه پليس چيه. آموزشتون كه تمام شد و دوباره برگشتن استراليا، ديگه فكر كنم بايد تا يه مدت حكومت نظامي برقرار كنين و تو خيابونا سنگر درست كنین.برين به لباس پوشيدن ملت گير بدین. به مدل موهاشون گير بدين. اين حلقه ملقه هايي كه تو چشم و چارشون كردن رو همون وسط خيابون به زور در بيارين.به آرايش دخترا گير بدین. به عينك دودي پسرا گير بدین. به سايز سوراخ دماغشون… به شماره كفششون …به دور كمرشون… به زبون كوچيكه تو حلقشون… به هر چي كه به ذهنتون ميرسه گير بدين.نذارين ملت خوش باشن . تا مي تونين گير بدین. اگه ديدين فايده نداره يه تيربار بزارين بالاي خيابون ادوارد – كه ارتفاعش هم زياده و به همه مسلطه - صبح كه ملت دارن ميرن سر كار همشون رو از يك دم به تير ببندين.بزنين خون اين ملت خدانشناس رو بريزن. بخاطر خدمت بزرگي كه مي كنين اون دنيا بهتون حوري ميدن باقلوا !…

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 12:56

پارسال قبل از اینکه ایران رو ترک کنم تو وبلاگ زیر آسمان استرالیا بحث سختی در مورد مهاجرت و موندن یا رفتن سر گرفت. من هم تو بحث شرکت داشتم و چند روزی مدام تبادل نظر می کردیم. مجموع نظراتم در اونجا رو همون موقع ها تو یه فایل ذخیره کرده بودم که الان تو کامپیوترم تو ایران هست.امروز خیلی اتفاقی تونستم اون فایل رو که قبلا تو وب یه جایی آپلود کرده بودم پیدا کنم. الان داشتم اون نوشته ها رو میخوندم. دوباره غرق شدم در سوالاتی که همیشه از خودم می پرسم. گفتم اون متن رو اینجا بذارم تا حرف های خودم خوب در خاطرم بمونه و همیشه جلو روم باشه.
اگه میبینین پیوستگی بین مطالب کامل نیست به این دلیل هست که هر کدومشون رو در جواب یه نفر و در یه بحث جدا گفتم و اینجا همه رو جمع آوری کردم.

“عرض ادب
هر انساني حق داره هر جايي رو كه خواست براي زندگي انتخاب كنه.راست ميگين هر آدم فقط يه بار زندگي ميكنه.اما اين وسط يه بحث ساده وجود داره:در مورد اينكه ايران(نه جمهري اسلامي) به نيروي كار فرهيخته و كاردان ومتعهد نياز داره كه فكر كنم كسي شكي نداره.(البته نه اون تعهد كذايي كه از روي رد مهر بر پيشوني يا ته ريش يا چادر و شركت در نماز جماعت اداره ومعطل گذاشتن ارباب رجوع مشخص ميشه)بحث اصلي سر اينه كه اين نيروي متخصص و متعهد واقعي سرنوشت خودش براش مهمتر هست يا سرنوشت كشورش يا سرنوشت خودش رو گره زده با كشورش مي بينه..به اين هم معتقد نيستم كه اونايي كه تصميم به بازگشت ندارن سرنوشت كشور اصلي براشون اهميت نداره نه.مسئله اينه كه بخوان براي سازندگي اون تلاش كنن يا نظاره گر باشن.شما مي توني هر جايي كه دوست داري زندگي كني هيچ كس هم نميتونه سرزنشت كنه…اين حقته…طرز فكر آدماست كه اين مسئله رو مشخص ميكنه.كه البته اين طرز فكر هر چه كه باشه محترمه.

اين مملكت جا براي كار كردن زياد داره خوب مي دونم…

خدمت سربازي رو در نيروي انتظامي گذروندم چون درجه داشتم توي جاهاي زيادي از اين نيرو بودم.يه مدت اپراتور 110 بودم.يه مدت هم گشت 110
قلع و قمع كردن ها…تار و مار كردن ها…طرح ها ي ناپخته و خامي كه فقط به منظور مقابله با شادي مردم ارائه ميشد رو خوب ديدم…آبرويي كه از دختران و پسران فقط به جرم چند كلمه حرف زدن توي خيابون ريخته ميشد رو ميديدم و هيچ كاري جز حسرت خوردن ازم بر نميومد… جنازه هاي جوونامون رو كه به هزار علت اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي و… معتاد شده بودن و هر كدوم يه گوشه اي در سكوت مرگبارجامعه جون داده بودن رو با چشماي خودم مي ديدم…جنازه يه كدومشون كه توي كوه تزريق كرده و سنگكوب كرده بود رو بعد از دو روزكه تازه پيدا شده بود خودم با دستاي خودم توي تابوت حمل به سردخانه گذاشتم…يه دختر فراري كه14 سالش هم نميشد رو خودم 2 بار در 2كلانتري جداگانه با فاصله اي حدود 6 ماه ديدم…آستين هاي مانتوش تا زده بود و زخم هاي متعدد ودلخراشي كه روي ساعدش بود به خوبي هويدا بود…وقتي ازش پرسيدم كي دستاتو اينجوري كرده با لهجه ي مشهديش جواب داد:”خودم”ولي نتونستم باور كنم …هيچ وقت هم نفهيدم اين كه يه بار براي باز پروريش پرونده تشكيل شده چطور دوباره سر از كلانتري در آورده…هيچ وقت از طرح هاي به اصطلاح مقابله با بدحجابي خوشم نيومد…هيچ وقت هم به كسي تذكر ندادم. الحمدلله اين يه كار رو ازم نخواسته بودن اما هرگز فراموش نميكنم نگاه هاي پر معني دختران معصومي كه بعد از شنيدن تذكرهمكاران سابقم,آهسته و با تفكر روسريشون رو يه خورده جلو ميكشيدن…سنگيني مطالب فراوان ديگري رو در سينه تحمل مي كنم چون نميتونم بگم.به قول مادرم:گربگويم زبان سوزد گر نگويم مغز استخوان سوزد…

دردها و مشكلات رو با سلول سلول بدنم حس كردم…و به خاطر همين هم هست كه مي خوام برگردم حتي وقتي كه اقامت دائم رو گرفتم…براي رفتنم هم دلايل زيادي دارم اما بيشتر از دلايلي كه براي برگشتن دارم نيستن.

يكي از دوستان يه جايي به پر جرات بودن مهاجران اشاره كرده بودن…درسته مهاجرت و زندگي در كشور بيگانه حقيقتا جرات مي خواد…اما واقعا ترك كردن جرات بيشتري ميخواد يا در اين ظلمت و تاريكي ايستادن وتحمل كردن وتلاش كردن در اين ويرانه به اميد سپيده دم…به بقيه نميخوام توهين كنم اما خودم رو آدم كم جراتي ميدونم كه حتي به صورت مقطعي ميخوام برم…الان جرات موندن رو ندارم…ميرم و هر موقع احساس كردم اونقدر قوي شدم كه مي تونم تحمل و مبارزه كنم برمي گردم…اما به اين معتقدم كه برگشتن جرات خيلي بيشتري ميخواد در قياس با رفتن…البته اينا همه نظرات شخصي من هستن و قرار نيست همه مثل من فكر كنن.

بعضي از دوستان ديگه به آينده فرزندانشون اشاره ميكردن و مي گفتن به همين دليل بر نميگرديم…آره… ما در مقابل فرزندانمون مسئوليم هيچ شكي در اين نيست!فرزندانمون هم به همين اندازه يا حتي بيشتردر مقابل ما مسئول هستند.فراموش نكنيم كه خوب يا بد همه ي ما فرزندان ايرانيم و در مقابل اون مسئول.
حالا اگه پدري يا مادري به دليل شرايط خاصي كه توي اون قرار داره به بچه ي خودش اونطور كه بايد نرسيد دليل نميشه كه اون فرزند وقتي تونست روي پاي خودش بايسته قيد اونا رو از بيخ و بن بزنه وتركشون كنه…اما اگه اينكار رو بكنه شايد خيلي هم نشه سرزنشش كرد.چون از پدر و مادرش چيزي نديده كه بخواد جبران كنه.ولي اين وسط هستند بچه هايي كه فقط به خاطر اينكه مادرشون اونا رو به دنيا آورده همه ي ظلم ها و ستم هايي كه در حقشون شده رو ناديده ميگيرن و سعي ميكنن به اون مادر حتي فقط به خاطر اينكه مادرشون هست وفادار بمونن و تركش نكنن.اين رو هم بگم كه وفادار موندن فقط ترك نكردن نيست…هر كدوممون يك جوري وفاداري رو تعريف كرديم…لزومي نداره همه ي تعريف ها مثل هم باشن…مهم اينه كه اين تعريف در وجود هممون باشه…كه خوشبختانه فكر مي كنم همينطور هم هست…قرار نيست ما هميشه جهان سومي بمونيم همتون قبول دارين…از تصور اينكه بعد از آبادي و آزادي ايران ممكنه اكثر ايراني هاي خارج رفته برگردن به وطنشون احساس خوشايندي بهم دست ميده…اما مشخصه اونايي كه در آبادي ايران فردا نقش مستقيم تري داشتن از زندگي در اون بيشتر لذت خواهند برد…من به شخصه حاضر نيستم طعم اون لذت رو با هيچ چيز ديگه اي عوض كنم… شكر خدا چيزي كه هممون بهش فكر مي كنيم وفادار ماندن به ايران هست كه بحثي ست بس پر اهميت تر ازمهاجرت و ترك كردن يا ماندن و تلاش كردن…

ما انسانيم …هم درد رو مي فهميم و هم قدرت تغيير محيط رو داريم…تعجب ميكنم از اينكه از گذرا نبودن شرايط صحبت ميشه…انگار قراره ما تا قيامت اينجوري باشيم…گذشته ي خيلي از كشورها مثال الان ما هست…ولي خيلي هاشون الان با ما خيلي فرق ميكنن…پس ما هم ميتونيم با الانمون فرق كنيم…باور كنين…ميتونيم.

ما۱۵۰ ساله داريم رو به جلو ميريم…
گقتن از پیشرفت هایی که ما بعد از انقلاب کردیم کار خیلی سختی هست چون بلافاصله انسان متهم به حمایت از سیستم فعلی میشه…
فقط اينو بگم که گذر از اون شرايط بسته ای که در اوايل انقلاب حاکم بود کار ساده ای نبود…این گذر در همه ی زمینه ها بوده و هست. هاله ی نورانی که الان مردم ما دور سردمداران مي بينن نسبت به اون موقع خيلی کم رنگ تر شده پس ميشه نتيجه گرفت روزی خواهد رسيد که ببینیم اين هاله اصلا وجود نداره…البته همين الانش هم خيلي ها هستن که به گوشه ای از واقعيت وجودی اينا پی بردن(نمونش خود شما)
امروز ما به جایی رسیدیم که حتی احمدی نژاد و همراهان نظامیش هم در مقابل بخش های عمده ای از خواسته های ما کوتاه اومدن و اونا رو پذیرفته شده می دونن…خوب این یعنی پیشرفت دیگه…
البته الان ما هنوزبا جایی که در شانمون هست فاصله فراوان داريم و خیلی کار برای انجام دادن هست…
حرف من قفط اینه حالا شايد يه خورده تلخ باشه:مثل شماهایی که این هاله ی نورانی رو دور سر مسئولان نمی بینین خیلی بهتر می تونین براي اين كشور كار كنين البته بازم ميگم حق انتخاب محل زندگي از حقوق اوليه ماست و هيچكس نه مجبور هست بمونه و نه به خاطر رفتنش مذموم…

…توقع من از پيشرفت كم نيست.منتها مساله اي كه هست اينه كه بر خلاف اونچه بعضي از دوستان بزرگوار گفتن من سعي مي كنم واقعيت رو ببينم.حرف هايي كه زديد رو من هم بلدم بزنم.
نميدونم كتاب “تمدن بزرگ”اثر محمد رضا پهلوي(شاه سابق) رو خوندين يا نه.طبق گفته هاي اون كتاب و پيش بيني محمد رضا شاه عنوان شده بود كه ايران تا سال 2000 (اگه اشتباه نكنم) ششمين كشور صنعتي دنيا خواهد بود…با درآمد نفتي فراواني كه اون سال ها(دهه 50) دولت ايران داشت اين مطلب خيلي هم دور از ذهن نبود.اما انقلاب امانش نداد و…

بهتر از من ميدونين كه گفتن اين حرفا الان فايده اي نداره .اينو فقط به اين دليل گفتم كه فكر نكنين واقعيت رو نديدم.اما مساله الان هست.الان چه بايد كرد…گفتن از گذشته ها و از تاريخ پرشكوه ايران تنها فايدش اينه كه اعتماد به نفس پيدا كنيم و بدونيم كه ميتونيم والا خودمون خوب مي دونيم كه الان كجا ايستاديم…
گفتن از كمي و كاستي ها هيچ كاري نداره و در شرايط حاضر آسون ترين موضعي كه مي شه گرفت همينه كه فقط از عيب و ايراد ها بگيم و تقصير ها رو بندازيم گردن اين و اون وخودمون رو راحت كنيم وبگيم خوب ديگه هيچ كاري نميشه كرد و مارفتيم…

ما فقط فكر ميكنيم كه تصميم مهمي گرفتيم و خيلي پر جراتيم كه ميخوايم بريم.نه همونطور كه گفتم ايستادن آگاهانه و تلاش در اين كهنه ديار ويران شده واقعا كار هر كسي نيست (خودم رو نمي گم چون منم موقتا دارم ميرم) چون هر چقدر كه بيش تر بفهميم كارمون مشكل تر ميشه و البته دردمون بيشتر.
از خرابه هايي كه در اين ويرانه هست نگين. چون همه داريم مي بينيم كه كجا هستيم و با خود واقعي مون چقدر فاصله داريم…

نميگم همه وايستين و هر كس بره بي تفاوته!  نه…
بر خلاف تصوري كه داريم اين آسون ترين كاري هست كه البته فقط درد هاي خودمون رو ممكنه دوا كنه نه دردهاي كشور رو…آره ما يه بار بيشتر زندگي نميكنيم…مساله اينه كه ما براي چي زندگي كنيم و براي كي؟شايد بگين ما فقط براي خودمون زندگي ميكنيم.”خودمون”هم تشكيل شده از چند واقعيت هست كه يكيش هويتمونه.بخوايم با نخوايم هويتمون ريشه در اين خاك داره…پس اگه فقط برا خودمون هم زندگي مي كنيم بايد متوجه باشيم كه ما فقط در ايران آباد زندگي راحت (و بدون حسرت)خواهيم داشت.هنوز نرفتم استراليا ولي ميدونم با دولت ثروتمند و جمعيت كمي كه داره مردم عاديش زندگي راحتي دارن چه برسه به متخصصينش.

اما كوچه هاي استراليا بوي اين كوچه ها رو نمي دن.وطن يعني همه دنيا شعار خوبيه اما اين كوچه ها براي ما بويي دارن كه در هيچ كجاي دنيا نميشه استشمامش كرد.پس براي خودمون هم كه شده بايد براي آباديش تلاش كنيم و حتي اگه مي خوايم بريم نا اميد نباشيم و نگيم نميشه.يا از تاريخمون حرف نزنيم يا اگه در موردش صحبت مي كنيم و بهش افتخار ميكنيم بدونيم كه بقيه بدون تمدن2500ساله… بدون كورش… بدون داريوش… بدون تخت جمشيد… بدون آپادانا… بدون زرتشت حق پرست… بدون اسلام پيشرفت كردن پس ما با داشتن همه ي اينا مي تونيم مثل اونا بشيم …حتي بهتر از اونا . شعار نميدم…با تمام وجودم ميگم و اعتقاد قلبي دارم كه ما هم مي تونيم…اعتقاد من اينه كه بيست و هفت سالي كه البته تمامش هم عقب موندگي نبوده نمي تونه 2500 سال رو محو كنه!
در مورد ويراني اين ملك باستاني ترديدي ندارم اما بر خلاف خياي ها مطمئنم كه ميشه آبادش كرد.اين قسمتي رو كه توي كتيشن آوردم مستقيما از كتاب خاطرات بني صدر نقل مي كنم:

“كمي به تاريخ برگرديم و تاريخ تمام انفلاب ها را يك به يك بررسي كنيم و ببينيم كه آيا همه آنها بدون استثنا مرحله سوم را نداشتند؟
-آيا انقلاب كبير فرانسه به استبداد ناپلئوني نيانجاميد؟
-آيا انقلاب اكتبر به استبداد استاليني نيانجاميد؟
-آيا انقلاب مشروطه به استبداد رضاخاني نيانجاميد؟
-آيا ملي شدن صنعت نفت استبداد 28 مرداد را به دنبال نداشت؟
-و…”
“آيا قيام مزدك به استبداد شديدتري نيانجاميد؟ “
…”آيا انقلاب اسلام به استبداد اموي و عباسي نيانجاميد؟”

حالا ما هم توي اينچنين مرحله اي هستيم.پس بدونيم كه گذراز اين مرحله شعار نيست و يه واقعيته !

…بله درسته! جوون های ممالک پيشرفته الان ديگه به استبداد فکر نمی کنن…چون سال ها قبل پدران و مادرانشون با استبداد مبارزه کردن و اینجوری فکر نمی کردن که اگه ما اینجا تلاش کنیم و با استبداد مبارزه کنیم حاصلش میشه برای بقیه…
مطمئن باش تلاشی که اينجا می کنی و همه ی زجر هايی که ميکشی جای دوری نميرن…حاصلش رو يا خودت مزه می کنی يا فرزندانت…بر خلاف اونچه که گفتی من فکر می کنم آبادی ايران برات مهمه ولی چون احساس کردی که کاری نميشه کرد می خوای به خودت تلقين کنی که اينجوری نيست.
آره موافقم استبداد مذهبی بدترین نوع استبداد هست اما استبداد مذهبی هم گذرا هست…اين مرحله ی تب انقلاب هست.از اين هم عبور می کنيم.

اكثر اونايي كه ميرن دچار بيداري هستن بیداری توی این شب سیاه وحشتناک ترین چیز ممکنه…راست میگن واقعا خوش به حال هر کی خوابه…
اونا بیدار هستن اگه بخوان به زور بخوابن کابوس میبینن مطمئنا خارج از اينجا هم فکر این مملکت راحت نمی ذارشون. آره اینا همه هزینه های بیداری هست!!!ما خودمون خواستیم بیدار باشیم پس باید هزینه های بیداری رو هم بپردازیم.بیدارها باید در سوتک بدمند و خواب خفتگان خفته رو آشفته تر سازند.

بدونين كه قصد شغال هايي كه دارن توي اين شب پايكوبي مي كنن همينه كه هر چي بيدار هست رو فراري بدن تا با خيال راحت خوابيده ها رو سر ببرند و ادعاي مالكيت خودشون رو تثبيت كنن. باور نميكنم توي اين نقشه ي شوم اينقدر موفق بوده باشن كه حتي احساس تعلق به اين كشور رو ازمون بگيرن.
رفتن هيچ كسي رو سرزنش نمي كنم …برين خدا به همراه همتون اميدوارم به شكل ديگه اي باعث سرافرازي ايران باشين اما احساس تعلقتون رو از دست ندين و نگين سرنوشت اين كشور برامون مهم نيست!…تسليم نشين!
خيلي حرف زدم …معذرت مي خوام…اميدوارم دركم كنين…چون دارم سوزش مغز استخوان رو تحمل مي كنم…

دو صد دانا در اين محفل سخن گفت
سخن نازك تر از برگ سمن گفت

ولي با من بگو آن ديده ور كيست
كه خاري ديد و احوال چمن گفت

خدا آن ملتي را سروري داد
كه تقديرش به دست خويش بنوشت

به آن ملت سر و كاري ندارد
كه دهقانش براي ديگران كشت

(اقبال لاهوري)”

پ.ن خودمونیم ها من چقدر پر حرف بودم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 20:37

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »