Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2006

ندید بدید

 پرنده های شهری اينجا متنوع هستن.  توی شهر های ايران ۴-۵ نوع پرنده ی محدود مثل گنجشک و کلاغ و …هست اما اينجا من که ديونهِ شدم از بس پرنده ی جديد ديدم .حتی طوطی های رنگارنگ هم به وفور ديده ميشن. مثل اينا که هر چی بهشون نزديک شدم پرواز نکردن:

دانلود سایز کامل عکس

+ نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 14:54

Read Full Post »

پراکنده

يه روش پيدا کردم که باهاش ميشه شکست بسته نوشت! بعضی کلمات رو تبديل ميکنه بعضی ديگه رو نه!!! بعضی ها رو هم اينجوری رنگی رنگی ميکنه که اصلا پاک هم نميشه هر کار ميکنم از بدو ورودمون (من و دوستم) به اينجا مردم خيلی به ما کمک کردن.توی فرودگاه…ترن…و هر جای ديگه. وقتی ازشون آدرس می پرسیدیم صبورانه جواب می دادن.همه شون بلااستثناء. حتی يه خانمی که تو ايستگاهِ ترن بود اصرار داشت که به دخترش زنگ بزنه تا با ماشينش بياد و ما رو برسونِه چون وسایلمون زياد بود.

اين حرف رو که مردمِ کشورهای توسعه يافت احساس ندارن به نظرِ من به کلی مردود هست .

احساسات و انسانیت مردمِ اينا کمتر از مردمِ ما نيست! به دفعات برام ثابت شده!

با لهجه ی عجيب اينا هنوز مشکل داريم.واقعا وحشتناکه!!! به نظرِ من آزمونِ IELTS اصلا معیار خوبی نيست! حتی اين دوستم که IELTS ۷.۵ آکادمیک دارِه هم با لهجه ی اينا مشکل دارِه. آنچنان بی رحمانه سریع حرف ميزنن که ميخوام دو دستی بزنم تو سرم بگم بابا یه خورده آرومتر من هيچی نمی فهمم چی می گين .ولی به تدریج دارم بهتر ميشم.به قول يکی از بچه ها بايد گوشمون به لهجشون عادت کُنه.

از زیبایی های اين شهر هم هر چی که بگم کم گفتم.شنيده بودم که اينجا زيبا هست اما هرگز فکر نمی کردم انقدر زيبا باشه!

اين منطقهای که ما توش زندگی ميکنيم بيشتر شبيه يه منطقهِ ییلاقی میمونه،در صورتی که جزوی از شهر هست و زندگی صنعتی توش جريان داره! سعی ميکنم چندتا عکس بذارم اينجا .این خیابون کنار خونه مون هست!

پدرم در اومد تا اينا رو نوشتم

دانلود سایز کامل عکس

+ نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 3:34

Read Full Post »

بریزبن

به جان خودم ميخوام بنويسم اما اين کيبورد برچسب فارسی نداره(فارسی را پاس بداريم ) پدرم در اومد تا دو کلمه بنويسم.فقط همين قدر بگم که الان تو خونه مون تو بریزبن هستم.

اينجا واقعا زيباست.خيلی زيبا تر از اون چيزی که من فکرش رو ميکردم.

حالا کو تا من بتونم برچسب فارسی پيدا کنم…

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 13:34

Read Full Post »

رفتم…

يزام اومممممممد. بليط هم گرفتم.چهارشنبه ميرم تهران پنجشنبه  دبي و از اونجا هم بريزبن…هيجان دارم 3 كيلوتر!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 8:15

Read Full Post »

خودخواهی

مادرم تو زندگيش سختي هاي زيادي رو به خاطر بچه هاش تحمل كرده و با تمام وجود تلاش كرده كمبودي برامون نذاشته باشه.

حالا بعد از مدت ها الان كه نوبت من شده كه جبران كنم دارم ميرم و اون رو تنها ميذارم.اون خيلي بزرگوارتر از اين هست كه با رفتنم مخالفت كنه و ميگه هر كاري رو كه فكر ميكني متضمن آيندت هست انجام بده.اما من خودم رو نميتونم قانع كنم كه اونو تنها بذارم.درواقع احساس ميكنم به كمك كردن به مادرم شديدا نياز دارم.از بچگي دوست داشتم بالاخره يه روزي محبت هاش رو جبران كنم و با حسرت براي اون روز لحظه شماري ميكردم .الان در مرحله اي هستم كه ميتونم اين عطش رو كم كنم.اما دارم ميرم.اي كاش لااقل سد راهم ميشد.اي كاش باهام مخالفت ميكرد.اگه جلوم مي ايستاد شايد يك توجيحي براي رفتن داشتم . بزرگواريش هست كه شرمندم ميكنه و احساس گناهم رو بيشتر.

دارم ميرم…در نهايت بي تفاوتي…در نهايت خودخواهي…

+ نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت 17:2

Read Full Post »

طلب زير رو از وبلاگ آلاچیق مکانیکی گرفتم:

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 0:19 توسط

Read Full Post »