Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2007

چرا همه از تنهایی مینالن؟ چرا همه میگن تنهایی بده؟به نظر من تنهایی خیلی هم خوبه.من که واقعا ازش لذت میبرم. یه مفاهیمی تو تنهایی وجود داره که اگه تنها نباشی اون مفاهیم دیگه وجود ملموس ندارن.به نظر من مهمترین و با ارزش ترین مفهومی که در تنهایی وجود داره «استقلال» هست.
خطاب به یکی از دوستانم که از دل بستگی و … میگفت٬گفتم اگه به یه نفر دیگه دل بسته باشی دیگه فقط این خودت نیستی که تعیین میکنی چه طور باید رفتار کنی.در واقع عملکردت تابعی میشه از یه سری متغیر ها که تغییر بعضی از اون متغیر ها دیگه دست تو نیست.
نه فقط وقتی که دل می بندی بلکه هر طور دیگه ای که با یه نفر دیگه ( پدر٬مادر٬همسر یا حتی یه دوست ) بخوای در یک مکان زندگی کنی دیگه استقلال کامل نداری. اگه شب برات کاری پیش اومده و دیرتر باید بیای خونه دیگه این مسئله فقط به خودت مربوط نیست. در بهترین حالت حداقل باید یه تماس تلفنی بگیری و تاخیرت رو اطلاع بدی. اگه تو خیابون گشنت شده و میخوای یه چیزی بخوری وجدانت اذیتت میکنه و بهت میگه تو خونه منتظرتن که باهات غذا بخورن صبر داشته باش.وقتی میخوای بری خرید٬ باید تمایلات یه نفر دیگه رو هم مد نظر قرار بدی که مثلا من از این  گوشت خوشم میاد اما قلی یا تقی خوشش نمیاد پس از این نمی گیرم و اون یکی دیگه رو بر میدارم.
اما وقتی تنها هستی و با خودت زندگی میکنی هیچ کدوم از این محدودیت ها رو نداری. من تقریبا هیچ وقت تنها نبودم.تو دانشگاه هم اتاقی داشتم …تو خدمت هم که هزار ماشالا به آسایشگاه های نیروی انتظامی. بقیه ی عمرم رو هم که در کنار خانواده ی دوست داشتنیم بودم.هیچ وقت به اندازه ی این روز ها تنها نبودم.اما الان از این تنهایی دارم لذت میبرم.حدود ده ماه هست که اینجا هستم و دور از کشورم٬ دور از شهرم٬دور از خانوادم٬دور از مردمی که  دوستشون داشتم٬ دارم زندگی میکنم. با اینکه دلم برا تک تک اعضا خانوادم پاره پاره هست و هر موقع عکس هرکدومشون رو میبینم اشک تو چشمام جمع میشه٬اما باز هم از استقلالی که دارم٬لذت میبرم.وقتی که از دارم سر کار میام خونه٬هیچ کسی نیست که منتظرم باشه٬هیچ کسی نیست که نگرانم باشه. من الان فقط متعلق به خودم هستم.مال هیچ کس دیگه ای نیستم.اگه الان بخوام مسافرت کنم برم یه شهر دیگه دوهزار کیلومتر اون طرف تر زندگی کنم٬خیلی راحت چمدونم رو میبندم و بدون نظر خواستن از کس دیگه ای این کار رو عملی میکنم.بدون اینکه نگران باشم خانواده رو چکار کنم. تقی رو؟! قلی رو؟!
خودم هستم که تعیین میکنم کی باید برم خونه.خودم هستم که مشخص می کنم فردا میخوام چه کار کنم.خودم هستم که تصمیم می گیرم امشب غذا چی درست کنم.خودم هستم که درمیارم٬خودم هستم که خرج می کنم .خودم هستم که زندگی میکنم٬برای خودم نه هیچ کس دیگه ای.احساس خیلی قشنگی هست.نمیدونم چرا این لذت اصلا برام عادی نمیشه و هر شب که میخوام بخوابم دوباره این تنهایی و استقلال رو احساس میکنم و به خودم میبالم.
استقلال رو در بعد های متفاوت دارم درک میکنم.استقلال مالی و استقلال عاطفی دو داشته بسیار ارزشمند من در حال حاضر هستن.

 


پ.ن.حس استقلالی که تو این شعر هست رو لمس میکنم. این لاله هه تو این شعر منم.نوشابه برا شما هم باز کنم؟

من لاله ی  آزادم ، خود  رويم  و  خود  بويم
در دشت  مکان دارم، هم فطرت آهويم

 آبم  نم   باران  است  ،  فارغ   ز لب  جويم
تنگ است محيط آن جا،در باغ نمی رويم


من لاله ی آزادم ، خود رويم و خود بويم

از خون رگ خويش است ،گررنگ به رخ دارم
مشّاطه  نمی خواهد  زيبايی  رخسارم

بر   ساقه ی  خود  ثابت ،  فارغ  ز  مددکارم
نی  در  طلب  يارم  ،  نی  در  غم  اغيارم
 

من لاله ی آزادم ، خود رويم و خود بويم

 

هر  صبح  نسيم  آيد ، بر قصد طواف  من
آهو  برگان  را   چشم، از ديدن من روشن

سوزنده  چراغستم ، در گوشه ى اين  مامن
پروانه بسى  دارم ،  سرگشته   به پيرامن


من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم

ازجلوه ى سبز  و  سرخ ،  طرح  چمنى  ريزم
گشته است  ختن صحرا ،  از  بوى دلاويزم

خم مى شوم از مستى،هرلحظه و مى خيزم
سر  تا  به  قدم نازم  ، پا  تا  به سر انگيزم

من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم

جوش مى و مستى بين، در چهره ى گلگونم
داغ است نشان عشق، در سينه ى پرخونم

آزاده  و   سرمستم  ،  خو  كرده   به  هامونم
رانده ست جنون عشق ، از شهر به افسونم
 

من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم

از   سعى  كسى  منّت  بر  خود  نپذيرم  من
قيد چمن  و  گلشن ،  بر  خويش  نگیرم  من

بر  فطرت  خود  نازم  ،  وارسته  ضميرم   من
آزاده    برون    آيم    ،    آزاده    بميرم    من
 

من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم

*شعر از محٌمد ابراهيم صفا٬ شاعر معاصر افغانستانی

+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت 20:26

Read Full Post »

انگلیسی فکر کردن برای تقویت زبان خیلی خوب هست. زمانی که برای آزمون آیلتس تمرین میکردم٬سعی می کردم انگلیسی فکر کنم. اما بعد از اون دیگه این کار رو نکردم چون میخواستم همیشه فارسی فکر کنم.
الان تقریبا هر دو زبون تو ذهنم همیشه فعال هستن و سریع میتونم به هر کدوم که خواستم سوئیچ کنم.
اما با محاسبه کردن به انگلیسی مشکل دارم. خیلی سخت هست برام.فکر میکنم سختیش به این دلیل هست که همیشه -خصوصا وقتی سر کار هستم-برای اینکه سریع تر محاسبه کنم این کار رو به فارسی انجام دادم و نتیجه رو ترجمه کردم. به همین علت برای انجام محاسبه انگلیسی به زمان  بیشتری نیاز دارم. از طرف دیگه از اونجایی که وقتی دارم محاسبه میکنم همه چیز دور و برم اعم از صورت محاسبه ای که باید انجام بشه و دستورات و … انگلیسی هست٬ یه بار باید ورودی ذهنم رو از انگلیسی به فارسی ترجمه کنم و محاسبه رو به فارسی انجام بدم و بعد خروجی رو دوباره برگردونم به انگلیسی و ثبت کنم. حالا تا وقتی که کسی دور و برم نیست و باید نتیجه رو بنویسم که زیاد مسئله ای نیست و فقط یه خورده طولانی تر میشه.اما امان از زمانی که یه نفر کنارم ایستاده و نتیجه رو همونجا ازم میخواد. به خصوص اگه اون یه نفر آقای رئیس باشن!اینجور مواقع معمولا صورت مسئله به صورت شفاهی بهت گفته میشه و دیگه روی کاغذ نیست و ورودی ذهن رو باید از گوش بگیری نه از چشم که کار رو سخت تر میکنه ٬چون در حین ترجمه ممکنه اصل مسئله (که انگلیسی بوده)  و اعداد و ارقام یادت بره … و دیگه کاغذی هم در کار نیست که دوباره از روش نگاه کنی و دوباره ترجمه کنی!و اینکه بخوای دوباره سوال کنی هم که خداییش خیلی ضایعه!
اینجور وقتا  دیگه واویلا میشه…انگلیسی و فارسی و ترکی و عربی تو ذهنم با هم کشتی میگیرن تا بتونم سریع جواب رو بدم.تو این جور شرایط  بعضی وقتا وسط محاسبه دوست دارم هی بپرم رو هوا و بکوبم تو سرم.مثل اون آقای مداحی که خیلی هم هیجانی هستن!
بله! حرف زدن با محاسبه کردن خیلی فرق میکنه.عادت دادن ذهن به محاسبه ی انگلیسی کار سختیه!
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 19:57

Read Full Post »

رویه

تصمیم گرفته بودم که ننویسم  تا حرفام بازار بعضی ها رو داغ نکنه! اما مدتی هست که نظرم عوض شده.نمیخوام خودم رو بیش تر از این سانسور کنم…اینقدر از اینجا عکس گرفتم که میتونم تا آخر عمرم اینجا عکس بذارم و هیچی ننویسم…اما فعلا تصمیمم بر نوشتن هست…تا ببینیم چه پیش آید…


پ.ن قالب دستنویس رو دوست دارم اما با Firefox همخوانی نداره!

+ نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 19:31

Read Full Post »

یکی از وسایل حمل و نقل عموی در بریزبن فری( Ferry ) هست.نمیدونم که آیا کلمه ی فارسی برای این وسیله وجود داره یا نه. شاید بشه یه جورایی بهش تاکسی آبی گفت.(ولی چون مطمئن نیستم با عرض پوزش از همون کلمه ی انگلیسی استفاده می کنم .)رودخونه ی بزرگی که از میان بریزبن رد میشه باعث شده فری برای بعضی  مسیر ها به عنوان وسیله ای سریع٬شناخته بشه.من هم که خونم نزدیک رودخونه هست گهگاهی از این وسیله استفاده می کنم.
چند وقت پیش که سوار فری شده بودم ٬وقتی فری داشت به یکی از پل ها نزدیک میشد٬ توجه همه به چند تا بچه مدرسه ای که داشتن از روی اون پل رد میشدن -و سر و صدای زیادی می کردن – جلب شد. وقتی اون بچه ها به وسط پل رسیدن( قسمتی که فری میخواست از زیر اون رد بشه) ایستادند و با لب هایی خندان به فری زل زدند. بعد یهو دیدم همه ی مسافر هایی که روی عرشه بودن رفتن داخل. مسئول فری اومد بیرون رو عرشه و به اون بچه ها نگاه کرد و دستور داد فری متوقف بشه.من هاج و واج مونده بودم که چی شده ولی از اونجایی که اصولا خیلی کنجکاو هستم والبته  از حماقت فوق العاده زیادی نیز برخوردار می باشم٬ داخل نرفتم و همونجا ایستادم ببینم قضیه از چه قراره.
فری وسط رودخونه متوقف شده بود و اون بچه ها هم بالای پل منتظر بودند. بعد از یه مدت کوتاه حوصله بچه ها سر رفت و به راه خودشون ادامه دادند. مسئول فری هم اشاره کرد که اوضاع روبه راه هست و فری دوباره حرکت کرد. بچه ها تقریبا به آخرای پل رسیده بودن که متوجه شدن فری داره میاد به سمتشون.یک کدومشون داد زد و بقیشون رو خبر کرد که فری داره میاد.همشون مسیرشون رو عوض کردن و شروع کردن به دویدن به سمت وسط پل(محل عبور فری). کاپیتان هم که این وضعیت رو دید با یه شتاب ناگهانی سرعت فری رو زیاد کرد که بتونه زود تر از بچه ها از زیر پل عبور کنه.
خیلی هیجان انگیز شده بود! بچه ها از اون طرف میدویدن٬فری هم از این طرف با حداکثر سرعت در حال فرار بود و من عشق هیجان هم همچنان روی عرشه ایستاده بودم و باکنجکاوی نگاه میکردم ببینم چه اتفاقی قراره بیفته.
بالاخره بچه ها تونستن خودشونو درست لحظه ای که فری میخواست از زیر پل رد بشه به اونجا برسونن و آب دهنشون رو انداختن به سمت فری اما چون ظاهرا استاتیک و دینامیک نخونده بودن هدف گیریشون اشتباه از آب درومد و آب دهن مبارکشون مقداری دیر تر از فری به سطح آب رسید و فری به سلامتی از  زیر پل رد شد. جمعیت دوباره با لب هایی خندان برگشتن روی عرشه.من هم خندم گرفته بود که ماجراجویی چند تا بچه مدرسه ای اینجوری یه ملت رو سر کار میذاره!
بله اینجور نا هنجاری ها همه جا جود داره.حتی توی استرالیا با تمام ادعایی که در مورد فرهنگ عمومی جامعش داره. مسلما پدر و مادر و جامعه ی اطراف ٬روی رفتار بچه تاثیر فوق العاده ای دارن .البته به هیچ وجه قصد ندارم از روی رفتار چند تا بچه مدرسه ای کل این جامعه رو زیر سوال ببرم.هدفم از اشاره به این مطلب این بود که نشون بدم اینجا هم (مثل هر جای دیگه ی دنیا) از اینجور رفتار ها گاه گه دیده میشه و اگه ما تو ایران مشکلاتی از این دست داریم٬ فکر نکنیم این مسائل فقط خاص ایران هست.
این فقط یک مثال نوعی بود که موارد هم جنسش رو هم اینجا زیاد دیدم .نا هنجاری های اجتماعی مثل  رد شدن بعضی از عابرین پیاده از چراغ قرمز.یا حتی بعضا من دیدم برخی راننده ها هم با اینکه میدونن تا رسیدنشون به تقاطع ٬چراغ زرد٬ قرمز میشه باز هم سرعت رو کم نمیکنن و از چراغ قرمز عبور میکنن( البته این مورد نادر هست و من فقط چند بار مشاهده کردم) .یا بی توجهی عده ای از مردم در خصوص تمیز نگه داشتن شهر و خیلی چیزای دیگه…ولی خوب متاسفانه باید اعتراف کنم درصد وقوع این جور چیزا تو ایران مقداری بیشتر هست.
حالا اگه فرصت شد در این خصوص بعدا بیشتر مینویسم .

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 17:30

Read Full Post »

 

چند وقت پیش مجبور بودم مقداری پول (حدود ۹۰۰ دلار) رو به صورت نقد حمل کنم. در مسیرم به سمت خونه دوست ایرانیم رو دیدم و چون آخر هفته بود تصمیم گرفتیم یه دوری توی شهر بزنیم.
یه گوشه توی شهر که مردم مشغول رقص و پایکوبی بودن ایستاده بودیم و داشتیم به موسیقی گوش می دادیم و با هم حرف می زدیم.جایی که ایستاده بودیم خیلی شلوغ بود و مزاحم حرکت دیگران می شدیم٬ اومدیم یه دو٬سه متر اونطرف تر وایستادیم.همینطور که داشتم با دوستم حرف می زدم دیدم یه پسری داره میاد طرفم که تو دستش چند تا اسکناس صد دلاری و پنجاه دلاری داشت.رو به من کرد و گفت اینا مال شماست؟ بعد از یه وقفه ی یک ثانیه ای سریع دست توی جیبم کردم و دیدم هیچی توش نیست.گفتم آره من تقریبا همینقدر پول نقد با خودم داشتم که الان تو جیبم نیست.پول رو بهم داد٬شمردمش دیدم دقیقا همون مبلغ من هست.بهش گفتم از کجا فهمیدی این مال منه؟ گفت اونجایی که من اینا رو پیدا کردم فقط شما ایستاده بودین و قبل از شما هم یه خانومی اونجا بودن.اول از اون خانوم پرسیدم که گفتن نه مال من نیست ٬بعد هم اومدم جای شما.
با لهجه ی غلیظ استرالیایی حرف میزد.جوون بود.بیست و دو سه سال بیشتر نداشت.نمی دونستم چه جوری ازش تشکر کنم.همین رو بهش گقتم: واقعا نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم.لبخندی زد و گفت نیازی نیست و خواست بره که بهش گفتم صبر کن.یه اسکناس پنجاه دلاری از اون پولا برداشتم و به طرفش گرفتم و گفتم اینو از طرف من قبول کن.خندید و گفت نه این مال تو هست.گفتم آره مال من هست ولی تو می تونستی همشو برداری برا خودت و اصلا به روی خودت هم نیاری.اما الان من اینو با خواست قلبی خودم بهت میدم.بعد از اصرار من با اکراه راضی شدو کلی ازم تشکر کرد.جالب بود٬ کار اصلی رو اون انجام داده بود و عوضی که من تشکر کنم و اون جواب بده٬اون داشت دائم تشکر می کرد. هی سعی می کردم اهمیت و زیبایی کاری که کرده رو براش توضیح بدم اما فایده ای نداشت.انگار نه انگار. برای اون انجام اون کار یه حرکت کاملا عادی بود و اصلا احساس نمی کرد که کار خاصی کرده.بهم گفت با اینکاری که کردی داره گریم میگیره( واقعا داشت گریش می گرفت).از تعجب خندم گرفته بود اما نخندیدم.خلاصه بعد از تشکر مجدد ازش خداحافظی کردم.تحت تاثیر قرار گرفته بودم. تحت تاثیر حرکت اون پسره و بی دقتی خودم.چون اگه اون پول پیدا نمیشد توی دردسر می افتادم.احساس کردم حالم زیاد خوب نیست. از دوست ایرانیم هم خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه.توی راه همش داشتم به این قضیه فکر می کردم.بله این بود شرافت پسری که در دیار کفر زندگی می کرد و نه ادعای مسلمانی داشت و نه صدای نعره ی امر به معروف و نهی از منکرش گوش فلک رو آزار میداد.پسری بود که نه در تمام دوازده سال مدرسش تعلیمات اسلامی خونده بود و نه در دانشگاه واحد های اخلاق اسلامی و بینش اسلامی رو پاس کرده بود.بدون هیچ ادعایی …بدون خود بزرگ بینی…در نهایت تواضع و بدون شعار دادن٬ اخلاق سر لوحه ی زندگیش بود.این قضیه مال اون اوایل حضورم در استرالیا بود و از اون موقع تا به حال مواردی از این جنس زیاد برام پیش اومده.

همین امروز داشتم از سرکار برمیگشتم.توی ترن با همکارم صحبت میکردم.دیدم اون ایستگاه همیشگیش پیاده نشد.ازش علت رو پرسیدم گفت مجبورم کلی راه برم فلان جا که محل کار دیگم هست تا ساعات کاری هفته ی قبلم (Time Sheet)رو تحویل بدم. گفتم یعنی تو خسته و مونده از سر کار داری میای٬میخوای این همه راه بری اونجا برا تحویل یه برگه کاغذ؟ مگه تو خونه اینترنت نداری؟ گفت چرا ولی فعلا قطع هست.گفتم خوب از همین شرکت خودمون فاکسش می کردی. گفت این برا یه شرکت دیگه هست درست نیست از فاکس این شرکت برا انجامش استفاده کنم. از حرفی که زدم شرمنده شدم.
این یکی همکارم رو تقریبا مطمئن هستم که به هیچ دینی معتقد نیست(یه بار بحثش پیش اومده بود)…به فکر فرو رفتم. دوباره یاد ادعای مسلمونی خودمون و عملکرد معمولا غیر اخلاقی خودمون توی ایران افتادم.

اشتباه تعبیر نکنین! منظورم نفی اسلام و تعالیمش نیست.میخوام بگم بیایم صادقانه با خودمون خلوت کنیم ببینیم واقعا چند درصد از مردم مسلمان ایران عزیزمون در شرایط مشابه کار درست رو انجام میدن؟ واقعیت این هست که باوجود هزینه ی زیادی که برای اسلامی شدن جامعه داره پرداخت میشه باز هم فاصله ی ما با اخلاق زیاد هست. برای به ثمر نشوندن اخلاق اسلامی در ایران خیلی داریم هزینه ی کذایی میکنیم.خیلی زیاد. از حجاب اجباری و طرح مقابله با بد حجابی گرفته تا گزینش کارمندان ادارات بر اساس ظاهر اسلامی و …
شاید مشکل کار همینجاست.شاید مشکل اصلی این باشه که ما از بس روی ظاهر تاکید کردیم دیگه باطن رو فراموش کردیم.آفتابه لگن هفت دست ٬شام و نهار هیچی!

جامعه ای که در حال حاضر دارم توش زندگی می کنم دقیقا بر عکس عمل میکنه.این جامعه انتخاب دین٬پوشش و ظاهر رو آزاد گذاشته ولی روی اخلاق تاکید داره! یکی از (فقط یکی از) دلایل چپه شدن حرف n که در پست IRAU بهش اشاره کرده بودم همین هست.

تاکید بیش ازحد ما بر ظاهر در ایران موجب شده نتیجه برعکس بشه و از اخلاق فاصله بگیریم.
واقعا کدوم جامعه در عمل در زمینه ی اخلاق بهتر عمل کرده.جامعه ی به اصطلاح اسلامی ما یا جامعه ی سکولار؟

+ نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 20:3

Read Full Post »

تک تک کلمات این نوشته ی آقای نبوی رو درک کردم… توصیه میکنم اگه به موضوع مهاجرت علاقه مند هستین حتما بخونینش.

+ نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 14:54

Read Full Post »

آقای خیری در وبلاگشون مطلبی نوشتن که من رو به فکر فرو برد.

مردم اینجا ( و کشورهای مشابه اینجا)تمام تصویری که از ایران دارن از رسانه هاشون هست …رسانه هم  به مطلبی میپردازه که نظر مخاطب رو جلب کنه…در ایران هم تا وقتی ما جلب توجه کننده های تکی مثل آقای رئیس جمهور و سخنان گهر بارش در مورد اسرائیل و قطار و ترمز و دنده عقبش داشته باشیم…کدوم رسانه میاد اخبار به این داغی رو ول کنه و در مورد زیبایی های ایران و مردم خونگرمش یا چه میدونم تمدن چند هزار سالش بگه. این میشه که رسانه ها فقط روی یک محور تکیه میکنن و یه تصویر افراطی از ایران و ایرانی در ذهن مخاطب ایجاد میکنن. جوری که من هر جا میگم ایرانی هستم مخاطبم کلی ذوق زده و خیلی وقت ها متعجب میشه. انگار اصلا انتظار نداره با یه آدم معمولی رو به رو بشه و فکر میکنه ایرانی ها باید شاخ داشته باشن یا یه عالمه ریش توی صورت.

اوایل که اومده بودم یکی از دوستای استرالیایم که الان دانشجوی پرستاری هست از من پرسید تو ایران خانوما اجازه مدرسه رقتن دارن یا نه! برق از سرم پرید مثل این صورتکه. گفتم بابا چی میگی تو٬ ۶۰ درصد دانشجو های ما دختر هستن٬ حالا تو میپرسی  دخترا تو ایران مدرسه میرن یا نه!

خوب آره این واقعیت هست که این استرالیایی های عزیز ( و اساسا مردم خیلی از کشور های دیگه) به غیر از بمب اتمی و موشک و دشمن بودن با اسرائیل٬ چیز دیگه ای از ایران نمی دونن. اما داشتم به این فکر میکردم که واقعا اگه اینا بلند بشن بیان ایران رو از نزدیک ببینن دیدگاهشون در رابطه با ایران به طور قابل توجهی عوض میشه یا نه. بعد به خودم گفتم بابا دلت خوشه ها٬ حالا در نظر بگیریم یکی از همین خانوم های تحصیلکرده اینجا تمام مشکلات راه رو به جان خرید و حاضر شد بیاد ایران رو از نزدیک ببینه…بعد نیروی انتظامی به حجابش گیر بده و ببرش کلانتری و…

 میدونین چه واویلایی میشه….چه تصویری که از ایران تو ذهنش نقش نمیبنده. مشکلات جذب توریست ما که یکی و دو تا نیست…

من خودم هم واقعا نمیدونم چه کار باید کرد .اما فکر میکنم باید یکی یکی این مشکلات رو از سر راه برداشت که کاریست بس طولانی

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 19:28

Read Full Post »

Older Posts »