Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2007

تنهایی و اخلاق

خیلی وقت هست که سر کسی فریاد نکشیدم.از آخرین باری که این کار رو کردم حدود هفت ماه میگذره.آخرین باری که داد کشیدم اولین باری بود که به انگلیسی این کار رو می کردم .سوپروایزر اون زمانم آدمی عصبی بود.گهگاهی پیش میومد که داد میکشید.البته فورا بعدش عذرخواهی میکرد ولی من خیلی بهم بر میخورد.چند بار مدارا کردم و عذرخواهیش رو قبول کردم.ولی این روند ادامه داشت.تصمیم گرفتم دفعه ی بعد که اینکار رو انجام میده مقابل به مثل کنم.اولین باری که سرش داد کشیدم آخرین باری بود که اون سرم داد کشید و دیگه هرگز اینکار رو تکرار نکرد.
حالا این مورد یه خورده ارادی بود و شاید نشه ازش تحت عنوان» از کنترل خارج شدن «نام برد.از آخرین باری که واقعا عصبانی شده بودم و داد کشیدم حدود یک سال و نیم میگذره.برادرزاده بیچارم وقت امتحاناش بود و من هر جوری که میخواستم بهش حالی کنم که باید طبق برنامه ای که با کمک خودش براش تهیه کرده بودیم درس بخونه٬اون باز هم یه بهانه ای گیر میاورد و چند دقیقه ای رو جیم می زد.اینقدر عصبانیم کرده بود که یه دونه از اون داد های ۷۰۰۰ وات رو از اعماق حنجرم با تمام احترام تقدیم حضورش کردم.
امروز داشتم با خودم فکر می کردم چقدر خوب هست که من در این مدت طولانی داد نکشیدم.بیشتر که فکر کردم دیدم نه بابا خیلی هم هنر نکردم.آخه کسی دور و برم نبوده و امکان داد زدن برام پیش نیومده که این کار رو نکردم .سر کار  که دیگه از اون سوپروایزر های خل و چل ندارم که بهانه دستم بدن .تو خونه هم که دیگه مگه سر وبلاگم داد بزنم.آب گیرم نیومده وگرنه شاید هنوز شناگر ماهری باشم.قضیه ی همون عابدی هست که سال ها در کوه و دور از آدم ها عبادت می کرده و سر پیری وقتی که تصمیم می گیره بیاد و با بقیه ی آدم ها زندگی کنه، به هزار جور گناه آلوده میشه. زندگی من در استرالیا شاید از جهتی قابل مقایسه با زندگی اون عابد در کوه باشه.
دلیل اصلی پیرایش نسبی اخلاق من شاید» تنهایی» باشه.این احتمال وجود داره که وقتی من به ایران برگشتم از لحاظ اخلاقی دوباره یه آدم خیلی معمولی بشم و دروغ گفتن ها و داد کشیدن ها و … رو دوباره شروع کنم.ولی الان که به این نکته پی بردم می خوام از این فرصت استفاده کنم و در این تنهایی بیشتر تمرین اخلاق کنم.الان فرصت خیلی خوبی برای تزکیه نفس هست.شاید بتونم بعضی از رذایل اخلاقیم رو از بین ببرم و امکان بازگشتشون رو به صفر نزدیک کنم.
اینا همه از برکات تنهایی هستن.البته تنهایی دلتنگی رو هم در کنار خودش داره. وقتی عکس های خانوادم و به خصوص خواهرزاده ها و برادر زاده هام رو نگاه می کنم، آرزوی اینکه تصویرشون جون می گرفت و از مانیتور پا به اتاق میذاشت و من فقط برای چند لحظه ی کوتاه میتونستم اونا رو تو بغلم فشار بدم٬تمام وجودم رو میسوزونه و حرارت بدن و به خصوص صورتم رو به طور واقعی و فیزیکی بالا میبره.
ولی در کنار این باز هم میبینم نیمه ی پر لیوان تنهایی خیلی پر تر از اونی هست که من فکر می کردم.با تمام دلتنگی هام٬هنوز هم تنهایی رو دوست دارم.شاید این احساس من در مورد تنهایی به این دلیل باشه که مدتی که قرار هست تنها باشم رو از قبل برای خودم تعریف کردم و براش سقف گذاشتم.شاید اگه قرار بود تا آخر عمر تنها بمونم، احساسم در مورد تنهایی عوض میشد.
احساس میکنم واقعا میشه به جای غر زدن و مظلوم نمایی کردن ، نکات مثبت تنهایی رو کشید بیرون و تا فرصت هست نهایت استفاده رو ازش برد.

 


پ.ن.بی ربط برای نظرات بی ربط.
دوستان خواهش می کنم نظرات مربوط به دین رو فقط در قسمت نقد دین مطرح کنین نه جای دیگه ای.اینکه من مطلب جدید نوشتم دلیل بر منقضی شدن مطلب قبلی نیست.لطفا به ارتباط بین نظرات و مطلب اصلی دقت کنین.خواهش میکنم بعد از خانم یا آقای کنجکاو بقیه ی نظرات مربوط به بحث دین رو فقط در قسمت خودش درج کنین.ممنون

+ نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 16:35

Advertisements

Read Full Post »