Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2007

پارسال قبل از اینکه ایران رو ترک کنم تو وبلاگ زیر آسمان استرالیا بحث سختی در مورد مهاجرت و موندن یا رفتن سر گرفت. من هم تو بحث شرکت داشتم و چند روزی مدام تبادل نظر می کردیم. مجموع نظراتم در اونجا رو همون موقع ها تو یه فایل ذخیره کرده بودم که الان تو کامپیوترم تو ایران هست.امروز خیلی اتفاقی تونستم اون فایل رو که قبلا تو وب یه جایی آپلود کرده بودم پیدا کنم. الان داشتم اون نوشته ها رو میخوندم. دوباره غرق شدم در سوالاتی که همیشه از خودم می پرسم. گفتم اون متن رو اینجا بذارم تا حرف های خودم خوب در خاطرم بمونه و همیشه جلو روم باشه.
اگه میبینین پیوستگی بین مطالب کامل نیست به این دلیل هست که هر کدومشون رو در جواب یه نفر و در یه بحث جدا گفتم و اینجا همه رو جمع آوری کردم.

«عرض ادب
هر انساني حق داره هر جايي رو كه خواست براي زندگي انتخاب كنه.راست ميگين هر آدم فقط يه بار زندگي ميكنه.اما اين وسط يه بحث ساده وجود داره:در مورد اينكه ايران(نه جمهري اسلامي) به نيروي كار فرهيخته و كاردان ومتعهد نياز داره كه فكر كنم كسي شكي نداره.(البته نه اون تعهد كذايي كه از روي رد مهر بر پيشوني يا ته ريش يا چادر و شركت در نماز جماعت اداره ومعطل گذاشتن ارباب رجوع مشخص ميشه)بحث اصلي سر اينه كه اين نيروي متخصص و متعهد واقعي سرنوشت خودش براش مهمتر هست يا سرنوشت كشورش يا سرنوشت خودش رو گره زده با كشورش مي بينه..به اين هم معتقد نيستم كه اونايي كه تصميم به بازگشت ندارن سرنوشت كشور اصلي براشون اهميت نداره نه.مسئله اينه كه بخوان براي سازندگي اون تلاش كنن يا نظاره گر باشن.شما مي توني هر جايي كه دوست داري زندگي كني هيچ كس هم نميتونه سرزنشت كنه…اين حقته…طرز فكر آدماست كه اين مسئله رو مشخص ميكنه.كه البته اين طرز فكر هر چه كه باشه محترمه.

اين مملكت جا براي كار كردن زياد داره خوب مي دونم…

خدمت سربازي رو در نيروي انتظامي گذروندم چون درجه داشتم توي جاهاي زيادي از اين نيرو بودم.يه مدت اپراتور 110 بودم.يه مدت هم گشت 110
قلع و قمع كردن ها…تار و مار كردن ها…طرح ها ي ناپخته و خامي كه فقط به منظور مقابله با شادي مردم ارائه ميشد رو خوب ديدم…آبرويي كه از دختران و پسران فقط به جرم چند كلمه حرف زدن توي خيابون ريخته ميشد رو ميديدم و هيچ كاري جز حسرت خوردن ازم بر نميومد… جنازه هاي جوونامون رو كه به هزار علت اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي و… معتاد شده بودن و هر كدوم يه گوشه اي در سكوت مرگبارجامعه جون داده بودن رو با چشماي خودم مي ديدم…جنازه يه كدومشون كه توي كوه تزريق كرده و سنگكوب كرده بود رو بعد از دو روزكه تازه پيدا شده بود خودم با دستاي خودم توي تابوت حمل به سردخانه گذاشتم…يه دختر فراري كه14 سالش هم نميشد رو خودم 2 بار در 2كلانتري جداگانه با فاصله اي حدود 6 ماه ديدم…آستين هاي مانتوش تا زده بود و زخم هاي متعدد ودلخراشي كه روي ساعدش بود به خوبي هويدا بود…وقتي ازش پرسيدم كي دستاتو اينجوري كرده با لهجه ي مشهديش جواب داد:»خودم»ولي نتونستم باور كنم …هيچ وقت هم نفهيدم اين كه يه بار براي باز پروريش پرونده تشكيل شده چطور دوباره سر از كلانتري در آورده…هيچ وقت از طرح هاي به اصطلاح مقابله با بدحجابي خوشم نيومد…هيچ وقت هم به كسي تذكر ندادم. الحمدلله اين يه كار رو ازم نخواسته بودن اما هرگز فراموش نميكنم نگاه هاي پر معني دختران معصومي كه بعد از شنيدن تذكرهمكاران سابقم,آهسته و با تفكر روسريشون رو يه خورده جلو ميكشيدن…سنگيني مطالب فراوان ديگري رو در سينه تحمل مي كنم چون نميتونم بگم.به قول مادرم:گربگويم زبان سوزد گر نگويم مغز استخوان سوزد…

دردها و مشكلات رو با سلول سلول بدنم حس كردم…و به خاطر همين هم هست كه مي خوام برگردم حتي وقتي كه اقامت دائم رو گرفتم…براي رفتنم هم دلايل زيادي دارم اما بيشتر از دلايلي كه براي برگشتن دارم نيستن.

يكي از دوستان يه جايي به پر جرات بودن مهاجران اشاره كرده بودن…درسته مهاجرت و زندگي در كشور بيگانه حقيقتا جرات مي خواد…اما واقعا ترك كردن جرات بيشتري ميخواد يا در اين ظلمت و تاريكي ايستادن وتحمل كردن وتلاش كردن در اين ويرانه به اميد سپيده دم…به بقيه نميخوام توهين كنم اما خودم رو آدم كم جراتي ميدونم كه حتي به صورت مقطعي ميخوام برم…الان جرات موندن رو ندارم…ميرم و هر موقع احساس كردم اونقدر قوي شدم كه مي تونم تحمل و مبارزه كنم برمي گردم…اما به اين معتقدم كه برگشتن جرات خيلي بيشتري ميخواد در قياس با رفتن…البته اينا همه نظرات شخصي من هستن و قرار نيست همه مثل من فكر كنن.

بعضي از دوستان ديگه به آينده فرزندانشون اشاره ميكردن و مي گفتن به همين دليل بر نميگرديم…آره… ما در مقابل فرزندانمون مسئوليم هيچ شكي در اين نيست!فرزندانمون هم به همين اندازه يا حتي بيشتردر مقابل ما مسئول هستند.فراموش نكنيم كه خوب يا بد همه ي ما فرزندان ايرانيم و در مقابل اون مسئول.
حالا اگه پدري يا مادري به دليل شرايط خاصي كه توي اون قرار داره به بچه ي خودش اونطور كه بايد نرسيد دليل نميشه كه اون فرزند وقتي تونست روي پاي خودش بايسته قيد اونا رو از بيخ و بن بزنه وتركشون كنه…اما اگه اينكار رو بكنه شايد خيلي هم نشه سرزنشش كرد.چون از پدر و مادرش چيزي نديده كه بخواد جبران كنه.ولي اين وسط هستند بچه هايي كه فقط به خاطر اينكه مادرشون اونا رو به دنيا آورده همه ي ظلم ها و ستم هايي كه در حقشون شده رو ناديده ميگيرن و سعي ميكنن به اون مادر حتي فقط به خاطر اينكه مادرشون هست وفادار بمونن و تركش نكنن.اين رو هم بگم كه وفادار موندن فقط ترك نكردن نيست…هر كدوممون يك جوري وفاداري رو تعريف كرديم…لزومي نداره همه ي تعريف ها مثل هم باشن…مهم اينه كه اين تعريف در وجود هممون باشه…كه خوشبختانه فكر مي كنم همينطور هم هست…قرار نيست ما هميشه جهان سومي بمونيم همتون قبول دارين…از تصور اينكه بعد از آبادي و آزادي ايران ممكنه اكثر ايراني هاي خارج رفته برگردن به وطنشون احساس خوشايندي بهم دست ميده…اما مشخصه اونايي كه در آبادي ايران فردا نقش مستقيم تري داشتن از زندگي در اون بيشتر لذت خواهند برد…من به شخصه حاضر نيستم طعم اون لذت رو با هيچ چيز ديگه اي عوض كنم… شكر خدا چيزي كه هممون بهش فكر مي كنيم وفادار ماندن به ايران هست كه بحثي ست بس پر اهميت تر ازمهاجرت و ترك كردن يا ماندن و تلاش كردن…

ما انسانيم …هم درد رو مي فهميم و هم قدرت تغيير محيط رو داريم…تعجب ميكنم از اينكه از گذرا نبودن شرايط صحبت ميشه…انگار قراره ما تا قيامت اينجوري باشيم…گذشته ي خيلي از كشورها مثال الان ما هست…ولي خيلي هاشون الان با ما خيلي فرق ميكنن…پس ما هم ميتونيم با الانمون فرق كنيم…باور كنين…ميتونيم.

ما۱۵۰ ساله داريم رو به جلو ميريم…
گقتن از پیشرفت هایی که ما بعد از انقلاب کردیم کار خیلی سختی هست چون بلافاصله انسان متهم به حمایت از سیستم فعلی میشه…
فقط اينو بگم که گذر از اون شرايط بسته ای که در اوايل انقلاب حاکم بود کار ساده ای نبود…این گذر در همه ی زمینه ها بوده و هست. هاله ی نورانی که الان مردم ما دور سردمداران مي بينن نسبت به اون موقع خيلی کم رنگ تر شده پس ميشه نتيجه گرفت روزی خواهد رسيد که ببینیم اين هاله اصلا وجود نداره…البته همين الانش هم خيلي ها هستن که به گوشه ای از واقعيت وجودی اينا پی بردن(نمونش خود شما)
امروز ما به جایی رسیدیم که حتی احمدی نژاد و همراهان نظامیش هم در مقابل بخش های عمده ای از خواسته های ما کوتاه اومدن و اونا رو پذیرفته شده می دونن…خوب این یعنی پیشرفت دیگه…
البته الان ما هنوزبا جایی که در شانمون هست فاصله فراوان داريم و خیلی کار برای انجام دادن هست…
حرف من قفط اینه حالا شايد يه خورده تلخ باشه:مثل شماهایی که این هاله ی نورانی رو دور سر مسئولان نمی بینین خیلی بهتر می تونین براي اين كشور كار كنين البته بازم ميگم حق انتخاب محل زندگي از حقوق اوليه ماست و هيچكس نه مجبور هست بمونه و نه به خاطر رفتنش مذموم…

…توقع من از پيشرفت كم نيست.منتها مساله اي كه هست اينه كه بر خلاف اونچه بعضي از دوستان بزرگوار گفتن من سعي مي كنم واقعيت رو ببينم.حرف هايي كه زديد رو من هم بلدم بزنم.
نميدونم كتاب «تمدن بزرگ»اثر محمد رضا پهلوي(شاه سابق) رو خوندين يا نه.طبق گفته هاي اون كتاب و پيش بيني محمد رضا شاه عنوان شده بود كه ايران تا سال 2000 (اگه اشتباه نكنم) ششمين كشور صنعتي دنيا خواهد بود…با درآمد نفتي فراواني كه اون سال ها(دهه 50) دولت ايران داشت اين مطلب خيلي هم دور از ذهن نبود.اما انقلاب امانش نداد و…

بهتر از من ميدونين كه گفتن اين حرفا الان فايده اي نداره .اينو فقط به اين دليل گفتم كه فكر نكنين واقعيت رو نديدم.اما مساله الان هست.الان چه بايد كرد…گفتن از گذشته ها و از تاريخ پرشكوه ايران تنها فايدش اينه كه اعتماد به نفس پيدا كنيم و بدونيم كه ميتونيم والا خودمون خوب مي دونيم كه الان كجا ايستاديم…
گفتن از كمي و كاستي ها هيچ كاري نداره و در شرايط حاضر آسون ترين موضعي كه مي شه گرفت همينه كه فقط از عيب و ايراد ها بگيم و تقصير ها رو بندازيم گردن اين و اون وخودمون رو راحت كنيم وبگيم خوب ديگه هيچ كاري نميشه كرد و مارفتيم…

ما فقط فكر ميكنيم كه تصميم مهمي گرفتيم و خيلي پر جراتيم كه ميخوايم بريم.نه همونطور كه گفتم ايستادن آگاهانه و تلاش در اين كهنه ديار ويران شده واقعا كار هر كسي نيست (خودم رو نمي گم چون منم موقتا دارم ميرم) چون هر چقدر كه بيش تر بفهميم كارمون مشكل تر ميشه و البته دردمون بيشتر.
از خرابه هايي كه در اين ويرانه هست نگين. چون همه داريم مي بينيم كه كجا هستيم و با خود واقعي مون چقدر فاصله داريم…

نميگم همه وايستين و هر كس بره بي تفاوته!  نه…
بر خلاف تصوري كه داريم اين آسون ترين كاري هست كه البته فقط درد هاي خودمون رو ممكنه دوا كنه نه دردهاي كشور رو…آره ما يه بار بيشتر زندگي نميكنيم…مساله اينه كه ما براي چي زندگي كنيم و براي كي؟شايد بگين ما فقط براي خودمون زندگي ميكنيم.»خودمون»هم تشكيل شده از چند واقعيت هست كه يكيش هويتمونه.بخوايم با نخوايم هويتمون ريشه در اين خاك داره…پس اگه فقط برا خودمون هم زندگي مي كنيم بايد متوجه باشيم كه ما فقط در ايران آباد زندگي راحت (و بدون حسرت)خواهيم داشت.هنوز نرفتم استراليا ولي ميدونم با دولت ثروتمند و جمعيت كمي كه داره مردم عاديش زندگي راحتي دارن چه برسه به متخصصينش.

اما كوچه هاي استراليا بوي اين كوچه ها رو نمي دن.وطن يعني همه دنيا شعار خوبيه اما اين كوچه ها براي ما بويي دارن كه در هيچ كجاي دنيا نميشه استشمامش كرد.پس براي خودمون هم كه شده بايد براي آباديش تلاش كنيم و حتي اگه مي خوايم بريم نا اميد نباشيم و نگيم نميشه.يا از تاريخمون حرف نزنيم يا اگه در موردش صحبت مي كنيم و بهش افتخار ميكنيم بدونيم كه بقيه بدون تمدن2500ساله… بدون كورش… بدون داريوش… بدون تخت جمشيد… بدون آپادانا… بدون زرتشت حق پرست… بدون اسلام پيشرفت كردن پس ما با داشتن همه ي اينا مي تونيم مثل اونا بشيم …حتي بهتر از اونا . شعار نميدم…با تمام وجودم ميگم و اعتقاد قلبي دارم كه ما هم مي تونيم…اعتقاد من اينه كه بيست و هفت سالي كه البته تمامش هم عقب موندگي نبوده نمي تونه 2500 سال رو محو كنه!
در مورد ويراني اين ملك باستاني ترديدي ندارم اما بر خلاف خياي ها مطمئنم كه ميشه آبادش كرد.اين قسمتي رو كه توي كتيشن آوردم مستقيما از كتاب خاطرات بني صدر نقل مي كنم:

«كمي به تاريخ برگرديم و تاريخ تمام انفلاب ها را يك به يك بررسي كنيم و ببينيم كه آيا همه آنها بدون استثنا مرحله سوم را نداشتند؟
-آيا انقلاب كبير فرانسه به استبداد ناپلئوني نيانجاميد؟
-آيا انقلاب اكتبر به استبداد استاليني نيانجاميد؟
-آيا انقلاب مشروطه به استبداد رضاخاني نيانجاميد؟
-آيا ملي شدن صنعت نفت استبداد 28 مرداد را به دنبال نداشت؟
-و…»
«آيا قيام مزدك به استبداد شديدتري نيانجاميد؟ »
…»آيا انقلاب اسلام به استبداد اموي و عباسي نيانجاميد؟»

حالا ما هم توي اينچنين مرحله اي هستيم.پس بدونيم كه گذراز اين مرحله شعار نيست و يه واقعيته !

…بله درسته! جوون های ممالک پيشرفته الان ديگه به استبداد فکر نمی کنن…چون سال ها قبل پدران و مادرانشون با استبداد مبارزه کردن و اینجوری فکر نمی کردن که اگه ما اینجا تلاش کنیم و با استبداد مبارزه کنیم حاصلش میشه برای بقیه…
مطمئن باش تلاشی که اينجا می کنی و همه ی زجر هايی که ميکشی جای دوری نميرن…حاصلش رو يا خودت مزه می کنی يا فرزندانت…بر خلاف اونچه که گفتی من فکر می کنم آبادی ايران برات مهمه ولی چون احساس کردی که کاری نميشه کرد می خوای به خودت تلقين کنی که اينجوری نيست.
آره موافقم استبداد مذهبی بدترین نوع استبداد هست اما استبداد مذهبی هم گذرا هست…اين مرحله ی تب انقلاب هست.از اين هم عبور می کنيم.

اكثر اونايي كه ميرن دچار بيداري هستن بیداری توی این شب سیاه وحشتناک ترین چیز ممکنه…راست میگن واقعا خوش به حال هر کی خوابه…
اونا بیدار هستن اگه بخوان به زور بخوابن کابوس میبینن مطمئنا خارج از اينجا هم فکر این مملکت راحت نمی ذارشون. آره اینا همه هزینه های بیداری هست!!!ما خودمون خواستیم بیدار باشیم پس باید هزینه های بیداری رو هم بپردازیم.بیدارها باید در سوتک بدمند و خواب خفتگان خفته رو آشفته تر سازند.

بدونين كه قصد شغال هايي كه دارن توي اين شب پايكوبي مي كنن همينه كه هر چي بيدار هست رو فراري بدن تا با خيال راحت خوابيده ها رو سر ببرند و ادعاي مالكيت خودشون رو تثبيت كنن. باور نميكنم توي اين نقشه ي شوم اينقدر موفق بوده باشن كه حتي احساس تعلق به اين كشور رو ازمون بگيرن.
رفتن هيچ كسي رو سرزنش نمي كنم …برين خدا به همراه همتون اميدوارم به شكل ديگه اي باعث سرافرازي ايران باشين اما احساس تعلقتون رو از دست ندين و نگين سرنوشت اين كشور برامون مهم نيست!…تسليم نشين!
خيلي حرف زدم …معذرت مي خوام…اميدوارم دركم كنين…چون دارم سوزش مغز استخوان رو تحمل مي كنم…

دو صد دانا در اين محفل سخن گفت
سخن نازك تر از برگ سمن گفت

ولي با من بگو آن ديده ور كيست
كه خاري ديد و احوال چمن گفت

خدا آن ملتي را سروري داد
كه تقديرش به دست خويش بنوشت

به آن ملت سر و كاري ندارد
كه دهقانش براي ديگران كشت

(اقبال لاهوري)»

پ.ن خودمونیم ها من چقدر پر حرف بودم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 20:37

Advertisements

Read Full Post »

یک سال گذشت…

امروز سالگرد ورود من به استراليا هست.يك سال گذشت.به همين راحتي! يك سال هست كه من دارم دور از خانوادم زندگي مي كنم.خانواده اي كه تمام زندگي من  بوده و هست. يك سال هست كه از خونه و محله و شهر زادگاهم جدا شدم. خونه اي كه خشت خشتش ،جزء جزء بدن من رو تشكيل ميده.محله اي كه  موزاييك به موزاييك پياده رو ها و فرد فرد اهاليش ، در ذهنم اشاره به خاطره اي دارن.شهري كه خيابون خيابونش٬ تشكيلات و بايگاني عظيمي در درونم داره.
جدا شدم! از تمام دلبستگي هام. کنده شدم! از قسمت هایی از هویت قبلیم.باورم نميشه هنوز هم زنده ام  و مهمتر از اون دارم از زندگي لذت مي برم.يكي من رو از اين خواب بيدار كنه!
چهره ی نگران خانواده و اطرافیان – وقتی تصمیم به ترک ایران گرفته بودم – رو خوب یادم هست. میگفتن تو پسر بچه ی بیست و یکی دو  ساله چطور جرات میکنی از همه چیز بکنی و بری جایی که هیچکسی رو نداری و همه چیزت رو از نو باید شروع کنی؟اما من تصمیمم رو حداقل برای ترک موقت سه ساله گرفته بودم.فکر میکنم الان بعد از یک سال ثابت کرم که این پسر بچه ی بیست و دو سه ساله ٬تونسته در محیط جدیدش جا بگیره و روی پای خودش بایسته.با تمام چالش های پیش روش یکه و تنها مواجه بشه  و ذره ذره  طعم  به یاد ماندنی استقلال رو مزه کنه و فریاد به به و چه چهش به آسمون بره.
اما دلتنگم! دلتنگ گذاشتن دوباره ی صورتم بر روی صورت مادر – این موجود افسانه ای- در بین تعجب اطرافیان که دوباره با خودشون بگن این پسره ی گنده خجالت نمیکشه این لوس بازی ها رو در میاره؟( پسره ی گنده!؟پسربچه!؟) دلتنگ یک نگاه پدر. دلتنگ یک لبخند خواهر. دلتنگ از دست داده هام! دلتنگی مفهومی هست که در کنار استقلال دائم برای من یاد آوری میشه.اما در کنار ازدست داده هام٬ به دست آورده های فراوانی دارم. گوشه وبلاگم نوشتم مهمترین هدفم از اومدن به اینجا افزایش  جهانبینی و ایدئولوژیم هست. در طول این یک سال چیز های فوق العاده با ارزشی در این زمینه به دست آوردم! فوق العاده با ارزش.گرچه هدف های دیگری هم داشتم و دارم- مثل اهداف مادی٬اجتماعی و… – اما مهم ترینشون افزایش جهانبینیم بوده و هست که احساس میکنم در این زمینه موفقیت چشمگیری داشتم.
برای زندگی در این سوی دنیا و در این جامعه ی جدید مجبور شدم بخش هايي از هويت قبليم رو  رها کنم و اينجا از نو بسازم. بخش هاي زياديش رو هم با چنگ و دندون حفظ كردم.
زبان فارسي كه سال ها وقت صرف فراگيريش كرده بودم ٬اينجا گره اي از مشكل ارتباط با ديگران حل نميكرد.زبان كليد طلايي ارتباط با جامعه. مجبور شدم از نو بياموزمش. منظورم از زبان٬ هلو هاواريويي نيست كه آدم با گرفتن آيلتس ياد ميگيره و بعد از اینکه چهار تا متن رو ترجمه کرد ٬فكر ميكنه ديگه آخر زبانه! منظورم ارتباط موثر با جامعه هست. اينكه بفهمي در چه جايي چه چيزي رو بگي و چه جايي سكوت كني.چون محل اين جواب دادن ها و اين سكوت كردن ها از جامعه به جامعه فرق ميكنه و نميتوني موقعيت ها رو معادل سازي كني. اينكه بياموزي بعضي از اصطلاحاتي كه در زبان مادريت بامزه هستن رو اگه ترجمه كني ممكنه توهين به حساب بيان.اينكه ياد بگيري بعضي از كلماتي كه ترجمه ي اونا در فارسي فحش هستن رو ممكنه دوستات خيلي راحت ( والبته بدون منظور) بهت بگن و تو هم نبايد بهت بر بخوره .اينكه از روي حرف زدن آدم هاي مختلف بتوني متوجه بشي كه متعلق به كدوم سطح جامعه هستن. اينكه بتوني طبقه ي اجتماعي كه در جامعه ي قبلي به اون تعلق داشتي اي رو در اينجا پيدا كني و ادبيات مورد استفادشون رو فرا بگيري و به كار ببري.مجبور بودم تمام دانسته های اجتماعیم رو بذارم کنار و اینجا همه چیز رو از نو بیاموزم.مثل بچه ای که به حرکات و رفتار بزرگتر هاش نگاه میکنه و سعی میکنه از اونا یاد بگیره.البته تفاوت تو با اون بچه این هست که اون زمان زیادی برای فراگیری داره اما تو این زمان رو قبلا در جای دیگه و در محیط دیگه ای صرف کردی و چیزای دیگه ای رو یاد گرفتی که خیلی هاشون اینجا دیگه برات کارایی ندارن.اون بچه اگه جایی اشتباهی کنه و حرف نامربوطی بزنه همه میذارن رو حساب بچگیش و میگن بزرگ بشه یاد میگیره.اما اگه تو اون اشتباهات رو انجام بدی ممکنه دیگران اون رو حمل بر نادانی و بی ادبی و فقر فرهنگیت بکنن. نمي خوام بگم تونستم همه ي اين كار ها رو كامل انجام بدم.اما الان بعد از یک سال نگاه کردن و گوش دادن و تمرین کردن٬از اون چیزی که هستم رضایت نسبی دارم.اما این نکته رو باید قبول کرد که زبان و آداب و رسوم اجتماعی جزء مهمی از هویت فرد و جامعه هستن و تغییر دادن و تطابق دادنشون با محیط جدید٬ تلخی های زیادی رو به همراه داره.
ارتباط اجتماعی در اینجا کلا متفاوت هست.خصوصا وقتی طرف مقابل از جنس مخالف هست.تو ایران من خودم وقتی با یه دختر میخواستم حرف بزنم (محیط کار رو در نظر میگیریم) خیلی جدی بودم.خشک! … تلخ! …  مثل برج زهرمار! جوری که با صد من عسل هم نمیشد قورتم داد. سعی می کردم حتی نگاه های چشم تو چشم رو هم به حداقل برسونم. اگه یه اخم ملایم  رو هم چاشنی کار میکردم که دیگه احتمالا خیلی مورد قبول اجتماع قرار می گرفت و همه در دل میگفتن عجب پسر سنگین و مودبی!
اما اینجا وقتی داری با یه نفر صحبت میکنی -حالا میخواد دختر باشه یا پسر فرقی نمیکنه- خیلی مهم هست که مستقیما و خیره تو چشماش نگاه کنی.اینجوری طرف مقابل احساس میکنه داری بهش احترام میذاری.لبخند هم همیشه باید چاشنی کارت باشه.اگه طرف جنس مخالف باشه شاید این جور چیزا رو مجبور باشی غلیظ ترش کنی(!!!). نگاه مستمر به چشم ها و لبخندی بر لب و سکوتی که نشون دهنده ی گوش دادن دقیقت به حرفاشه! مسلم هست که هیچکدوم از اینایی که میگم اجباری نیست و کسی با چماق بالا سرت واینستاده و بگه اگه لبخند نزنی بازداشتی.اما مسئله اینه که اینجا اگه بخوای همون رفتار مورد قبول جامعه ی قبلیت رو داشته باشی٬ از جامعه ی جدید طرد میشی و نمیتونی با محیط جدید ارتباط موثر داشته باشی.
حالا در نظر بگیرین من بیام ایران و با یه دختر این رفتار رو داشته باشم. چه لنگه کفش و فحشی که نثارم نخواهد شد.شاید هم سر از کلانتری در بیارم. به جرم لبخند زدن!

اما با تمام آرامش و زیبایی هایی که این جزیزه ی سبز و زیبا داره هنوز تصمیم به موندن نگرفتم.گرچه هنوز اقامت دائم ندارم اما اگه اون رو بگیرم هم به احتمال قوی برمیگردم. طبق برنامه ای که از قبل برای خودم ریختم ٬سه سال  در اینجا خواهم موند.اما بعد از اون فکر می کنم دیگه چیزایی که  با موندن بیشتر در استرالیا ٬ تو ایران از دست میدم بیشتر از چیزهایی میشه که در استرالیا به دست خواهم آورد و احتمالا برخواهم گشت تا آموخته هام رو در سرزمینی به کار ببرم که به اونا بیشتر نیاز داره. تو برنامم در پایان هر سال اهدافی رو مشخص کرده بودم. الان در پایان سال اول از اهدافی که قبلا براش تعریف کرده بودم  جلوتر هستم.
خوشحالم…
یه روز تعطیل گیر آوردم و شروع کردم به چلچلی کردن. کلی کار دیگه هست که باید انجام بدم وگرنه در طول هفته باز مشکل کمبود وقت برای نفس کشیدن خواهم داشت.

+ نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 11:6

Read Full Post »

سرمان شديدا شلوغ تشريف دارد. فرصت خاريدنش را نمي يابيم .چه رسد به آپ فرمودن.مدتي است علاوه بر شغل شريف خود، با راديو فارسي اينجا نيز همكاري مينماييم.نوشابه اي باز ميكنيم و به افتخار خود مي نوشيم.

اينقدر خودم رو درگير كردم كه بعضي وقت ها  حتي برا نفس كشيدن هم وقت كم ميارم و مجبور ميشم نفسم رو حبس كنم.بعضي روز ها صبح ساعت پنج و نيم از خونه ميرم بيرون و يازده شب ميام خونه.وقتي ميرسم خونه اينقدر خسته ام كه فقط مي تونم جنگي شام بخورم. آخر هفته ها كه تعطيل هستم يه عالمه  غذا(خورشت ماكارني ،قيمه ،قرمه سبزي و خلاصه هرچي بتونم) درست ميكنم و به بسته هاي يك وعده اي تقسيمشون ميكنم و همشون رو ميذارم تو فريزر. اينجوري ديگه تمام وعده هاي غذايي طول هفتم استاد ميشه! از راه كه مي رسم سريع  برنج رو ميريزم تو  پلوپز و ميذارم به همراه يه حبه سير درسته دم بكشه! (از بوش خوشم مياد خوب، چرا گير ميدي؟اصلا غذاي خودمه آقاجان!) پلوپز نازنينم كارخودش رو خوب بلده و ۲۰ دقيقه اي انجامش مي ده. بعدش هم يه بسته از غذاهاي از پيش پخته شده و يخ زده رو از تو فريزر در ميارم و شوتش ميكنم تو مايكرويو ،تنظيمش ميكنم رو ۲ دقيقه و درش رو قارپ!!!ميبندم. حالا ديگه شام شاهانم حاضر هست!
سخت ترين قسمت كار اينجاست:شستن ظرف هاي شام بعد از يك روز ابر طولاني! اون هم وقتي شام رو خوردي و مثل فيل  سنگين شدي ! معمولا وقتي دارم ظرف ها رو مي شورم تو خواب و بيداري هستم. بين زمين و آسمون غوطه ورم. هي ميرم بالا … ميام پايين . شايد يه چيزي شبيه مكاشفه. نكنه عرفاي ما هم همينجوري عارف شدن؟ به هر حال هر كسي سير و سلوك رو از يه جايي شروع كرده من هم از ظزف شستن. شايد يه روزي در حال ظرف شستن  به معراج رفتم! كي مي دونه؟ خلاصه اين پروسه ظرف شستن- علي الخصوص ورژن بعد از شامش- پروسه ايست خفن و ملكوتي!جدي بگيرينش!
بعد از ظرف شستن ،نهار روز بعد رو شوت ميكنم در ظرف مربوطه جهت تناول شخص شخيص خودم.در اين لحظه ديگه اصلا رمقي براي اينترنت و ايميل و وبلاگ و كامپوتر نودارم.

شيرين ترين مرحله كار اينجاست: يه پشتك واروو روي رخت خواب و  وااااااااااااي چه حالي ميده. شيرين ترين چيز تو اين روزا خواب هست ! خوابي كه بعد از يه روز طولاني و پركاره! چند ثانيه ي اول رو فقط به خودم مي پيچم . مثل وقتي كه يكي حسابي مشت و مالت ميده و صدات در مياد. منتها اينجا اتومات هست.وزن بدن خودت باعث ميشه يه فشار ملايم روي ستون فقراتت بياد و حالش رو ببري. بعدش هم اصلا نميفهمم چطور مي خوابم . ديگه اينجا كار از مكاشفه و معراج و از اين حرفا ميگذره. اينجا ديگه واقعا جون ميكنم و روح از بدنم كنده ميشه.چقدر اين خوابيدن لذت بخشه. چقدر خوبه كه آدم از خوابيدنش هم لذت ببره. چقدر خوبه كه خوابيدن هم هدفدار بشه.

ميگم يه وقت نميرم از خوشي!؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 20:5

Read Full Post »