Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2007

«مینا» ی من

يادم هست بچه كه بودم هميشه از روابطي كه بين خواهر و برادر ها – در دنياي بزرگتر ها- بود تعجب مي كردم. يادم مياد نمي تونستم درك كنم چطور وقتي ميريم خونه ي عمه، وقت خداحافظي با بابام تعارف ميكنه. مي گفتم مگه خواهر برادر ها هم با همديگه تعارف مي كنن؟! اصلا نمي تونستم بفهمم كه چطور پدرم از شهر برادر ها و خانوادش كنده و اومده هزار كيلومتر اين طرف تر و داره يه جاي ديگه زندگي ميكنه. مي گفتم چطور دلش اومده؟ نمي تونستم بفهمم كه چطور دايي هام  كه در شهر دوري زندگي مي كنن و سال به سال مادرم رو نمي بينن٬ ككشون هم نميگزه. يادمه همون موقع ها به خواهرم مي گفتم: مينا!  يعني ممكنه ما هم وقتي بزرگ شديم، با هم ديگه اينجوري رفتار كنيم؟ ممكنه ما از هم جدا بشيم؟ بعد مي خنديديم و هزار و يك دليل مي آورديم كه نه! ما خانواده ي استثنايي هستيم و تا ابد در كنار هم خواهيم بود. بهش مي گفتم وقتي بزرگ شديم و اومديم خونه ي همديگه، ما كه اصلا مثل بابا و عمه با هم تعارف نمي كنيم. اصلا ما هيچ وقت از هم اونقدر دور نميشيم. تصور داشتن خانواده اي پراكنده- حتي در مقياس ايران- برامون غير ممكن بود و مي گفتيم ما خودمون از الان حواسمون هست و هيچ وقت نمي ذاريم همچين بلايي سرمون بياد.

هيچ وقت فكر نمي كردم كه من اين سر دنيا باشم و تو اون سر دنيا. يك سال و اندي هست كه نديدمت.يك سال و خورده اي هست كه دست هاي گرمت رو توي دستام نگرفتم.مي رم سراغ عكس هايي كه خودم ازت گرفته بودم.شايد از سر دلتنگي.كادر عكس رو فقط براي صورت تو تنظيم كرده بودم. دوربين كنون كار خودش رو خيلي خوب انجام داده بود و تمام جزئيات صورت قشنگت رو با رزولوشن بالا به صفر و يك تبديل كرده بود تا من روي سي دي بذارمش و در چمدون با خودم بيارم اين سر دنيا.صورتت با اون لبخند زيباي هميشگيش جلوي چشمام هست.دارم ميبينم تمام اون يازده تا خال كوچيكي رو كه با هم مي شمرديم و فقط از فاصله ی یک وجبی می شد دیدشون و عجيب اينكه هميشه يازده تا بودن! تصوير اينقدر با كيفيت هست كه هر چي زوم مي كنم شطرنجي نميشه. اسكرول رو ميكشم بالاتر و تصوير رو ميارم روي چشمات.تمام مانيتور ميشه دو تا چشم گنده ي سياه. سياهي چشمات دوباره هيپنوتيزمم ميكنه و احساس مي كنم گردنم روي مانيتور قفل شده.توانايي تكون دادنش رو ندارم.به قول صادق هدایت چشمات سگ دارن! مانيتور و چشم هاي تو ثابت هستند و من و بقيه ي دنيا داريم گرد مردمك چشمات – كه اصلا معلوم نميشن- مي چرخيم. پره ي هلي كوپتر حافظم هم شروع به چرخيدن مي كنه و من سوار بر اون ميام توي مانيتور و در سيال بي كران و تاريك چشم هاي تو پرواز مي كنم. به روزهايي مي رم كه ساعت ها در كنار هم مي نشستينم و فقط حرف مي زديم. هر چقدر حرف مي زديم حرف هامون تموم نمي شد.ياد مزخرفاتي ميافتم كه تحويلت ميدادم: خانواده ي ما هميشه در كنار هم خواهد بود!

از عمق چشم هات بیرون میام و دوباره از بیرون  محوشون ميشم. همچنان مسحور چشم هاي تو! هنوز هم از بزرگي اين چشم ها تعجب مي كنم.من صاحب اين چشم ها رو اون سر دنيا تنها گذاشتم.چيزي درون سينم شروع به لرزيدن ميكنه و مياد بالا.هم زمان با لرزيدنش در مسيري كه داره مياد بالا حرارت و سوزش عجيبي رو ايجاد ميكنه.از قفسه سينم عبور مي كنه و از گلو و گردنم خودش رو به صورتم مي رسونه. تمام صورتم گر ميگيره. هنوز دارم به چشم هاي تو نگاه ميكنم. باورم نميشه كه من چهارده ماه دوري تو رو تحمل كردم. با دستم چنان مي كوبم به پيشونيم كه خودم از صدايي كه ايجاد می کنه مي ترسم.ميخوام سرم رو بكوبم به ديوار. اما سريع سعي مي كنم به خودم مسلط بشم.

لعنت به اين خطوط تلفن بين المللي كه بعد از 100 دفعه تلاش كردن باز هم ناكامت ميذارن. لعنت به اين پيشرفت و ترقي كه من دنبالش هستم و چنين بهاي گزافي داره. لعنت به بانيان جدايي هزاران خواهر و برادر. لعنت به من و خودخواهي من…

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 17:35

Read Full Post »

تراژدی تلخ مهاجرت

تراژدی تلخ مهاجرت

كار جديدي پيدا كردم و به زودی شروع می کنمش. اين موضوع رو به كارفرما قبليم گفته بودم. اونا هم تقريبا از يك ماه پيش يك نفر ديگه رو به قسمت ما فرستاده بودن تا من تمام مسئوليت ها و كارهايي كه لازم هست رو به طور كامل براش توضيح بدم و تو اين يك ماه در كنارم باشه تا وقتي كه من رفتم تجربه ي كافي رو به دست آورده باشه.

اسمش جيمز هست.اهل سريلانكا. با همسرش با ويزاي مهاجرت افراد متخصص- همين سابكلس 136 كه خيلي از مهاجران ايراني هم از طريق اون اقدام مي كنن-  حدود 4 ماه هست كه وارد استراليا شده.

سخت كوش هست و متعهد؛ مثل خيلي از مهاجرهاي ديگه. مثل تراكتور كار مي كنه.بدون هيچ استراحتي. زير كار دررويي و جيم زدن به هيچ عنوان در مرامش نيست. برعكس بعضي از همكار هاي استرالياييم. تو اين مدت خيلي ها رو ديدم كه كه بهانه اي مختلف كاري كه بايد رو انجام نمي دن. يا تعهد لازم در برابر وجدانشون رو ندارن. اين مدل آدم ها بيشتر در بين مهاجرين غير متخصص – مثل پناهنده ها، مهاجرين با ويزاي همسر و …- و همچنين بعضي از استراليايي ها ديده ميشه (تاكيد مي كنم كه فقط بعضي از اون ها). اما معمولا مهاجرين متخصص از اين قاعده مستثني هستند. اكثر اونايي كه من ديدم مثل جيمز بودند؛  سخت كوش و شرافتمند.

تا اينجاي قضيه ايرادي بهش وارد نيست . مسئله اینجاست كه اين آدم هاي متخصص اكثرشون از كشور هاي جهان سوم ميان. متعلق به كشورهايي هستند كه به شدت به سازندگي – و براي سازندگي به اون ها- نياز دارن. اما اون كشور ها نتونستن فضاي مناسبي براي زندگي مردمشون به وجود بيارن. اين ميشه كه متخصصين و مغز هاشون با انبوهي از مشكلات مجبور به مهاجرت به كشور هايي مثل استرليا ميشن.

نمي خوام اين قصه ي تكراري رو باز هم تكرار كنم اما واقعا تحت تاثير قرار مي گيرم وقتي كه جيمز مياد و ازم سوال مي كنه كه قرص سردرد دارم يا نه. در جوابش مي گم نه من قرص استفاده نمي كنم اما مي توني بري از داروخونه تهيه كني و برگردي. از در كه بيرون رفتي برو سمت چپ و به سه راهي كه رسيدي…

در جوابم ميگه نمي خواد. كارم رو ادامه مي دم. با تعجب بهش نگاه مي كنم و مي گم تو با اين وضعيت نمي توني به صورت مفيد كار كني. برو قرص مورد نيازت رو بخر و برگرد و اون موقع به كارت ادامه بده. مي گه نه زياد مهم نيست. بهش مي گم برو با مسئوليت من ( اين اجازه رو داشتم). ميگه نه اصلا سردردم خوب شد.

حالا تصور كنين كشوري كه اين مرد از اون اومده ( سريلانكا) تا چه اندازه به افراد متخصص و با وجداني مثل اون نياز داره. تصور كنين چقدر مهاجر مثل جيمز و مثل من و مثل جيمز ها و من ها كشور تشنه ي سازندگيشون رو ترك كردن و دارن يه كشور ديگه رو ميسازن.

توي سريلانكا رئيس يه كارخونه بوده.خوب نمي تونه انگليسي حرف بزنه. مطلب رو خوب می فهمه اما تو حرف زدن مشکل داره. روسای استرالیایی کارخونه وقتی از حرف زدنش چیزی متوجه نمی شن در خلوت از من سوال می کنن که فکر می کنی از پس این کار بر میاد؟ و من سعی می کنم حالیشون کنم که بابا تمام زندگی این زبان لعنتی انگلیسی نیست. چرا شما فکر می کنین هرکی نتونست خوب انگلیسی حرف بزنه مخش تاب داره؟  تمام تلاشم رو مي كنم تا همه چيز رو واضح و كلمه به كلمه براش توضيح بدم. نمي خوام بعد از رفتن من سوالي داشته باشه و نتونه اون رو بپرسه و با اشتباهات احتمالي نزد ديگران كوچيك بشه.سعی می کنم هیچ نکته ای رو جا نندازم. خيلي سريع مطلب رو ميگيره. بين زمين و هوا نكته رو مي قاپه!

 از وقتي اومده يه سري ابتكاراتي رو هم به خرج داده كه هيچ كس ديگه – از جمله خود من- به ذهنش نرسيده بود. حتي يه سري مسئوليت هاي اضافي – جداي اون چيزهايي كه ازش خواسته شده- برا خودش تعريف كرده تا كارش رو دقيق تر و منظم تر انجام بده.صبح زودتر از همه میاد سر کار و عصر معمولا آخرین نفری هست که  بیرون میره.

هر گوشه از اين رفتارش آتشي بر جان من مي اندازه كه چرا اين آدم و اين آدم ها نمي تونن در كشور خودشون بمونن و اونجا رو بسازن و مجبور میشن با این همه مشکلات مهاجرت کنن و خودشون رو ویران کنن و دوباره بسازن. تا كي قراره جهان سومي ها٬ جهان سومي باقي بمونن. تا كي بايد جهان اولي ها – به دست مغز هاي جهان سومي- جهان اولي تر بشن؟اين دور باطل تا كي ادامه داره؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت

Read Full Post »

آدم حاضر جوابي بودم و هستم. قبلا وقتي برخورد تندي باهام مي شد٬ به سرعت و به تندي جواب مي دادم.بين خانواده و دوستان به داشتن زبون تند و آماده معروف بودم.معمولا تا وقتي باهام مودبانه و دوستانه برخورد مي شد بي آزار بودم؛ اما امان از وقتي كه كسي برخورد نا مهربانانه اي باهام مي كرد. چنان جواب تند و تيزي نثارش مي كردم كه سر تا پاش بسوزه و هيچي نتونه بگه. استدلالم هم اين بود كه من قدرت جواب دادن رو دارم پس بايد از تواناييم استفاده كنم و طرف رو مات كنم. فكر مي كردم با اين كار قدرتم رو نشون مي دم.

اما چند وقت هست كه مي بينم با اين كار نهايت كوچيكي و بي ظرفيتي خودم رو نشون مي دم.چه لزومي داره كه برخورد تند رو به تندي جواب داد؟ اصلا چرا بايد جواب داد؟وقتي برخورد تندي باهات ميشه و جوابي داري و نميگي حلاوت و شيريني رو ميشه احساس كرد كه البته چشيدنش كار هر كسي نيست. من خودم هم نميتونم به طور كامل بچشمش.اما خيلي دوست دارم يه روزي به اين آرامش برسم که بتونم بچشمش.

اين روزها اگه باهام برخورد تندي ميشه جواب كه نمي دم هيچ، سعي مي كنم بعدش جوري رفتار كنم كه طرف مقابل اصلا متوجه عمق ناراحتيم نشه.فكر مي كنم تو قسمت اول كار موفق هستم و شخص مقابل نمي تونه به عمق نارحتيم پي ببره. اما تو قسمت دوم – كه اتفاقا قسمت اصلي قضيه هم هست- مشكل دارم. يعني وقتي در مقابل يه برخورد تند جوابي در ذهن و بر زبون دارم و اون جواب رو نمي دم، ته رنگي از احساس رضايتمندي در درونم ايجاد ميشه اما مسئله اينه كه اين احساس به مراتب كم رنگ تر و ضعيف تر از احساس اندوهي هست كه در اثر اون برخورد در من ايجاد شده. فكر مي كنم به اين دليل هست كه آدم كوچيكي هستم و هنوز به آرامش درون نرسيدم. نه تواضع مي كنم نه شكست نفسي نه هيچ چيز ديگه اي از اين دست. دارم احساس واقعي و قلبيم رو مي نويسم.هنوز نمي تونم لذت » تلافی نکردن » رو به طور كامل درك كنم. آدم هایی که این آرامش رو دارن و می تونن این کار رو به راحتی انجام بدن رو قبلا دیده ام.خیلی دوست دارم یه روزی مثل اونا بشم.

 آرامش درون…تحمل بالا…فراخی سینه…سعه ی صدر! این ها مفاهیمی هستند که من ازشون فاصله ی بسیار دارم.باید خیلی بیشتر از این ها تمرین کنم.

از زبان عربی به دلیل یه سری دلایل چرت و مزخرف بدم میاد. به شکل احمقانه ای متعصبانه! سعی کردم این تعصب بی جا رو کم کنم اما کامل موفق نبودم و متاسفانه هنوز هم از دعا ها و جملات عربی بدم میاد.اما این یکی استثنا هست و همیشه دوستش داشتم و زیر لب زمزمه می کردمش:

رب اشرح لى صدرى…

+ نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 20:10

Read Full Post »

اينجا تو خيابونا كه راه ميري ميبيني پشت چراغ عابر پياده…روي پله برقي – يا هر جاي ديگه اي كه يه دختر و پسر ( كه با هم هستن ) و چند لحظه اي بايد كنار هم منتظر چيزي باشن – همديگه رو بغل ميكنن  و گه گاهي هم از خودشون عشقولانه بازي در ميارن.  پليس هم كه از كنارشون رد ميشه . انگار نه انگار كه دو نفر كنارشون – به قول سردار رادان –  دارن عفت عمومي رو جريحه دار مي كنن.خيلي وقتا گشت هاي پياده پليس از يك زن و يك مرد تشكيل ميشه كه بعضي وقتا  با هم چخ و پخ مي كنن و با ملت مخندن.

 ميگم خاك عالم بر اون سرتون! شما اسم خودتون رو گذاشتين پليس؟ پليس بايد اينجوري تو خيابون واسته و با ملت چخ و پخ كنه و بذاره هر كي هركي رو خواست ليس بزنه؟ شما اصلا نمي فهمين پليس يعني چي. حيف اون تجهيزات و اون بودجه اي كه برا  شما حروم مي كنن. پاشين بيايين ايران تا معني پليس حاليتون بشه. پليس بايد جبروت داشته باشه. پليس بايد بزنه ملت رو شل و پل كنه.وقتي آدم پليس رو ميبينه حتي اگه هيچ خلافي هم نكرده بشه بايد از ترس مثل بز بلرزه. ملت بايد از پليس بترسن. نكنه يه وقت بياد به تي شرت و مدل موشون گير بده. بترسن نكنه يه وقت بياد به چار لاخ شويدي كه از زير روسريشون بيرون مونده گير بده. هيچ كدوم از اين كارها رو هم نكرده باشن بازم ملت بايد از پليس بترسن كه نكنه يه وقت بياد بهشون گير كق بده. اصلا شما مي دونين گير يعني چي؟ حالا نوع كقش پيشكشتون. نمفهمين ديگه حاليتون نميشه. تا حالا اصلا شما به كسي گير دادين؟ فكر كردين وظيفه پليس چيه؟ اين كه وايسته كنار خيابون مواظب باشه خوشگذروني ملت خراب نشه؟ نخير آقاجان .شما خيلي از قضيه پرت هستين. شما بايد خودتون بزنين خوشي ملت رو خراب كنين. چه معني داره ملت خوش باشن؟ ملت از ترس پليس دست زنشون رو نبايد بتونن تو خيابونا بگيرن. بعد شما اينجا كنار اينا وایستادین میذارين هر كاري دلشون ميخواد با هم بكنن؟ واقعا من نميدونم به شما ها چي بايد بگم.البته شما تقصير ندارين. مشكل اينه كه بد آموزشتون دادن. بايد يك دوره آموزشي بياين ايران زير دست پليس ما آموزش ببينن تا حاليتون بشه پليس چيه. آموزشتون كه تمام شد و دوباره برگشتن استراليا، ديگه فكر كنم بايد تا يه مدت حكومت نظامي برقرار كنين و تو خيابونا سنگر درست كنین.برين به لباس پوشيدن ملت گير بدین. به مدل موهاشون گير بدين. اين حلقه ملقه هايي كه تو چشم و چارشون كردن رو همون وسط خيابون به زور در بيارين.به آرايش دخترا گير بدین. به عينك دودي پسرا گير بدین. به سايز سوراخ دماغشون… به شماره كفششون …به دور كمرشون… به زبون كوچيكه تو حلقشون… به هر چي كه به ذهنتون ميرسه گير بدين.نذارين ملت خوش باشن . تا مي تونين گير بدین. اگه ديدين فايده نداره يه تيربار بزارين بالاي خيابون ادوارد – كه ارتفاعش هم زياده و به همه مسلطه – صبح كه ملت دارن ميرن سر كار همشون رو از يك دم به تير ببندين.بزنين خون اين ملت خدانشناس رو بريزن. بخاطر خدمت بزرگي كه مي كنين اون دنيا بهتون حوري ميدن باقلوا !…

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 12:56

Read Full Post »