Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2007

چند نکته

توی کافی شاپ کتابخونه نشستم و دارم با لپتاپ می نویسم.اینترنت خونم قطع شده و یه خورده اوضاع احوال رو به هم ریخته.بلاگفای نامهربون هم بدون اجازه ی من وبلاگ قبلیم رو حذف کرده.دوباره ثبتش کردم و آدرس وبلاگ جدیدم رو توش گذاشتم اما دوباره حذفش کردن و اینبار امکان ثبت مجددش رو هم ازم گرفتن.خودتون ببینین .حتی آدرس ایمیلم رو هم نذاشتن که هیچ جوری نشه وبلاگ جدیدم رو پیدا کرد. این رفتار رو که دیدم خیلی خوشحال شدم که زود از این سرویس دهنده های نازنین جدا شدم و الان جایی می نویسم که خیالم راحت هست.

می خوام از اتفاق هایی که تو این چند وقته افتاده بنویسم. آخه می بینم اکثر دوستان وبلاگی فقط دارن خوبی های استرالیا رو می نویسن و این باعث میشه تصویر استرالیا توی ذهن مخاطب خیلی افراطی مثبت بشه و بقیه نتونن قضاوت درستی در موردش داشته باشن.من می خوام خوبی ها و بدی ها رو با هم بنویسم.نکته هایی در چند هفته ای که بر من گذشته وجود داره که دوست دارم با بقیه هم به اشتراک بذارمشون.

روز خداحافظی رسیده.روزی که خودم تعیینش کرده بودم. بر خلاف تصوری که داشتم همکار هام هیچ ابایی از ابراز محبت و نشون دادن احساسشون در مورد رفتن من ندارن.به خصوص «کیسی» دختر جیغ جیغو و یکدنده ای که با هم مثل کارد و پنیر بودیم و همیشه عین سگ و گربه به جون هم میافتادیم. غم رو در چشم ها، صدا و صورتش می بینم.رفتار معاون کارخونه عجیب تر هست.آنچنان در بغلش فشارم میده که احساس می کنم استخونام دارن خورد می شن.بهم میگه واقعا دلم برات تنگ میشه.دفعه ی دوم که این جمله رو تکرار می کنه صداش می لرزه و صورتش یه خورده قرمز میشه و یه نم کوچولو تو چشماش پدیدار میشه که همه ی اینا به شکلی صداقت حرفاش رو تایید می کردن.اگه هنوز متوجه نشدین که این جور رفتار چرا برای من عجیب هست کافیه این پست محمد رو بخونین تا براتون مشخص بشه که بعضی از استرالیایی ها چقدر سرد و آهنی هستند.رابرت رئیس سخت کوش و پرتلاش کارخونه با نامه ای در دست و لبخندی بر لب به پیشم میاد. این نامه همون» رفرنس لتر» هست که در محیط های کار استرالیا بعد از اتمام مدت خدمت به کارمند داده میشه و در اون خصوصیات اخلاقی و کاری فرد مورد نظر در محل کار ذکر میشه. نامه ای که رابرت بهم میده پر هست از پاچه خواری.از بعضی از جملاتی که توش نوشته شده خندم می گیره:» همه ی کارمندان خیلی دوستش داشتن» انگار آگهی ترحیم میخوان بدن.

ازش تشکر می کنم. بهش می گم از کار کردن در کنارش لذت بردم.دستم رو به گرمی فشار میده و میگه هر موقع که دوست داشتی می تونی برگردی.خیلی خوشحال می شیم اگه بتونیم دوباره باهات کار کنیم.نمی دونم این همه لطف و محبت رو چجوری می تونم جواب بدم. جیمز- کسی که این پست رو در موردش نوشته بودم- من رو به نهار دعوت می کنه سنگ تموم میذاره و بعد از اون هم برای همیشه سونوکو روترک میکنم اما یادش در دلم می مونه. سونوکو جایی بود که من دوباره اعتماد به نفسم رو پیدا کردم. جایی بود که به خودم ثابت کردم که می تونم. جایی بود که رقبای استرالیایی رو شکست داده بودم و انتخاب شده بودم.هرگز فراموشت نمی کنم سونوکو.

مصاحبه برای کار جدیدم خیلی طولانی میشه. حدود دوساعت هست که داریم همینجوری فک می زنیم. اما روند مصاحبه قالب رسمی رو نداره و خیلی دوستانه هست.تو همین چند دقیقه با هم صمیمی شدیم و شروع کردیم به شوخی کردن. یهو وسط مصاحبه ازم سوال می کنه که چه دینی داری! جا میخورم.طبق قوانین استرالیا به هیچ عنوان حق پرسیدن چنین سوالی رو نداره.خیلی عصبانی می شم.می تونم به خاطر پرسیدن این سوال براش دردسر درست کنم.اما نمی خوام این موقعیت خوب کاری رو از دست بدم و اونجا چیزی نمی گم و یه جوابی بهش میدم که عمرا آخرش نمی فهه من کیم اما دیگه به خودش جرات سوال کردن بیشتر رو نمیده.خیلی ناراحت شده بودم که این سوال رو ازم پرسیده بود و تو دلم کلی بهش بد و بیراه می گفتم.اما بعد یهو به خودم اومدم گفتم مثلی که یادت رفته از کجا اومدی.خیلی آدم بی جنبه ای هستی.ظاهرا یادت رفته جایی که قبلا توش زندگی می کردی تو مصاحبه طرف کولیس می ذاشت رو صورتت که ببینه ته ریشت چند میلیمتر ارتفاع داره و با ماشین شماره ی چند زدیش. از شکیات نماز و اعتقاد به ولایت فقیه و شاید نحوه ی طهارت گرفتنت هم ممکن بود ازت سوال بشه.اونجا که بودی ککت نمی گزید حالا اینجا با یه سوال کلی ساده اونم وسط خنده و شوخی اینجوری از کوره در میری؟ جو گرفتت مثلی که ها!

برای گرفتن این کار باید یه لایسنس از «الکتریکال برد»بگیرم که کار خیلی سختی هست. میگه فلان روز بیا اینجا که با هم بریم»برد». می گم چرا با هم؟ خوب خودم می تونم مستقیم برم دیگه. می گه آخه من تو برد یه کسایی رو میشناسم. بهتره باهات بیام تا کارت سریع تر راه بیافته. تعجب می کنم.تو دلم می گم مگه شما هم تو اداره هاتون پارتی بازی دارین؟! قبول میکنم و چند روز بعد با هم می ریم برد و مدارک رو تحویل می دیم. خانومه رو به من میگه چند وقته که اینجا استخدام هستی؟ میخوام بگم تازه میخوام استخدام بشم که یهو حرفم رو میخورم. می ترسم این مسئله که هنوز مشغول به کار نشدم در گرفتن این لایسنس مشکل ایجاد کنه.به «پل» نگاه می کنم تا اون جواب بده. اون هم سریع میگه هنوز استخدام نشده .تازه میخوایم استخدامش کنیم.خانومه میگه به هر صورت شما به عنوان کارفرما باید یه نامه به ما بدین و در اون از ایشون حمایت کنین.قرار میشه که نامه رو با ایمیل بفرسته براشون. از برد بیرون میایم و من دارم با خودم فکر می کنم که چقدر ذهن ما ایرانی ها منحرف هست و تا مشکلی پیش میاد به دروغ گفتن فکر می کنیم. بعد رفتار پل در ذهنم تکرار میشه و با خودم می گم ببین این دوست جدید استرالیاییت حاضر نشد به هیچ قیمتی اخلاق رو زیر پا بذاره و دروغ بگه.تو کی میخوای آدم بشی؟

در همین حین که دارم به ابن موضوع فکر کنم پل رشته ی افکار رو پاره می کنه و میگه : ممکنه مجبور بشیم تو این ایمیلی که می خوایم براشون بفرستیم یه مقدار دروغگویی کنیم و بگیم یه مدتی هست که تو داری برای ما کار می کنی.شاید اگه بگیم تازه میخوای شروع به کار کنی مشکلی ایجاد بشه.

از فکر های ساده لوحانه ای که در مورد رفتارش در ذهنم بود خندم می گیره.بهش می گم بابا اینو من همون لحظه متوجه شده بودم و برا همین جواب ندادم و به تو نگاه کردم. تعجب می کنه و میگه من اونجا نتونستم سریع متوجه قضیه بشم. برا همین چیزی نگفتم.

راستی چرا ما ایرانی ها همیشه فکر می کنیم خارجی ها خیلی کارشون درسته و هر چی عیب و ایراد هست مال ماست؟

به هر صورت کارم رو شروع کردم و چند روز بعدش هم در ارتباط با همین مورد گذرم به یه اداره ی دیگه افتاد. ساعت کاریشون تا 4:30 بعد از ظهر بود.من به هر بیچارگی که بود خودم رو ساعت 4:00 به اونجا رسوندم تا کارم رو انجام بدم. خانوم منشی بعد از کلی تلفن زدن به طبقه ی بالا و پایین و این ور و اونور بهم میگه هیچکی نیست که کارت رو راه بندازه و همه اداره رو ترک کردن. میگم بابا هنوز که ساعت چهار هست. با شرمندگی میگه می دونم اما واقعا متاسفم. ادب و نزاکت رو کنار میذارم و می گم من در اداره های کشور خودم این مشکل رو داشتم. به اینجا مهاجرت کردم که سرویس بالاتری بگیرم. اما اینجا هم ظاهرا همینطور هست. میگه معمولا اینجوری نیست اما الان آخر سال هست و … تو دلم می گم اتفاقا تو کشور من هم همین آخر سال ها هست که پدر مردم برای مراجعه به یه اداه در میاد.خیلی مودبانه ازم عذر خواهی میکنه و من هم با ناراحتی خداحافظی می کنم.

راستی یه دوربین جدید خریدم. دوربین قبلیم پیدا نشد که نشد. جالبی قضیه اینجاست که کیفی که دوربین توش بود، تو قسمت اشیائ گم شده ی ترن، پیدا شد اما دوربین توش نبود.این رو هم گفتم که فکر نکنین فقط ایرانی ها این کا ها رو بلدن.

Advertisements

Read Full Post »

کوچیدیم!

به منزل جدید من خوش اومدین!

خیلی وقت بود که به فکر کوچ از بلاگفا افتاده بودم. از همون زمانی که اون اتفاقات عجیب برای پرشین بلاگ و – نمونه ی کم سر و صداترش- برای بلاگفا پیش اومده بود، دیگه نمی تونستم به پایگاه لرزان بلاگفا اطمینان کنم. اسباب کشی – به خصوص منتقل کردن آرشیو و نظرات- خیلی سخت بود. نظرات رو که دیگه بی خیال شدم و همه ی نظرات یک پست رو تو یه کامنت کپی کردم.انتقال آرشیو و بقیه ی کار های وبلاگ جدید بیشتر از هشت ساعت زمان برد؛ اما فکر می کنم واقعا ارزشش رو داشت. تصور اینکه یه روزی تمام پست هام تو بلاگفا از بین برن برام وحشتناک بود. الان که از خونه ی زلزله زده ی بلاگفا به ویلای دو نبش وردپرس اسباب کشی کردم دیگه خیالم راحت هست. پیشنهاد می کنم شما هم این کار رو انجام بدین. ممکنه بعدا خیلی دیر بشه.امکاناتی که اینجا داره در مقایسه با بلاگفا بی نظیر هست.

Read Full Post »

اعتراف

 

بهروز من رو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده. موضوع بازی اعتراف هست*.من هم بی مقدمه صادقانه شروع می کنم به اعتراف کردن.

۱- فکر می کنم اخلاقیات برام خیلی مهم هستن٬ اما مسئله این هست که فقط فکر می کنم و خیلی وقت ها تمام قیود اخلاقی رو به راحتی زیر پا میذارم. منافع شخصیم که وسط میان به راحتی دروغ می گم. بعد به خودم می گم چی شد اون همه شعاری که میدادی. بعد خودم از خودم تعجب می کنم. چند تا فحش بد بد به خودم می دم. اما دوباره تو یه موقعیت دیگه دروغ می گم! **

۲- تو رفتار آدم ها – به خصوص حرکات غیر ارادیشون وقت حرف زدن و …- خیلی دقت می کنم. این کار رو به صورت کاملا ناخودآگاه انجام می دم و از کنترل خودم خارج هست! بدون اینکه تصمیم به این کار بگیرم ذهنم تمام حرکات اطرافیانم رو جزء به جزء ضبط می کنه. بعضی وقت ها با بازگو کردنشون باعث رنجش دوستانم می شم.

۳- وقت حرف زدن – به خصوص به زبان انگلیسی- قبلش خوب فکر نمی کنم. خیلی وقت ها یه چیزی از دهنم می پره که واقعا احمقانه هست.

۴- با وجود ادعای زیادی که در مورد » جواب ندادن و تلافی نکردن» دارم – و این ادعا توانایی جر دادن فلک از مشرق تا مغرب رو هم داره- اما هنوز هم برام پیش میاد که از زبونم نهایت استفاده و سوءاستفاده رو می کنم و طرف مقابل رو کاملا مات می کنم. خیلی وقت ها میخوام یه جواب منطقی بدم اما در بعضی شرایط می بینم منطقم کافی نیست و دوباره می رم سراغ زبون تیز و حاضر جواب و طرف مقابل رو می پیچونم به هم و با منطق خودش یه چیزایی تحویلش می دم که هیچ جوابی برای گفتن نداره اما خودم می فهمم که هر چی گفتم چرت بوده.

۵- وقت زیادی رو در اینترنت هستم که متاسفانه بخش زیادیش رو هم فقط ولگردی می کنم تو سایت ها شروع می کنم به خوندن اخبار و تحلیل های مختلف و وبلاگ های رنگارنگ. خیلی وقت ها فکر می کنم که این وقت رو باید خیلی بهتر از این استفاده کرد.هر چند وقت یکبار تصمیم به کنترلش می کنم اما خیلی زود بر می گردم به روال اول!

چیز دیگه ای الان به ذهنم نمیاد. سعی کردم تا جایی که می تونم صادقانه اعتراف کنم. اما مسلما خیلی چیزهای دیگه هم برا اعتراف کردن دارم که الان تو ذهنم نمیاد.شاید بعدا اضافه کردم.
من هر کسی که داره الان این مطلب رو می خونه رو به این بازی دعوت می کنم. خصوصا دو تا از دوستان همشهریم سیما و محمد . تنبلی رو بذارین کنار و بنویسین! :دی

*اشتباها گفته بودم بهروز بازی رو راه انداخته که جمله رو در متن اصلی- بر خلاف اصول حرفه ای وبلاگ نویسی – تصحیح کردم.آخه کی گفته من حرفه ای هستم؟ بهروز جان ممنون از یاداوریت.

 

** خوشبختانه با تمرین زیاد الان دیگه این مورد خیلی کمتر برام اتفاق میافته. خوشحالم :)

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 21:42

Read Full Post »