Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2007

شب شده و ما داریم خسته و کوفته به هاستل برمی گربدم. یه دوش می گیریم تا سرحال بشیم و بتونیم دوباره الواطی کنیم. پروژه متراژ خیابون های ملبورن رو با همکاری مهندس محمد کاشی شروع می کنیم و وقتی داریم تو یکی از پارک ها قدم می زنیم، با یه حیوونی مواجه می شیم که قبلا هم تو بریزبن زیاد دیده بودیمش. یه چیزی هست شبیه موش اما خیلی بزرگتر از اون. یه جورایی انگار ترکیب سه گانه ی موش و سنجاب و فیل هست. آخه خیلی گنده تر از موشه! حالا این که این سه تا حیوون چه جوری تونستن یه موجود مشترک تولید کنن مسئله ای هست که جای بحث داره!

نزدیک به درختی که داره ازش پایین میاد می شینم و سعی می کنم به آرومی بهش نزدیک بشم و اعتمادش رو جلب کنم.دوربین تو یه دستم هست و اون داره آروم آروم و با کنجکاوی به طرفم میاد که من سریع یه عکس * ازش می گیرم. نور فلاش یه وقفه ی کوچولو در حرکتش ایجاد میکنه اما من دست دیگم که آزاد هست رو به طرفش می گیرم و با لبخند بهش نگاه می کنم. انگار معنی لبخند رو می فهمه و دوباره با تردید و به آهستگی به من نزدیک میشه و آروم با دماغش شروع می کنه به بو کردن دستم. تازه داره از این لوس بازی هاش خوشم میاد که یهو نامرد چنان انگشتم رو گاز میگیره که فریادم تمام اهالی ملبورن رو از خواب بیدار می کنه. بعدش هم می زنه به چاک و می ره بالای درخت. محمد نگران هست که نکنه بیماری رو به من منتقل کرده باشه و در حالی که فراموش کرده که همسفرش یه مجنون معلوم الحال هست می گه آخه چرا به اینا اینقدر نزیک می شی؟! اما من خودم با اینکه خیلی دردم گرفته بود و رد عمیق دندوناش رو انگشتم مشخص بود- به علت همون جنونی که قبلا بهش اشاره شد- دارم می خندم و کلی ذوق کردم.

عجب کشوری هست ها! تو حقوق حیوون ها رو رعایت می کنی اونا حقوق تو رو رعایت نمی کنن. اگه همینجوری پیش بره احتمالا تا چند وقت دیگه اینجا حیوانات انتخابات برگزار می کنن و حکومت راه می اندازن و بعد هم آدم ها مجبور می شن گروه های دفاع از حقوق انسان ها رو تشکیل بدن تا از حقوقشون در مقابل حیوون ها دفاع کنن. همینطور که الان گروه های دفاع از حقوق حیوانات وجود دارن!

روز بعد می ریم به Botanic Garden، محیطی سبز، وسیع، آرام و دلپذیر که با تضادی خوشایند در مرکز پر سر و صدای شهر قرار گرفته؛ جون میده برای قدم زدن. گیاهان مختلفی این جا وجود دارن که اگه بخوام عکس های همشون رو بذارم احتمالا فلیکر در اکانتم رو تخته می کنه. اگه به گل و گیاه علاقه دارین می تونین عکس چند تاشون رو ببینین:1 * 2 * 3 * 4 * 5 * 6 * 7 * 8 *

یه دریاچه وسط پارک وجود داره که یه پرنده ای شبیه به قو داره توش شنا می کنه. اما این پرنده به طرز باور نکردنی سیاه هست. برای گرقتن این عکس کنار دریاچه دراز کشیدم و از کمر خودم رو خم کردم به سمت آب تا بتونم دوربین رو به سطح آب نزدیک کنم. اگه به لبه ی دریاچه که توی عکس مشخص هست نگاه کنین می بینین چقدر از سطخ آب فاصله داره. کمرم روی لبه هست و قسمت بالایی تنم معلق و فقط پاهام به صورت خوابیده روی زمین. یعنی هر لحظه ممکن هست با کله برم کف دریاچه! مگه دیوونگی شاخ داره یا دم؟

منظره ی دیگه ای که توجهم رو جلب می کنه این دختره * هست که در قسمت خلوتی از پارک مقابل فواره نشسته و احتمالا داره یوگا، تمرکز حواس یا یه همچین چیزی رو تمرین می کنه. سعی کردم از زاویه ای ازش عکس بگیرم که چهرش قابل تشخیص نباشه.

قدم زدن توی این پارک واقعا لذت بخش هست. رنگ های مختلف رو میشه از میون کادرهای طبیعی * دید و لذت برد.

این Botanic Garden محل بسیار خوبی هست برای رفع خستگی و گوش دادن به صدای پرنده ها و خلاصه اندکی تنفس! من که ازش خیلی خوشم اومد.

بعد از ظهر می ریم موزه ملبورن. قسمتی که در موزه توجه ما رو به خودش جلب می کنه بخش بدن و مغز هست. وقتی وارد اون می شیم در کمال تعجب می بینیم مجسمه هایی طبیعی در اونجا قرار دارن که کاملا برهنه هستند وتمام جزئیات بدن انسان رو نشون میدن. اندازه ها واقعی هستند. مجسمه ها هیچ آرایش و پیرایش خاصی ندارن و انسان ها رو اعم از مرد و زن وپیر و جوون بدون هیچ رودربایستی برهنه نشون می دن. نکته ی جالبی که وجود داره اینه که این بدن ها کثیفی ها و زشتی ها رو هم با خودشون دارن؛ مثلا موهای زائد حذف نشدن یا اینکه شکم بعضی از اونا بزرگ و برامده هست و خلاصه کاملا با مدل های ثکثی ( به قول دکترمزیدی ) متفاوت هستند. بدن انسان، با همه ی زیبایی ها و زشتی هاش.

دو تا پسر بچه رو می بینیم که همراه با مادرشون دارن این بدن های برهنه رو نگاه می کنن. می رن جلوتر و با کنجکاوی شروع می کنن به دست کشیدن به بدن ها. هیچ حد و مرزی رو نمی شناسن حتی اندام های بین دو پای مجسمه های مذکر و مونث رو با کنجکاوی لمس می کنن. عکس العمل مادرشون دیدنی تر هست. با لبخندی بر لب بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه اونا رو آزاد گذاشته تا کنجکاویشون رو ارضا کنن.ما با دهن هایی باز و چشم هایی گرد داریم اونا رو نگاه می کنیم و به این فکر می کنیم اگر بر فرض محال همچنین نمایشگاهی در ایران برپا می شد و باز هم بر فرض محال همچنین مجسمه های برهنه ای در اونجا قرار می گرفت و مادر و پسری به دیدنش می آمدند و پسرک از روی کنجکاوی هوس لمس مجسمه ها به سرش می زد، اون مادر چه واکنشی از خودش نشون میداد؟چه جملاتی ممکن بود به پسرک فاسد هرزه (!) بگه؟:

» دست نزن مامان؟!»…» بده مامان؟!»…» زشته مامان؟!»…

به بازدیدمون از نمایشگاه ادامه می دیم. اعضای مختلف بدن انسان در قسمت های متفاوت تشریح شدن و طرز کار سیستم های گوناگون بدن شرح داده شده. جلوتر که می ریم پوستر هایی می بینیم از از بدن های لخت یک دختر و پسر در حال بلوغ. پوستر ها بزرگ هستند و با کیفیت بالا. نقاشی نیستند. عکس هایی رو میبینیم که در اندازه های واقعی انسان های برهنه ای رو نشون می دن که چهره هاشون کاملا واضح و قابل تشخیص هستن. تمام جزئیات بلوغ رو میشه در بدن این پسر و دختر دید. نزدیک به این دو، دو پوستر بزرگ دیگه هست از یک دختر و پسر بالغ که براحتی میشه با مقایسه ی این چهار پوستر تغییرات بعد از بلوغ رو در بدن پسر و دختر دید.

سیدنی ملبورن1

Read Full Post »

سعی کردم در نوشتم از عکس هایی که گرفتم هم استفاده کنم.دو تا نکته رو لازم می دونم یاد آوری کنم.

اول: من از سایت «فلیکر» برای آپلود عکس استفاده می کنیم که احتمالا توی ایران قیلطر هست و دوستانی که از ایران می خوان عکس ها رو ببینن باید صفحات رو با قیلطر شکن باز کنن.

دوم: گذاشتن عکس های متعدد در صفحه ی اول وبلاگ سرعت لود صفحه رو شدیدا پایین میاره. به همین علت تصاویر کمتری در صفحه ی اول می ذارم و به بقیه ی تصاویر لینک می دم. اگه روی لینک هایی که از کلمات تشکیل شدن کلیک کنین اندازه ی معمولی عکس براتون باز میشه و اگه روی علامت * که در جلوی هر لینک وجود داره کلیک کنین اندازه ی بزرگ و واقعی تصویر رو می تونین لود کنین.

حدود ساعت 8:30 صبح به ملبورن می رسیم.شهری که به نظر ما جذاب تر، زنده تر و دیدنی تر از سیدنی میاد. قبلا تو یه سایتی خونده بودم که «ترم» هایی که در مرکز شهر قرار دارن رایگان هستند. ما هم وقتی می فهمیم مسیر مورد نظرمون توسط ترم پوشش داده شده، با خوشحالی می پریم توش و می ریم به سمت هاستلمون. بعدا می فهمیم که اون ترمی که رایگان هست فقط مربوط به یه مسیر مشخص هست و برای سوار شدن یه بقیه ی ترم ها- از جمله اونی که ما سوارش شده بودیم- بلیط نیاز هست. با دماغ هایی دراز از ترم پیاده می شیم و می ریم به هاستل.

روز اول حسابی خسته ی مسافرت با اتوبوس هستیم و بیشتر استراحت می کنیم و بعد از ظهر هم می ریم تو شهر یه دوری می زنیم.

روز بعد می ریم به Williamstown Beach یکی از سواحل ملبورن. ساحل آرومی که با ایستگاه ترن فاصله ی خیلی زیادی نداره. در راهی که به سمت ساحل قدم می زنیم گل * های کوچولو و ظریف و زیبایی وجود دارن که من نمی تونم به راحتی از کنارشون عبور کنم و مثل دیوونه ها نزدیک بعضی هاشون * دراز می کشم تا بتونم ظرافت و زیباییشون رو به وضوح به تصویر بکشم. قدم زدن ما در اون مسیر همراه با موسیقی متنی هست که نوازندگانش پرنده ها هستند و به غیر از اون صدای چیز دیگه ای رو نمیشه شنید. آرامش و سکوتی که باعث میشه صدای آواز پرنده ها رو بهتر بشنوی وآروم بشی.

فاصله ی زیادی تا ساحل نیست و بعد ازحدود بیست دقییه ای قدم زدن به کرانه ی اقیانوس می رسیم. ماسه هایی * که در این ساحل وجود دارن دونه درشت تر از ماسه هایی هستند که من قبلا دیدم.دونه هایی که به دلیل درشتی که دارن، رنگ هاشون رو به راحتی میشه تشخیص داد. طلایی…سفید…نارنجی و نقره ای . سیاه و صورتی و هزار ها رنگ دیگه ای که من اسمشون رو نمی دونم. شاید هم هیچکس تاحالا برای اونا اسمی انتخاب نکرده . اما اونا بی نیاز از اسم، همشون وجود دارن و متواضعانه در زیر پای آدم ها عظیم الجثه نشستند تا کمتر کسی زیباییشون رو ببینه. از نزدیک تر * ببینین. ترکیب زیبایی از دو دریا جلوی چشمام قرار داره؛ یکی از دونه های ماسه تشکیل شده و دیگری از قطرات آب.

تنی به آب می زنیم و نهاری می خوریم. بعدش کنار ساحل قدم می زنیم و به صدای آواز مرغ های دریایی * گوش می دیم. موجوداتی که با آدم ها دوست * هستند و آدم ها با اونا مهربون؛ آزادانه در آسمون پرواز * می کنن و هر موقع هم دلشون بخواد روی زمین می شینن؛ بدون اینکه از کسی ترسی داشته باشن.

قدم زدن در کنار ساحل رو اینقدر ادامه می دیم که از قسمتی که ماسه ای هست و برای شنا ازش استفاده می شه عبور می کنیم و به سواحلی می رسیم که دست نخورده تر هستند. سواحلی که پوشش گیاهی خاص * خودشون رو دارن.

مقداری که جلوتر می ریم با منظره ای باور نکردنی مواجه می شیم. تعداد زیادی پرنده در میون شبه جزیره ای کوچیک نشستن و آروم و ساکت دارن استراحت می کنن. در قالب چند گروه مختلف هستند. یکی از این گروه ها از تعداد قابل توجهی پلیکان * تشکیل شده. با تعجب و حیرت به اونا نگاه می کنیم و از وجود این همه پرنده در منطقه ای که جزو سابرب های مسکونی ملبورن به حساب میاد ماتمون برده. یکم جلوتر که می ریم یه گروه دیگه * می بینیم. منطقه ی عجیبی هست. در یک طرف ساختمان ها و آپارتمان های مسکونی وجود دارن و در طرف مقابل با فاصله ای حدود 100 متر، اقیانوس و تجمع پرنده ها. طراحی بعضی از این خونه هاجالب هست. بخش عمده ی نمای جلویی ساختمون از شیشه تشکیل شده تا نهایت استفاده از این مناظر بدیع برده بشه.

بخش زیادی از طول روز رو صرف قدم زدن و نشستن کنار ساحل می کنیم و سعی می کنیم از این سکوت و آرامش نهایت استفاده رو ببریم.دسته های هفتی شکل پرنده ها * که در دوران کودکی توی کارتن ها زیاد دیده بودم رو در آسمون اینجا به خوبی میشه دید و صداشون رو شنید.

عصر شده و خورشید آروم آروم داره پایین میره. از شواهد اینطور برمیاد که خورشید میخواد توی آب بیاد پایین. به همین بهانه کنار ساحل می شینیم ومنتظر می مونیم تا چرخش این کره ی خاکی ما رو به وضعیتی برسونه که» غروب» نام داره.

غروبی که می بینیم زیبا و خیره کننده هست. یادمه شمال که می رفتیم همیشه موقع غروب آفتاب با خواهرم مینا، دنبال جاهایی می گشتیم که بشه غروب رو اینجوری دید. این نقاط مسلما در ایران و خیلی جاهای دیگه هم وجود دارن اما ما خیلی بد شانس بودیم که چند سال متوالی هر موقع به شمال می رسیدیم آسمون ابری بود و آفتاب در پشت ابر ها غروب می کرد و همه جا تاریک می شد و ما نمی تونستیم اثر قابل توجهی از غروب ببینیم.

حالا من این ور دنیا هستم و دارم می بینم اون چیزی رو که سال ها دنبالش بودم. اما خورشیدی که مینا داره الان میبینه احتمالا یه جایی وسطای آسمون هست. هر دو یک خورشید رو می بینیم اما متفاوت از هم. تفاوتی که در بین تصاویری که میبینیم وجود داره، از فاصله ای ژرف حکایت می کنه که بین من و خانوادم هست. فاصله ای از صبح تا غروب. جای همشون رو در کنار ماسه های رنگارنگ دونه درشت، رو به اقیانوس آرام خالی می کنم و با یاد اون ها محو بال زدن های پرنده * ای می شم که داره سعی می کنه خودش رو در این غروب و در این زیبایی محو کنه.

سیدنی

Read Full Post »

سیدنی

آدلاید تشریف دارم! همینجوری با دوست خوش سفرم محمد تصمیم گرفتیم بریم حال و هوایی عوض کنیم.از بریزبن رفتیم سیدنی و از اونجا ملبورن و بعد هم من به تنهایی اومدم آدلاید.حدود 2600 کیلومتر راه رو با اتوبوس اومدم.سفری که با هواپیما چند ساعتی بیشتر طول نمی کشید رو چندین روز کشش دادیم.هیچ وقت مسافرت با هواپیما رو دوست نداشتم.سفر با هواپیما اصلا معنی نداره.هیچ جا رو نمی تونی ببینی.از تو فرودگاه یه شهر سوارش می شی و در فرودگاه یه شهر دیگه پاده میشی.من دوست دارم تمام مسیر رو لمس کنم و از دیدن مناظر لذت ببرم.برای اینکه به اوج حماقت من پی ببرین بد نیست بدونین اینجا بلیط اتوبوس از هواپیما گرون تر هست.اما باز هم من اتوبوس و ترن رو به سفر هوایی ترجیح میدم.
از بریزبن به سمت سیدنی که راه افتادیم ظهر بود.مناظر بین راه حیرت انگیز بودن.اینقدر زیبا بودن که تمام طول سفر من با چشمای گوله شده به شیشه اتوبوس چسبیده بودم و جیک نمی زدم.هنوز هم نمی تونم باور کنم که اون تصاویر و مناظر رو در عالم بیداری دیدم.به قول محمد مناظر اطراف مثل تابلو های نقاشی بودند که لحظه به لحظه عوض می شدن و هر چند ثانیه یک تابلوی جدید جلوی چشمات ظاهر می شد. یه لحظه غفلت کافی بود تا چند تا از این تابلو های بی نظیر رو از دست بدی.
صبح زود به سیدنی می رسیم.همونطور که حدس می زدم سیدنی منو چندان ذوق زده نکرد.اطلاعاتی از قبل در موردش داشتم و وقتی وارد به اون شدم به درستی تصمیمم مبنی بر عدم انتخاب اون به عنوان شهر زندگی بیشتر ایمان پیدا کردم.از همون لحظات ابتدایی که وارد شهر شدیم احساس عجیبی داشتم.به قول سهراب:
شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ
شهری شلوغ با آدم های کروات زده ای که برای هیچ چیز وقت نداشتن.آدم هایی که انگار مثل ماشین برنامه ریزی شده بودن سر ساعت مشخص برن سر کار و راس ساعت هم برگردن خونه.تعداد زیادی از این آدم ها در میان آسمان خراش هایی غول آسا در هم می لولیدند.آسمان خراش هایی که علاوه بر آسمان، روح آدم رو هم می خراشیدند. . احساس خفگی می کردم .انگارخیابون های باریکی که بین ساختمون های مرتفع مرکز شهر بود گلوی من رو فشار می دادند.آسمون رو نمی تونستم ببینم.همه جیز متراکم بود.آدم ها…خیابون ها…ساختمون ها…حتی ترن هایی که دو طبقه طراحی شده بودند تا بتونن جمعیت بیشتری رو جا به جا کنن.این کار رو در نهایت بی سلیقگی انجام داده بودند.سقف های ترن ها کوتاه بودند.شاید مجموع اون فضا فقط برای یک طبقه کافی بود.قلب آدم می گرفت.منونو ریلی هم در میان ساختمون های زمخت و خشن پیچ می خورد و در یک حلقه ی بسته می چرخید.حرکت منوریل در اون دایره ی بسته و همین طور سقف کوتاه ترن ها، نماد هایی بودن برای زندگی ماشینی که من می دیدم.

پارکی در کنار «اپرا هوس» وجود داشت که در ورودی اون جمله ای عجیب روی تابلو نوشته شده بود:» لطفا روی چمن ها راه بروید» هر چی دنبال یه Don’t یا Do Not یا هر چیز دیگه ای که بشه جمله رو باهاش منفی کرد گشتیم هیچی پیدا نکردیم.جمله ی امری مستقیم.ادامه ی اون نوشته شده بود: درخت ها رو در آغوش بگیرین…با پرندگان صحبت کنید…گل ها رو بو کنید.
با اینکه جملات خیلی قشنگی بودند اما یه جورایی من نمی تونستم با تصاویری که از مردم و از مرکز شهر دیده بودم ارتباطشون بدم.

قضاوت من در مورد سیدنی شاید هیچ پایه و اساس علمی نداشته باشه.مسلما در عرض یک روز نمیشه معیارهای مختلف رو برای زندگی در یک شهر سنجید.فقط احساسم رو نوشتم.احساسی که شاید با زندگی بیشتر در سیدنی عوض بشه.امیدوارم کسی از روی احساس من تصمیم گیری نکنه.
عصر همون روز سیدنی رو به مقصد ملبورن ترک می کنیم. دوباره مناظر دیدنی.دوباره تصاویر خیال انگیز.دوباره تابلو های رنگارنگ.از بریزبن تا ملبورن تقریبا 1600 کیلومتر فاصله هست و تمام این مسیر به طرزی باورنکردنی سبز هست. سبز سبز.و نه فقط یک رنگ سبز.ترکیب هنرمندانه ای از صد ها و هزار ها رنگ سبز.هارمونی نامنظم و در عین حال خیره کننده ای از روشن ترین سبز ممکن تا تیره ترین اون.هارمونی که اشک آدم رو در میاره.جای جای این مسیر گاو ها و گوسفند ها رو می تونی ببینی که مشغول چرا هستند. اسب هایی که آزادانه می دوند.کوه هایی که سبز هستند و رنگارنگ.خدای من! چند تا رنگ میشه با این سبز درست کرد؟ هزار تا؟ یک میلیون؟باورمون نمیشه که ما در عالم واقعی هستیم. باورمون نمیشه که اینجا بخشی از کره ی زمین هست.نه ! نه! امکان نداره دراین کره ی خاکی چنین جاهایی وجود داشته باشه.این جاده ها یه جایی از زمین کنده شدن و الان دارن در طبقات مختلف آسمون پیچ می خورن و رو به بالا می رن.این جاده ها تو رو به بهشت می برن.اینجا ورودی بهشت هست.حس عجیبی دارم.احساس تقرب و نزدیکی می کنم.حرارت بدنم بالا رفته.لال شدم.اشک شوق توی چشمام هست.ایکاش دست هایی داشتم که می تونستن از شرق تا غرب از همدیگه باز بشن و من تمام این مناظر رو در آغوش می کشیدم.دوست دارم از اتوبوس پیاده بشم و تمام مسیر رو پیاده بیام.آدم های دور و برم بی خیال نسبت به این همه زیبایی یا مشغول تماشای فیلم بودن یا مطالعه ی کتاب و بعضی هم در حال چرت زدن.دوست داشتم بپرم وسط اتوبوس بگم آهای آدم های بی احساس دور و برتون رو نگاه کنین! این همه زیبایی رو چرا نمی تونین ببینین؟ نکنه اینا برای شما زیبایی به حساب نمیاد؟ نکنه عادت کردین؟ نکنه این همه آرامش و امنیت و زیبایی براتون عادی شده؟می دونین اون سر دنیا چه خبره؟ جه سوال مسخره ای! خوب معلومه نمی دونن چه خبره! اگه می دونستن که نیازی نبود من داد بزنم و زیبایی رو نشونشون بدم.آدم درد کشیده قدر خوشی رو می دونه.آدمی که نمی دونه درد چیه بدون شک معنی خوشی رو هم نمی فهمه.خوشی که درد توش نباشه فرق چندان زیادی با پوچی نداره.جالبی قضیه اینجاست که در تمام لحظاتی که غرق در این زیبایی ها بودیم هر دو به کمبود ها و دردها و رنج هایی که در ایران داشتیم و داریم فکر می کردیم و دائم از اون حرف می زدیم.
سعی می کنم این مطلب رو ادامه بدم و ملبورن و آدلاید رو هم بنویسم.عکس های زیادی گرفتم و دوست دارم پست هاي بعدي رو مصور بنويسم؛ اما مطمئن نيستم با امکانت محدود اينترنتي که الان دارم اين کارها رو بتونم انجام بدم.در حال حاضر که آدلاید هستم و اصلا خیال برگشتن هم ندارم.در صورتی که احتمالا هفته ی بعد باید سر کار باشم.به سرم زده از اینجا هم اتوبوس بگیرم برم پرت.تو ایران هم همینحوری بودم.وقتی می رفتیم مسافرت اینقدر کشش می دادم که صدای همه در میومد.تا آخرین نفس برای طولانی تر کردن سفر و دیدن جاهای بیشتر مبارزه می کردم. اما اینجا دیگه کسی نیست که مجبور باشم برنامم رو باهاش تنظیم کنم. بی قیدی رو دارم از حد می گذرونم.به جان خودم اگه به دادم نرسین می میرم از خوشی.تو رو خدا یکی بیاد دست و پای منو ببنده و بندازتم تو هواپیما برگردم سر کار و زندگیم.

يي نوشت: عذر مي خوام از اينکه نميتونم مثل هميشه جواب کامنت ها رو بدم. دارم ميرم يه جايي که احتمالا تا چند وقتي به اينترنت دسترسي نخواهم داشت اگه ديگه پيدام نشد و به ارواح طيبه پيوستم, بريد يقيه پاني رو بچسبين که تو کامنت ها بهم گفت:
«تا می تونی کشش بده، کیف کن … آخه زندگی، همیشه اینقدر واسهء لذت بردن ما، قابلیت کشسانی نداره!»
با بريزبن تماس گرفتم و همه چيز آماده ي کش دادن اين مسافرت مهيج هست. گفتني و نوشتني از اتفاقات عجيبي که برام افتاده زياد دارم اگه بخوام همشون رو بنويسم ميشه ششصد هزارتا پست. فعلن که اصلاً فرصتش نيست اما حتماً بايد يه جايي ثبتشون کنم.
از کليه ي انجمن هاي مددکاري و روانکاوي, سازمان هاي بين المللي با فعاليت در ضمينه ي تحرکات و اقدامات بشر دوستانه و همچنين گروه هاي امداد و نجات عاجزانه درخواست ميشه تيم هاي مجهز رو با هليکوپتر و تجهيزات کامل به همراه مقادير متنابهي گازهاي بيهوش کننده و سلاح هاي گرم و سرد به صحرا هاي South Australia بفرستند. يه مجود خطرناک معلوم الحال با يه تيشرت قرمز به تن و يه کوله پشتي به دوش و يه دوربين در دست داره همون دور و برا پرسه ميزنه. محض رضاي خدا دست و پا و دهنش رو ببندين و بيهوشش کنين و بندازينش تو هليکوپتر و ببرينش سه چهار هزار کيلومتر اون ور تر و تو بريزبن جلو محل كارش پرتش کنين پايين.
احتياط کنين! موجود نامبرده فوق العاده خطرناک هست و استفاده از جليقه ضد گلوله و لباس هاي نسوز در حين عمليات شديدا توصيه ميشه.ضمنا مسئوليت مرگ هر کدوم از اعضاي گروه به عهده ي خودش هست.
اي که ولگردي چه حالي ميده!

Read Full Post »