Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2007

عصر يكشنبه در مركز شهر يك گروه هنرمند يوناني برنامه ي رقص و موسيقي دارن كه تك نوازي يك كدومشون با يك ساز عجيب و غريب خيلي به دل ما مي شينه. با اينكه در مركز شهر ملبورن هستند اما تمام برنامه رو به زبان يوناني اجرا مي كنن و حتي يك كلمه هم انگليسي حرف نمي زنن.

آخرين شبي هست كه در ملبورن هستيم. محمد ديگه نمي تونه من رو همراهي كنه. بايد برگرده بريزبن. روز بعد بايد از هم جدا بشيم.قراره محمد با هواپيما به سمت بريزبن پرواز كنه و من -باز هم با اتوبوس- به سمت آدلايد معراج. مناظر بين راه بريزبن و سيدني و زيباتر از اون سيدني تا ملبورن، اينقدر حريصم كردن كه به هيچ قيمتي حاضر نيستم 800 كيلومتر راه بين ملبورن تا آدلايد رو با سوار شدن بر هيولاي آهنين از دست بدم.

محمد رو در آغوش فشار مي دم و ازش خداحافظي مي كنم. به ظاهر داره از من جدا مي شه و در جهت مخالف من قدم بر ميداره اما بدنش آهن رباي قويي رو مي مونه كه بخشي از روح من رو از بدنم مي كنه و احساس مي كنم همينطور كه داره از دور ميشه روانم پشت سرش كش مياد.

دوباره تنها مي شم. مزه ي خوش تنهايي زخم جدا شدن از محمد رو ذره اي التيام مي بخشه اما عمرا از پس مداواش بر نمي آد!

پنجره هاي اتوبوس از شيشه هاي يك تكه و بزرگ تشكيل شده كه ساخته شدن براي اون چيزي كه من دنبالشم.

هر چه از ملبورن دورتر و به سوت استراليا نزديك تر مي شيم تراكم درخت ها كمتر و كمتر مي شن. اما طبيعت اينقدر غني هست كه زيبايي هاش به درخت و سبزه محدود نميشه و همچنان متكبرانه دارايي هاش رو به رخ مي كشه. مناظري كه از ملبورن تا آدلايد هست با مناظر قبلي كه ديدم متفاوت هست و منو ياد ايران مياندازه.

يك بار همه جا زرد و طلايي * مي شه و يك بار سبز *. بعضي جا ها هم سبز و زرد مي ريزن روي هم و با هم اعتلاف مي كنن. ائتلافي به سبزِيه زرد *.

رنگ ها عوض مي شن و باز سر و كله ي سبز و زرد * پيدا مي شه. اينبار قرمز * رو هم به بزمشون راه مي دن و سه تايي با هم مي رقصن * .

شهر هاي بين راه هم جالب هستن. آروم و ساكت. آدم فكر مي كنه بعضي خونه هاي بين راه متروكه * هستن. حركت سريع درختان كنار جاده تصويرشون رو در چشم مات و منظره ي پشت سرشون رو شفاف مي كنه. البته بسته به اين هست كه روي كدمشون تمركز كني. سعي مي كنم اين تناقض رو با دوربين ثبت كنم. تا حدودي موفق مي شم *.

زيبايي ها * تمومي ندارن. رنگ ها * همچنان مي چرخن و مي رقصن. من هم مست از باده هايي كه در ميهماني طبيعت، سخاوتمندانه به همه تعارف مي شه. اما كمتر كسي تمايل به نوشيدنش داره. باز هم آدم هاي بي خيال و بي ذوق. باز هم آدم هايي كه يا دارن فيلم هاي مسخره ي هاليوودي رو نگاه مي كنن يا چرت مي زنن و يا كتاب مي خونن. من از فرصت نهايت استفاده رو مي برم و سهم همه رو بر مي دارم. هر چه مي نوشم تشنه تر و حريص تر مي شم.

به آدلايد رسيدم. شهري كه در كودكي با كارتن مهاجران باهاش آشنا شده بودم. اون موقع ها در خواب هم نمي ديدم كه روزي بهش پا بذارم.

پ.ن برای نوشتن ادامه ی این سفرنامه خیلی بی انگیزه شدم. قصد من از نوشتن شرح حال سفرم، فقط ثبت کردن لحظات خوش این خاطره بود برای خودم و تقسیم کردنش با دیگران. اما ظاهرا این مطالب وسیله ای شدن برای آب انداختن دهن دیگران و تحریک و تشویق غیر مستقیم به مهاجرت. در صورتی که محتوای مطالب کاملا شخصی هست و به اعتقاد من ربطی به استرالیا و مهاجرت ندارن. اگه من یکی از سفرهایی که در ایران رفتم رو هم بخوام بنویسم و عکس های مربوط به اون رو آپلود کنم و تو وبلاگ بذارم خواهید دید که عکس ها و مناظربه همین زیبایی هستن.همونطور که وقتی سی دی عکس هایی که در سفرهام از مناظر ایران گرفتم رو به همکار های استرالیاییم نشون می دم، چشماشون از تعجب چهار تا میشه و دهنشون باز می مونه و می گن اصلا فکر نمی کردیم ایران همچین مناظری داشته باشه. اما ظاهرا ما خودمون عادت کردیم همه چیز ایران رو سیاه ببینیم.

این سفرنامه ظاهرا داره به صورت غیر منطقی- و غیر مستقیم – انگیزه برای مهاجرت و خروج از کشور رو برای خواننده بیشتر می کنه که اصلا اون چیزی نیست که من دنبالشم. نمی خوام در مورد این صحبت کنم که باید به خواننده برای مهاجرت کردن یا نکردن انگیزه داد. مسئله این هست که انجام این کار یا اجتناب از اون، باید بر اساس یک روند منطقی و مستدل باشه. سفرنامه پر از احساس و خالی از منطق هست. دوست ندارم نوشته هام باعث اتخاذ یا تقویت تصمیم احساسی در مخاطب وبلاگم بشن. با اینکه خیلی دوست دارم ادامه ی سفرنامم رو در یک جایی ثبت کنم اما واقعا مردد هستم که انجام این کار در وبلاگی که خیلی از خواننده هاش شاید بر سر دو راهی موندن و رفتن باشن، درست هست یا نه!

Read Full Post »

اسباب كشي فرموديم. البته اسبابي نداشتيم كه بكشانيمشان. يك چمدان ناقابل را با خود كشانديم و آورديم به كاخ جديد. شايد بهتر باشد بگوييم كه چمدان كشي فرموديم.

اينترنت كاخ جديد سرعتي دارد باور نفرمودني! سال قبل آن زماني كه تازه قدوم مبارك خود را به اين جزيره ي مرموز گذاشته بوديم، با موجود عجيب و غريبي به نام » اينترنت اي دي اس ال» مواجه شده بوديم و از شدت تعجب فكمان بر روي زمين غلطيده بود. داوود السلطنه(همسفر وقت) را گفتيم ببين اينترنت اين كفار لامذهب عجب سرعتي دارد. از اينكه مي توانستيم فيلم هاي يوتيوب را ببينيم مقادير بسيار زيادي ذوق فرموده بوديم و فكر مي كرديم كه كانكشنمان ته كانكشن هاي دنيا قرار دارد.

اما با چمدان كشي به كاخ جديد فهميديم كه درست فكر مي كرديم. كانكشن قبلي ما ته كانكشن هاي دنيا قرار داشت اما از آنطرفش. لحظاتي قبل يك فيلم 100 مگا بايتي را در عرض سه سوت دانلود فرموديم تا هم فرصت سقوطي مجدد به فك همايوني داده باشيم و هم مشت محكمي بر دهان ياوه گويان استكبار جهاني كوبيده باشيم.

اينترنت اي دي اس ال حق مسلم ماست!

ما اهل كوفه نيستيم، ما اهل بريزبن هستيم!

تا خون در رگ ماست، اينترنت همدم ماست!

مرگ بر دايال آپ…مرگ بر وايرلس…مرگ بر اكسپلورر و اُپرا !

فايرفاكس…فايرفاكس خدا نگهدار تو!

شب گذشته يكي از عوامل قديمي و اصلي فساد جوانان ايراني در بريزبن بود. ليلا فروهر ملقب به ليلي السلطنه را مي فرماييم. ما هم توسط برخي از ايادي استكبار و عوامل صهيونيستي فريب خورديم و به جمع اراذل و اوباش شركت كننده در كنسرت پيوستيم و شبي را تا صبح در كنار دختركان و پسركان مفسد رقصيديم. پدرسوخته ها انگار فنر در كمر داشتند. آنچنان مي چرخاندندش كه گويي فرمان هيدروليك 206 را قورت داده اند. يادمان باشد فخرالملوك را بگوييم چند تا از مدل جديدهايشان را در صورت موافقت جهت تفريح شاهزادگان تدارك ببيند.

بايد ادامه ي سفرنامه را بنويسيم اما مگر اين اينترنت پرسرعت مي گذارد؟ اصلا اين اينترنت يك موجود وحشيي است. هنوز كليك نكرده هر صفحه ي سنگيني را با تمام فايل هاي گرافيكي و ويدئويي اش لود مي كند. به چشمان مخملين اقدس السادات سوگند كه جرات نمي كنيم به طرفش برويم. مي ترسيم جفتك بياندازد ناكارمان كند. اصلا نيازي به كليك كردن هم ندارد. اصلا نيازي به كامپوتر و اين سوسول بازي ها هم ندارد. كافي ست يك صفحه ي وب را در ذهن مجسم كنيد تا همان لحظه آن را در فضاي مقابل چشمانتان برايتان لود كند. اصلا بهتر است كه هيچ وقت كابل را به كامپوتر وصل نكنيد و بگذاريد همانطور وسط اتاق رها باشد. چون به علت سرعت مافوق نور ممكن است كامپيوتر را از جا بكند و سقف را بشكافد و به آسمان برود. خلاصه كه ما بدجوري از اين موجود عجيب مي ترسيم.

مانده بوديم چه عذري براي تاخير طولاني بياويم. آخر يك چمدان كشي ناقابل كه ديگر اينقدر قر و فر ندارد. عذرمان هم جور شد: سرعت زيادي اينترنت و نداشتن كمربند ايمني مناسب!

 

پ.ن اين «ي» هاي عربي با دو نقطه در پايين ديگر شورش را درآورده اند. هرچقدر شيفت ايكس مي زنيم و هر نسخه اي از فارسي ساز هاي اضافي را هم كه بر روي اين ويندوز ايكس پي ذليل مرده نصب مي فرماييم فايده اي ندارد. نيم فاصله هم نمي توانيم بزنيم. ديگر صداي زنان حرم سراهاي شاهزادگان هم درآمده. هرچه مي خواهيم فارسي را پاس بداريم نمي دانيم چرا هي خودش شوت مي شود. آن هم توي گل خودي!

Read Full Post »