Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2008

ایران 1

خیلی اوضاع احوالم بهم ریخته هست و سرم بی نهایت شلوغه. تاخیر های طولانی در بروز کردن وبلاگ هم که دیگه عادی شدن. اما با همه ی اینا دوست دارم تجربه ی دیدن ایران رو به صورت مختصر بنویسم. پس بی مقدمه از همون اول شروع می کنم.

همه چیز جنگی و عجله ای شد. اما از همون ابتدا تصمیم گرفتم به هیچ کس (به غیر از عباس و با تاکید بر اینکه به هیچ کی نگه) خبر ندم که دارم میام ایران و همه رو هیجان زده کنم. روزی که داشتم بریزبن رو ترک می کردم احساس عجیبی داشتم. با اینکه فوق العاده خوش حال بودم که بعد از حدود دو سال دارم می رم ایران اما احساس دلبستگی به این شهر هم من رو به حال خودم رها نمی کرد. گرچه به صورت موقت داشتم ترکش می کردم و قرار بود سه هفته بعد برگردم.

بعد از پرواز های طولانی بر فراز اقیانوس ها و گذر از آب های خوش رنگ خلیج فارس بالاخره در فرودگاه امام خمینی فرود میایم. اینجا ایران هست…تهران…خوشحالم، اما اینجا برای من خیلی مفهوم وطن رو نداره. هنوز بی صبرانه منتظر رسیدن به مشهد هستم و دغدغه ی تهیه ی بلیطش رو دارم. از گمرک به راحتی می گذرم، بدون اینکه کسی حتی زیپ چمدونم رو باز کنه! فقط ازم سوال می شه که چی دارم تو چمدونم و من جواب می دم. بعد هم به راحتی به گفته هام اعتماد می شه و ازشون عبور می کنم. یه خورده تعجب کردم. آخه چیزهای جورواجوری در مورد گمرک شنیده بودم که هیچ کدومشون در مورد من اتفاق نیافتاد.

عباس برام بلیط مشهد رو گرفته بود اما برای ساعت 12 نیمه شب. الان ساعت نه و نیم صبح هست و من خسته از چند پرواز طولانی! به فرودگاه مهرآباد می رم تا بلکه بتونم تو لیست انتظار پروازهای زودتر برای خودم جا پیدا کنم. راننده ی تاکسی آدم خیلی باحالی هست! از طرفداران پر و پا قرص رئیس جمهور! خیلی وقت بود که با این جور آدم ها از نزدیک برخورد نداشتم. آخه با این همه انشعاباتی که در قدرت رخ داده- خصوصا در جناح راست- فکر می کردم طرفداران احمدی نژاد دیگه وجود خارجی نداشته باشن. از دین داران سنتی هست، از همون هایی که به غیر از اعتقادات خودشون هیچ چیز دیگه ای رو به رسمیت نمی شناسن. سعی می کنم خیلی توی ذوقش نزنم اما داره هی روی اعصابم راه می ره! سعی می کنم فقط با انداختن چند تا سوال به فکر کردن وادارش کنم تا شاید بعد خودش به نتیجه ی دیگه ای برسه!

فرودگاه مهرآباد بی نهایت شلوغ و بی در و پیکر هست. نمونه ی کامل جامعه ی ایرانی با تمام اسطوره هاش! پارتی بازی بیداد می کنه. با اینکه خیلی تلاش می کنم و چند بار هم تا مرز سوار شدن به هواپیما پیش می رم یک بار اشتباه مسولین قسمت بار مشهد (که بلیط رو دیر برام فرستاده بودن) و یکی دو بار هم پارتی بازی ها مانع می شن که من زودتر راه بیافتم. یک بار در صدر لیست انتظار بودم اما پنج تا بلیط از طرف سپاه اومد و در ابتدای لیست انتظار قرار گرفت. فریاد اعتراض من هم هیچ نتیجه ای ندارشت.دردناکی قضیه اینجاست که انگار این مسئله کاملا توسط همه پذیرفته شده که هر بلیطی از طرف سپاه میاد باید بدون چون و چرا در صدر لیست قرار بگیره و ظاهرا این یک اصل مسلم هست و هیچ کس هم به ضایع شدن حقش اعتراض نمی کنه! اینجا همه تسلیم هستند. ظاهرا تنها راه پیش رو این هست که تا نیمه شب صبر کنم.

بالاخره بعد از حدود شانزده ساعت انتظار و حدود یک ساعت تاخیر سوار هواپیما می شم. یاد هواپیما های بوئینگ 777 امارات می یفتم و با این لکنده های وطنی مقایسشون می کنم. تحریم ها ظاهرا کارساز بودن!

در فرودگاه مشهد فرود میایم! از تماس پاهام با زمین احساس لذت می کنم. اینجا مشهد هست… شهری که بخش اعظم وجود من رو بی رحمانه اشغال کرده و حتی اون سر دنیا هم من رو رها نمی کنه. طبیعتا هیچ کس به استقبالم نیموده! چیزی بود که خودم خواسته بودم. ساعت حدود سه نیمه شب هست. تاکسی می گیرم و به سمت خونه ی عباس راه میافتم. نمی خوام نیمه شب برم خونه و وقتی همه خواب هستن برسم. زنگ خونشون رو می زنم. عباس با صدای خوابالوده گوشی رو بر می داره و در رو باز می کنه. چمدون سنگینم رو کشان کشان از پله ها بالا می برم و ناگهان عباس رو می بینم که داره به استقبالم میاد. اولین کسی هست که از افراد خانوادم می بینم و به شکلی نماد کل خانواده رو داره. دستم سست می شه و چمدون ازش رها. محکم همدیگه رو در آغوش می کشیم و سینه هامون به شدت به هم کوبیده می شن. چمدون داره روی پله ها غلط می خورده و با سر و صدای زیاد می ره پایین. اما هیچ کدوم از ما به فکر چمدون نیستیم. باورش برام سخت هست که الان در مشهد هستم…

عباس می ره چمدون رو از پایین میاره و بعد از کمی صحبت کردن کاملا بیهوش میافتم روی تخت. دو سه روز هست که درست و حسابی نخوابیدم.

خوابم اونقدر که فکر می کردم طولانی نشد. ساعت هشت و نیم هست و من بیدار شدم. هیجان دیدن اعضای خانواده ولم نمی کنه. بدون خوردن صبحانه راه میافتیم سمت خونه ی پدریم. خونه ای که اون هم بخشی از هویت منه.

قبلا هر موقع صحبت از اومدن به ایران می شد می گفتم تا چندین و چند سال دیگه هم نمی تونم بیام و هیچ کسی انتظار این رو نداره که من رو به این زودی ها ببینه. عباس بهم می گه که همه تو خونه ی مامانت جمع هستند. تمام اعضای خانواده. فکر کنم به خاطر اربعین هست که حتی اون یکی خواهرم که در شهرستان زندگی می کنه هم با تمام اعضای خانوادش اومدن مشهد و خلاصه همه چیز آماده هست برای یک هیجان اساسی!

در خونه باز هست. مثل دزد ها اول باید چک کنیم که کسی ما رو نبینه. سعید داره میاد بیرون. خودم رو سریع کنار می کشم و منتظرش می شم. وقتی میاد بیرون پشتش به من هست به محض اینکه بر می گرده و من رو می بینه، چشم های گندش ده برابر می شن و ابروهاش تا نهایت صورتش بالا می رن و یه نفس عمیق می کشه تا احتمالا داد و بیداد راه بندازه که به هر بدبختی هست جلوی جیغ و دادش رو می گیرم و می گم ساکت باشه تا بقیه بویی نبرن. وارد خونه می شم و در حال رو باز می کنم. تمام اعضای خانواده دور هم نشستن و دارن صبحانه می خورن. بدون این که یک کلمه حرف بزنم می رم بالای سرشون می ایستم و بهشون نگاه می کنم. یکی یکی متوجه حضور من می شن و با نگاه های عجیب دارن بهم نگاه می کنن. گردن ها همه چرخیده به سمت من اما هیچ کس هیچ حرفی نمی زنه. چشم ها یواش یواش دارن درشت می شن…دیگه دارن به حد انفجار می رسن. اما هنوز هم همه ساکتن. احتمالا هیچ کس اون چیزی که می بینه رو باور نمی کنه. کسی جرات گفتن و چک کردنش با دیگران رو هم نداره. حدود سه چهار ثانیه همه در سکوتند که برادرزادم جیغ می کشه و می گه عمو هست! ظاهرا جیغی که اون کشیده داره دیگران رو هم وادار می کنه تا بپذیرن که تصاویری که دارن می می بینن واقعی هست. بعد از جیغ اون همه جیغ می کشن و به سمتم هجوم میارن. اما مادرم کاملا ساکت هست. هنوز هیچی نگفته. جیغ هم نکشیده. من هستم که یکی یکی به سمت آغوش های گرم و پرحرارت کشیده می شم که ناگهان صدای گریه ای بلند همه رو ساکت می کنه. مادرم هست. نفسش داره بند میاد و با صدای بلند گریه می کنه. خیلی کار احمقانه ای بود. خیلی خوش شانس بودم که هیچ اتفاقی براش نیافتاد. همه که تحمل این همه هیجان رو ندارن!

دیگه این حضور، حضور اینترنتی و وب کم و ویس چت و رابطه ی تلفنی نیست.حضور ها واقعی هستند… افراد وجود دارن…فاصله ها قاره ای نیستند و چمد میلی متری شدن. همه هستند…با حجم و جرم واقعی خودشون… حضورشون رو می شه بو کشید. می تونم تک تکشون رو لمس کنم… می تونم نگاه در نگاهشون بدوزم و تا اعماق وجودشون نفوذ کنم. نمی تونم باور کنم. اینقدر در آغوش فشارشون باید بدم تا بهم ثابت بشه که وجودشون واقعی هست و از صفر و یک تشکیل نشده. می شینیم و صحبت می کنیم اما هر چند دقیقه یک بار دوباره باید یک نفر رو در آغوش بگیرم تا بفهمم که هستم و هستند. مگر زندگی بهتر از این هم می تونه باشه؟

Read Full Post »