Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2008

خواهر زاده هام بزرگ شدن. باید هم بزرگ می شدن اما من انتظارش رو نداشتم. زمان ایران برای من منجمد بود و من در زمان خودم سپری می کردم. اما الان که به اینجا اومدم می بینم که نه! زمان در اینجا هم در گذر بوده و فقط من نمی تونستم گذرش رو احساس کنم. یکی دو تا کوچولوی دیگه هم به جمع نوه های مادرم اضافه شدن که چهره ی من براشون کاملا بیگانه هست. چهره های اونا هم برای من بی خاطره هست! چهره هایی که به هیچ چیزی نمی تونم ربطشون بدم. من اصلا این ها رو ندیدم. اینا پاره های تن خواهرهای من هستند و من همچنان گیج و مبهوت نگاشون می کنم. من برای اونا غریبه ای بیش نیستم. چقدر حس غریبی هست وقتی که بغلشون می کنی و موجوداتی رو در آغوشت احساس می کنی که از گوشت و پوست تو هستن اما با تو بی تابی و غریبگی می کنن. همینطور حس غریب قد کشیدن و بزرگ شدن بقیه ی عزیزانت. به شدت حسودیم می شه از این که در حین این تغییرات من در کنارشون نبودم. انگار چیزهای غیر قابل بازگشتی رو از دست دادم. این ها همه هزینه های سنگین مهاجرت هست که من هنوز دارم می پردازم. بهای خیلی گزافی هست، ناجوانمردانه و بی انصافانه تعیین شده.

اوضاع احوال شهر یه جورایی به هم ریخته به نظرم میاد. یه جوری هست. انگار شرایط عادی نیست. انگار اینجا یک سیلی زلزله ای چیزی اتفاق افتاده و الان وضعیت بعد از بحران هست. وقتی که بیشتر روی این مسله فکر می کنم می بینم که شهر از زمانی که من ترکش کردم تغییر زیادی نکرده و این چشم های من هستند که به دیدن خیابون های تمیز و سرسبز بریزبن عادت کردن و الان این همه ساخت و ساز و کند و کاوی که تو خیابونا هست براشون عجیبه.

اما زندگی در این جا جریان داره! مردم میرن خرید. می رن سر کار و میان خونه. دور هم می شینن. حرف می زنن. نفس می کشن. آدم ها دو تا دست دارن و دو تا پا و یک دونه بینی با دو تا چشم و دو تا گوش. تو این مدت که از ایران دور بودم اینقدر اخبار منفی در مورد ایران خونده و شنیده بودم که تصور زندگی در اینجا هم برام داشت مشکل می شد. توی خیابون ها می شه نفس کشید. میشه مردم رو دید و وقتی از کنارشون رد می شی اگه ازشون کمک بخوای خیلی با حوصله کمکت می کنن. عجیب هست. انگار نه انگار که من فقط کمتر از دو سال از ایران دور بودم. فکر کنم سایت های اینترنتی به خصوص بالاترین، در ایجاد این تصویر منفی در ذهن من تاثیر زیادی داشتن.

چند مرتبه هم گذرم به بانک ها و ادارات دولتی میافته. اکثر کارمند هایی که باهاشون مواجه می شم، با صبر و حوصله به تمام سوال های بی ربط من جواب می دن. همش انتظار دارم که با یک برخورد سرد و خشک مواجه بشم اما اصلا همچین موردی برام پیش نمیاد. می دونم که این احترامی که کارمند شاغل در این سیستم شلوغ و به هم ریخته به من می ذاره، هزاران بار ارزشش بیشتر از برخورد مودبانه ی کارمند استرالیایی با ارباب رجوع هست. آخه اونا از هر لحاظ تامین هستند. حقوق های آنچنانی، زندگی مرفه، تعداد مراجعین کم، اون ها اگه باهات با احترام برخورد نکنن جای تعجب داره.

بانک مسکن رو یادم نمی ره که رئیس شعبه از پشت میزش بلند شد و اومد تا به کارمندهاش کمک کنه تا کار ارباب رجوع رو سریع تر راه بندازن. یک چیز احمقانه یادم رفته بود: شماره حساب کسی که قرار بود پول رو به حسابش بریزم. با نا امیدی می خواستم برگردم خونه که رئیس شعبه رفت و شماره حساب رو از روی نام و نام خانوادگی برام درآورد.

ظاهرا اخبار اینترنت و البته برخورد نامهربانانه ای که در فرودگاه مهرآباد باهام شد قضاوتم رو در مورد ایران خیلی منفی کرده بودن که الان اینجوری شرمنده شدم. درسته که سیستم ار بیخ و بن ایراد داره اما توی همین سیستم هم هنوز انسان های شریف پیدا می شن که این من رو خیلی خوشحال می کنه.

هزینه های دندون پزشکی در استرالیا دیوانه کننده هست. بیمه و پیمه هم حالیش نیست. یادم هست دوستم برای عصب کشی یک دندون ناقابل بیشتر از هزار دلار هزینه کرد. برا همین از فرصت استفاده می کنم و به دندون پزشکی می رم. در طول چند جلسه، 16 تا از دندونام رو ترمیم می کنم شاید با کمتر از یک دهم هزینه ای که باید در استرالیا پرداخت می کردم.

با اومدنم زندگی عادی تمام اعضای خانواده ی بزرگم رو به هم ریختم. خواهر ها و داماد ها و برادرم یکی بعد از دیگری مرخصی می گیرن و کار و زندگیشون رو رها می کنن تا اوقاتی رو با من بگذرونن. اون یکی خواهرم، شوهرش رو که مجبور هست برگرده سر کار، می فرسته شهرستان و خودش می مونه مشهد. مشهدی ها هم از اداره هاشون مرخصی می گیرن تا همون نصف روز رو هم از دست ندیم. فرصت رو باید غنیمت شمرد. خواهر زاده ها و برادر زاده ها با اینکه اکثرا بچه های درسخونی هستند اما یواشکی مدرسه و دانشگاه و کلاس های جانبیشون رو جیم میزنن تا با من بیان اینور اونور.

زندگی در کنار خانواده به شکل وحشتناکی شیرین هست. اصلا نیاز نیست کار خاصی بکنی تا بهت خوش بگذره. فقط کافی هست در کنارشون بشینی. چشم در چشمشون بدوزی و توی مردمک چشم هاشون تاب بخوری. اینا موجودات فضایی و جادویی هستند که کارهای عجیب و خارق العاده می تونن انجام بدن. مثلا کافی هست صورتت رو برای چند لحظه با آرامش بذاری روی صورت مادر…وااااای خدای من. تمام قدرت هستی در این صورت جا داده شده. چنان گرمایی به صورتت وارد می شه که تمام بدنت رو می لرزونه. احساس می کنی که هم زمان با گرمای ایجاد شده در صورتت، یک نیروی مرموز آروم آروم داره توی پوستت نفوذ می کنه و یواش یواش از گردنت میره پایین و  یکهو زیر دلت رو خالی می کنه و رعشه ی خفیفی در بدنت ایجاد می شه. آخه مگه یک آدم معمولی می تونه این کارها رو انجام بده؟ این ها موجودات خارق العاده ای هستند که که با اشارتی تمام وجودت رو زیر و رو می کنن و در مقابلشون احساس می کنی تمام قدرت و اراده و اعتماد به نفست پخش دیوار شده و محو وجودشون شدی. موجوداتی که چرخه ی بی انصاف روزگار تو رو پرت کرده ده ها هزار کیلومتر دور تر از اون ها.

Advertisements

Read Full Post »