Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2008

ایران3

خیلی پررویی می خواد که آدم بعد از دو ماه و خورده ای ننوشتن بیاد و بدون مقدمه و بدون هیچ توضیحی بقیه ی سفرنامش رو بنویسه نه؟ خب ما اینیم دیگه! می تونیم! اصلا نفس کش می طلبیم دادش!

با این که سه هفته مرخصی از شرکت گرفتم تا بتونم به مدت کافی ایران بمونم اما یا سرعت ثانیه ها بیشتر شده یا زمین رو جو گرفته و سریع تر می چرخه. روز های در ایران بودن، با شتاب خیلی زیادی می گذرن.

یکی از خواهرام در تمام مدتی که من در ایران بودم شروع به بافتن یه ژاکت رنگارنگ کرده برام. پر از رنگ های شاد. شامل تمام رنگ های هم خانواده ی قرمز و نارنجی و به موقع هم تمومش می کنه.

آخرین روزهایی که ایران هستم یه ایمیل برای شرکت می نویسم و تقاضای تمدید مرخصیم رو می کنم. اما ارسالش نمی کنم و می ذارم توی پوشه ی Draft باقی بمونه. بیشتر که فکر می کنم می بینم اشتهای من برای بودن در ایران فعلا خیلی زیاد هست. با یکی دو هفته اضافه تر موندن هم چیزی درست نمی شه و احتمالا بعد از اون هم دوباره هوس تمدید به سرم می زنه. دوباره باید با واقعیت روبرو بشم و احساس می کنم که شاید بهتر باشه که هر چه سریع تر این کار رو بکنم.

برای آخرین شام به خونه ی یکی از خواهر هام دعوت شدم. تمام اعضای خانواده هم هستند و تا دیر وقت می خندیم و می خونیم و می رقصیم و یک شب به یاد ماندنی دیگه رو در اذهانمون حک می کنیم. شب قبل از اون هم تا دیر وقت خونه ی یکی از دوستانم بودم که اون شب هم شبی به یاد ماندنی شد برام.

روز بعد روز خداحافظی هست.عصر باید از مشهد برم تهران و نیمه شب از تهران به دبی و از اون جا به سنگاپور و بعد هم به بریزبن. دوستان استرالیاییم گفتن شیرینی ایرانی برامون بیار. اول صبحی می رم یه مقدار گز و سوهان و نبات و این جور چیزا تهیه می کنم براشون. خواهرزاده هام که دیشب باهاشون خداحافظی کرده بودم و قرار بود برن شهرستان از تصمیمشون منصرف شدن و پدرشون رو تنهایی فرستادن و صبح دوباره برگشتن جای من. پسرخالم هم که هزار کیلومتر راه رو رانندگی کرده بود تا به مشهد برسه همچنان این جاست. به اضافه ی سایر اعضای خانوادم. تقریبا تمام دارایی های معنوی من الان اینجا جمع هستند و من باید دوباره با همشون خداحافظی کنم. دوباره باید همه چیز رو رها کنم و برم دنبال برنامه ای که برای خودم ریختم. دوباره باید تنم رو تکه تکه کنم و پاره هاش رو اینجا بذارم و ترکشون کنم. سر فرودگاه اومدن داره بین بچه ها دعوا می شه. آخر تصمیم می گیریم که توی همین خونه با همه خداحافظی کنم و فقط یک ماشین رو برداریم و بریم فرودگاه. یکی یکی افراد خانواده رو در آغوش می گیرم و خداحافظی می کنم. تماس فیزیکی رو سعی می کنم به حداقل برسونم تا کمتر التهاب ایجاد بشه. همه سعی می کنن رعایت من رو بکنن و خودشون رو کنترل کنن. اما خبر ندارن که من سگ جون تر از این حرف ها هستم. برادر زادم که -کنکورش داره یواش یواش نزیک می شه رو- که بغل می کنم طاقتش نمیاد و می زنه زیر گریه؛ و من لبخند می زنم. سعی می کنم با روحیه تر از همیشه باشم. اونقدر که خودم از خودم تعجب می کنم.

چقدر خوب که فرودگاه مشهد هنوز داره از این سیستم قدیمی سوار شدن مسافر به هواپیما استفاده می کنه و با اتوبوس می برتت پای هواپیما و از پله های هواپیما باید بری بالا و بهت اجازه می ده تا آخرین لحظات رو خوب درک کنی. بالا رفتن من از پله های هواپیما همزمان شده با غروب آفتاب در مشهد. در حین بالا رفتن از پله ها گردنم رو چرخوندم به عقب و و دارم آخرین غروب رو تماشا می کنم. بالا که می رسم چند لحظه ای مکث می کنم و بر می گردم نگاهی به کوه های مقابلم و ساختمون های اطرافم می کنم. باورم نمی شه که من دارم این شهر رو با پاهای خودم ترک می کنم.

صندلیم رو پیدا می کنم و می شینم و کمربندم رو می بندم. حال و هوای عجیبی دارم. تمام دلایلم برای رفتن رو دوباره به خودم یادآوری می کنم. برنامه هام رو دوباره توی ذهنم میارم. هر کدوم از موتور های هواپیما که روشن می شه حرارت بدن من بالا تر می ره. هواپیما روی باند فرودگاه شروع به حرکت می کنه و هر لحظه شتاب بیشتری می گیره. ارتباط سحرآمیزی بین سرعت هواپیما و بدن من وجود داره و هر چه که به سرعت حرکت هواپیما افزوده می شه، بدنم سنگین تر می شه. هواپیما داره با نهایت سرعت حرکت می کنه و بی تابی من بیشتر و بیشتر می شه. چیزی داره گلوم رو فشار می ده و نفس کشیدن یه خورده برم مشکل شده. به محض این که چرخ های هواپیما از زمین کنده می شن بغضم می ترکه. به سان یکی از اون سوگواران خموش که مهر بر لب زده و از نعره خموش هست.

هواپیما از فراز شهر من گذر می کنه و من حتی از این فاصله ی زیاد هم قادر به تشخیص تک تک کوچه ها و خیابوناش هستم. تمام صورتم خیس شده. درون بدنم غوغایی هست. درونم دوباره داره جنگ خوفناک دو غول عقل و احساس رو میزبانی می کنه. آتش سوزان این جنگ رو من هستم که باید تحمل کنم. تمام بدنم گر گرفته…

بعد از پرواز های طولانی به بریزبن می رسم. شهری که برای من دروازه ی دنیای جدیدم بوده. این شهر رو هم دوست دارم، اما شاید نه به اندازه ی مشهد. پیامک های مهربون دوستان استرالیاییم بهم می رسه که اکثرا این جمله رو در خودشون دارن: «Welcome Back Home«

این کلمه ی «Home» از اون کلمات پرقدرتی هست که هر موقع باهاش رو به رو می شم تمام وجودم رو می لرزونه و من رو غرق در افکارم می کنه. به خونه خوش اومدم؟ خونه؟ وطن؟ مگه خونه ی من اینجاست؟ خونه ی من کجاست؟ خونه، وطن یعنی چی؟ جایی که به دنیا اومدم؟ جایی که دلم اونجاست؟ جایی که توش بزرگ شدم؟ جایی که الان زندگی می کنم؟ و هزاران سوال دیگه… یادم میاد که قبل از ترک استرالیا، وقتی که توی آژانس هواپیمایی خانومی که می خواست تاریخ بلیط برگشتم رو تعین کنه ازم سوال کرد «When do you wanna come HOME?»هم خشکم زد. اونجا هم از خودم پرسیدم مگه خونه ی من اینجاست؟ و همینجوری داشتم نگاهش می کردم. بنده ی خدا فکر کرد که من دارم به تعیین تاریخ برگشتم فکر می گنم و یه تقویم گذاشت جلوم و گفت این کمکت می کنه. من هم به تقویم نگاه می کردم اما هیچی نمی دیدم و غرق در افکار و سوال های خودم بودم. خونه؟ وطن؟ من اینجایی شدم یعنی؟ من کجاییم؟ مگه الان در حال رفتن به خونم نیستم؟ اصلا چرا همه باید اهل یه جایی باشن؟ دوباره تمام سوال ها و بحث های مهاجرت و موندن و رفتن، در من زنده شد. دوباره غرق شدم در خودم و افکارم. مطمئنم اون خانوم نفهمید که با پرسیدن یه سوال ساده چه غوغایی درون من راه انداخت.

پ.ن ممنون از ایمیل ها و احوال پرسی های دوستان. بابا من خوب خوبم به مرگ خودم.  افسردگی؟! آخه به من اصلا میاد با این کلمه کوچکترین رابطه ای داشته باشم؟ این یک احساس طبیعی بود که ممکن هست به هر کسی وقت ترک وطنش دست بده. الانم کلی دارم جفتک لنگک می زنم برا خودم. به هر حال از همه ی دوستانی که ایمیل فرستادن ممنونم. من توپ توپم، امیدوارم شما هم توپ توپ باشین :)

Read Full Post »