Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2008

لهجه ي فرانسويت رو دوست دارم. همين طور پرحرفي هات رو. البته بعضي وقت ها واقعا خيلي پرحرفي مي كني اما عيب نداره باز هم سعي مي كنم در حين گوش دادن بهت، لبخندم پاك نشه. آخه مي دونم كه علي رغم اين كه بالاخره تونستي يه دوست پسر پيدا كني، هنوز هم به اون صورت كسي رو اينجا نداري و اون يك نفر هم براي شنيدن همه ي حرفات كافي نيست.

مي دوني كه در اتاق من اكثر اوقات باز هست و اونجا شده پاتوقت. هر موقع مي خواي بري تو آشپزخونه چيزي درست كني چند دقيقه توي چهارچوب در مي ايستي و از زمين و زمان شروع مي كني به حرف زدن. از غذا ياكيكي كه داري الان مي پزي، از ناراحتي مادرت توي فرانسه، از دلتنگي هاي خودت، از دوست پسرت، از اين كه موهات الان ديگه خيلي بلند شدن و حتي از باسنت هم پايين تر ميافتن و وقتي برگردي فرانسه مي خواي به همه نشونشون بدي، حتي از زنانه ترين و خصوصي ترين دردها و مشكلات و بيماري هايي كه داري. بعضي وقت ها هم از من مشورت مي خواي. آخه من چه مي دونم؟ ولي باز هم سعي مي كنم كمكت كنم و مياي با هم تو ويكي پديا سرچ كنيم تا درمان اين مرض هاي عجيب و غريبت رو با هم پيدا كنيم. با اينكه مي دونم توي اتاق خودت هم كامپيوتر داري و هم اينترنت و اين فقط بهانه اي هست براي حرف زدن و حرف زدن. شايد هم يك نفره نمي توني تحملشون كني و دنبال يك نفر مي گردي كه باهات شريك بشه. آخه تو يه دختر كوچولوي غريب بيشتر نيستي. گرچه به قول خودت ديگه داره يواش يواش بيست و يك سالت مي شه و فكر مي كني كه خيلي بزرگ شدي. تفاوت سني عددي هم به اون صورت بين ما شايد وجود نداشته باشه اما هنوز هم احساس مي كنم بين من و تو سال ها اختلاف سني وجود داره. خودت هم همين فكر رو مي كردي، يادته؟

اون روز هم خيلي قيافت با مزه شده بود، وقتي داشتي برام تعريف مي كردي كه اومده بودي و از بقيه خواهش كرده بودي بيان اون عنكبوتي كه رو تختت هست رو بندازن بيرون، اما همه بهت خنديده بودن و كسي كمكت نكرده بود. ناراحت بودي از اين كه كسي ترست رو درك نكرده بود. تعجب مي كنم كه چرا به من نگفتي. آخه قبلا بارها و بار ها اين كار رو كرده بودي و من هم سعي مي كردم اين حشرات و حيوون هاي بيچاره ي بي آزار رو زنده بگيرم و بتونم تو باغچه ولشون كنم. مي گم چرا به من نگفتي؟ مي گي آخه اون موقع در اتاقت بسته بود!

معمولا با يه Heloooooooooooo كشدار با لهجه ي فرانسوي مكالمه رو شروع مي كني. هر موضوعي هم كه تمومش ميشه سريع مي پري به يه موضوع ديگه؛ بدون اين كه نگران باشي كه هيچ ربطي به موضوع قبلي نداشته.

ليوان چاييت دستت هست و تكيه دادي به ديوار، همون جاي هميشگيت، توي دهانه ي در ورودي اتاق من. بعضي وقت ها يه قلپ ازش مي خوري و دوباره ليوان رو بين دستات نگه مي داري و از يه موضوع ديگه حرف مي زني.من هم روي تختم نشستم و پاهام رو دراز كردم، پشتم رو به ديوار زدم و لپ تاپم هم روي پاهام هست. و با اين كه وسط مطالعه يك مقاله ي جالب هستم، سعي مي كنم بيشتر از صفحه ي مانيتور، به چشم هاي تو نگاه كنم تا فكر كني همچنان دارم بهت گوش مي دم و رنجيده نشي.

مي گي ديگه دوست نداري اين رشته رو ادامه بدي و مي خواي كار كني. بايد برگردي فرانسه تا بتوني ويزاي دانشجوييت رو عوض كني و با ويزاي كار وارد استراليا بشي. همين رشته اي كه به قول خودت تاحالا بيست و پنج هزار دلار ناقابل براش خرج كردي، بدون اين كه يه ساعت كار كرده باشي و يه سنتش رو هم خودت داده باشي. ياد خودم و اشتهاي فوق العادم براي ادامه ي تحصيل ميافتم. اين كه چقدر دوست دارم بالاخره اينجا يه روزي درسم رو ادامه بدم. اين كه در اينجا زندگي رو از صفر مطلق شروع كردم، بدون اينكه يك يك قروني از كس ديگه اي قرض بگيرم. گرچه براي اولين مسافرتم به استراليا مجبور شدم از يه بانك وام بگيرم كه تا همين چند وقت پيش هم داشتم قسطاش رو مي دادم. پول مفت اون پدر بيچاره كه از فرانسه برات مياد اينجا رو يك سال و نيم خرج رشته اي كردي كه تازه الان فهميدي هيچ علاقه اي بهش نداري.

مي گم حالا كه ديگه نمي خواي درس بخوني و مي خواي كار كني، چرا نمي ري همون فرانسه اين كار رو انجام بدي؟

چشمات چهار تا مي شن و لپ هات رو باد مي كني و در حالي كه يك قدم جابه جا مي شي، يه دفه با يه صداي پووووووووووف همه ي باد تو لپ هات رو خالي مي كني.

مي گي فرانسه؟ اصلا كار پيدا نمي شه اونجا. بايد پدر خودت رو در بياري تا بتوني كار پيدا كني. من با تعجب نگاهت مي كنم. مي گم تو واقعا مشكلت با فرانسه چيه؟ مي گي خيلي چيزا. مي گي تو خيابوناش امنيت نداري. مي گي پول نمي توني در بياري اونجا. مي گي رئيس جمهور كشورت يه احمق بيشتر نيست و آبروي فرانسه رو برده و داره داغونش مي كنه. مي گي اينجا رو بيشتر دوست داري؛ و من همچنان دارم خيره بهت نگاه مي كنم. مي خوام بگم حرف هات چقدر برام آشنا هستن اما نه در مورد فرانسه. مي خوام بگم تو داري از همون فرانسه اي كه من در ذهن دارم حرف مي زني؟ همون فرانسه اي كه مهد دموكراسي هست؟ هموني كه يكي از آزادترين كشورهاي دنياست؟ هموني كه يكي از تاثيرگذار ترين كشور ها در تاريخ غرب بوده؟ تو داري از اونجا مي نالي؟ از بيكاري توي فرانسه ميگي؟ از حماقت رئيس جمهورش؟ از نبود امنيت كافي تو خيابونا؟ بعد با خودم فكر مي كنم كه من هم همه ي اين مشكلات رو تو ايران داشتم. اما ايران كجا و فرانسه كجا. اي كاش كيفيت زندگي در ايران الان من فقط نصف فرانسه بود. اونوقت مگه من اينجا يك دقيقه مي موندم؟

ديگه مقاله اي كه داشتم همزمان مي خوندم رو كاملا فراموش كردم و دارم خيره به تو نگاه مي كنم كه داري همچنان حرف مي زني و از اين شاخه به اون شاخه مي پري و البته هيجان زده شدي از اين كه فكر مي كني من دارم با دقت بيشتري بهت گوش مي كنم. غافل از اين كه ديگه چيز زيادي نمي شنوم و فقط حرفات در مورد فرانسه داره تو ذهنم تكرار مي شه.

چطور شده كه ما دو نفر از دو كشور كاملا متفاوت روايتي يكسان داريم؟ هر دومون از اون جا مهاجرت كرديم و دوست داريم اينجا زندگي كنيم؟ مي خوام بگم خيلي بي انصافي! مي خوام بگم آخه چطور مي توني خيابون هاي فرانسه رو ناامن توصيف كني. چطور مي توني از بي كاري در اونجا اينقدر گله مند باشي. اصلا مي دوني ناامني يعني چي؟ بيكاري يعني چي؟ حماقت رئيس جمهور يعني چي؟ ويران كردن كشور يعني چي؟ مي خوام بگم اما هيچ كدوم از اين ها رو نمي گم و همچنان نگاهت مي كنم.

فكر مي كنم اين مسئله كه ما ايران و فرانسه رو مثل هم توصيف مي كنيم به نقاط مبنامون بر مي گرده. وقتي تو داري از كيفيت زندگي حرف مي زني نقطه ي مبناي تو ذهنت هزاران كيلومتر بالاتر از اون چيزي هست كه من در ذهن دارم. من هم از كيفيت پايين زندگي در ايران گلايه مند هستم؛ اما اين كجا و آن كجا! وقتي به فاصله اي كه نقاط مبنامون از هم دارن فكر مي كنم، بي اختيار خندم مي گيره. مي خوام بگم بابا شما خوشي زده زير دلتون. اما باز هم هيچي نمي گم و همونطور كه دارم  خيره بهت نگاه مي كنم، سعي مي كنم لبخند رو به لب هام برگردونم.

Advertisements

Read Full Post »