Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2010

بعد از اين همه ننوشتن نمي دانم هنوز هم كسي اين وبلاگ فيلتر شده را مي خواند يا نه. فيلتر شده به خاطر گناهي نكرده و طبق قانوني ننوشته!

نمي دانم چرا مي نويسم. يعني اين كه چرا دوباره دارم مي نويسم. شايد انگيزه اي ناخودآگاه باشد… همان ميل به جاودانه بودن را مي گويم كه همسرم هم دائم از آن حرف مي زند. راستي گفتم همسرم؟! خب مي داني، در اين مدت اتفاقات زيادي در زندگي ام افتاده. ازدواج كردم… به ايران برگشتم و زندگي را در آنجا هم تجربه كردم، اما بر خلاف گفته هاي قبلي ام دوباره برگشتم به استراليا. به همان كويينزلند ساكت و آرام… جريانش مفصل است.

ابتدا قصد بازگشت مجدد به استراليا را نداشتم. مي دانم خنده دار است اما هنوز هم خيلي برايم فرقي نمي كند. اصرار همسرم به بازگشت به استراليا هم بي تاثير نبود. در ايران در همان ابتد شغل خيلي خوبي پيدا كردم. در يكي از كارخانجات مشهور كشور به عنوان مدير توليد استخدام شدم. بدون پارتي! رزومه ي انگليسي ام را به همراه يك نامه برايشان پست كردم. نمي دانم اصلا رزومه ام را خواندند يا فقط زبان انگليسي و اسم استراليا  مدهوش شان كرده بود. تقريبا سه بار مصاحبه شدم. هر بار آسان تر از ديگري. آخرين مصاحبه ام با مدير كل كارخانجات بود. از تمام مصاحبه هايي كه در طول زندگي ام داشتم آسان تر بود. به سختي مي شد اسمش را مصاحبه گذاشت.

مشغول به كار شدم. سي نفر كارمند و كارگر داشتم. دقيق تر بگويم، بيست و نه نفر. سرت را درد نياورم، كار خوبي بود. قفط ساعات كاري طولاني داشت و البته يك خواسته ي غير منطقي داشتند كه در جوابشان گفتم: شرمنده! بعد از چند ماه گفتند كه قرارداد آزمايشي ت به پايان رسيده و از كارت راضي هستيم. مي خواهيم براي هميشه اين جا بماني اما يك شرط دارد. اين كه تعهد محضري بدهي كه تا پنج سال اينجا مي ماني، وگرنه بايد شش ماه از حقوقت را پس بدهي. استعفا دادم…

آمدم بيرون و مشغول تماشا شدم.  ميدان شهدا… خيابان كوهسنگي… همه چيز آشنا بود. آدمهايي كه به زباني حرف مي زدند كه بي برو برگرد مي فهميدمش. حركاتشان را، ناز و كرشمه آمدن دخترانش، نگاه هاي «چند منظوره» ي پسرانش، نگاه هاي كنجكاو پيرزن هايش، چوونه زدن هاي كاسب ها، سلام دادن مردم به امام زضا در وسط خيابان، ترمز زدن هاي ناگهاني تاكسي ها براي مسافراني كه  خارج از ايستگاه مي استادند، بوق زدن هاي پياپي رانندگان خشمگيني كه در گره ها كور ترافيكي مشهد به دنبال معجزه مي گشتند، ثانيه شمار هاي چراغ قرمزهايي كه گاه گه صداي بوق ماشين ها پست سري، چند ثانيه مانده به صفر شدن شان، قيامتي بر پا مي كرد. همه را مي فهميدم. مزه مزه مي كردم، مي جويدم و قورت مي دادم. بعد از مدتي به يك نتيجه ي تك جمله اي رسيدم: «هيچ جايي در دنيا وجود ندارد كه نشود در آن زندگي كرد.»

يكي از دوستان استرالياي ام به ديدنم آمد. هوس ديدن خاورميانه به سرش زده بود. پشت موتور سوارش كردم و در ترافيك ها تو در تو، از لابه لاي ماشين ها اين طرف و آن طرف مي بردمش. چشم ها آبي اش هميشه در سطح شهر گرد بود و بعضي وقت ها گرد تر. مثلا در آن موقع كه بردمش حرم امام رضا. گفتم تا جايي كه من مي دانم بر اساس اعتقادات شيعيان، اگر مسلمان نباشي نمي تواني وارد حرم بشوي. دوست داري براي چند ساعتي مسلمان باشي؟ جيمز هم كه وسوسه ي ديدن يكي از شلوغ ترن زيارتگاه هاي  شيعيان جهان رهايش نمي كرد، گفت البته كه مي خواهم؛ چه بايد بكنم؟ خودم هم دقيق نمي دانستم. گفتم شهادتين (!) را بجا بياورد و راه افتاديم. فكر كردم همانقدر كافي بود تا اگر خادم هاي حرم مانع از ورودش شدند، بهانه اي داشته باشيم و تا حد ممكن دروغ هم نگفته باشيم. نمي دانم كه بالاخره مسلمان شده بود… نشده بود… به هر صورت به حرم رفتيم و البته خوشبختانه مو هاي بلوند و فرفري و چشم هاي آبي ش آنقدر ها هم در دردسر ساز نشد. «تراكم جمعيت»  از همه چيز بيشتز جزبش كرده بود… آينه كاري هاي حرم نيز از آن آيتم هايي بود كه مردمك چشم هايش گشاد تر مي كرد…

اين پاراگراف آخر اصلا قرار نبود كه در اين پست باشد. خيلي بي سر و ته و پر پرت و پلا گفتم. خيلي وقت بود كه ننوشته بودم و تا دستم دوباره گرم شود، احتمالا از اين پرت و پلا ها زياد خواهم گفت…

Read Full Post »