Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2010

اذان مغرب

غروب آفتاب در حافظه ي هر انساني آميخته با صدا و تصويري متفاوت است. آن چه كه از  ايران در اين هنگام به ياد دارم تصوير آشناي پيرمردهايي ست كه با صورت نيمه خيس در حالي كه كت شان را بر روي شانه هايشان انداخته اند به سمت مسجد مي روند و گاهي هم مي دوند. تصويري كه با صداي اذان مغرب و آيات قراني آميخته مي شود. آن موقع ها كه انسان خيلي مذهبي بودم اين تصوير را خيلي دوست داشتم.

غروب آفتاب و اذان مغرب در ديار كفار اما حال و هواي ديگري دارد. خصوصا در اين» سابربي» كه ما در آن زندگي مي كنيم. جايي كه حدود سي كيلومتر از مركز شهر فاصله دارد. در ميان درياچه هايي كه آرامش را فرياد مي زنند. طوطي هاي رنگارنگي كه نعره زنان بالاي سرت پرواز مي كنند. هنوز رنگ هاي پرهايشان برايم عادي نشده است. هنوز از ديدن اين همه رنگ و زيبايي تعجب مي كنم. غروب هنگام كه در كنار درياچه قدم مي زني، هر چقدر هم كه خشك و بي احساس و سخت دل باشي، محال است كه  فرودهاي متوالي مرغابي ها و انعكاس خونين غروب بر روي سطح آينه اي درياچه حواست را پرت نكند. اينجاست كه مي توان به ناتواني  شراب قرمز در مست و مدهوش ساختن انسان ها پي برد.

غروب آفتاب در اينجا براي من پيوند خورده با تصوير پيرمردهايي كه در كنار درياچه، بي خيال از همه جا قايق هاي كوچك كنترلي و بادباني شان را هدايت مي كنند. مرغابي هايي كه گويي از مولوكول هاي هواي رو درياچه سرسره اي ساخته اند و دائم برو روي آن سرسره بازي مي كنند. طوطياني كه دائم از درد بيدردي جيغ مي كشند و سرصدا مي كنند. نسيم خنك و مرطوبي كه از روي سطح درياچه بلند مي شود، اوج مي گيرد و در سينه ي بي دغدغه ي انسان ها مي پيچد و مي آرامد.

من نمي توانم از كنار اين همه زيبايي بي تفاوت عبور كنم. گاهي دوست دارم از شدت خوشي فرياد بكشم…

آري، اذان مغرب در ديار كفر حال و هواي ديگري دارد…

Read Full Post »