Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2010

نه فايده اي ندارد، اين كاور لعنتي بسته نمي شود كه نمي شود. كل داكت رو بايد عوض كنم و دوباره نصب كنم. از نردبان پايين مي آيم و دوباره اندازه گيري مي كنم. پيشانيم عرق كرده. آفتاب بهاري كوئينزلند بعضي وقت ها از تابستان هم كم نمي آورد. مي روم به سمت شير آب. صداي جاري شدن شير آب در لوله، ناگهان بلندم مي كند و دور كره ي زمين مي چرخاندم و پرتم مي كند توي مشهد، مركز آموزش ناجا، دوران آموزشي خدمت سربازي. عجب تابستان داغي بود. زير آفتاب سوزان مردادماه مشهد، زماني كه فقط دو دقيقه براي خوردن آب و استراحت كردن بين تمرين رژه وقت داشتيم. عجب «دو دقيقه» هاي هيجان انگيزي بودند. به محض اين كه فرمانده شروع دو دقيقه را اعلام مي كرد، تمام گروهان به سمت شير آب هجوم مي برد. آخر چگونه مي شود 150 نفر آدم كه از فرط تشنگي نفسشان بالا نمي آيد در عرض دو دقيقه، آن هم فقط از يك شير آب،همگي سيراب شوند؟ انسانيت و ادب و احترام و همه چيز را توي همان ميدان رژه جا مي گذاشتيم و به وحشيانه ترين شكل ممكن شلنگ آب را از دست هم چنگ مي زديم. هر نفر فقط چند لحظه ي كوتاه فرصت داشت تا جايي كه مي تواند دهانش را باز كند و حداكثر مقدار آب ممكن را درون  گلويش پمپ كند. عجب روزگار هيجان انگيزي بود. صداي ديميتار ناگهان لباس هاي سربازي ام را با شلوار جين و تي شرت آبي كه بر تن دارم عوض مي كند. فضاي دور و برم دوباره سبز مي شود و همزمان صداي تغمه ي پرنده ها در پس زمينه جاري مي شود.

– موفق شدي؟

– نه اين قسمت را دوباره بايد نصب كنم.

تا جايي كه جا دارم آب مي نوشم. آنقدر كه احساس مي كنم آب تا سطح گلويم بالا آمده. حرص اين را دارم كه كسي شلنگ آب را از دستم چنگ بزند. دوباره از نردبان بالا مي روم. چسب «دورو» را پشت داكت مي چسبانم. مارك از ديميتار مي پرسد :

– چه احساسي داري از اين كه اين بلا سر پاهايت درآمده؟

– حتما منفعتي برايم داشته. حتي اگر ندانم كه آن منفعت چيست به اين باور دارم كه خدا بدون مصلحت كاري نمي كند.

صداي سخنراني هاي حاج آقا رئيس السادات در گوشم مي پيچد. آن موقع ها كه آدم مذهبي بودم و هر جمعه به مكتب الزهرا مي رفتم. چقدر ديميتار شبيه رئيس السادات حرف مي زند. نمي چسبد، نمي چسبد… لعنتي! حركت ريز دانه هاي عرق را روي گردنم احساس مي كنم. دست هايم تا جايي كه جا دارد رو به بالا كشيده شده است و سعي مي كنم داكت را روي سطح بچسبانم.

– تسلا؟ البته كه مي شناسمش. مي داني كه اهل صربستان بود؟

– نظريات علمي جالبي دارد. البته اگرچه هيچ وقت مستقيم نگفت كه به خدا باور دارد اما من گمان مي كنم كه اينطور بوده.

– واقعا؟

– بله. در جايي گفته بود كه همه چيز از يك قدرت بزرگ آمده و …

از بالاي نردبان مكالمه ي ديميتار و مارك را قطع مي كنم و مي گويم: بسته به اين است كه خدا را چه تعريف كنيد! ديميتار سرش را به بالا مي چرخاند و وزنش را روي چوب دستي هايش جا به جا مي كند. مي گويم شايد منظورش از خدا يك منشا انرژي باشد!

ديميتار مسيحي معتقدي ست. دوست ندارم باورهايش را به استهزا بگيرم. اما گاهي حرصم را در مي آورد. شروع مي كند به پند و اندرز دادن كه صلاح و مصلحت اين است و خدا تقدير ما را اينگونه آفريده و … نمي داند، نمي داند كه من از چه سرزميني آمده ام. نمي داند كه من را با ايدئولوژي زاييده اند و به جاي شير مادرهمين صحبت ها را در حلقم ريخته اند. نمي داند كه چه جمعه هايي به عشق مهدي و ظهورش حنجره پاره كردم. نمي داند كه چه شب هايي را تا صبح بيدار نمانده و نيايش نكرده ام. نمي داند كه من از تمام اين مراحل گذر كرده ام. نمي داند كه ديگر مذهب برايم پشيزي نمي ارزد. به طور قطع نمي تواند آرامشي كه من بعد از گذر كردن از همه ي اين مراحل دارم را درك كند. البته من كاملا مي فهممش. مسلمان و مسيحي ندارد. تقريبا تمام آدم هاي مذهبي فكر مي كنند كه بر حق هستند و مي خواهند تو را «به راه راست» هدايت كنند.

Read Full Post »