Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2011

هر چه گاز مي دهم دنده عوض نمي شود! نمي دانم چه كسي اين گيربكس هاي اتوماتيك را ابداع كرد كه اينطور بلاي جان راننده ها شود! همزمان موبايلم زنگ مي زند. هدفون را توي گوشم مي گذارم و مي خواهم جواب دهم اما فايده اي ندارد. اين هدفون بلوتوث هم هر موقع دلش نخواهد پِر (Pair) نمي شود. «جان» است. هدفون را پِر مي كنم و به جان زنگ مي زنم. گوشي را بر مي دارد و هنوز من حرفي نزدم با عجله مكالمه را شروع مي كند.

– سلام كجايي؟
– طرفاي گولد كوست، كار اول رو تازه تموم كردم دارم مي رم سمت كار بعدي.
– اوه تازه راه افتادي؟ باشه من بهشون زنگ مي زنم مي گم كه تاخير داري.
– باشه
– خداحافظ

عجب منطقه ي ساكت و دبشي ست. شماره ي 184 را پيدا مي كنم.  پشت دروازه ي ورودي خانه دو رديف درخت كاج است كه تا نزديك به ورودي  فضاي اصلي خانه كشيده مي شوند. وارد كه مي شوم احساس مي كنم كه يك فرمانده ي نظامي هستم و كاج ها خبر دار ايستاده اند تا من سان ببينم. به سربازان آزاد باش مي دهم و ون ده متري مان را پارك مي كنم.
متوجه زني با موهاي بلوند و عينك آفتابي مي شوم كه با لبي خندان دارد به سمتم مي دود.

– سلام
خودم را معرفي مي كنم. وسايلي كه بايد تست شوند را نشانم ميدهد و دوباره لبخند مي زند.
-نوشيدني نمي خواي؟
– نه ممنون.

سيم برق را وصل مي كنم به ون. مي آيد داخل ون و با كنجكاوي نگاه مي كند
– اووووه. عجب آزمايشگاه سيار با حالي دارين. چقدر اين ون بزرگ و جادار هست. چطوري باهاش رانندگي مي كني؟
– كاري نداره. از رانندگي كاميون كه سخت تر نيست! راننده هاي كاميون چجوري رانندگي مي كنن؟
لبخندي مي زند و سكوت مي كند، اما نگاه كنجكاوش دايره وار تمام فضاي ون را بازرسي مي كند.
نگاهي به دستگاه هايي كه بايد كاليبره شوند مي اندازم. حداقل دو برابر آن چيزي ست كه به من گفته شده بود. با خودم مي گويم محال است بتوانم اين كار را امروز تمام كنم. دختر بچه اي دارد با يك سگ كوچك مي دود. پشت سرش دختر بچه ي ديگري ست كه فكر مي كنم به زور سه سالش بشود. با موهاي بلوند و چشم هاي آبي. دارد مي دود اما گردنش را كاملا به سمت من چرخانده و ناگهان با هيجان داد مي زند «لوك ات دت كااااااااااااااار!»


روي صندلي نشسته ام و «پت تستر» ي كه دارم كاليبره اش مي كنم چندان سر سازگاري ندارد. صداي روشن شدن يك موتور ديزلي به گوشم مي رسد و زن با موهاي طلايي اش را مي بينم كه روي يك موتور چهار چرخ نشسته و دارد از اين ور به آن ور مي رود. خوب كه دقت مي كنم مي بينم ماشين چمن زني ست. موهايش زير تابش مستقيم خورشيد نقره اي رنگ مي شوند و مي درخشند، جوري كه چشم را مي زند. شعاع حركتش درست مقابل چشمان من است. پنجره ي كوچك ون پشت لپ تاپي ست كه دارم با آن كار مي كنم. سعي مي كنم دوباره روي كارم تمركز كنم كه دوباره زن از گوشه ي سمت چپ پنجره وارد ميدان ديدم مي شود و رقص موهايش در باد ناخودآگاه نگاهم را به دنبال خودش مي كشد. يادم مي آيد كه وقت زيادي ندارم و سريع نگاهم را به لپ تاپ بر مي گردانم. مربي مان در دوره ي آموزش توليد ويديويي مي گفت سعي كنيد از آوردن سوژه ي متحرك در پس زمينه ي كادر خودداري كنيد، چون چشم انسان به صورت خودكار نظرش به اشيا متحرك جلب مي شود و از نگاه كردن به سوژه ي اصلي كه ثابت است باز مي ماند. البته دانستن اين تكنيك هيچ كمكي به تمركز كردنم نمي كند، ناخودآگاه است ديگر. اگر خودآگاه بود كه فرويد اينقدر خودش را جرو واجر نمي كرد كه توضيحش دهد. امر خودآگاه كه توضيح نمي خواهد. زن دوباره وارد كادر مي شود اما اين بار مسيرش چندان مسطح نيست و  به شدت تكان مي خورد. سينه هايش نيز با همان شدت به بالا و پايين مي پرند. اين بار طبيعت مرد بودنم هم دست به دست قانون سوژه ي متحرك مي دهد تا حواسم بيشتر پرت شود. كلاه حصيري كوچكي بر روي سرش گذاشته و من متعجب هستم كه چرا باد موهايش را اين چنين سريع تكان مي دهد اما كلاه را از سرش نمي اندازد. لپ تاپ را تا جايي كه جا دارد مي چرخانم به سمت راست.صندلي ام را هم مقابلش تنظيم مي كنم.

راديو روشن است. دولت «جوليا گيلارد» در پارلمان به سوالات نمايندگان جواب می‌دهد. طبق معمول اعضاي حزب كارگر و حزب ليبرال به سر و كله ي هم مي زنند. «توني آبوت» رهبر اپوزيسون با تحقير در مورد ماليات كربن از نخست وزير مي پرسد و او نيز با متلك جواب مي دهد. تقريبا در هر جمله شان متلكي وجود دارد. هميشه همين طور بوده است. تحقير جز جداناشدني گفتگوهايشان در پارلمان يا هر جاي ديگري ست. نمي دانم اين چه مدل دموكراسي ست.
زماني كه دانشجو بوديم «دكتر پيروز مجتهد زاده» براي يك سخنراني به دانشگاه آمده بود و مي گفت كه جنگ و دعوا در مجلس يكي از نشانه هاي دموكراسي ست. خيلي خوب است كه ما در مجلسمان دعوا داشته باشيم. (نقل به مضمون) آن موقع گمان مي كردم كه درست مي گويد. البته هنوز هم در مورد اشتباه بودنش مطمئن نيستم اما واقعا گوش دادن به مكالماتي كه بين اين دو رهبر رد و بدل مي شود رقت انگيز است. ساير هم حزبي هايشان هم همينطورند. اپوزيسون هر اقدامي كه دولت مي كند را به تندترين شكل ممكن رد مي كند. آخر مگر مي شود كه تمام كارهايي كه يك دولت مي كند اشتباه باشد؟  از ماليات كربن و پروژه ي اينترنت پرسرعت گرفته تا سياست هاي دفاع از مرزهاي آبي و اساسا هر تصميم ديگري كه دولت بگيرد، باعث متلك پراكني و سرگرمي ليبرال ها مي شود! يعني ليبرال ها فكر مي كنند حزب كارگر كه الان در قدرت است حتي يك تصميم درست هم نگرفته؟ مگر مي شود تمام اقدامات يك دولت بي برو برگرد اشتباه باشد؟
در مقابل حزب كارگر هم هيچ كدام از انتقاد ها را قبول نمي كند و به همه ي آن ها جواب هاي تحقير آميز مي دهد و دستشان مي اندازد. آخر مگر مي شود تمام كارهايي كه يك دولت مي كند مطلقا صحيح باشد و حتي يك اشتباه هم وجود نداشته باشد؟  گفتگوهاي پارلماني شان بيشتر شبيه كل كل هايي ست كه در دوران كودكي با هم سن و سالانمان مي كرديم. باور كنيد اغراق نمي كنم. مثلا نماينده اي (يادم نيست نماينده ي كدام حزب بود) به ديگري گفت: «اين اتفاق در سال هزار و نهصد و فلان افتاده، تو آن موقع 4 سال بيشتر نداشتي!» يا جوليا گيلارد امروز بارها توني آبوت را درمانده و متاصل خطاب كرد و گفت كه: او ديگر نمي داند چه بهانه اي بياورد! «كمپين ترس» راه انداخته و به دروغ مي خواهد به همه بگويد كه ماليات كربن قيمت بنزين را بالا مي برد! ما امروز مي گوييم كه در برنامه ي ماليات كربن، هيچ حرفي از بالا رفتن قيمت بنزين نيست و نخواهد بود. قيمت بنزين حتي يك سنت هم بالا نمي رود و دولت به هيچ وجه همچين قصدي ندارد. حالا آقاي آبوت اگر مرد هستي بيا و دوباره مصاحبه كن و بگو كه اشتباه كردي! اين كاري ست كه يك مرد درست و حسابي انجام مي دهد اما فكر نمي كنم تو اينچنين باشي! (نقل به مضمون. جمله ي اصلي اگر درست يادم مانده باشد چيزي شبيه به اين است: (That’s what a decent man would do, but…)

ياد راديو و مجلس خودمان مي افتم. آن زمان ها كه مجلس يكمي شبيه مجلس بود را مي گويم البته.
– مطمئني هيچ نوشيدني نمي خواي؟ چاي؟ قهوه؟

رشته ي افكارم پاره مي شود و پاي راستم را روي زمين فشار مي دهم و همزمان همانطور كه روي صندلي نشسته ام كمرم را به سمت چپ مي چرخانم. صندلي ام دوري مي خورد و موهاي بلوندش دوباره در ميدان ديدم مي آيند، اينبار خيلي نزديكترند. دارد با لبخند نگاهم مي كند و منتظر جواب است. چشمهايم را گرد مي كنم و ابروهايم را بالا مي اندازم و مي گويم:
– البته يك ليوان چاي فكر كنم حسابي بچسبد. ممنونم از لطفت.
– حتما
فورا به سمت ورودي خانه حركت مي كند. انتهاي موهايش اما براي لحظه اي جا مي مانند و بعد به دنبالش كشيده مي شوند. موهاي بلوندش همچنان در باد مي رقصند.

Read Full Post »