Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2012

یکی از مشکلات بزرگ مهاجرانی که در غربت زندگی می کنند نبودن همزبان و دوست و آشناست. کسی که با او رابطه داشته باشند و نشست و برخاست کنند تا شاید اندکی درد مهاجرت را تسکین بخشند. چرا که انسان اساسا موجودی اجتماعی ست. نیاز به معاشرت با دیگران دارد. پاسخ به  این سوال که این نیاز از کجا به میان آمده در حد و اندازه‌ی من نیست اما من هم مثل هر انسان دیگری درگیر این اجتماعی شدن و انتخاب حلقه‌های اجتماعی‌ام هستم. نظریه ای می‌گوید اجتماعی شدن با کشف  آتش پدید آمد. زمانی که انسان‌ها بعد از شکار دور آتش گرد هم می آمدند تا غذایشان را طبخ کنند. از همانجا ها بوده که اولین جرقه های ارتباط متقابل و شاید حرف زدن ها و داستان تعریف کردن ها شروع شده باشد. با این تعریف شاید این یک نیاز غریزی نباشد اما در هر صورت آنچنان در انسان مدرن ریشه دوانده که به سختی می شود آنرا از غریزه جدا نمود.

من تا همین چند وقت پیش معیارهای سفت و سختی برای گزینش دوستان و تشکیل حلقه‌های اجتماعی دور و برم داشتم. علی رغم این که سعی می کردم در گفت و گو ها با همه گرم باشم و با روی خندان هر چهره‌ی جدیدی را پذیرا باشم، اما با هر کسی تماس دوم و سوم نمی گرفتم و حلقه‌های اجتماعی ام را سخت‌گیرانه انتخاب می کردم. انگار که از دماغ فیل افتاده باشم، نمی دانم شاید این حس خود برتر بینی در همه‌ی انسان‌ها وجود داشته باشد و فقط میزان و اندازه‌اش متفاوت باشد. این‌که من از فلانی بیشتر می‌فهمم و رابطه‌ی با او چیزی به من یاد نمی‌دهد و این جور توجیهات مضحک.

چندی‌ست تغییر روش داده‌ام. تقریبا با هر ایرانی که آشنا می شوم، رابطه‌ام را تا جایی که ممکن است ادامه می‌دهم. فرقی نمی کند، از هر طبقه‌ی اجتماعی که هستند، از هر شهری که آمده باشند یا هر سطح فرهنگ و بنیه‌ی مالی که دارند، سعی می‌کنم رابطه‌ای بینمان برقرار شود. ناگفته نماند که مهاجرت این امکان بی‌نظیر را به انسان می‌دهد تا حتی با هموطنانی که در دیار مادری نمی توانسته رابطه برقرار کند، آشنا شود. انسان هایی که در وطن اگر سایه یشان را هم می دیدم راهم را کج می کردم تا به گذرشان نیافتم. کسانی که از طبقه های کاملا متفاوت جامعه بودند و گمان می‌کردم که هیچ نقطه‌ی اشتراکی با آنها ندارم. اما در اینجا این قاعده را به شکلی بنیادین تغییر دادم. مدتی با جمع مسلمان های سفت و سخت رابطه داشتم؛ با بهایی ها؛ با زرتشتیان؛ با شمال شهرنشینان تهرانی که در ایران به کنایه «مرفه نشینان بی‌درد» خطابشان می‌کردیم و می‌کنند. شگفتا که ارتباط با هر کدام از این گروه ها برایم نعمت بزرگی بوده و هست. انسان های متفاوت دیگری هم بوده اند و هستند که در قالب هیچ کدام از گروه های یاد شده نمی گنجند اما همچنان با دیگران متفاوت‌اند، چرا که اساسا همین تفاوت هاست که انسان ها را انسان می کند. اگر همه ی ما مثل هم بودیم که دیگر وجودمان معنایی نداشت. تفاوت ها به حضور ما معنا می دهند.

با هر انسانی در هر سطحی می شود رابطه برقرار کرد. هیچ انسانی روی کره‌زمین وجود ندارد که ما با او نقطه‌ی مشترکی نداشته باشیم. این را به کرات امتحان کرده‌ام! نمونه‌ی آخرش در حین مسافرتی هزاران کیلومتری بود که چند وقت پیش انجام دادم. کنار جاده در پارکی نگه داشتم و به سمت یکی از نیمکت هایی که توسط یک زوج جوان و بچه‌هایشان پر شده بود رفتم و اجازه گرفتم که در کنارشان چای بنوشم. ایتالیایی بودند و من با کنجکاوی می خواستم بدانم نقاط اشتراکم با این غریبه ها در این ناکجا باد چه می تواند باشد. در انتهای مکالمه وقتی داشتم به سمت ماشین می رفتم در دل متعجب بودم از این همه موضوع مشترکی که با همدیگر داشتیم. از روبرتو باجیو و پنالتی معروفش در سال 94 که باعث  از دست دادن جام جهانی شد، از آث میلان و اینترمیلان و فوتبال هیجان انگیز ایتالیا. از واتیکان و قوانین سفت و سخت مذهبی اش، از اسپاگتی های خوشمزه‌‌ی ایتالیایی، از پیتزاهای معروفشان، از هر دری از هر بابی که وارد می شدم نقطه‌ی اشتراکی میافتم. یا آن زوج آلمانی که برای گذراندن تعطیلات به استرالیا آمده بودند و در حین رفتن به حمام سر راهشان، جلو چادر ما، به طور کاملا اتفاقی گفتگویمان شروع شد و چند ساعت طول کشید! آنقدر که یکی از آن ها برگشت و صندلی تاشوشان را از درون ماشین درآورد تا بشینند و حرف بزنند و آنقدر حرف زدیم که همه جا تاریک شد و حمام عمومی پارکی که تویش چادر زده بودیم هم به گمانم تعطیل شد.

وقتی که با یک غریبه که در آن سوی دنیا زندگی کرده این همه نقطه‌ی اشتراک داریم، با هموطنانی که هزاران سال تجربه ی تاریخی و فرهنگی مشترک داریم چقدر نزدیک خواهم بود؟ چقدر حرف برای گفتن با غریبه ترین انسان مذهبی که در قم زندگی می کند و هر روز به نماز جمعه می رود خواهم داشت؟ چه اندازه گفت و گوی دوست داشتنی با فاحشه‌ی خیابان‌گردی در مرکز اصفهان خواهم داشت؟ چقدر موضوع جالب و شورانگیز با پیرمرد بازنشسته ی کرمانی خواهم داشت؟

 قرار نیست که با هر کسی که بخواهیم با او رابطه ی دوستی برقرار کنیم بحث فلسفی کنیم و سطح دانایی‌اش را از این طریق بفهمیم! می‌شود با اردلان دوست شد و فقط به این دل خوش بود که می شود با او بد مین تن بازی کرد.  می توان با علی دوست بود و فقط به این دل خوش بود که بوی مشهد می دهد. می شود با سارا دوست بود و به این دل گرم بود که چه موهای زیبایی دارد. می شود با جواد رابطه داشت و فقط با او مزخرف گفت. از این که آیا مهتاب کرامتی خوشگل است یا نه و بعد برایت چرت ترین آهنگ فلان خواننده ی عامه پسند را بگذارد و در حین خواندنش برایت برقصد. می‌شود با مریم دوست بود و با سادگی و رفتار کودکانه‌اش آرام گرفت.

تعجب می کنم که چرا ما این همه خودمان را محدود می کنیم و این همه فرصت استثنایی را به راحتی از دست می دهیم.

Advertisements

Read Full Post »

می دانم، مدتهاست ننوشته ام. دوست دارم بنویسم، اما نمی دانم از چه. انگار حرفی برای گفتن نداشته باشم. دارم البته، فراوان هم دارم. آنقدر که احساس می کنم سینه ام پر شده از تمام حرف های نگفته، انگار که نفس بسیار عمیقی کشیده ام و ریه هایم پر شده از هوا، اما درست قبل از آنکه نفسم را خالی کنم دهانم قفل شده. گمان می کنم دچار روزمرگی شده ام.

امروز تمام روز را در کارگاه بودم و اصلا سایت نرفتم. تمام روز را در کنار «لن» سپری کردم. آدم جالبی ست. گاهی که احساس می کنم دچار روزمرگی شده ام، تصویر لن در ذهنم ظاهر می شود. بخش زیادی از موهای سرش ریخته و آن ذره ای هم که مانده سفید سفید شده. شصت هفتاد سالی هم عمر گرفته، حالا یا از خدا یا از آن جرم سیاهی که قبل از بیگ بنگ همه جا را گرفته بود، این را دقیق نمی دانم.

 هر روز ظهر درست سر ساعت یک می رود روی جعبه ی زرد رنگی – که هنوز هم به درستی نمی دانم قبلا برای چه چیز مورد استفاده قرار می گرفته- می نشیند و یک کنسرو ماهی باز می کند و با قاشق پلاستیکی می خورد. ده دقیقه ای خوردنش طول می کشد و بیست دقیقه ی دیگری که از وقت نهارش مانده را روی همان جعبه ی کوچک زرد رنگ چرت می زند و راس ساعت یک و نیم بلند می شود و برمی‌گردد سر کارش. این روند را برای بیست  خورده ای سال که در اینجا کار می کند تکرار کرده، مو به مو، جز به جز، بدون کوچکترین تغییری.

 هر روز کنسرو ماهی می خورد. تعجب می کنم، چطور می شود که هر روز بدون استثنا یک غذای مشخص را خورد و زنده ماند؟

 زلزله ی بم یادم می‌آید و آن روزهای سرد که لباس امدادگری بر تن کرده بودم و با جمعیت هلال احمر همکاری می کردم. تمام شهر ویران شده بود. شبکه ی برق و آب و فاضلاب و خانه ها، دیوار ها همه چیز. هفته های اول هیچ غذایی برای خوردن نداشتیم، به استثنا کنسروهایی که برای زلزله زدگان می آمد و ما هم از همان ها تغذیه می کردیم. نمی دانم چرا، اما شاید از هر ده کنسرو نه تایش کنسرو ماهی بود و از سر ناچاری هفته ها تنها غذایمان همین کنسروهای ماهی بود. اواخر اینقدر دلم از کنسرو ماهی زده شده بود که سعی می کردم تا جایی که ممکن است چیزی نخورم. هر موقع احساس ضعف می کردم در یک کنسرو را باز می کردم و یک مشت پر ماهی تن را بر می داشتم و در حالی که سعی می کردم از بینی نفس نکشم تمام کنسرو را در دهانم می گذاشتم و با حداقل جویدن قورتش می دادم. تا قبل از زلزله بم کنسرو ماهی برایم غذای بسیار لذیذی بود؛ طعمش را خیلی دوست داشتم. اما وقتی از بم برگشته بودم تا چند سال حتی شنیدن بودی ماهی تن حالم را به هم می زد.

اما چنین چیزی ظاهرا برای لن کاملا بی معنی ست. همچنان هر روز ظهر راس ساعت یک، کنسرو ماهی می خورد و بدون اینکه ساعتی بر دست داشته باشد یا موبایلش را چک کند، درست سی دقیقه استراحت می کند و راس ساعت یک و نیم بلند می شود. هنوز هم تعجب می کنم که چطور می تواند بدون نگاه کردن به ساعت اینقدر دقیق زمان را بفهمد.  روزهای اول بخشی از کار را باید از او یاد می گرفتم. تستی که باید دقیقا شصت ثانیه طول می کشید را همیشه بدون کرنومتر و تایمر انجام می داد. هنوز هم همین کار را می کند و هنوز هم متحیر هستم از اینکه چطور ثانیه ها را اینقدر دقیق می فهمد.

تعطیلاتش از همه جالب تر است. هر سال دو هفته مرخصی می گیرد و کاروانش را به عقب ماشینش می بندد و به «موریچی دور» که در شمال بریزبن قرار دارد می رود. تمام دو هفته را همانجا کمپ می کند و دوباره بر می گردد سر کار. تمام تعطیلاتش (حداقل در این سال های اخیر) همین کار را می کند. یک نقطه ی ثابت!

در تمام عمرش هیچوقت از استرالیا بیرون نرفته و شهرهای زیادی از همین استرالیا را هم ندیده. هر روز صبح که سر کار می آید وانتش را در اولین قسمت پارکینگ می گذارد. همه می دانند که آن قسمت مال لن است و همیشه در همانجا پارک می کند. ساعت یک کنسرو ماهی اش را باز می کند و ساعت یک و نیم دوباره کارش را شروع می کند.

نمی دانم چطور می تواند از این همه روزمرگی دیوانه نشود. هر موقع که دچار روزمرگی می شوم و  احساس می کنم که باید تغییری ایجاد کنم، لن یادم می آید.اسطوره ی روزمرگی شده برایم.

Read Full Post »