Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2012

پیش از این در مورد فاصله‌ها و معانی که می توانند در جوامع مختلف داشته باشند نوشته بودم. «مرزها» هم در کنار فاصله ها معانی زیادی دارند. «مرز» یک رابطه‌ی اجتماعی چیست؟ مثلا رابطه ی انسان با یک دوست یا یک غریبه از جنس مخالف چه حد و حدودی دارد. تماس با جنس مخالف تا چه اندازه مورد قبول است و در چه جایی از «مرز» خارج می شود. چه چیزی در این رابطه ها بد و چه چیزی خوب است. پیداست که هر جامعه ای معیار های خود را برای پاسخ به این سوالات دارد.

در ایران که بودم اطرافیانم مرا به عنوان پسری نجیب و سر به زیر می شناختند. آدمی که با دخترها زیاد «بگو بخند» نمی کند و از خودش «سبک بازی» در نمی‌آورد. در هنگام صحبت کردن با یک خانم کاملا جدی ست و شوخی نمی کند. وقتی که در خیابان راه می رود، نگاهش معمولا رو به پایین است و هنگامی که خانمی از رو به رو می آید گردنش را آنقدر پایین می گیرد که هیچ چیز به غیر از موزاییک های کف پیاده‌رو در شعاع دیدش نباشد. این ها همه معیار هایی بود که در یک جامعه‌ی سنتی برای یک فرد «نجیب» ارائه می‌شد و من نیز به عنوان بخشی از آن جامعه رفتارم را در همان قالب شکل داده بودم. در ماه های اول مهاجرتم به استرالیا به طور ناخودآگاه همان معیارها را دنبال می کردم. اگر به یک مصاحبه کاری می رفتم که باید با یک زن صحبت می‌کردم، کمتر با اون می خندیدم، به خیال خودم «سنگین» و متین بودم. هر جایی که گذرم به خانمی می‌افتاد همان معیار های جامعه ی قبلی را پیاده می‌کردم به این امید که همان جایگاه اجتماعی را در جامعه‌ی جدید نیز پیدا کنم، اما زهی خیال باطل! غافل بودم از این‌که نجابت معیارهای دیگری هم می‌تواند داشته باشد.

مردم اینجا به یکدیگر «نگاه» می کنند. وقتی با هم گفتگو می‌کنند این نگاه آنقدر کش دار و چشم در چشم است که متکلم احساس می‌کند واقعا حرف‌هایش مهم هستند. به غریبه ها در خیابان لبخند می زنند، چه دخترها چه پسرها. سطحی‌ترین و گذراترین رابطه‌های انسان ها گرم و محبت آمیز است. آن ترسی که ما از نشان دادن محبت به جنس مقابل داریم در اینجا بسیار فروکاسته شده. حتی رابطه ای کوتاه در حد پرداختن پول یک شکلات به صندوقدار، پر است از نگاه های متقابل و لبخند و ارتباط. بسیاری از آنان تلاش می‌کنند که حتی همین رابطه ی کوتاه را هم به مکالمه ای هر چند مختصر تبدیل کنند. دخترکان و پسرکان فروشنده و بقال و نانوا در همان چند ثانیه ی کوتاهی که پول را حساب می کنی هم با لبخندی بر لب از تو می پرسند که «چطوری؟»… «امروز چه کارا کردی؟»… «برای فردا و پس فردا که تعطیل هست چه برنامه ای داری؟» و تو بی ترس از هیچ قضاوتی به آنان لبخند متقابل تحویل می دهی و با غریبه ترین آدم ها از مسخره ترین چیزها در کوتاه‌ترین فرصت ها حرف می‌زنی. از این که الان که رفتی خانه می خواهی آب این هویج هایی که دارند برایت وزن می‌کنند را بگیری و با آن هویج بستنی درست کنی و با نگاهی کشدار و مشتاق از تو بپرسند که هویج بستنی دیگر چه خوراکی ست. از این‌که از وقتی سرت را تراشیده‌ای، هر موقع که دست خیست را به روی سرت می‌کشی، طراوت بعد از دوش گرفتن را احساس می‌کنی. از این‌که امروز چقدر هوا سرد است و دیروز چقدر باران بارید!

برخی معتقدند که این رابطه ها مصرف تجاری دارد و جزیی از کسب و کارشان است؛ اما اگر این طور است دلیل لبخند زدن های رهگذرانی که با هم هیچ مراوده‌ی تجاری ندارند و شاید هیچ وقت دوباره گذرشان به یکدیگر نیافتد چیست؟ چرا در اتوبوس و قطار و خیابان دنبال بهانه‌ای می‌گردند که گفتگویی را شروع کنند و با هم حرف بزنند؟ این چیزی ست ورای تجارت و بازار و مشتری یابی! این یک فرهنگ است که البته خواه ناخواه بر خرید و فروش هم تاثیر گذاشته.

یاد گرفتن این قواعد جدید اما برایم پر بوده از خاطرات تلخ و شیرین و لحظه های خجالت آور. اولین درس عملی که در این رابطه در خاطرم مانده مربوط می‌شود به روزی که برای تماشای یک مسابقه‌ی اسب دوانی رفته بودیم. بعد از مسابقه درحالی که موسیقی پخش می‌شد و ما مشغول خوردن نوشیدنی بودیم، چند تن از دوستانم که می خواستند با من شوخی کنند خطاب به دختر سیاه چشم و جذابی که پشت سرمان بود و با دوستانش حرف می زد گفتند: «این دوست ما می خواهد با تو برقصد». دخترک به من نگاه کرد و من بلافاصله گفتم نه من قصد ندارم با شما برقصم و گمان می کردم که لابد جواب در خوری داده ام و به همه ثابت کرده ام که من چقدر انسان متینی هستم. عصر آن روز که اتفاقات پیش آمده را برای یکی از دوستان استرالیاییم تعریف می‌کردم و به این قضیه هم با افتخار اشاره کردم، چشمانش داشت از حدقه در می‌آمد و گفت واقعا چنین چیزی گفتی؟ این وحشتناک ترین پاسخی بود که می توانستی بدهی! می‌دانی چقدر آن دختر را تحقیر کردی؟

Advertisements

Read Full Post »