Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2012

– وقتی که شیب جاده اینقدر زیاد هست دیگه نباید گاز بدی. بذار ماشین خودش بره تا سرعتت از حد مجاز رد نشه!

سرش را آرام تکان می دهد و پایش را از روی گاز برمی دارد. تازه پلاک «L» ش را گرفته و من باید تا یک سال سوپروایزرش باشم تا بتواند گواهینامه اش را بگیرد. نرسیده به سر پیچ بعدی به ناگاه کودکی ده ساله می شوم که پاهایم به زور به گاز و ترمز می رسد. خاور قرمز رنگ را در کویر طبس جایی که هیچ پلیسی پیدا نمی شود می رانم و پدرم در پشت سرم روی همان صندلی نشسته و من در میان دو پای او که اگر خطری پیش آمد سریع بتواند واکنش نشان دهد. به پیچ نزدیک می شویم و و اضطراب من بیشتر می شود. سه تُن ماهی تازه در سردخانه خاور بارمان است که با هر تکانی به این طرف و آن طرف می روند. آرام دستش را می گذار روی دستم و فرمان را با دست من هدایت می کند. می گوید این پیچ های تیز رو می تونی «ببُری»! چشم هایم ریز می شود و می گویم چه کار کنم؟ می گوید: ببُری! بهت نشون می دم.

با فشار دست هایش روی دست های من و فرمان خاور, آرام به سمت مخالف جاده می رود.

– ببین میای سمت مخالف بعد در حین پیچیدن می ری توی «شکم» پیچ!

و ناگاهان فرمان را در جهت پیچ می چرخاند.

– اینجوری هست که, وقتی بار زیاد داری و نمی خوای سرعتت رو از دست بدی , می تونی بدون کم کردن سرعت و فشار آوردن روی کامیون با سرعت بالا بپیچی. می خوام یه یادگاری همیشگی برات به جا بذارم! «رانندگی» رو جوری یادت می دم که تا آخر عمرت هر موقع پشت فرمون نشستی منو یاد کنی!

– «می ترسم از این پیچ یکم, سرعتم رو کم کنم؟»

با این جمله اش رشته ی افکارم پاره می شود, بدنم می لرزد. نگاهی به دور و برم می اندازم, از کویر طبس و گرمای تابستانش هیچ خبری نیست و همه جا سبز و خرم است. سال هاست که پدرم را ندیده ام. 270 کیلوتری شمال غرب بریزبن هستیم و من سوپروایزر رانندگی همسرم. نگاهی به صورتش می اندزم. یادم می آید که سوالی پرسیده.

– ها؟

– می گم سرعتم رو دارم کم می کنم, این پیچ خیلی تیز هست.

– نمی خواد سرعتت رو کم کنی, بذار…

به سمت صندلی اش خم می شوم و دستم را روی دستش و فرمان می گذارم و آرام هدایتش می کنم. به سمت مخالف جاده می برمش و سپس فرمان را به داخل پیچ می چرخانم. صورتم گر می گیرد و چیزی گلویم را فشار می دهد.

دشت هایی چه فراخ, کوه هایی چه بلند! سهراب اگر اینجا به دنیا می آمد خیلی زود تر از 52 سالگی زندگیش به اتمام می رسید. نمی توانست دیدن این همه زیبایی را تاب بیاورد! یا خودکشی می کرد یا مجنون و دیوانه می شد. سرزمین های سبز و خرم و کانگروهایی که به چالاکی از این سو به آن سو می دوند و البته مقداری نگرانت می کنند که نکند ناگهان بپرند وسط جاده و فاتحه تو و خودشان را با هم بخوانند.

دیگر تقریبا داریم به معدن زغال سنگ «تارونگ» می رسیم. دستگاه های زیادی برای کالیبره کردن دارند که فکر کنم یک هفته ای طول بکشد.

سر میز نهار نشسته ایم. ادوارد می گوید که مسیحی ست اما نه چندان سفت و سخت. از ایرانیان و دین و ایمانشان می پرسد. می گویم اکثر جمعیت مسلمان هستند. در مورد روابط بین زن و مرد کناچکاوی می کند و می گوید تا چه اندازه تماس فیزیکی بین این دو مجاز است. می گویم هیچ! حتی تماس دست با دست هم می تواند دردسر ساز باشد. چشم هایش گشاد می شوند و نفسش را جمع می کند و ناگهان تمامش را با پرپر کردن لب هایش از هم بیرون می دهد!

– جدی می گی؟

سرش را تکان می دهد و می گوید واقعا مسخره است و کلی در محکومیت این طرز تفکر نطق می کند.

دقایقی گذشته, نهارم دارد تمام می شود. چشمم به مجله ی «زوو» می افتد که روی میز است. چند صفحه اش را ورق می زنم و به تصویر نیمه برهنه ای از دختری با موهای طلایی و چشم های آبی می رسم. با لبخندی بر لب مجله رابه ادوارد می دهم و می گویم بیا قبل از این که برگردیم سرکار, اینها را نگاه کن دلت باز شه.

هنوز نیم نگاهی به مجله نیانداخته سرش را به سمت ظرف غذایش برمی گرداند و می گوید این ها اصلا نباید اینجا باشند. این شرکت شورش را درآورده.

با لبخندی بر لب می گویم چرا؟

– این مجله ها «نامناسب» هستند.

– نامناسب؟

سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد.

– چرا؟ دلیل برایم بیاور که چرا این مجله ها نامناسب هستند؟

– نگاهی به تصویر نیمه برهنه این دختر بیانداز

دوباره نگاهم را بر می گردانم به سمت عکس دخترک

– خب؟

– خب؟ اگر این دختر خودت می بود چه؟

جهان دور سرم می چرخد و پرت می شوم به مشهد, سخنرانی های حاج آقا راشد یزدی یادم می آید. آن زمان ها که عمیقا انسان مذهبی بودم و هر جمعه صبح برای دعای ندبه به مکتب الزهرا می رفتم. هوای خنک صبح است و من در حیاط روی فرش در میان انبوه جمعیت چهار زانو نشسته ام و چشم دوخته ام به راشد که بالای منبر نشسته و از حرمت تماس با زنان نامحرم می گوید و دائم خواهر و مادرهای خودمان را به یادمان می آورد.

ادوارد با این که این چنین سخت و گزنده از محدودیت روابط بین دو جنس مخالف در کشورهای مسلمان انتقاد می کند, خودش نیز گره های فراوانی در این رابطه دارد. برایم جالب است وقتی می بینم انسان ها مرزهای خودشان را ارجح می دانند و مرزهای دیگران را درک نمی کنند. راشد یزدی و ادوارد هردو به یک شکل فکر می کنند. هر دو خطوط قرمز سختگیرانه ای در رابطه با جنس مخالف دارند. اما جالب این که هر دو همدیگر را محکوم می کنند و نمی توانند دیگری را تاب بیاورند. اما من بینشان تفاوتی نمی بینم.

Read Full Post »