Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2012

فرهنگ سنتی ایرانی اساسا با «طبیعت» و هر عمل «طبیعی» سر ناسازگاری دارد. در مقابل انسان غربی ست که جز جز زندگی اش با طبیعت و رفتارهای طبیعی پیوند خورده.


طبیعت و حیوانات

گکو (Gecko) نوعی خزنده است. چیزی شبیه مارمولک خودمان. کلمه ی مارمولک در زبان و فرهنگ فارسی طرح واره (Schema) های خودش را دارد. مثلا وقتی کلمه ی مارمولک را می شنویم باید بترسیم, چندشمان شود و اگر مارمولک نگون بخت در خانمان باشد, اولین چیزی که بعد از این احساس ترس و تنفر به ذهنمان می رسد این است که چگونه به زندگی اش پایان دهیم و یا اگر خیلی انسان دل رحمی باشیم به این فکر می کنیم که چگونه از خانه بیرونش کنیم.
طرح واره ی استرالیایی اش البته کاملا متفاوت هست. این حیوان کوچک را شدیدا دوست دارند و در کنار کانگارو و شترمرغ نمادی از کشورشان است. آنقدر که در هر کجا می روید و تقریبا هر وسیله ی تزیینی می خواهید بخرید نوع کگو آن را هم پیدا می کنید. سنجاق سینه و گل سر و خوشبو کننده ماشین و گردنبد و گوشواره, جا سوییچی,طرح روی موکت, مجسمه ای در آب نما و یا برچسبی که روی ماشین و کالسکه بچه بزنید, گکو در همشان خودنمایی می کند.

گربه حیوانی ست که نیازی به تعریف و پیدا کردن معادل در فارسی ندارد. طرحواره گربه برای ما چیزی متشکل از کثیفی و پلیدی و لنگ کفش است. خوب یادم است در کودکی هر موقع گربه ای می دیدم به دنبال لنگ کفش یا دمپایی می گشتم تا به سمتش پرتاب کنم و این حیوان موذی را از خود دور کنم.تقریبا در تمام موارد تیرم به هدف نمی خورد و گربه ها با مهارت خاص خودشان مانور می دادند و لنگه کفشی که پرتاب کرده بودم سر از پشت بام همسایه در می آورد و من مجبور می شدم از لوله ی گاز بالا بروم تا لنگه کفش را بیاورم. به غیر از یک بار که گربه ی نگون بخت داشت جهت مخالف را نگاه می کرد و اصلا من را ندیده بود. دمپایی قرمز رنگ برادر زاده ام را برداشتم و بعد از لجظه ای تمرکز, با تمام قدرت به سمتش پرتاب کردم. دمپایی آنچنان ضربه ای بر گرده ی گربه ی بیچاره زد که حدود نیم متر به هوا پرید و با تمام سرعت فرار کرد. رضایتمندی که در هنگام بالا رفتن از لوله ی گاز داشتم را هنوز یادم است.
اینجا اما گربه از معمول ترین و متداول ترین حیوانات خانگیست. طوری که به هر سوپرمارکتی که سر می زنید محال است نتوانید غذای گربه را پیدا کنید. گربه ها معمولا ,مثل خیلی از حیوانات خانگی دیگر, به اسم انسان خوانده می شود. مثلا گربه هایشان را جک یا نیکول و غیره خطاب می کنند. این حیوان شان و منزلتی دارد که بدون شک سبک زندگیشان را با پسرعموهای ایرانی شان غیر قابل قیاس کرده.

طرح واره ی عنکبوت موجودی پلید و کثیف را در ذهن می آورد و علی رغم این که هیچ شباهتی به گربه ندارد اما «دمپایی» همچنان از مشترکات طرح واره ی این دو است. عنکبوت هم مثل گربه و مارمولک هیچ جایی در خانه ی یک ایرانی ندارد و محکوم به مرگ است.
عنکبوت در اینجا اما حیوانیست مثل خیلی از حیوانات دیگر. در منطقه ای که من زندگی می کنم انواع گوناگون و رنگارنگی از آن یافت می شود که برای مدتی طولانی سوژه ی عکاسی ام بوده اند. کشتن عنکبوت رفتاری غیر قابل تحمل است, البته به غیر از گونه های سمی آن. به خاطر دارم روزی که با یکی از دوستان استرالیاییم در جنگل قدم می زدیم, عنکبوتی بر سر راه مان تار بسته بود. دوستم قبل از این که تار را ببیند به آن برخورد کرد. به محض این که متوجه برخوردش با تار عنکبوت شد خودش را کمی عقب کشید تا خسارت کمتری به خانه و زندگی این موجود کوچک زده باشد و روی زمین مقابل عنکبوت زانو زد و با لحنی که هنوز طنینش خاطرم را می نوازد گفت Sorry spider!

سگ حیوانی ست کثیف. طرح واره ی این یکی دیگر روی همگان را سفید کرده و به نجاست هم آغشته شده. جوری که نجاست را به ذات سگ می داند و مشهور است که «شیخ گفته پوست سگ با دباغی هم تمیز نمی شود». آشکار است که این یکی دیگر هیچ جایی در خانه و فرهنگ یک ایرانی سنتی ندارد.
به جرات می توان گفت سگ در اینجا محبوب ترین حیوان است. بهترین دوست انسان می دانندش و ستایشش می کنند. سگ جزیی از خانواده است و رفتاری که با او می شود بسیار شبیه به رفتار با کودکانشان است. سگ مرسه دارد. روانشناسی دارد. تعلیم و تربیت می شود و می آموزد و هنجار های خانواده را یاد می گیرد. این که کجا اجازه دارد توالت برود و به کدام یک از اتاق ها اجازه ی ورود ندارد. دوست و همدم و نزدیک ترین یار انسان غربی ست.

البته لازم به توضیح نیست که موارد یاد شده برای هر فرد در ایران با توجه به محیط و فرهنگی که در آن بوده اند مفهوم و طیف متفاوتی دارد. ملاک این نوشته بیشتر آن چیزی ست که از طریق سیستم حکومتی ایران به عنوان هنجارو ارزش به جامعه ارائه می شود.


رفتار های طبیعی

لذت های جسمی و اساسا هرگونه لذت دنیوی اگرچه طبیعی هستند, اما در فرهنگ ایرانی مورد قبول نیستند. انسان باید سختی بکشد تا روحش متعالی شود. این مفهوم نیز برای افراد و خانواده های مختلف طیف متفاوتی دارد. مثلا برای برخی ممکن است غذای لذیذ خوردن و موسیقی گوش کردن کاملا پسیندیده باشد و مثلا لذت جنسی خارج از ازدواج قبیح و متوقف کننده ی رشد و تعالی تلقی شود.
رقصیدن هم ممکن است برای برخی گروه های فرهنگی داخل ایران خصوصا مذهبی تر ها شامل دایره ی ممنوعه شود.
موسیقی – یا حتی دست زدن آهنگین و ریتمیک نیز – برای برخی مذهبی های سخت گیر ممکن است جز حریم ممنوعه باشد.
برخی افراطی ها با هر چیزی که به انسان لذت جسمانی (طبیعی) بدهد نیز مخالفند و می گویند جسم انسان باید کمترین میزان خوشی را تجربه کند تا روحش متعالی شود.
آنچه که مشترک است این است که خیلی از لذایذ طبیعی در فرهنگ ما مترود و فبیح هستند.

بسیاری از این رفتار ها آنچنان در ناخوداگاه جمعی مان رفته که خود نیز دیگر چندان به آن فکر نمی کنیم. مثلا وقتی که می خواهیم سوار ماشین شویم یا دور میز شام بنشینیم, اگر جا خیلی کم باشد و فاصله ها نزدیک شوند, سعی می کنیم در کنار همجنس خود قرار بگیریم و تماس مرد با زن را به حداقل برسانیم. جالب این که این رفتار را در خیلی از ایرانی های ساکن استرالیا هم دیده ام.

طبیعت تن و بدن اما اینگونه نیست. تماس بدن مرد با زن خوشایند تر از تماس بدن مرد با مرد است. این, آن چیزی ست که ناخوداگاه جمعی غربی ها را شکل می دهد. یعنی در موقعیتی مشابه دقیقا بر عکس ما رفتا رمی کنند و اگر قرار است خیلی نزدیک به هم بنشینند بدون این که حرفی بزنند و هماهنگی انجام دهدند به شکلی کنار هم می نشینند که مردان کمتر با همدیگر در تماس باشند. مرد غیر همجنسگرا, به طور طبیعی به زن گرایش دارد و به همین دلیل هم کنار زن می نشیند.

فرهنگ سنتی ایرانی اساسا با طبیعت و رفتار طبیعی سازگاری ندارد. این تفاوت ها را لوگو های رسمی دو کشور فریاد می زنند. لوگو ی دولت استرالیا که بر صدر تمام نامه های دولتی وجود دارد نمادی از طبیعت این کشور و تصویری از کناگارو و شترمرغ است. لوگوی رسمی دولت ایران کلمه ی الله است.

همین دو لوگو نشان دهنده ی دو سبک کاملا متفاوت زندگی هستند.

Advertisements

Read Full Post »