Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2012

در خانه ی یکی از دوستان با خانمی آشنا شدیم که تازه همین چند وفت پیش از ایران آمده بود. دلتنگ بود و بی تاب. آنقدر بی تاب که تا حرف از ایران به میان آمد چشم هایش پر از آب شد و در چشم به هم زدنی بغضش ترکید و شانه هایش بالا و پایین پرید. می گفت خیلی تنگ شده ام و نمی دانم که چگونه این دوری را تحمل خواهم کرد. تا اینجای کار حکایتی اگرچه تلخ, اما تکراری بود که همیشه با آن مواجه هستیم. نشسته بودیم و با همدردی نگاهش می کردیم. تا این که رو به بقیه ی ما کرد و گفت البته حتما عادت خواهم کرد, مثل شما خواهم شد دیگر! مگر شما عادت نکردید؟ من هم عادت می کنم…

جانم را آتش زد با این حرفش! می خواستم فریاد بکشم که هیچ وقت عادت نخواهی کرد! ما هیچ وقت عادت نکردیم. تک تک عزیزانمان را عملا از دست داده ایم. خواهران و برادرانمان که از یک گوشت و پوست بودیم.  رفقای مدرسه و دانشگاه و سربازی مان را که حداقل ده پانزده سالی از این عمر کوتاهمان, صرف ساختن نقاط مشترک و تحکیم و تعمیق دوستی با آنها کردیم. کوچه های کودکی مان را. خیابان ها و ساختمان های شهرمان را. زبان و قدرت تکلممان را. قدرت تکلم را می فهمی؟ زبانی که سالیان سال در مدرسه و دانشگاه و جامعه به آن صحبت می کردی را به یکباره از دست می دهی و دوباره از نو باید شروع کنی. طفل دو ساله ای می شوی که تاتی تاتی می کند و «بابا ماما» کنان سعی می کند با دور و برش ارتباط برقرار کند. منتها تفاوت تو با او در این است که هیچکس از آن طفل دوساله انتظار ندارد مثل یک آدم بزرگسال رفتار کند. مدتی پیش که به ایران برگشته بودیم تا الهام از پایان نامه اش دفاع کند, فارسی حرف زدن با تمام غریبه های شهر, در اتوبوس و تاکسی و حین آدرس پرسیدن, آنقدر مستمان کرده بود که الهام در صفحه ی اول پایان نامه اش نوشت: «تقدیم به ایران خانم و زبان فارسی شورانگیزش, مادر سبز و سپید و سرخم».

 از دست دادن هایمان را هنوز برایت بشمارم؟ فرهنگ و مردمی که با آنها یک شکل بودیم!  موطلایی ها و چشم آبی ها اگرچه مهربان هستند اما اگر مثلا اشتباهی پایمان رو پایشان برود و برگردیم و عذرخواهی کنیم و نشنوند و جواب ندهند, اولین فکر بیمارگونه ای که به ذهنمان می رسد این است که چون چهره ات خاورمیانه ایست اینگونه با تو رفتار کرده, حال این که ممکن است واقعا نشنیده باشد!

مصیبتی این چنین سترگ بر ما وارد شده و تو گمان می کنی به آن عادت کرده ایم؟ مگر می شود به چنین چیزی عادت کرد؟ من یکی که نکرده ام. ما فقط سعی می کنیم که تظاهر به عادت کردن کنیم. تظاهر به فراموش کردن. میهمانی می گیریم, دور هم جمع می شویم که بگوییم زندگی ما عادی ست, ما عادت کرده ایم, اما خود می فهمیم که این دروغی بیش نیست. دیشب در کنسرت موسیقی وقتی که طفل نوپای سیاه چشم یکی از دوستان نازنینمان به من لبخند زد و عمو گویان گروه موسیقی را نشانم داد, به یکباره  یلدا, یکی دیگر از «از دست داده هایم» جلوی چشمم آمد که تنها یکی از 17 خواهر زاده و برادرزاده ام بود, که تک تکشان را از دست داده ام. سیاهی چشم این کودک آنقدر آشنا بود که صورتم را شعله ور کرد و نگاهم را تار و پر آب.

ما در جستچوی جایگزین کردن هستیم, جایگزین کردن تمام آنچه از دست داده ایم. زبان مادری مان را می خواهیم با کلمه یاد گرفتن و رادیو گوش کردن و بحث کردن با انگلیسی عوض کنیم. خواهر زاده ها و برادرزاده هایمان را با کودکان معصوم دوستانمان. جمع خانواده را با دور هم نشستن با دوستان اغلب چند روزه مان. کوچه ها و خیابان های شهر مان را با سابرب ها و محله هایی دیگرگون. دور هم نشینی های دوستانه و درد دل کردن های حقیقی را با لایک زدن های فیسبوکی. شعله های بخاری گازی هایمان را با هیتر های برقی گران سوز. نان سنگک را با نان توست. سبزی خوردن را با کاهو چینی که مزه خاک هم نمی دهد. قند های شکسته را با قند های حبه.چای دم کشیده را با قهوه. سماور را با کِتِل. پلوپز پارس خزر را با پلوپزهایی که خودت را تکه پاره هم کنی ته دیگی برایت به بار نمی آورند.برنج گیلان را با برنج باسماتی. خیارشور را با خیارهایی که شیرینند. خامه  را با «کریم» هایی که یا ترشند یا بی مزه. خوراک هندی را با مک دونالند و هانگری جکس. سوسیس را با سوسیج. آب پاشی کردن حیاط و جارو کردنش را با چمن زدن. کوهنوردی را با «بوش وکنیگ». دریای شمال را با گلدکوست. تهران را با سیدنی, مشهد را با بریزبن. دخترکان سبزه و خجالت روی مشهدی را با طلا گیسان استرالیایی. ایرانسل و همراه اول را با اپتوس و تلسترا. پراید قراضه و غیر استانداردمان را با تویوتا های اتوماتیک مجهز به ای بی اس و کیسه هوا. توپ های پلاستیکی چند لایه را با توپ چهل تکه استاندارد فیفا که آنقدر استاندارد است که می خواهی بشینی کنار زمین و مانند کودکی پنج ساله در غم از دست دادن توپ پلاستیکی کج و کوله ات زار زار گریه کنی. زمین های خاکی و آسفالت را با زمین چمن های فراخ و متعددی که با اندکی اغراق از تعداد انسان ها هم بیشترند. حال تو می گویی عادت کرده ایم؟

اما هیچ کدام از این ها را به او نگفتم و فقط با لبخندی بر لب نگاهش کردم. آخر طفلکی تازه اشکش بند آمده بود, باید نقش انسان های «عاقل» را در می آوردیم و واقعیت را پنهان و حتی کتمان می کردیم و مثلا می گفتیم که آره بابا! عادت می کنی! اگرچه مثل روز روشن بود که یکسره مزخرف می گوییم.

دلم همچنان زندگی در آن خراب شده را می خواهد. نه به خاطر حس وطن پرستی و این مزخرفات که هیچ اعتقادی به آن ندارم. خودخواهی در ذات هر انسانی ست و من نیز خاکی که در آن پس افتادم را از سر خودخواهی دوست دارم. از سر این که وزن آرامش عمیقی که زندگی در کنار پاره های تنم به من می دهد, به نظر از همه ی لذت های دیگر این کره ی خاکی سنگین تر می آید…

Advertisements

Read Full Post »