Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2013

نور و رنگ

عجب روزهایی ست! از جنس همان لحظه هایی ست که خیام در موردشان می گقت «پیش آر پیاله را که شب می گذرد»! این «شب» البته قرار بوده که چند هفته ای طول بکشد, اما می دانم که آخرش به اندازه ی همان یک شب خواهد گذشت, حداقل این دو هفته که به اندازه ی چند ساعت بیشتر نبوده.
دلم برای این خیابان ها حسابی لک زده بود. خیابان هایی که بر خلاف آن جزیره ی بزرگ و دوست داشتنی که در آن زندگی می کنم بعد از ساعت 5 عصر تاریک نمی شوند و هر کس نمی رود در خانه ی خودش کز کند تا صبح روز بعد. اینجا حیات تازه بعد از 5 عصر در شکل دیگری شروع می شود. اینجا همه نور است و همه رنگ.
بعضی شب ها که در خیابان ها راه می روم از دیدن این همه نور و رنگ چشم هایم اشک آلود می شود. از دیدن این همه مردمی که در این گرانی هم, خرید می کنند و لبخند می زنند. از شنیدن لهجه ی مشهدی که دلم برایش لک زده بود.
کلاس نورپردازی پیدا کرده ام و از این فرصت استفاده می کنم تا هم عکاسی ام را بهتر کنم و هم درک بهتری از اوضاع فرهنگی کنونی داخل کشور به دست بیاورم. چقدر انسان هنرمند در این کشور وجود دارد. وقتی این فسقلی ها چنین عکاسان زبده ای هستند, دیگر عکاسان حرفه ایشان چه باشند. سری به کلاس های جهاد دانشگاهی می زنم, چقدر انسان با انگیزه برای یادگیری. از تعجب کردنم, تعجب می کنم. مگر من قبلا در همین مملکت زندگی نمی کردم؟ چرا تصور ذهنی ام اینقدر دور از واقعیت شده بود؟ رسانه ها ناجوانمردانه قدرتمندند. ای کاش می توانستم دیگر اخبار گوش ندهم و تحلیل های مزخرف نخوانم.
حلقه ی عکاسی که با آنها آشنا شده ام در یکی از موسسات خیریه که از دختران معلول ذهنی مراقبت می کند برنامه ای برگزار کرد تا از آنان حمایت کرده باشد. قرار بر این بود که به آنجا برویم و عکاسی کنیم تا از عکس ها نمایشگاه بزنند و به نفع خیریه بفروشند.
موسسه خصوصی بود و توسط هیئت امنا اداره می شد. اوضاع اتاق ها و وضعیت نگهداری بچه ها بسیار مرتب و پاکیزه بود. بچه ها در همان موسسه کلاس قالیبافی داشتند, کلاس گلدوزی, گروه موسیقی. ساختمانی هم به عنوان مدرسه. باید صد آفرین گفت به مردان و زنان آزاده ای که در این وانفسای اقتصادی و اجتماعی وقت و انرژی شان را اینچنین صرف می کنند.
دختر 17 ساله ای بود که اسمش را یاسمن می گذارم. راهنمای من شده بود. دقیقا نمی دانم برای چه. شاید به خاطر عکس هایی که از او گرفتم احساس دین می کرد. می گفت مسئول اتاق بچه های کوچک تر است و از آنان نگهداری می کند. طفلکی ظاهرش اصلا نشان نمی داد که عقب ماندگی دارد. مکالمات معمولی را به راحتی درک می کرد و پاسخ می داد. اما ظاهرا بهره ی هوشی اش پایین تر از معمول بود. البته او جز بهترین ها بود. موسسه قسمت های مختلفی داشت. سرکشی از بخش های ویژه و دیدن کودکانی که فقط زندگی نباتی داشتند کار هر کسی نبود.
یاسمن مرا به همه جا برد و کلی برایم حرف زد.از این که خانمشان بعدا از او کلی تشکر خواهد کرد که راهنمای من شده. از این که برخی بچه های دارای شرایط ویژه را دوست دارد اما با دیدنشان چندشش می شود. از اینکه دوست دارد به خانه برگردد…
امیدوارم عکس هایی که گرفتیم خوب فروش کنند تا چیزی هم گیر این بچه ها بیاید.
هر بار که به این شهر می آیم از خودم می پرسم که من چه مرضم است که اینجا را ول کرده ام؟ چرا خودم را آواره غربت کرده ام؟ چرا اینقدر خودم را آزار می دهم؟ چرا مثل بچه ی آدم بر نمی گردم همینجا زندگی کنم. چرا همش امروز و فردا می کنم؟
درست است که ماجراجویی های سیاسی آقایان فشار فراوانی بر مردم آورده است, درست است که سرزمینم را ویران می خواهند, کنام پلنگان و شیران می خواهند, اما زندگی همچنان در این کهنه دیار جاریست. پر از نور و پر از رنگ…

………………………………..

پینوشت: این پوستر نمایشگاهی ست که در موردش نوشتم. دوست داشتید بیایید و بگوش دیگران هم برسانید.

poster

Read Full Post »

بی خوابی

نمی توانم بخوابم. خوابم بدجوری به هم ریخته است. اوایل عصر که می شود به شدت خوابم می گیرد، چون ساعت بدنم هنوز با زمان استرالیا که آن موقع نیمه شب است تنظیم است. عصر ها که اما فرصت خوابیدن نیست. تمام خواهر زاده ها و برادر زاده ها و پدر مادر هاشان دورم جمع اند. هیچ مکالمه ای به سر انجام نمی رسد. کمتر جمله ای کاملا تمام می شود قبل از اینکه کسی دیگر جمله ای را شروع کند. همه توی حرف هم می پرند و اینقدر حرف داریم برای زدن که دیگر فعل های جمله ها شنیده نمی شوند. نهاد جمله ی این یکی که گفته شد و به محض اینکه گزاره می خواهد «فید اوت» بشود نهاد جمله ی دیگری «فید این» شده و بقیه ی جمله ی قبلی  را باید حدس بزنی چون هنوز جمله ی این یکی به پایان نرسیده آن یکی جمله اش را شروع کرده. سرعت پردازشت را باید از حالت آرام و بی دغدغه استرالیایی به حالت پر شور و هیجان ایرانی اش تغییر دهی تا از غافله عقب نمانی وگرنه محال است که بفهمی دارند در مورد هویج فرنگی حرف می زنند یا مرسدس بنز. این ها همین هایی بود که در استرالیا همیشه حسرتش را داشتم. مگر عقلم را از دست داده ام که بروم و بخوابم؟  چشمهای سرخم را به زور باز نگه می دارم و غرق در لذت می شوم. در حالت خلسه ای می روم که بی شباهت به مستی نیست. با چشمان باز چرت می زنم و گوش می دهم و نگاه می کنم.

در عوضش شب که از نیمه می گذرد این بدن نادان که عادت دارد ساعت ۷ صبح به وقت استرالیا بیدار شود، فیلش یاد هندوستان می کند و نمی گذارد و تماما نمی گذارد بخوابم. با تلاش فراوان که اندکی خوابیدم اینبار با صدای الله اکبر بلندگو مسجد بیدار شدم. اذان صبح است ظاهرا. راستش بدم نیامد!
این صدای اذان موذن اردبیلی خیلی نوستالژیک بود برایم. برد مرا به دوران کودکی ام. همان موقع ها که در همین مسجد که حال صدای اذانش همین خواب نیم بندم را هم بریده، مکبر بودم. دقایق طولانی که در رختخواب بودم صدای اذان در گوشم بود و تصاویر چهره های خیس پیرمردهای محله که کت شان را روی دوش انداخته بودند و آستین هایشان بالا بود و جواراب هاشان از جیب آویزان و در حالی که پاشنه ی کفش هایشان را خوابانده بودند تا راحت تر مسح پا بکشند به سمت مسجد می دویدند را در ذهنم زنده می کرد.
آقای رمضانی را یادم آمد که به قول الهام تنش تا به حال چندین درخت را سبز کرده. حاج غدیر که ما عاشق گاری اش بودیم و او نیز از شیطنت های ما گلایه ای نمی کرد. همسرش بی بی معصوم در ذهنم فلش می خورد و آن خنده های نخودی اش. آن درخت توت پر عظمتی که در همین ۲۰ متری جایی که الان مذبوحانه تلاش می کنم بخوابم قرار داشت و هر موقع که بار و بر می داد هر چه ظرف و سطل داشتند را پر از توت می کردند و بین همه ی اهالی محل پخش می کردند. هر دو آلزایمر گرفتند و رفتند تا درخت های دیگری را سبز کنند. بچه هایشان خانه را فروختند و مالک بعدی خانه را کوبید و درخت توت اسطوره ای را هم از ریشه کند.

این صدای اذان در این تاریک و روشن با من چه ها که نمی کند!
الان تقریبا همه جا روشن است و مطمئن هستم که دیگر به هیچ عنوان خوابم نخواهد برد. کل این متن را با موبایل و در رختخواب نوشتم و دیگر نمی توانم ادامه دهم اگرچه کله ام پر از حرف و خاطره است… باتری موبایلم هم رو به اتمام است.

دور زدن فیلتر خیلی راحت تر از آنی بود که فکر  می کردم. خدا پدر این آقای Psiphon رابیامرزد.

Read Full Post »