Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2013

یکشنبه های تنبل

یکشنبه های تنبل روزهای با شکوهی هستند. این که روزی را تماما در خانه بنشینی وهیچ نکنی. از جایت هم تکان نخوری. حتی اگر بنا به عادت هفت صبح هم از خواب بیدار شدی, همانجا روی رختخوابت غلت بزنی و از این ور به آن ور شوی. سفره های نور را نظاره کنی که از پنجره اتاقت بر روی پوستت می افتند و دمای تنت را آرام آرام بالا می برند. سایه برگ های درختان را ببینی که با صدای هلهله ی پرندگان بی غم, بر روی دیوار اتاقت می رقصند. سگ های بزرگ همسایه را که آنان هم یکشنبه ای تنبل را از سر می گذرانند و خودشان را زیر نور خورشید پهن کرده اند و هستی شان را اسیر زمان نمی کنند. سگ ها با زمان کاری ندارند و زمان نیز سر به سر آنان نمی گذارد. سگ ها رمز لذت بردن از این هیچ نکردن را خیلی خوب فهمیده اند. گریزی نداریم جز این که در ابعادی از هستی مان سگ شویم تا بتوانیم زیر بار این سبکی تحمل ناپذیر, کمر راست کنیم.

چنین چیزی اما در فرهنگ ما سخت بی معنی است. از کودکی اینقدر به دویدن و سبقت گرفتن تشویقمان کرده اند که تمام عمرمان نفس نفس زده ایم. آنقدر از «عقب ماندن از قافله» ترسانده اندمان که اگر لحظه ای بی کار بمانیم عذاب وجدان می گیریم که عمرمان دارد به هدر می رود. نمی دانم این «هدر» کجاست که ما را اینقدر ازرفتن عمرمان به سمتش ترسانده اند. مگر عمر این لامذهب های چشم آبی به کجا می رود که این چنین بی واهمه زیر نور آفتاب دراز می کشند و بی خیال از فردا آبجو تگرگی می نوشند و ککشان هم نمی گزد؟

ما اساسا نمی توانیم با خیالی آسوده و راحت هیچ نکنیم و از هیچ نکردن لذت ببریم. درک نکرده ایم که این هیچ نکردن چیز بسیار خوب و لازم و ضروری است. شاید یکی از دلایل کمتر شاد بودن متوسط جامعه ما همین درک نکردن هیچ نکردن است.

کامو این هیچ نکردن ها را خیلی خوب به تصویر کشیده است. چه در غالب مورسو بیگانه و چه در غالب پاتریس در مرگ خوش که تصمیم می گیرد دیگر هیچ نکند. هیچ نمی کند و زندگی اش با همین می گذرد, گمانم او هیچ نکردن را از سگ ها آموخته بود, چون خیلی خوب بلد بود که چطور هیچ نکند.

Read Full Post »