Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2014

نه آرزوی دیرینه‌ام نبوده است. شاید در گذشته به آن فکر هم نکرده بوده باشم، اگر چه همیشه عاشق سفر بوده‌ام و هیچ چیز به اندازه‌ی سفر برایم جذاب نبوده است. اما به سفر به دور دنیا فکر نکرده بودم.
در ابتدا قرار نبود یک دور کامل به دور زمین بچرخم. اما بعد از هفته‌ها برنامه‌ریزی و مطالعه به این نتیجه رسیدم که در حال حاضر این بهترین گزینه است. از شرق استرالیا به آمریکا پرواز می‌کنم و از آنجا زمینی به مکزیک، گوآتمالا و اکثر کشورهای آمریکای مرکزی خواهم رفت. سپس وارد آمریکای جنوبی می‌شوم. از کلمبیا، اکوادور، پرو، برزیل و شاید بولیوی، آرژانتین و شیلی هم زمینی عبور می کنم. سپس از ساوپاولو به فرانسه پرواز خواهم کرد. در پاریس سوار قطار می‌شوم و تا مشهد زمینی سفر می‌کنم. از آنجا به تایلند خواهم رفت و بعد از غرب دوباره وارد استرالیا می‌شوم.
کل سفرم کمی کمتر از پنج ماه است. 142 روز طول می کشد. این همه زمین من را به دور خودش چرخاند یک بار هم من به دور زمین می‌گردم. مگر چه می‌شود؟
این مجموعه نوشته‌ها و روزمره‌های این سفر هستند. پس در آن‌ها به دنبال نکته‌ی خاصی نگردید.
وقت زیادی صرف این کردم که تصمیم بگیرم این مجموعه یادداشت‌ها را به فارسی بنویسم یا انگلیسی. برای برنامه‌ریزی سفرم از یادداشت‌های مشابه کوله‌به‌دوش‌ها (Backpackers) ی زیادی استفاده کردم که بسیار مفید بودند. می‌دانم که اگر به انگلیسی بنویسم افراد بسیار زیادی در سرتاسر دنیا از جزییات یادداشت‌هایم برای برنامه‌ریزی سفرشان استفاده خواهند کرد. به این ترتیب علاوه بر این که چند برابر مخاطب خواهم داشت دینم را نیز به جامعه‌ی آزاد اطلاعات ادا کرده‌ام.
از طرف دیگر می‌دانم فارسی‌زبان‌های خیلی زیادی این مسیر را نرفته‌اند و شاید جزییاتش برایشان جالب باشد. اشتراکات فرهنگی و تاریخی بی‌شمارم با مخاطب فارسی‌زبان هم دلیل دیگری بود که در نهایت تصمیم گرفتم زبانی را استفاده کنم که فردوسی کاخ بلندش را با خشت‌های آن، چنان بنا کرد که درگذر قرن‌ها از هیچ باد و بارانی گزند نیافته است.

«بخش اول، لس‌آنجلس»

همه ی وسایل را برای آخرین بار چک می کنم. بند های کفشم را سفت می بندم، کوله پشتی ام را روی دوش می اندازم و از پله ها پایین می روم. عازم سفری دور و دراز هستم. سفری که به یقین به یادم خواهد ماند. سوار ترم میشوم و عزم محله ای را میکنم که از همه به فرودگاه نزدیک تر است. پیشنهادهای همه‌ی دوستانی که از سر لطف می‌خواستند مرا تا فرودگاه برسانند را رد کرده‌ام. می‌خواهم از همین روز اول مسافر مستقل بودن را    (Independant Traveller) تجربه کنم.

صف گمرک شلوغ است، شلوغ تر از آنچه فکرش را می کردم. با اینکه حدود دو ساعت زودتر از زمان پرواز خودم را به فرودگاه رساندم، اما باز هم زمان کافی برای پس گرفتن مالیات وسایلی که در سه ماه قبل خریدم وآنها را از استرالیا خارج میکنم ندارم.

پرواز عجیبی‌ست. از صبح زود شروع می‌شود و به صبح زود همان روز ختم می‌شود. یعنی ساعت ده و پنجاه صبح از ملبورن راه میافتی و پس از چهارده ساعت پرواز، حدود ساعت هفت صبح همان روز به لوس آنجلس می رسی. از صبح شروع می‌کنی و به شب قبل می‌روی. زمان را به عقب برمی گردانی و سری می‌زنی به شبی که گذشته و قرار بوده که دیگر برنگردد. چهارده ساعت تمام در پرواز، چهارده ساعت به سمت گذشته، در میان صندلی‌های تنگ هواپیما تمام‌ می‌شود و در لوس‌آنجلس بر زمین می‌نشینیم. لوس‌آنجلس ویژگی‌های زیادی دارد اما هیچکدام‌شان به این اندازه که بزرگترین جامعه ی ایرانیان خارج از ایران در اینجا زندگی می کنند، برایم جالب نیست.
در صف قسمت مهاجرت ایستاده ام تا پاسپورتم را مهر بزنند، تا رسما وارد آمریکا شده باشم. نوبتم که می‌شود جلو می‌روم و با لبخندی بر لب می‌گویم صبح به خیر و پاسپورتم را نشان می‌دهم. مامور مهاجرت جوابم را می‌دهد و پاسپورتم را نگاه میکند. چشم‌هایش را به چشمانم میدوزد و به فارسی میگوید: ایرانی هستی؟ اولین برخوردم با اولین مامور دولتی آمریکایی در خاک آمریکا عجب برخورد نمادینی از کار در می‌آید. مهر ورود به آمریکا را یک ایرانی بر پاسپورتم می‌زند و همه‌ی مراحل کار را به زبان فارسی انجام می‌دهیم. به نظر می‌رسد اظهارنظرها در مورد تعداد زیاد ایرانی‌های مقیم لوس‌آنجلس خیلی هم بیراه نیست.
حمل و نقل عمومی در اینجا وضعیت چندان مناسبی ندارد و من هم وقت زیادی ندارم. حداکثر دو یا سه روز در کالیفرنیا خواهم بود. از لس‌آنجلس باید خودم را به سن‌دیگو برسانم و از آنجا وارد مکزیک شوم. در نتیجه کرایه کردن یک اتومبیل از همه‌ی گزینه‌ها عاقلانه‌تر به نظر می‌رسید و برای همین از استرالیا یک خودرو را رزرو کرده بودم. سیستم کرایه خودرو در آمریکا و انواع و اقسام بیمه‌هایی که اجباری و اختیاری هستند با استرالیا متفاوت است. گمانم این بود که در هنگام رزرو کردن تمام بیمه‌هایی که لازم بود را هم خریداری کرده بودم، اما کارمند شرکت کرایه خودرو می ‌گوید در صورت تصادف بیمه هستم اما اگر مثلا شب هنگام  یکی چرخ ماشین را بدزدد یا شیشه ماشین را بشکند تمامش را خودم باید پرداخت کنم. می‌گویم ممکن است بیمه کارت اعتباریم آن را پوشش دهد و او انکار میکند و اصرار دارد که من باید بیمه‌ای که می‌گوید را خریداری کنم وگرنه ممکن است ضرر بزرگی متحمل شوم.  احساس می‌کنم که دارد تحت فشار قرارم می دهد و من در اینطور مواقع معمولا به هیچ عنوان زیر بار نمی‌روم. اطرافیان نزدیکم که این نکته را در مورد من می‌دانند هیچ وقت روی موضوعی پافشاری بیش از حد نمی‌کنند چون به خوبی آگاهند که نتیجه عکس خواهند گرفت. اما این کارمند بد اقبال هیچ نمی‌داند که چقدر بیهوده دارد نفسش را شهید می‌کند.

دیزنی‌لند اولین مقصدم است.  شهربازی‌ها همیشه در بلندای آرزوهای دوران کودکی‌ام بوده اند.  اگرچه دیگر برایم جذابیت آن روزها را ندارند اما همچنان وسوسه‌ی دیدن دیزنی‌لند هیجان زده‌ام می‌کند. روی تبلت نقشه آفلاین کالیفرنیا را دانلود کرده‌ام تا بتوانم از جی پی اس آن استفاده کنم. هنوز اندکی از شروع رانندگی‌ام نگذشته که متوجه چند مشکل به ظاهر ساده اما مهم می‌شوم. اول اینکه در آمریکا، مثل اکثر کشورهای دیگر دنیا، از سمت راست جاده رانندگی می‌کنند اما من مدت‌هاست که به رانندگی از سمت چپ جاده عادت کرده‌ام. در طول هشت سال گذشته هر موقع که به ایران می‌رفتم از رانندگی پرهیز می‌کردم. چون در بدو ورود  که باید دایم تمرکز می‌کردم که حال که از این چهارراه رد شدم در کدام سمت خیابان باید قرار بگیرم. هنگامی هم که به رانندگی در سمت راست خیابان عادت می‌کردم باید به استرالیا برمی‌گشتم و رانندگی از سمت چپ را از نو یاد می‌گرفتم.
حالا این من هستم و این کالیفرنیا و این ماشین کرایه‌ای و رانندگی از سمت راست. سر هر پیچ به جای راهنما، دستک برف پاک کن را بالا و پایین می‌کنم و حرکت پر سر و صدای تیغه‌های برف پاک کن بر روی شیشه خشک ماشین هر بار به من یادآوری می کنند که جزییات فراوانی برای آموختن و دوباره آموختن وجود دارند. نه فقط ناشناخته‌ها، که شناخته‌ها را نیز گاهی باید از نو آموخت.
مشکل دیگرم واحدهای اندازه گیری هستند. جی پی اس همه چیز را به متر می‌گوید و کیلومترشمار ماشین و علایم و تابلوهای خیابان همه چیز را به مایل. اما اندکی طول می‌کشد تا متوجه این نکته شوم. همه دارند از من سبقت می‌گیرند. عقربه کیلومتر شمار عدد ۴۰ را نشان می‌دهد اما می‌دانم که سرعتم بیشتر از ۴۰ کیلومتر در ساعت است. تازه یادم می‌آید که اینجا از مایل استفاده می‌کنند. می‌توانم واحد جی پی اس را عوض کنم اما واحد مالوف ذهنیم را نه. متر را می‌فهمم اما مایل را باید حساب کنم. متر برایم تصویر دارد، هیچ نیازی به محاسبه ندارد. یک کیلومتر را دقیقا می‌فهمم چقدر است اما یک مایل را اول باید به متر تبدیل کنم تا دستم بیاید کی باید بپیچم. برای همین ترجیح می‌دهم جی پی اس همچنان به متر همه چیز را بگوید. بالاخره تابلوهای حداکثر سرعت مجاز را می‌بینم و سعی می‌کنم مطابق با آنها رانندگی کنم. اما بی‌فایده است. همچنان تقریبا بدون استثنا همه دارند از من سبقت می‌گیرند و به نظر می‌آید اندکی هم کلافه‌شان کرده‌ام. اما من مطمون هستم که دارم با حداکثر سرعت مجاز رانندگی می‌کنم.

دیزنی‌لند عجب سرزمینی ست. گمان می‌کردم بیشتر برای ذهن و حافظه‌ی یک آمریکایی معنا دارد اما واضح است که اشتباه می‌کردم.  تمام شخصیت‌های کارتون‌های دوران کودکی اینجا هستند. پرحجم و پررنگ. تعجب می‌کنم از این همه کاراکت‌هایی که بی‌سر وصدا در گوشه‌ی پرت و نامعلومی از حافظه‌ام خوابیده بودند و حال ناگهان همه با هم سر به شورش گذاشته‌اند. آن دخترک سبزپوش پروانه‌ای، میکی افسانه‌ای، آن سوسمارهای فراموش نشدنی و ده‌ها شخصیت دیگر که اسمشان را نمی‌دانم اما یقین دارم که روزهایی دور در مشهد، از پشت شیشه محدب تلویزیون هفده اینچ آن خانه‌ی فراموش نشدنی همه‌شان را دیده‌ام. دست بر زیر سر می‌گذاشتیم و پاهایمان را روی کمد زیر تلویزیون می‌گذاشتیم و دراز کشیده بر روی قالی قرمز رنگ با این شخصیت‌ها زندگی می‌کردیم. از تمام این کاراکترها در سرتاسر دیزنی‌لند به خوبی استفاده شده است. آرام و ساکت در قسمت‌های مختلف حرکت می‌کنم. انگار که دیزنی‌لند دروازه‌ای بود به درون بخش کمتر دست یافتنی حافظه‌ام و الان دارم در کوچه‌ها و خیابان‌های بخشی از ناخودآگاهم قدم می‌زنم.
در میانه روز رژه ای با حضور تمام این کاراکترها برپاست. میکی کبیر روی ارابه‌ای بزرگ ایستاده و طبل می‌زند، بقیه هم پشت سرش حرکت می‌کنند،  می‌رقصند و برای مردم دست تکان می‌دهند.

در پایان روز بعد از یک رانندگی طولانی و پر اشتباه دیگر بالاخره مهمانخانه (Hostel) را پیدا می‌کنم و شب را در آنجا به صبح می‌گذرانم.  طولانی‌ترین روز زندگی‌ام را داشتم، روزی که به جای بیست و چهار ساعت چیزی حدود چهل ساعت طول کشید.

در راه بازگشت ناگهان متوجه می‌شوم که دارم به اشتباه درسمت چپ خیابان رانندگی می‌کنم. در فاصله‌ی تقریبا ‌500 متر ماشینی را می‌بینم که دارد به طرفم می‌آید، پایم را تا ته روی پدال گاز فشار می‌دهم، گیربکس خودکار درنده را معکوس می‌کند و ماشین شتاب فزاینده‌ای می‌گیرد. بریدگی در میانه‌ی بلوار وجود دارد که خوشبختانه به موقع به آن می‌رسم و قبل از اینکه خودروهای دیگر من و ماشین کرایه‌ای را خورد و خاکشیر کنند به سمت راست بلوار می‌روم. این بار که به خیر گذشت.
اتاقی که در مهمانخانه گرفتم بیست تخت دارد، اما فقط من و یک دختر آسیایی در آن هستیم. دخترک ظاهر عجیب و غریبی دارد کیسه‌های پارچه‌ای کوچکی را بر روی لباسش سنجاق کرده است. از او در مورد امکانات مهمانخانه می‌پرسم، پس از پاسخی کوتاه می‌گوید: می‌شود تنهایم بگذاری؟
از پاسخش سخت متعجب می‌شوم چون هنوز دو جمله هم بینمان رد و بدل نشده بود. اما لبخندی می‌زنم و همانی را انجام می‌دهم که خواسته است. تنهایش می‌گذارم.

Read Full Post »