Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2014

اتوبوس‌ها را بی‌خودی عوض کردم. اتوبوس دوم من را دقیقا به جایی برد که اتوبوس اول از آنجا آورده بود. کارمند عراقی شرکت کرایه‌ی ماشین سهوا اشتباه آدرس داده بود. طفلی کلی ذوق کرده بود که یک نفر از کشوری هم مرز با زادگاهش را می‌بیند. دو کشور همسایه با رابطه‌ای طولانی، پیچیده و پرتناقض. کشوری که در روزهای قبل از کودتای ۲۸ مرداد اولین مقصد محمدرضا شاهی بود که متوجه شده بود کودتای اول شکست خورده و گمان کرده بود تاج و تختش را یکسره از دست داده است. وحشت کرده بود و هواپیمایی که خود خلبانی‌اش را به عهده داشت را در عراق به زمین نشاند. بعدها اما رابطه‌ی عراق و ایران تیره شد. پای صحبت ارتشی‌های بازنشسته که می‌نشینی جدا کردن افسانه و واقعیت از هم کاری‌ست ناممکن. جمله‌ای معروف از یکی از امرای وقت ارتش ایران را نقل می‌کنند که گویا گفته بود «اگر اعلی حضرت اجازه دهند صبحگاه را در تهران و شامگاه را در عراق برپا خواهیم کرد». انقلاب که شد صدام که گمان کرده بود بیشه خالی از شیران شده است اوضاع را برای تحقق آرزوی دیرینش مناسب دید و «ناگه طوفان سنگینی سیه برخواست». طوفانی که هشت سال تمام جان صدها هزار تن از دو طرف را گرفت و پس نداد. حال اما دو کشور یکدیگر را دوست و برادر می‌خوانند و قربان صدقه‌ی هم می‌روند. آه که این مرد عراقی چه‌ها که با حافظه‌ی تاریخی من نکرد. دستش را که فشار می‌دادم، صد سال معاصر تاریخ ایران برایم مرور می‌شد. دست آخر هم که مرا فرستاد به ایستگاه اتوبوسی که در دوری باطل دوباره مرا به جای اولم برگرداند. البته یقین دارم که عمدی در کارش نبود.

اینجا که زبانشان را می‌فهمم این‌طور آدرس‌ها را اشتباه می‌روم، روزگارم در کشورهای آمریکای لاتین که از زبانشان هیچ نمی‌دانم دیدنی خواهد بود. در کالیفرنیا به ترم (که یک یا چند واگن به هم متصل است و انرژی مورد نیاز برای حرکت را از کابل برقی که در طول مسیرش کشیده شده می‌گیرد) می‌گویند، «ترولی» (Trolley).

اولین بار در طول مطالعاتم برای برنامه‌ریزی این سفر بود که با این اصطلاح آشنا شدم. یکی از معانی کلمه‌ی «ترولی» چرخ‌دستی است. در یکی از فروم‌ها یکی پرسیده بود، سریع‌ترین راه رسیدن از مکان «الف» به مکان «ب» چیست و دیگری جواب داده بود: «ترولی». آن موقع با خودم گفته بودم، عجب آدم‌های مزخرفی پیدا می‌شوند؛ به جای اینکه جواب درست به سوال دهند، مسخره می‌کنند و می‌گویند با چرخ‌دستی بروی سریع‌تر است. از قضای روزگار، نقاط الف و ب همین نقاطی هستند که در حال حاضر در بین‌شان در حال حرکت هستم. توصیه‌ی سودمند همان فردی را گوش کردم که روزی گمان کرده بودم آدم لوده و مزخرفی است.

مرد میان‌سال سیاه‌پوستی همزمان با من وارد «ترولی» می شود که بسیار بشاش و خوش‌مشرب به نظر می‌رسد. بعد از سلام و احوالپرسی می پرسد: «از کجا آمده‌ای؟» و پس از شنیدن پاسخم اضافه می کند: «اتفاقا منم می خوام برم استرالیا. می‌رم دوست‌پسرم رو ببینم. اما صبح از پروازم جاموندم. چارصد و پنجاه دلاری می‌خوان تا یه بلیط دیگه برام صادر کنن. از صبح دارم به این در و اون در می‌زنم تا این مبلغ رو فراهم کنم. با اسکایپ با برادرم حرف زدم و از این طرف و اون طرف بخش عمده ایش رو جور کردم. تنها ۱٩ دلار دیگه مونده تا کامل بشه»

سکوت می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد. انگار که منتظر پاسخ من است. با لبخندی به لب نگاهش می‌کنم و می‌گویم: «موفق باشی». دوباره نگاهم می‌کند.

– تو می‌تونی یکم بهم قرض بدی؟

– نه. متاسفم. من فقط یه کوله‌ به ‌دوشم و پول زیادی برای خرج کردن ندارم.

تلاش بیهوده‌اش را همچنان ادامه می‌دهد. بیچاره نمی‌داند که یک مشهدی به تورش خورده است. مشهدی که در طول سال‌های رشدش با ترفندهایی بسیار پیچیده‌تر و فریبنده‌تر از این کلک ساده و نخ‌نما مواجه شده است.

– ببین اگه ده دلارم بتونی بهم بدی خیلی خوب می‌شه.

لبخند می‌زنم و سرم را به علامت منفی تکان می‌دهم.

– پنج دلار؟

سرم را مجدد تکان می‌دهم و دیگر حرفی نمی‌زنم. گو اینکه متوجه شده تیرش به سنگ خورده اما همچنان تلاش می‌کند که خود را آدم موجهی نشان دهد. اگرچه دیگر تقاضای پول نمی‌کند. در این تلاش اما اندکی زیاده‌روی می‌کند. می‌گوید  ۲۵ سال است که خلبانی نوعی هواپیما جت را بر عهده دارد و برای نیروی هوایی دریایی آمریکا کار می‌کند. امروز چون مرخصی داشته صورتش را اصلاح نکرده است.

توهماتش یکی و دو تا نیستند. از دوست‌پسرش دراسترالیا حرف می‌زند و از قصدش برای موج‌سواری در سواحل پرث. با هیچ یک از مکالماتش خودم را درگیر نمی‌کنم. اما نیم نگاهی به چشم‌هایش دارم و با لبخندی بر لب به حرف‌هایش گوش می‌کنم. شاید این‌ها همه آرزوهایی بوده که داشته است. بگذار تا همین‌قدر هم که شده، در اندازه‌ی توهم و خیال و لافزنی به آن‌ها برسد؛ مگر چه می‌شود؟

هنگام مطالعه و برنامه‌ریزی برای این سفر، با هشدارهای فراونی از هر کسی که مطلبی در مورد آمریکای لاتین نوشته بود مواجه می‌شدم. هشدارها و اخطارهای بی‌شمار در مورد شیادی‌های مختلفی که در کشورهای آمریکای لاتین صورت می‌گیرد.

اکثر نویسندگان این مطالب مسافرین و کوله‌ به دوش‌هایی از کشورهای غربی، از جمله آمریکا، هستند و دائم تکرار می‌کنند که کشورهای آمریکای لاتین مثل ایالات متحده و سایر کشورهای غربی نیستند که با خیال راحت می‌شود در آن‌ها سفر کرد و باید بسیار مراقب بود. شگفت این‌ که در طول دو روز اقامتم در یکی از همین کشورهای غربی دو بار با دو تله‌ی متفاوت روبه‌رو شدم. حرف‌هایش که تمام می‌شود نگاهش را به چشم‌هایم می‌دوزد.

– خیلی خوشتیپی.

یکی دوبار دیگر هم در طول مکالماتش به این نکته اشاره کرده بود. شانس که نداریم، هر چه کور و کچل است عاشق ما می‌شوند، آن هم از جنس موافق.

به مرز که می‌رسیم پیاده می‌شوم. به سودای دسترسی به اینترنت بی‌سیم و دریافت اطلاعات بیشتر در مورد سفرم به مکزیک، ناهار مختصری در یکی از آخرین شعبه‌های یکی از همبرگرفروشی‌های زنجیره‌ای آمریکایی می‌خورم؛ به این امید که آخرین باری باشد که غذای تکراری و یک شکل تناول می‌کنم. دنیای رنگارنگی از غذاهای هیجان‌انگیز در چند قدمی این خط فرضی در انتظارم است.

تابلوهای «عبور از مرز برای عابران پیاده» را دنبال می‌کنم و به درگاهی می‌رسم که مجهز به میله‌هایی آهنین و گردان است تا در هر لحظه فقط یک نفر بتواند از آن عبور کند. بالای درگاه با حروف درشت نوشته شده: «مکزیک». وارد می‌شوم و مسیر را ادامه می‌دهم. گذرنامه‌ام را آماده نگه داشته‌ام اما هیچ کسی را در طول مسیر نمی ‌بینم. مرد جوانی در گوشه‌ای با لباس فرم ایستاده و دارد با فرد دیگری صحبت می‌کند. برای اینکه مطمئن شوم مسیرم را درست می‌روم کنار آنها می‌ایستم تا صحبت‌شان تمام شود. مرد جوان سرش را به طرف من می‌چرخاند.

– کجا می‌ری؟

– می‌خوام از مرز بگذرم و به تیوانا (Tijuana) برم.

– همین مسیرو ادامه بده.

پس از بیرون آمدن از ساختمان متوجه صف بلندی می‌شوم که روبه‌رویم قرار دارد. شاید حدود صد تا دویست متر طولش باشد. انتهایش را نمی‌توانم ببینم، صف اصلا حرکت نمی‌کند و گمانم این است که باید حداقل چند ساعتی در آن معطل بمانم. پرس و جو که می‌کنم متوجه می‌شوم این صف مربوط به جهت مخالف و برای کسانی است که از مکزیک به آمریکا می‌آیند. برای من در واقع هیچ صفی وجود ندارد و راهم کاملا باز است.

مسیر را ادامه می‌دهم از پل عابر پیاده‌ای رد می‌شوم که دو سمت یک بزرگراه را به هم وصل می‌کند. از پل که پایین می‌آیم با هجوم راننده‌های تاکسی مواجه می‌شوم که به اسپانیولی حرف می‌زنند. بوی دود زغال کباب از غرفه‌های فروش غذا به مشام می‌رسد. چند قدم آن طرف‌تر پوسترهایی برهنه از زنان و دی‌وی‌دی‌های پورن برای فروش در معرض دید عموم قرار دارند. نه، اینجا نمی‌تواند آمریکا باشد. مثلی که واقعا از مرز عبور کرده‌ام. اما هیچ کس به گذرنامه‌ام نگاه هم نکرد. حتی نامم را هم نپرسیدند. این امکان ندارد حتما اشتباهی صورت گرفته است. ورود من به این کشور در هیچ کجا ثبت نشده است و این نمی‌تواند درست باشد. راننده‌های سمج تاکسی می‌خواهند مقصدم را بدانند و و من نیز نمی‌خواهم اتوبوس به سمت «مکزیکوسیتی» را از دست بدهم چون مسیری است بس طولانی و زمان‌بر. اما همزمان می‌خواهم  مطمئن شوم ورودم به مکزیک قانونی و اصولی بوده است؛ در غیر این صورت ممکن است هنگام خروج به سمت «گواتمالا» با مشکل مواجه شوم. پرسان پرسان به دنبال ایستگاه پلیس می‌گردم و در انتها از اداره‌ی مهاجرت سر درمی‌آورم.

زبان انگلیسی دیگر به کار نمی‌آید و برای برقراری ارتباط با مشکل مواجه شده‌ام. مترجم گوگل را بر روی تبلت و تلفن همراهم نصب کرده‌ام و بسته‌ی زبان اسپانیولی را که برایش دانلود کرده بودم در اینجا به دادم می‌رسد. پس از پرس و جوی فراوان و مشکلات عدیده ای که در برقراری ارتباط پیدا می‌کنم متوجه این می‌شوم که «تیوانا» شبیه به منطقه‌ی آزاد مهاجرتی است که برای ورود به آن ویزا یا ثبت مشخصات خاصی نیاز نیست. اما برای ورود به سایر نقاط مکزیک اجازه‌نامه‌ای نیاز است و پرداخت مبلغی برای مالیات.

بسیار خوش‌شانس هستم که در اینجا متوجه این نکته شدم وگرنه حتما هنگام خروج از مکزیک با مشکل مواجه می‌شوم. علی‌رغم گفته‌‌ی راننده‌های تاکسی که برای حرکت به سمت «مکزیکوسیتی» باید تاکسی بگیرم و به پایانه‌ی مسافربری بروم، در پایانه‌ای که نزدیک به مرز است اتوبوسی به سمت «مکزیکوسیتی» پیدا می‌کنم اما قیمت بلیطش از آنچه که قبلا خوانده بودم بیشتر است. در نهایت راننده‌ی تاکسی منصفی پیدا می‌کنم و به پایانه‌ی اصلی می‌روم. اتوبوس «مکزیکوسیتی» را با همان قیمتی که باید باشد پیدا می‌کنم. سفری است بس طولانی؛ سه روز و دو شب به درازا می‌کشد.

Advertisements

Read Full Post »

صبح امروز را در لوس‌آنجلس خواهم بود. سری به محله‌ی ایرانی‌ها خواهم زد. اگر فرصت کنم از تپه‌های هالیوود هم عبور خواهم کرد و از آنجا به سن‌دیگو می‌روم. در آنجا فعالیتی را رزرو کرده‌ام که نمی‌دانم به فارسی ترجمه شده است یا نه. در هر صورت من اسمش را «آسمان شیرجه» (Skydive)  می‌گذارم.  سوار هواپیما می‌شوی به ارتفاع سیزده‌هزار‌ پایی، حدود چهارهزار متر، می‌روی و از آنجا در حالی که به فردی مجهز به چترنجات وصل شده‌ای از هواپیما به بیرون جهش می‌کنی و بعد سقوط، سقوط آزاد به مدت شصت ثانیه تا قبل از این که چترنجات باز می‌شود. قرار نبود در این سفر چنین فعالیتی را انجام دهم، چه اینکه در استرالیا نمونه‌هایش فراوانند. حکایت جالبی دارد. به دنبال بیمه‌ی مسافرت می‌گشتم، در این زمینه کارت اعتباری را پیدا کردم که اگر مبلغ مشخصی از هزینه‌های سفرت را با آن پرداخت کنی، سفرت را بیمه می‌کند. از آنجایی که پروازها را از قبل خریداری کرده‌ بودم و هزینه‌های مشخص شده‌ی چندانی وجود نداشت که قبل از شروع سفر قابل پرداخت باشد، تصمیم به رزرو آسمان شیرجه گرفتم. به جای پرداخت حق بیمه، در آسمان پرواز خواهم کرد. معامله‌ی بدی به نظر نمی‌آید.

پشت چراغ قرمز در خودرو منتظر نشسته‌ام که دو دختر جوان، یکی سیاه‌پوست و دیگری بلوند، از جلوی خودرو عبور می‌کنند؛ لبخند می‌زنند و من هم جواب لبخندشان را می‌دهم. دخترک سیاه‌پوست می‌ایستد و رو به من می‌کند، دخترک بلوند هم کنارش متوقف می‌شود.

– سلام خوشگل (Hey Gorgeous)

لبخندی می‌زنم و جواب سلامش را می‌دهم.

– یکم پول داری به ما بدی سوار اتوبوس بشیم؟

باور نمی‌کنم محتاج پول برای اتوبوس باشند.

– متاسفم. من یه کوله‌ به ‌دوش فقیرم و پول زیادی برای خرج کردن ندارم.

-باور نمی‌کنم که راست می‌گی.

راهشان را می‌کشند و دور می‌شوند.

شاید ظاهر تروتمیز ماشین کرایه‌ای به اشتباه انداخته بود‌شان. گمان قوی‌ترم این است که این فقط یک شیادی (Scam) بود که ناکام ماند. در حین رانندگی متوجه می‌شوم که بانکم در استرالیا در اینجا هم شعبه دارد. نگه می‌دارم تا مشکلی که برای حسابم به وجود آمده را برطرف کنم. هر بار که ساعت تبلت را به صورت دستی عوض می‌کنم، اپلیکیشن بانک از کار می‌افتد و نیاز است که با بانک تماس بگیرم. خانمی که دارد ماشینش را از پارک خارج می‌کند وقتی متوجه می‌شود که می‌خواهم پارک کنم، سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و می‌گوید: «من هنوز یک ساعت و خورده‌ای زمان برای پارک دارم، می‌‌تونی از فضای پارک من استفاده کنی». تشکر می‌کنم و خودرو را در محلی که او پارک کرده بود متوقف می‌کنم.

مشغول توضیح دادن مشکلم برای یکی از کارمندان بانک هستم که متوجه چشم‌ها و ابروهای کارمند دیگری می‌شوم که موهای مشکی دارد. بعد که از کنارش عبور می‌کنم و اسمش را که روی سینه‌اش نوشته شده می‌خوانم، متوجه می‌شوم که درست حدس زده بودم. برای لحظه‌ای چشم در چشم می‌شویم. لبخند می‌زند. جواب لبخندش را می‌دهم و در حال عبور آرام می‌گویم: «ایرانی هستی؟» لبخندی به مراتب شیرین‌تر می‌زند و سرش را به تایید تکان می‌دهد.

دو روز در لوس‌آنجلس و مواجه با دو ایرانی در مکان‌هایی که کمتر انتظارش را داشتم.

هنگام خروج از پارک، راننده‌ی دیگری که قصد متوقف کردن خودرو خود را داشت، از زمان باقیمانده‌ی فضای پارکم که با واسطه‌ی راننده‌ی قبلی به من رسیده بود آگاه می‌کنم. تشکر می‌کند و در جای من پارک می‌کند.

چرخی در میان تپه‌های هالیوود می‌زنم و به سمت سن‌دیگو حرکت می‌کنم. پس از حدود سه، چهار ساعت رانندگی به منطقه‌ی خارج از سن‌دیگو می‌رسم که قرار است در آنجا «آسمان شیرجه» بزنم.

مربی‌ام خودش را معرفی می‌کند. به همراه دیگران سوار هواپیمای تک موتوره‌ی کوچکی می‌شویم و در فضایی بسیار تنگ و چسبیده به هم کمربندهایمان را می‌بندیم. خلبان حین حرکت در باند پرواز دارد با تلفن همراهش ور می‌رود. سرعت هواپیما زیاد می‌شود و از زمین بلند می‌شویم. به ارتفاع مناسب که می‌رسیم در حالی که به مربی‌ام تقریبا دوخته شده‌ام، افتان و خیزان به سمت خروجی هواپیما که درش حالا دیگر کاملا باز است حرکت می‌کنیم. درست در لبه‌‌ی در متوقف می‌شویم. نگاهی به زمین زیر پایم می‌اندازم، دم غروب است و دریاچه‌ای که در نزدیکی باند پرواز قرار داشت زیباتر از همیشه به نظر می‌رسد. تکه‌های پنبه‌ای شکل ابرهایی که در افق دیده می‌شوند رنگ نور خورشید را چنان جذاب کرده‌اند که گویی مادرزاد طلایی بوده‌اند. باد خنکی به صورتم می‌خورد، عینک مخصوص را به چشمم زده‌ام. مربی‌ام با صدای بلند می‌پرسد: «آماده‌ای؟» فریاد می‌زنم: «آماده ام».

با جهشی بلند به بیرون هواپیما می‌پریم و سقوط، سقوطی آزاد بدون هیچ قید و بندی، در میان زمین و آسمان در ارتفاع چهارهزار متری بر بلندای ابرهایی که برخی از آن‌ها سرخ شده‌اند. گو این که حرارت درون من از این همه هیجان به ابر‌ها نیز متساطع شده‌ است.  با سرعتی قریب به دویست کیلومتر در ساعت به سمت زمین شیرجه می‌رویم، زمینی که سودای شناختن او و ساکنانش، تاریخچه‌ی وجودش، تفاوت‌های فرهنگی مردم گوشه و کنارش و چشیدن طعم غذاهای مختلف اقصی نقاطش عمل و هوشم را ربوده است.

سقوط را در تمام اعضا و جوارحم احساس می‌کنم. حس بی‌نظیری است. با سرعتی بی‌مانند به سمت زمین پرواز می‌کنیم. من اما قبلا این احساس را در رویاهای شفاف تجربه کرده‌ام با همین وضوح (اگر نمی دانید رویای شفاف چیست در اینجا مفصل توضیح داده ام).

استیو لابرج که پروژه‌ی PhD‌ اش را صرف مطالعه‌ی رویای شفاف کرده، در آزمایشگاه خواب دریافته بود که میزان فعالیت مغز در حین رویای شفاف معادل و گاهی بیشتر از فعالیت مغز در بیداری است. همین باعث می‌شود که حواس پنجگانه در رویای شفاف کاملا واقعی باشند. من که پرواز را در گذشته در رویای شفاف و اکنون در واقعیت تجربه کرده‌ام اما به هیچ عدد و رقمی احتیاج ندارم؛ چه اینکه به روشنی درک کرده‌ام که این همان است و آن همین.

اینقدر این نکته هیجان‌زده‌ام کرده که در همانجا بین زمین و آسمان خطاب به مربی‌ام فریاد می‌کشم: «من اینُ قبلا تو رویا تجربه کردم».

شب را در سن‌دیگو خواهم بود و فردا عازم مکزیک هستم. کاملا بی‌هدف رانندگی می‌کنم، هیچ جایی را از قبل رزرو نکرده‌ام، اصراری هم ندارم که جای خاصی باشم. هرچه پیش آید خوش آید. سری به ساحل می‌زنم و در محله‌های سن‌دیگو تا پاسی از شب پرسه می‌زنم. در حین خوردن شام تلاش می‌کنم جایی را برای خوابیدن پیدا کنم که ناگهان فکری به سرم می‌زند.

از صاحب رستوران سوال می‌کنم که آیا ایرادی دارد اگر من شب را در داخل ماشین در پارکینگ رستوران به صبح بگذرانم. با روی باز اشاره می‌کند که آنها 24 ساعته هستند و من می‌توانم از پارکینگ هر استفاده‌ای که خواستم انجام دهم. صندلی‌های عقب خم می‌شوند و فضای خوبی در داخل ماشین فراهم می‌شود. بعلاوه خستگی راه، دیشب از تنم بیرون رفته و صبح عازم مکزیک هستم. کیسه خواب و بقیه‌ی لوازم مورد نیاز را هم دارم. به راحتی و آسودگی تا صبح در ماشین می‌خوابم و بعد از تحویل دادن خودرو با عوض کردن یکی دو اتوبوس، با تِرَم به سوی مرز مکزیک راه می‌افتم.

Read Full Post »