Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

ملت ایران، ملتی تکه پاره و تحقیر شده است که علی رغم تجربه تاریخی مشترک و طولانی مدت, نمادهای چندانی برای نمایش اتحادش ندارد. حتی نشانه هایی حداقلی؛ نه پرچمی که همه ی ایرانیان آن را پرچم خود بنامند و نه سرود ملی که آن را همه از ته دل بخوانند. تنوع مذهبی و قومیتی مان هم هیچ گاه به شکلی مدیریت نشده که به وحدت مان اضافه کند. شاید بخشی از دلایل عدم محبوبیت ایران نیز همین باشد؛ همین عدم انسجام و یکپارچگی، زیر لایه ی تصمیمات عجیب و غریب سیاسی ایران در عرصه ی بین الملل و متعاقبا دشمنی، یا در بهترین حالت بی تفاوتی، جهانیان نسبت به ماست. نظر سنجی ها با عدد و رقم نشان می دهند که ایران از محبوبیت بسیار کمی حتی در بین علاقه مندان به جام جهانی برخوردار بود.

اما «تیم ملی» فوتبال، بر خلاف خیلی چیزهای دیگری که فقط در نام ملی شدند (چادر ملی، اینترنت ملی و …)، شاید تنها چیزی باشد که همه ی ایرانی ها بر سر ملی بودنش توافق دارند. از ترک و عرب تا فارس، بلوچ، کرد و لر, از شیعه و سنی تا مسیحی، کلیمی، زرتشتی و بهایی, از اصلاح طلب، سبز، ملی مذهبی، سلطنت طلب و مجاهد خلق تا اصول گرا، جبهه پایداری، بسیجی و انصار حزب الله ، همه و همه تیم ملی می خوانندش و یک پارچه از آن حمایت می کنند.
در «تیم ملی»، نه آندرانیک تیموریان به سبب مسیحی بودنش رد صلاحیت شده است و نه  دژاگه و قوچان نژاد و داوری و نظری به سبب تابعیت دوگانه شان خارج نشین و فراری نامیده شده اند. طرفه اینکه ، همین ها چهرهای کلیدی تیم ملی در جام جهانی بوده اند. آندو تیموریان با یازده کیلومتر دویدنش در مقابل آرژانتین، با تکل های کش دار و دور ودرازش، تاثیری انکار نشدنی در انسجام خط دفاعی داشت. حداقل سه موقعیت گلی که توپ با خوش شانسی آرژانتین در دروازه اش قرار نگرفت را نیز ایرانیان نسل دومی رقم زدند که پدر و مادرشان مثل اکثر مهاجران، به دلایل مختلف جلای وطن کرده بودند اما تیم ملی را از آن خودشان می دانند. همین است که این تیم نماینده تک تک ایرانیان فارغ از گرایش های قومی ، سیاسی و مذهبی شان است.

آنچه که ایران امروز نیاز دارد این است که در عرصه های غیر فوتبالی هم به معنای واقعی کلمه «ملی» شود. سیستم حکومتی ملی، نوش داروی پیکر نیم جان، زخم خورده و تحقیر شده ی ایران است.

این عکس اشکان دژاگه نماد این روزهای ایران ماست. نامش، اشکان، یادآور هویتی ریشه دار است. نام خانوادگی اش سزاوار بودنش برای پاسبانی از دژ را فریاد می کشد. تیم ملی با داشتن دژبانانی این چنین دژ-آگه بود که توانست نفس آرژانتین را در بیاورد.

فریاد دژاگه فریاد اعتراض ماست به تمام تبعیض ها و بی عدالتی های داخلی و بین المللی بر ملتی که در نبود سیستم حکومتی ملی ظلم های فراوانی بر او رفته است. دژاگه این بی عدالتی را فریاد می کشد؛ اما به فریاد اکتفا نمی کند. او و ده یوزپلنگ ایرانی دیگر در مقابل آرژانتین 108 کیلوتر دویدند تا «تیم ملی» تحسین جهانیان را برانگیزد و به رسمیت بشناسندشان؛ تا آنجا که حتی گوگل هم معنی عبارت انگلیسی Team Melli را می فهمد و وقتی جستجویش می کنید نتایج ایران را نمایش می دهد. هشت تگ #TeamMelli در توییتر به کرات توسط غیر ایرانی ها و خبرگزاری های معتبر دنیا استفاده می شود. این است آن هویتی که «تیم ملی» به ما بازگردانده است. حال تصور کنید روزی را که نظام حکومتی مان هم «ملی» شود.

«هفتاد و هفت میلیون شیر پشت یازده یوزپلنگ ایرانی ایستاده اند» و ملی شدن سیستم حکومتی شان را فریاد می کشند.
عکس این فریاد دژاگه مدتی است پس زمینه ی لپ تاپم شده، نمی توانم از آن چشم بردارم.

Image

  عبدالکریم سروش پیش تر گفته بود که استقلال قوه قضاییه مهمتر از داشتن انتخابات آزاد است؛ چه اینكه قوه قضاییه مستقل، حتی حكومت غیر منتخب را نیز می تواند پالایش کند و زشتی ها و پلیدی هایش را در معرض نمایش بگذارد و با اقدامات تنبیهی آن ها را از بین ببرد؛ او می گوید: » ما فراموش کردیم که در یک نظام استبدادی اولین عضوی که از کار می‌‌افتد قلب قضاوت گر آن است و با قلبی چنان علیل و ذلیل، داشتن پیکری نیرومند و برومند، خیالی خام و خنده آور است.»  [1]

برای دستیابی به مردم سالاری پایدار، موضوع دیگری هم وجود دارد که در كنار استقلال قوه قضاییه، از اهمیت زیادی برخوردار است: وجود رسانه های آزاد.

تاثیرات این دو عامل در به وجود آمدن مردم سالاری در مدل کشور استرالیا در پایین شرح داده شده اند.

قوه قضاییه مستقل

در استرالیا اصل تفکیک قوا استقلال حقیقی به قوه قضاییه داده است. دادگاه ها در موارد زیادی علیه تصمیمات دولت رای داده اند و از اجرای آن جلوگیری به عمل آورده اند. یکی از جنجال برانگیز ترین این تصمیم ها مربوط به اوخر سال 2011 می شود. در آن زمان دولت جولیا گیلارد (حزب کاگر) تفاهم نامه ی مهمی با کشور مالزی بر سر انتقال پناهجویان از استرالیا امضا کرده بود؛ اما با شکایت چند فعال در زمینه پناهجویان، دادگاه استرالیا فرمان نخست وزیر وقت را غیرقانونی خواند. بدین ترتیب قراردادی که در سطح بین المللی بین بلندپایه ترین مقامات دو کشور منعقد شده بود، با حکم قاضی لغو شد. [2]

مثال های زیادی در این زمینه وجود دارند که نشان می دهند با وجود چنین قوه قضاییه نیرومند و مستقلی، نخست وزیرنمی تواند خلاف قانون عمل کند و هر کجا دچار لغزش شود، دادگاه و قانون جلو او را خواهند گرفت و از حقوق مردم دفاع خواهند کرد. این یکی از مهمترین ملزومات یک مردم سالاری پایدار است.

 

 

رسانه مستقل

داشتن رسانه ای مستقل که بتواند بدون ترس انتقاد کند و روی نقاط تاریک حکومت نور بیاندازد نیز اهمیت زیادی در برقراری یک مردم سالاری دارد. صحبت های اخیر تونی آبوت، نخست وزیر استرالیا، در مورد » ای بی سی» (ABC، Australian Broadcasting Corporation) این قضیه را بهتر نشان می دهد. ای بی سی به عنوان رسانه ی ملی استرالیا (National broadcaster)  شناخته می شود و بخش عمده ی بودجه اش توسط دولت تعیین می شود اما سیاست هایش را خودش مشخص می کند و در اصطلاح هیئت تحریریه اش مستقل است ([3]Editorially Independent). برخی بر این باور هستند که چنین چیزی امکان ندارد. وقتی پول از جایی تامین شود، خواه ناخواه وابستگی پدید می آید. اما ای بی سی مثال نغز این قضیه است.

تونی آبوت مدت هاست با ای بی سی مشکل دارد و این مجموعه حسابی کلافه اش کرده است. البته فشارافکار عمومی آنقدر زیاد است که کمتر جرات می کند گامی عملی در این خصوص بردارد وتهدید غیر مستقیم به کاهش بودجه این مجموعه [4] حداکثر کاری بوده که توانسته انجام دهد، که البته همان نیز با واکنش افکار عمومی مواجه شده است. چندی پیش هم مجبور شده بود اشاره کند که قصدی برای تغییر در ای بی سی ندارد. [5]

افشاگری ای بی سی در خصوص بد رفتاری دولت استرالیا با یکی از پناهجویان نیز واکنش آبوت را در پی داشت. او در اظهاراتی جنجالی عنوان کرد که ای بی سی طرف همه را می گیرد به غیر از استرالیا و وقت آن رسیده که مقداری وفاداری نشان دهد. [6]

 فراموش نکنیم که او نخست وزیر استرالیا است. رسانه ها در این کشور به اندازه ای آزادند که حتی شخص اولش هم نمی تواند تاثیری روی آنها بگذارد و انتقاد حداکثر کاری است که از او برمی آید. نمونه افشاگری ای بی سی در خصوص جاسوسی استرالیا از رییس جمهور اندونزی از طریق هک کردن گوشی همراهش، در کمتر کشوری می تواند به وقوع بپیوندد. [7] چرا که اندونزی یکی از مهمترین شرکای منطقه ای استرالیا است که تفاهم نامه هایی مهم و استراتژیک در خصوص پناهنده ها با این کشور دارد. افشای این جاسوسی صدمات بزرگی به رابطه ی دو کشور وارد آورد؛ تا جایی که اندونزی خواهان عذرخواهی رسمی دولت استرالیا شد. این مورد در خیلی از جوامع به راحتی می توانست مصداق تلاشی علیه امنیت ملی تلقی شود و افشا کنندگان را تحت پیگیرد قانونی قرار دهد.

سیستم حکومتی و انتخاباتی استرالیا، علی رغم این که احزاب متعددی را شامل می شود اما فقط دو حزب عمده دارد که معمولا نتایج انتخابات با تکیه بر میزان آرا این دو حزب تعیین می گردد. این سیستم که به » دو حزبی» (Two-party system[8]) معروف است منتقدانی هم دارد که بر این باور هستند آزادی در انتخاب در سیستم های دو حزبی محدود می شود.

آنچه شالوده مردم سالاری در استرالیا را فراهم آورده، بیش از آزادی در انتخاب دولت، قوه قضاییه و رسانه های مستقل هستند.

منابع


یکشنبه های تنبل روزهای با شکوهی هستند. این که روزی را تماما در خانه بنشینی وهیچ نکنی. از جایت هم تکان نخوری. حتی اگر بنا به عادت هفت صبح هم از خواب بیدار شدی, همانجا روی رختخوابت غلت بزنی و از این ور به آن ور شوی. سفره های نور را نظاره کنی که از پنجره اتاقت بر روی پوستت می افتند و دمای تنت را آرام آرام بالا می برند. سایه برگ های درختان را ببینی که با صدای هلهله ی پرندگان بی غم, بر روی دیوار اتاقت می رقصند. سگ های بزرگ همسایه را که آنان هم یکشنبه ای تنبل را از سر می گذرانند و خودشان را زیر نور خورشید پهن کرده اند و هستی شان را اسیر زمان نمی کنند. سگ ها با زمان کاری ندارند و زمان نیز سر به سر آنان نمی گذارد. سگ ها رمز لذت بردن از این هیچ نکردن را خیلی خوب فهمیده اند. گریزی نداریم جز این که در ابعادی از هستی مان سگ شویم تا بتوانیم زیر بار این سبکی تحمل ناپذیر, کمر راست کنیم.

چنین چیزی اما در فرهنگ ما سخت بی معنی است. از کودکی اینقدر به دویدن و سبقت گرفتن تشویقمان کرده اند که تمام عمرمان نفس نفس زده ایم. آنقدر از «عقب ماندن از قافله» ترسانده اندمان که اگر لحظه ای بی کار بمانیم عذاب وجدان می گیریم که عمرمان دارد به هدر می رود. نمی دانم این «هدر» کجاست که ما را اینقدر ازرفتن عمرمان به سمتش ترسانده اند. مگر عمر این لامذهب های چشم آبی به کجا می رود که این چنین بی واهمه زیر نور آفتاب دراز می کشند و بی خیال از فردا آبجو تگرگی می نوشند و ککشان هم نمی گزد؟

ما اساسا نمی توانیم با خیالی آسوده و راحت هیچ نکنیم و از هیچ نکردن لذت ببریم. درک نکرده ایم که این هیچ نکردن چیز بسیار خوب و لازم و ضروری است. شاید یکی از دلایل کمتر شاد بودن متوسط جامعه ما همین درک نکردن هیچ نکردن است.

کامو این هیچ نکردن ها را خیلی خوب به تصویر کشیده است. چه در غالب مورسو بیگانه و چه در غالب پاتریس در مرگ خوش که تصمیم می گیرد دیگر هیچ نکند. هیچ نمی کند و زندگی اش با همین می گذرد, گمانم او هیچ نکردن را از سگ ها آموخته بود, چون خیلی خوب بلد بود که چطور هیچ نکند.

هرچه می خواهم زبان به کام بگیرم و این عرصه ی وقاحت و بی شرمی را با سکوت دنبال کنم نمی شود‌. هر چه که خواستند کرده بودند تا آنچه که می خواهند با کم ترین هزینه انجام بشود, اما هنوز بازی تمام نشده!
ما هنوز فرصت داریم. عارف انسان صادق و شریفی بود و این صداقت و شرافت که در تمام صحبت ها، مناظره ها و برنامه هایش آشکار بود, در انصرافش به نقطه ای غیر قابل انکار رسید. اما دریغا که سیاست کمتر می تواند عرصه ی انسان های شرافتمند باشد. باید دریده بود و اندکی مردم فریب تا بتوان رای جمع کرد و گاهی حتی نظر بزرگان را نیز با همین دریدگی جلب کرد. با همه ی تلخی که در از دست دادن عارف وجود دارد، تک کاندیدا شدن اصلاح طلبان پدیده ی خجسته و نوید بخشی ست. ما به درجه ای از بلوغ سیاسی رسیده ایم که می توانیم ائتلاف کنیم. می توانیم کار گروهی انجام بدهیم. می توانیم کار حزبی کنیم. روحانی با هیچ تعریفی اصلاح طلب نیست و خودش هم خودش را اصلاح طلب نمی داند, اتفاقا اهمیت موضوع در همین است. این که دو گروه متفاوت توانسته اند مشترکات یکدیگر را بیابند و حول آن گرد هم آیند و منافع ملی  را بر جاه طلبی و قدرت خواهی ترجیح دهند.
اصلاح طلبان اوج شعور سیاسی را از خود نشان دادند و حال نوبت ماست. اگر ما خودمان را بدنه ی جریان ترقی خواهی در ایران می دانیم, نمی توانیم چه کنم چه کنم هایمان را تا روز انتخابات با خودمان به این جا و آنجا ببریم. دیگر فرصتی نمانده, باید تصمیم گرفت. اگر من تا دیروز می گفتم ممکن است رای دهم اما هنوز شک داشتم, با این ائتلاف مبارک و پیام صریح آقای خاتمی که «از همگان به ویژه اصلاح طلبان و تحول خواهان» درخواست یاری نمودند, حجت را بر خود تمام شده می دانم. بزرگان جریان اصلاح طلبی و جریان اعتدال خواهی هر چه را که, در شرایط موجود, می توانستند انجام دهند انجام دادند. از هیچ هزینه ای دریغ نکردند. از آمدن مستقیم به صحنه و رد صلاحیت شدن تا ائتلاف کردن و در نهایت حمایت صریح و علنی از نتیجه ی ائتلاف, دیگر جای هیچ بهانه ای برای ما نگذاشته اند.
من خودم را جزیی از بدنه ی عظیم این جریان اجتماعی می دانم و با این که از نتیجه ی انتخابات مطمئن نیستم, حتی کاملا مطمئن نیستم که رایم خوانده می شود یا نه, دیگر تردیدی در شرکت در انتخابات ندارم. من دموکراسی را با بازی حزبی و کار گروهی تمرین می کنم.

نور و رنگ

عجب روزهایی ست! از جنس همان لحظه هایی ست که خیام در موردشان می گقت «پیش آر پیاله را که شب می گذرد»! این «شب» البته قرار بوده که چند هفته ای طول بکشد, اما می دانم که آخرش به اندازه ی همان یک شب خواهد گذشت, حداقل این دو هفته که به اندازه ی چند ساعت بیشتر نبوده.
دلم برای این خیابان ها حسابی لک زده بود. خیابان هایی که بر خلاف آن جزیره ی بزرگ و دوست داشتنی که در آن زندگی می کنم بعد از ساعت 5 عصر تاریک نمی شوند و هر کس نمی رود در خانه ی خودش کز کند تا صبح روز بعد. اینجا حیات تازه بعد از 5 عصر در شکل دیگری شروع می شود. اینجا همه نور است و همه رنگ.
بعضی شب ها که در خیابان ها راه می روم از دیدن این همه نور و رنگ چشم هایم اشک آلود می شود. از دیدن این همه مردمی که در این گرانی هم, خرید می کنند و لبخند می زنند. از شنیدن لهجه ی مشهدی که دلم برایش لک زده بود.
کلاس نورپردازی پیدا کرده ام و از این فرصت استفاده می کنم تا هم عکاسی ام را بهتر کنم و هم درک بهتری از اوضاع فرهنگی کنونی داخل کشور به دست بیاورم. چقدر انسان هنرمند در این کشور وجود دارد. وقتی این فسقلی ها چنین عکاسان زبده ای هستند, دیگر عکاسان حرفه ایشان چه باشند. سری به کلاس های جهاد دانشگاهی می زنم, چقدر انسان با انگیزه برای یادگیری. از تعجب کردنم, تعجب می کنم. مگر من قبلا در همین مملکت زندگی نمی کردم؟ چرا تصور ذهنی ام اینقدر دور از واقعیت شده بود؟ رسانه ها ناجوانمردانه قدرتمندند. ای کاش می توانستم دیگر اخبار گوش ندهم و تحلیل های مزخرف نخوانم.
حلقه ی عکاسی که با آنها آشنا شده ام در یکی از موسسات خیریه که از دختران معلول ذهنی مراقبت می کند برنامه ای برگزار کرد تا از آنان حمایت کرده باشد. قرار بر این بود که به آنجا برویم و عکاسی کنیم تا از عکس ها نمایشگاه بزنند و به نفع خیریه بفروشند.
موسسه خصوصی بود و توسط هیئت امنا اداره می شد. اوضاع اتاق ها و وضعیت نگهداری بچه ها بسیار مرتب و پاکیزه بود. بچه ها در همان موسسه کلاس قالیبافی داشتند, کلاس گلدوزی, گروه موسیقی. ساختمانی هم به عنوان مدرسه. باید صد آفرین گفت به مردان و زنان آزاده ای که در این وانفسای اقتصادی و اجتماعی وقت و انرژی شان را اینچنین صرف می کنند.
دختر 17 ساله ای بود که اسمش را یاسمن می گذارم. راهنمای من شده بود. دقیقا نمی دانم برای چه. شاید به خاطر عکس هایی که از او گرفتم احساس دین می کرد. می گفت مسئول اتاق بچه های کوچک تر است و از آنان نگهداری می کند. طفلکی ظاهرش اصلا نشان نمی داد که عقب ماندگی دارد. مکالمات معمولی را به راحتی درک می کرد و پاسخ می داد. اما ظاهرا بهره ی هوشی اش پایین تر از معمول بود. البته او جز بهترین ها بود. موسسه قسمت های مختلفی داشت. سرکشی از بخش های ویژه و دیدن کودکانی که فقط زندگی نباتی داشتند کار هر کسی نبود.
یاسمن مرا به همه جا برد و کلی برایم حرف زد.از این که خانمشان بعدا از او کلی تشکر خواهد کرد که راهنمای من شده. از این که برخی بچه های دارای شرایط ویژه را دوست دارد اما با دیدنشان چندشش می شود. از اینکه دوست دارد به خانه برگردد…
امیدوارم عکس هایی که گرفتیم خوب فروش کنند تا چیزی هم گیر این بچه ها بیاید.
هر بار که به این شهر می آیم از خودم می پرسم که من چه مرضم است که اینجا را ول کرده ام؟ چرا خودم را آواره غربت کرده ام؟ چرا اینقدر خودم را آزار می دهم؟ چرا مثل بچه ی آدم بر نمی گردم همینجا زندگی کنم. چرا همش امروز و فردا می کنم؟
درست است که ماجراجویی های سیاسی آقایان فشار فراوانی بر مردم آورده است, درست است که سرزمینم را ویران می خواهند, کنام پلنگان و شیران می خواهند, اما زندگی همچنان در این کهنه دیار جاریست. پر از نور و پر از رنگ…

………………………………..

پینوشت: این پوستر نمایشگاهی ست که در موردش نوشتم. دوست داشتید بیایید و بگوش دیگران هم برسانید.

poster

بی خوابی

نمی توانم بخوابم. خوابم بدجوری به هم ریخته است. اوایل عصر که می شود به شدت خوابم می گیرد، چون ساعت بدنم هنوز با زمان استرالیا که آن موقع نیمه شب است تنظیم است. عصر ها که اما فرصت خوابیدن نیست. تمام خواهر زاده ها و برادر زاده ها و پدر مادر هاشان دورم جمع اند. هیچ مکالمه ای به سر انجام نمی رسد. کمتر جمله ای کاملا تمام می شود قبل از اینکه کسی دیگر جمله ای را شروع کند. همه توی حرف هم می پرند و اینقدر حرف داریم برای زدن که دیگر فعل های جمله ها شنیده نمی شوند. نهاد جمله ی این یکی که گفته شد و به محض اینکه گزاره می خواهد «فید اوت» بشود نهاد جمله ی دیگری «فید این» شده و بقیه ی جمله ی قبلی  را باید حدس بزنی چون هنوز جمله ی این یکی به پایان نرسیده آن یکی جمله اش را شروع کرده. سرعت پردازشت را باید از حالت آرام و بی دغدغه استرالیایی به حالت پر شور و هیجان ایرانی اش تغییر دهی تا از غافله عقب نمانی وگرنه محال است که بفهمی دارند در مورد هویج فرنگی حرف می زنند یا مرسدس بنز. این ها همین هایی بود که در استرالیا همیشه حسرتش را داشتم. مگر عقلم را از دست داده ام که بروم و بخوابم؟  چشمهای سرخم را به زور باز نگه می دارم و غرق در لذت می شوم. در حالت خلسه ای می روم که بی شباهت به مستی نیست. با چشمان باز چرت می زنم و گوش می دهم و نگاه می کنم.

در عوضش شب که از نیمه می گذرد این بدن نادان که عادت دارد ساعت ۷ صبح به وقت استرالیا بیدار شود، فیلش یاد هندوستان می کند و نمی گذارد و تماما نمی گذارد بخوابم. با تلاش فراوان که اندکی خوابیدم اینبار با صدای الله اکبر بلندگو مسجد بیدار شدم. اذان صبح است ظاهرا. راستش بدم نیامد!
این صدای اذان موذن اردبیلی خیلی نوستالژیک بود برایم. برد مرا به دوران کودکی ام. همان موقع ها که در همین مسجد که حال صدای اذانش همین خواب نیم بندم را هم بریده، مکبر بودم. دقایق طولانی که در رختخواب بودم صدای اذان در گوشم بود و تصاویر چهره های خیس پیرمردهای محله که کت شان را روی دوش انداخته بودند و آستین هایشان بالا بود و جواراب هاشان از جیب آویزان و در حالی که پاشنه ی کفش هایشان را خوابانده بودند تا راحت تر مسح پا بکشند به سمت مسجد می دویدند را در ذهنم زنده می کرد.
آقای رمضانی را یادم آمد که به قول الهام تنش تا به حال چندین درخت را سبز کرده. حاج غدیر که ما عاشق گاری اش بودیم و او نیز از شیطنت های ما گلایه ای نمی کرد. همسرش بی بی معصوم در ذهنم فلش می خورد و آن خنده های نخودی اش. آن درخت توت پر عظمتی که در همین ۲۰ متری جایی که الان مذبوحانه تلاش می کنم بخوابم قرار داشت و هر موقع که بار و بر می داد هر چه ظرف و سطل داشتند را پر از توت می کردند و بین همه ی اهالی محل پخش می کردند. هر دو آلزایمر گرفتند و رفتند تا درخت های دیگری را سبز کنند. بچه هایشان خانه را فروختند و مالک بعدی خانه را کوبید و درخت توت اسطوره ای را هم از ریشه کند.

این صدای اذان در این تاریک و روشن با من چه ها که نمی کند!
الان تقریبا همه جا روشن است و مطمئن هستم که دیگر به هیچ عنوان خوابم نخواهد برد. کل این متن را با موبایل و در رختخواب نوشتم و دیگر نمی توانم ادامه دهم اگرچه کله ام پر از حرف و خاطره است… باتری موبایلم هم رو به اتمام است.

دور زدن فیلتر خیلی راحت تر از آنی بود که فکر  می کردم. خدا پدر این آقای Psiphon رابیامرزد.

در خانه ی یکی از دوستان با خانمی آشنا شدیم که تازه همین چند وفت پیش از ایران آمده بود. دلتنگ بود و بی تاب. آنقدر بی تاب که تا حرف از ایران به میان آمد چشم هایش پر از آب شد و در چشم به هم زدنی بغضش ترکید و شانه هایش بالا و پایین پرید. می گفت خیلی تنگ شده ام و نمی دانم که چگونه این دوری را تحمل خواهم کرد. تا اینجای کار حکایتی اگرچه تلخ, اما تکراری بود که همیشه با آن مواجه هستیم. نشسته بودیم و با همدردی نگاهش می کردیم. تا این که رو به بقیه ی ما کرد و گفت البته حتما عادت خواهم کرد, مثل شما خواهم شد دیگر! مگر شما عادت نکردید؟ من هم عادت می کنم…

جانم را آتش زد با این حرفش! می خواستم فریاد بکشم که هیچ وقت عادت نخواهی کرد! ما هیچ وقت عادت نکردیم. تک تک عزیزانمان را عملا از دست داده ایم. خواهران و برادرانمان که از یک گوشت و پوست بودیم.  رفقای مدرسه و دانشگاه و سربازی مان را که حداقل ده پانزده سالی از این عمر کوتاهمان, صرف ساختن نقاط مشترک و تحکیم و تعمیق دوستی با آنها کردیم. کوچه های کودکی مان را. خیابان ها و ساختمان های شهرمان را. زبان و قدرت تکلممان را. قدرت تکلم را می فهمی؟ زبانی که سالیان سال در مدرسه و دانشگاه و جامعه به آن صحبت می کردی را به یکباره از دست می دهی و دوباره از نو باید شروع کنی. طفل دو ساله ای می شوی که تاتی تاتی می کند و «بابا ماما» کنان سعی می کند با دور و برش ارتباط برقرار کند. منتها تفاوت تو با او در این است که هیچکس از آن طفل دوساله انتظار ندارد مثل یک آدم بزرگسال رفتار کند. مدتی پیش که به ایران برگشته بودیم تا الهام از پایان نامه اش دفاع کند, فارسی حرف زدن با تمام غریبه های شهر, در اتوبوس و تاکسی و حین آدرس پرسیدن, آنقدر مستمان کرده بود که الهام در صفحه ی اول پایان نامه اش نوشت: «تقدیم به ایران خانم و زبان فارسی شورانگیزش, مادر سبز و سپید و سرخم».

 از دست دادن هایمان را هنوز برایت بشمارم؟ فرهنگ و مردمی که با آنها یک شکل بودیم!  موطلایی ها و چشم آبی ها اگرچه مهربان هستند اما اگر مثلا اشتباهی پایمان رو پایشان برود و برگردیم و عذرخواهی کنیم و نشنوند و جواب ندهند, اولین فکر بیمارگونه ای که به ذهنمان می رسد این است که چون چهره ات خاورمیانه ایست اینگونه با تو رفتار کرده, حال این که ممکن است واقعا نشنیده باشد!

مصیبتی این چنین سترگ بر ما وارد شده و تو گمان می کنی به آن عادت کرده ایم؟ مگر می شود به چنین چیزی عادت کرد؟ من یکی که نکرده ام. ما فقط سعی می کنیم که تظاهر به عادت کردن کنیم. تظاهر به فراموش کردن. میهمانی می گیریم, دور هم جمع می شویم که بگوییم زندگی ما عادی ست, ما عادت کرده ایم, اما خود می فهمیم که این دروغی بیش نیست. دیشب در کنسرت موسیقی وقتی که طفل نوپای سیاه چشم یکی از دوستان نازنینمان به من لبخند زد و عمو گویان گروه موسیقی را نشانم داد, به یکباره  یلدا, یکی دیگر از «از دست داده هایم» جلوی چشمم آمد که تنها یکی از 17 خواهر زاده و برادرزاده ام بود, که تک تکشان را از دست داده ام. سیاهی چشم این کودک آنقدر آشنا بود که صورتم را شعله ور کرد و نگاهم را تار و پر آب.

ما در جستچوی جایگزین کردن هستیم, جایگزین کردن تمام آنچه از دست داده ایم. زبان مادری مان را می خواهیم با کلمه یاد گرفتن و رادیو گوش کردن و بحث کردن با انگلیسی عوض کنیم. خواهر زاده ها و برادرزاده هایمان را با کودکان معصوم دوستانمان. جمع خانواده را با دور هم نشستن با دوستان اغلب چند روزه مان. کوچه ها و خیابان های شهر مان را با سابرب ها و محله هایی دیگرگون. دور هم نشینی های دوستانه و درد دل کردن های حقیقی را با لایک زدن های فیسبوکی. شعله های بخاری گازی هایمان را با هیتر های برقی گران سوز. نان سنگک را با نان توست. سبزی خوردن را با کاهو چینی که مزه خاک هم نمی دهد. قند های شکسته را با قند های حبه.چای دم کشیده را با قهوه. سماور را با کِتِل. پلوپز پارس خزر را با پلوپزهایی که خودت را تکه پاره هم کنی ته دیگی برایت به بار نمی آورند.برنج گیلان را با برنج باسماتی. خیارشور را با خیارهایی که شیرینند. خامه  را با «کریم» هایی که یا ترشند یا بی مزه. خوراک هندی را با مک دونالند و هانگری جکس. سوسیس را با سوسیج. آب پاشی کردن حیاط و جارو کردنش را با چمن زدن. کوهنوردی را با «بوش وکنیگ». دریای شمال را با گلدکوست. تهران را با سیدنی, مشهد را با بریزبن. دخترکان سبزه و خجالت روی مشهدی را با طلا گیسان استرالیایی. ایرانسل و همراه اول را با اپتوس و تلسترا. پراید قراضه و غیر استانداردمان را با تویوتا های اتوماتیک مجهز به ای بی اس و کیسه هوا. توپ های پلاستیکی چند لایه را با توپ چهل تکه استاندارد فیفا که آنقدر استاندارد است که می خواهی بشینی کنار زمین و مانند کودکی پنج ساله در غم از دست دادن توپ پلاستیکی کج و کوله ات زار زار گریه کنی. زمین های خاکی و آسفالت را با زمین چمن های فراخ و متعددی که با اندکی اغراق از تعداد انسان ها هم بیشترند. حال تو می گویی عادت کرده ایم؟

اما هیچ کدام از این ها را به او نگفتم و فقط با لبخندی بر لب نگاهش کردم. آخر طفلکی تازه اشکش بند آمده بود, باید نقش انسان های «عاقل» را در می آوردیم و واقعیت را پنهان و حتی کتمان می کردیم و مثلا می گفتیم که آره بابا! عادت می کنی! اگرچه مثل روز روشن بود که یکسره مزخرف می گوییم.

دلم همچنان زندگی در آن خراب شده را می خواهد. نه به خاطر حس وطن پرستی و این مزخرفات که هیچ اعتقادی به آن ندارم. خودخواهی در ذات هر انسانی ست و من نیز خاکی که در آن پس افتادم را از سر خودخواهی دوست دارم. از سر این که وزن آرامش عمیقی که زندگی در کنار پاره های تنم به من می دهد, به نظر از همه ی لذت های دیگر این کره ی خاکی سنگین تر می آید…