Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اتوبوس‌ها را بی‌خودی عوض کردم. اتوبوس دوم من را دقیقا به جایی برد که اتوبوس اول از آنجا آورده بود. کارمند عراقی شرکت کرایه‌ی ماشین سهوا اشتباه آدرس داده بود. طفلی کلی ذوق کرده بود که یک نفر از کشوری هم مرز با زادگاهش را می‌بیند. دو کشور همسایه با رابطه‌ای طولانی، پیچیده و پرتناقض. کشوری که در روزهای قبل از کودتای ۲۸ مرداد اولین مقصد محمدرضا شاهی بود که متوجه شده بود کودتای اول شکست خورده و گمان کرده بود تاج و تختش را یکسره از دست داده است. وحشت کرده بود و هواپیمایی که خود خلبانی‌اش را به عهده داشت را در عراق به زمین نشاند. بعدها اما رابطه‌ی عراق و ایران تیره شد. پای صحبت ارتشی‌های بازنشسته که می‌نشینی جدا کردن افسانه و واقعیت از هم کاری‌ست ناممکن. جمله‌ای معروف از یکی از امرای وقت ارتش ایران را نقل می‌کنند که گویا گفته بود «اگر اعلی حضرت اجازه دهند صبحگاه را در تهران و شامگاه را در عراق برپا خواهیم کرد». انقلاب که شد صدام که گمان کرده بود بیشه خالی از شیران شده است اوضاع را برای تحقق آرزوی دیرینش مناسب دید و «ناگه طوفان سنگینی سیه برخواست». طوفانی که هشت سال تمام جان صدها هزار تن از دو طرف را گرفت و پس نداد. حال اما دو کشور یکدیگر را دوست و برادر می‌خوانند و قربان صدقه‌ی هم می‌روند. آه که این مرد عراقی چه‌ها که با حافظه‌ی تاریخی من نکرد. دستش را که فشار می‌دادم، صد سال معاصر تاریخ ایران برایم مرور می‌شد. دست آخر هم که مرا فرستاد به ایستگاه اتوبوسی که در دوری باطل دوباره مرا به جای اولم برگرداند. البته یقین دارم که عمدی در کارش نبود.

اینجا که زبانشان را می‌فهمم این‌طور آدرس‌ها را اشتباه می‌روم، روزگارم در کشورهای آمریکای لاتین که از زبانشان هیچ نمی‌دانم دیدنی خواهد بود. در کالیفرنیا به ترم (که یک یا چند واگن به هم متصل است و انرژی مورد نیاز برای حرکت را از کابل برقی که در طول مسیرش کشیده شده می‌گیرد) می‌گویند، «ترولی» (Trolley).

اولین بار در طول مطالعاتم برای برنامه‌ریزی این سفر بود که با این اصطلاح آشنا شدم. یکی از معانی کلمه‌ی «ترولی» چرخ‌دستی است. در یکی از فروم‌ها یکی پرسیده بود، سریع‌ترین راه رسیدن از مکان «الف» به مکان «ب» چیست و دیگری جواب داده بود: «ترولی». آن موقع با خودم گفته بودم، عجب آدم‌های مزخرفی پیدا می‌شوند؛ به جای اینکه جواب درست به سوال دهند، مسخره می‌کنند و می‌گویند با چرخ‌دستی بروی سریع‌تر است. از قضای روزگار، نقاط الف و ب همین نقاطی هستند که در حال حاضر در بین‌شان در حال حرکت هستم. توصیه‌ی سودمند همان فردی را گوش کردم که روزی گمان کرده بودم آدم لوده و مزخرفی است.

مرد میان‌سال سیاه‌پوستی همزمان با من وارد «ترولی» می شود که بسیار بشاش و خوش‌مشرب به نظر می‌رسد. بعد از سلام و احوالپرسی می پرسد: «از کجا آمده‌ای؟» و پس از شنیدن پاسخم اضافه می کند: «اتفاقا منم می خوام برم استرالیا. می‌رم دوست‌پسرم رو ببینم. اما صبح از پروازم جاموندم. چارصد و پنجاه دلاری می‌خوان تا یه بلیط دیگه برام صادر کنن. از صبح دارم به این در و اون در می‌زنم تا این مبلغ رو فراهم کنم. با اسکایپ با برادرم حرف زدم و از این طرف و اون طرف بخش عمده ایش رو جور کردم. تنها ۱٩ دلار دیگه مونده تا کامل بشه»

سکوت می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد. انگار که منتظر پاسخ من است. با لبخندی به لب نگاهش می‌کنم و می‌گویم: «موفق باشی». دوباره نگاهم می‌کند.

– تو می‌تونی یکم بهم قرض بدی؟

– نه. متاسفم. من فقط یه کوله‌ به ‌دوشم و پول زیادی برای خرج کردن ندارم.

تلاش بیهوده‌اش را همچنان ادامه می‌دهد. بیچاره نمی‌داند که یک مشهدی به تورش خورده است. مشهدی که در طول سال‌های رشدش با ترفندهایی بسیار پیچیده‌تر و فریبنده‌تر از این کلک ساده و نخ‌نما مواجه شده است.

– ببین اگه ده دلارم بتونی بهم بدی خیلی خوب می‌شه.

لبخند می‌زنم و سرم را به علامت منفی تکان می‌دهم.

– پنج دلار؟

سرم را مجدد تکان می‌دهم و دیگر حرفی نمی‌زنم. گو اینکه متوجه شده تیرش به سنگ خورده اما همچنان تلاش می‌کند که خود را آدم موجهی نشان دهد. اگرچه دیگر تقاضای پول نمی‌کند. در این تلاش اما اندکی زیاده‌روی می‌کند. می‌گوید  ۲۵ سال است که خلبانی نوعی هواپیما جت را بر عهده دارد و برای نیروی هوایی دریایی آمریکا کار می‌کند. امروز چون مرخصی داشته صورتش را اصلاح نکرده است.

توهماتش یکی و دو تا نیستند. از دوست‌پسرش دراسترالیا حرف می‌زند و از قصدش برای موج‌سواری در سواحل پرث. با هیچ یک از مکالماتش خودم را درگیر نمی‌کنم. اما نیم نگاهی به چشم‌هایش دارم و با لبخندی بر لب به حرف‌هایش گوش می‌کنم. شاید این‌ها همه آرزوهایی بوده که داشته است. بگذار تا همین‌قدر هم که شده، در اندازه‌ی توهم و خیال و لافزنی به آن‌ها برسد؛ مگر چه می‌شود؟

هنگام مطالعه و برنامه‌ریزی برای این سفر، با هشدارهای فراونی از هر کسی که مطلبی در مورد آمریکای لاتین نوشته بود مواجه می‌شدم. هشدارها و اخطارهای بی‌شمار در مورد شیادی‌های مختلفی که در کشورهای آمریکای لاتین صورت می‌گیرد.

اکثر نویسندگان این مطالب مسافرین و کوله‌ به دوش‌هایی از کشورهای غربی، از جمله آمریکا، هستند و دائم تکرار می‌کنند که کشورهای آمریکای لاتین مثل ایالات متحده و سایر کشورهای غربی نیستند که با خیال راحت می‌شود در آن‌ها سفر کرد و باید بسیار مراقب بود. شگفت این‌ که در طول دو روز اقامتم در یکی از همین کشورهای غربی دو بار با دو تله‌ی متفاوت روبه‌رو شدم. حرف‌هایش که تمام می‌شود نگاهش را به چشم‌هایم می‌دوزد.

– خیلی خوشتیپی.

یکی دوبار دیگر هم در طول مکالماتش به این نکته اشاره کرده بود. شانس که نداریم، هر چه کور و کچل است عاشق ما می‌شوند، آن هم از جنس موافق.

به مرز که می‌رسیم پیاده می‌شوم. به سودای دسترسی به اینترنت بی‌سیم و دریافت اطلاعات بیشتر در مورد سفرم به مکزیک، ناهار مختصری در یکی از آخرین شعبه‌های یکی از همبرگرفروشی‌های زنجیره‌ای آمریکایی می‌خورم؛ به این امید که آخرین باری باشد که غذای تکراری و یک شکل تناول می‌کنم. دنیای رنگارنگی از غذاهای هیجان‌انگیز در چند قدمی این خط فرضی در انتظارم است.

تابلوهای «عبور از مرز برای عابران پیاده» را دنبال می‌کنم و به درگاهی می‌رسم که مجهز به میله‌هایی آهنین و گردان است تا در هر لحظه فقط یک نفر بتواند از آن عبور کند. بالای درگاه با حروف درشت نوشته شده: «مکزیک». وارد می‌شوم و مسیر را ادامه می‌دهم. گذرنامه‌ام را آماده نگه داشته‌ام اما هیچ کسی را در طول مسیر نمی ‌بینم. مرد جوانی در گوشه‌ای با لباس فرم ایستاده و دارد با فرد دیگری صحبت می‌کند. برای اینکه مطمئن شوم مسیرم را درست می‌روم کنار آنها می‌ایستم تا صحبت‌شان تمام شود. مرد جوان سرش را به طرف من می‌چرخاند.

– کجا می‌ری؟

– می‌خوام از مرز بگذرم و به تیوانا (Tijuana) برم.

– همین مسیرو ادامه بده.

پس از بیرون آمدن از ساختمان متوجه صف بلندی می‌شوم که روبه‌رویم قرار دارد. شاید حدود صد تا دویست متر طولش باشد. انتهایش را نمی‌توانم ببینم، صف اصلا حرکت نمی‌کند و گمانم این است که باید حداقل چند ساعتی در آن معطل بمانم. پرس و جو که می‌کنم متوجه می‌شوم این صف مربوط به جهت مخالف و برای کسانی است که از مکزیک به آمریکا می‌آیند. برای من در واقع هیچ صفی وجود ندارد و راهم کاملا باز است.

مسیر را ادامه می‌دهم از پل عابر پیاده‌ای رد می‌شوم که دو سمت یک بزرگراه را به هم وصل می‌کند. از پل که پایین می‌آیم با هجوم راننده‌های تاکسی مواجه می‌شوم که به اسپانیولی حرف می‌زنند. بوی دود زغال کباب از غرفه‌های فروش غذا به مشام می‌رسد. چند قدم آن طرف‌تر پوسترهایی برهنه از زنان و دی‌وی‌دی‌های پورن برای فروش در معرض دید عموم قرار دارند. نه، اینجا نمی‌تواند آمریکا باشد. مثلی که واقعا از مرز عبور کرده‌ام. اما هیچ کس به گذرنامه‌ام نگاه هم نکرد. حتی نامم را هم نپرسیدند. این امکان ندارد حتما اشتباهی صورت گرفته است. ورود من به این کشور در هیچ کجا ثبت نشده است و این نمی‌تواند درست باشد. راننده‌های سمج تاکسی می‌خواهند مقصدم را بدانند و و من نیز نمی‌خواهم اتوبوس به سمت «مکزیکوسیتی» را از دست بدهم چون مسیری است بس طولانی و زمان‌بر. اما همزمان می‌خواهم  مطمئن شوم ورودم به مکزیک قانونی و اصولی بوده است؛ در غیر این صورت ممکن است هنگام خروج به سمت «گواتمالا» با مشکل مواجه شوم. پرسان پرسان به دنبال ایستگاه پلیس می‌گردم و در انتها از اداره‌ی مهاجرت سر درمی‌آورم.

زبان انگلیسی دیگر به کار نمی‌آید و برای برقراری ارتباط با مشکل مواجه شده‌ام. مترجم گوگل را بر روی تبلت و تلفن همراهم نصب کرده‌ام و بسته‌ی زبان اسپانیولی را که برایش دانلود کرده بودم در اینجا به دادم می‌رسد. پس از پرس و جوی فراوان و مشکلات عدیده ای که در برقراری ارتباط پیدا می‌کنم متوجه این می‌شوم که «تیوانا» شبیه به منطقه‌ی آزاد مهاجرتی است که برای ورود به آن ویزا یا ثبت مشخصات خاصی نیاز نیست. اما برای ورود به سایر نقاط مکزیک اجازه‌نامه‌ای نیاز است و پرداخت مبلغی برای مالیات.

بسیار خوش‌شانس هستم که در اینجا متوجه این نکته شدم وگرنه حتما هنگام خروج از مکزیک با مشکل مواجه می‌شوم. علی‌رغم گفته‌‌ی راننده‌های تاکسی که برای حرکت به سمت «مکزیکوسیتی» باید تاکسی بگیرم و به پایانه‌ی مسافربری بروم، در پایانه‌ای که نزدیک به مرز است اتوبوسی به سمت «مکزیکوسیتی» پیدا می‌کنم اما قیمت بلیطش از آنچه که قبلا خوانده بودم بیشتر است. در نهایت راننده‌ی تاکسی منصفی پیدا می‌کنم و به پایانه‌ی اصلی می‌روم. اتوبوس «مکزیکوسیتی» را با همان قیمتی که باید باشد پیدا می‌کنم. سفری است بس طولانی؛ سه روز و دو شب به درازا می‌کشد.

صبح امروز را در لوس‌آنجلس خواهم بود. سری به محله‌ی ایرانی‌ها خواهم زد. اگر فرصت کنم از تپه‌های هالیوود هم عبور خواهم کرد و از آنجا به سن‌دیگو می‌روم. در آنجا فعالیتی را رزرو کرده‌ام که نمی‌دانم به فارسی ترجمه شده است یا نه. در هر صورت من اسمش را «آسمان شیرجه» (Skydive)  می‌گذارم.  سوار هواپیما می‌شوی به ارتفاع سیزده‌هزار‌ پایی، حدود چهارهزار متر، می‌روی و از آنجا در حالی که به فردی مجهز به چترنجات وصل شده‌ای از هواپیما به بیرون جهش می‌کنی و بعد سقوط، سقوط آزاد به مدت شصت ثانیه تا قبل از این که چترنجات باز می‌شود. قرار نبود در این سفر چنین فعالیتی را انجام دهم، چه اینکه در استرالیا نمونه‌هایش فراوانند. حکایت جالبی دارد. به دنبال بیمه‌ی مسافرت می‌گشتم، در این زمینه کارت اعتباری را پیدا کردم که اگر مبلغ مشخصی از هزینه‌های سفرت را با آن پرداخت کنی، سفرت را بیمه می‌کند. از آنجایی که پروازها را از قبل خریداری کرده‌ بودم و هزینه‌های مشخص شده‌ی چندانی وجود نداشت که قبل از شروع سفر قابل پرداخت باشد، تصمیم به رزرو آسمان شیرجه گرفتم. به جای پرداخت حق بیمه، در آسمان پرواز خواهم کرد. معامله‌ی بدی به نظر نمی‌آید.

پشت چراغ قرمز در خودرو منتظر نشسته‌ام که دو دختر جوان، یکی سیاه‌پوست و دیگری بلوند، از جلوی خودرو عبور می‌کنند؛ لبخند می‌زنند و من هم جواب لبخندشان را می‌دهم. دخترک سیاه‌پوست می‌ایستد و رو به من می‌کند، دخترک بلوند هم کنارش متوقف می‌شود.

– سلام خوشگل (Hey Gorgeous)

لبخندی می‌زنم و جواب سلامش را می‌دهم.

– یکم پول داری به ما بدی سوار اتوبوس بشیم؟

باور نمی‌کنم محتاج پول برای اتوبوس باشند.

– متاسفم. من یه کوله‌ به ‌دوش فقیرم و پول زیادی برای خرج کردن ندارم.

-باور نمی‌کنم که راست می‌گی.

راهشان را می‌کشند و دور می‌شوند.

شاید ظاهر تروتمیز ماشین کرایه‌ای به اشتباه انداخته بود‌شان. گمان قوی‌ترم این است که این فقط یک شیادی (Scam) بود که ناکام ماند. در حین رانندگی متوجه می‌شوم که بانکم در استرالیا در اینجا هم شعبه دارد. نگه می‌دارم تا مشکلی که برای حسابم به وجود آمده را برطرف کنم. هر بار که ساعت تبلت را به صورت دستی عوض می‌کنم، اپلیکیشن بانک از کار می‌افتد و نیاز است که با بانک تماس بگیرم. خانمی که دارد ماشینش را از پارک خارج می‌کند وقتی متوجه می‌شود که می‌خواهم پارک کنم، سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و می‌گوید: «من هنوز یک ساعت و خورده‌ای زمان برای پارک دارم، می‌‌تونی از فضای پارک من استفاده کنی». تشکر می‌کنم و خودرو را در محلی که او پارک کرده بود متوقف می‌کنم.

مشغول توضیح دادن مشکلم برای یکی از کارمندان بانک هستم که متوجه چشم‌ها و ابروهای کارمند دیگری می‌شوم که موهای مشکی دارد. بعد که از کنارش عبور می‌کنم و اسمش را که روی سینه‌اش نوشته شده می‌خوانم، متوجه می‌شوم که درست حدس زده بودم. برای لحظه‌ای چشم در چشم می‌شویم. لبخند می‌زند. جواب لبخندش را می‌دهم و در حال عبور آرام می‌گویم: «ایرانی هستی؟» لبخندی به مراتب شیرین‌تر می‌زند و سرش را به تایید تکان می‌دهد.

دو روز در لوس‌آنجلس و مواجه با دو ایرانی در مکان‌هایی که کمتر انتظارش را داشتم.

هنگام خروج از پارک، راننده‌ی دیگری که قصد متوقف کردن خودرو خود را داشت، از زمان باقیمانده‌ی فضای پارکم که با واسطه‌ی راننده‌ی قبلی به من رسیده بود آگاه می‌کنم. تشکر می‌کند و در جای من پارک می‌کند.

چرخی در میان تپه‌های هالیوود می‌زنم و به سمت سن‌دیگو حرکت می‌کنم. پس از حدود سه، چهار ساعت رانندگی به منطقه‌ی خارج از سن‌دیگو می‌رسم که قرار است در آنجا «آسمان شیرجه» بزنم.

مربی‌ام خودش را معرفی می‌کند. به همراه دیگران سوار هواپیمای تک موتوره‌ی کوچکی می‌شویم و در فضایی بسیار تنگ و چسبیده به هم کمربندهایمان را می‌بندیم. خلبان حین حرکت در باند پرواز دارد با تلفن همراهش ور می‌رود. سرعت هواپیما زیاد می‌شود و از زمین بلند می‌شویم. به ارتفاع مناسب که می‌رسیم در حالی که به مربی‌ام تقریبا دوخته شده‌ام، افتان و خیزان به سمت خروجی هواپیما که درش حالا دیگر کاملا باز است حرکت می‌کنیم. درست در لبه‌‌ی در متوقف می‌شویم. نگاهی به زمین زیر پایم می‌اندازم، دم غروب است و دریاچه‌ای که در نزدیکی باند پرواز قرار داشت زیباتر از همیشه به نظر می‌رسد. تکه‌های پنبه‌ای شکل ابرهایی که در افق دیده می‌شوند رنگ نور خورشید را چنان جذاب کرده‌اند که گویی مادرزاد طلایی بوده‌اند. باد خنکی به صورتم می‌خورد، عینک مخصوص را به چشمم زده‌ام. مربی‌ام با صدای بلند می‌پرسد: «آماده‌ای؟» فریاد می‌زنم: «آماده ام».

با جهشی بلند به بیرون هواپیما می‌پریم و سقوط، سقوطی آزاد بدون هیچ قید و بندی، در میان زمین و آسمان در ارتفاع چهارهزار متری بر بلندای ابرهایی که برخی از آن‌ها سرخ شده‌اند. گو این که حرارت درون من از این همه هیجان به ابر‌ها نیز متساطع شده‌ است.  با سرعتی قریب به دویست کیلومتر در ساعت به سمت زمین شیرجه می‌رویم، زمینی که سودای شناختن او و ساکنانش، تاریخچه‌ی وجودش، تفاوت‌های فرهنگی مردم گوشه و کنارش و چشیدن طعم غذاهای مختلف اقصی نقاطش عمل و هوشم را ربوده است.

سقوط را در تمام اعضا و جوارحم احساس می‌کنم. حس بی‌نظیری است. با سرعتی بی‌مانند به سمت زمین پرواز می‌کنیم. من اما قبلا این احساس را در رویاهای شفاف تجربه کرده‌ام با همین وضوح (اگر نمی دانید رویای شفاف چیست در اینجا مفصل توضیح داده ام).

استیو لابرج که پروژه‌ی PhD‌ اش را صرف مطالعه‌ی رویای شفاف کرده، در آزمایشگاه خواب دریافته بود که میزان فعالیت مغز در حین رویای شفاف معادل و گاهی بیشتر از فعالیت مغز در بیداری است. همین باعث می‌شود که حواس پنجگانه در رویای شفاف کاملا واقعی باشند. من که پرواز را در گذشته در رویای شفاف و اکنون در واقعیت تجربه کرده‌ام اما به هیچ عدد و رقمی احتیاج ندارم؛ چه اینکه به روشنی درک کرده‌ام که این همان است و آن همین.

اینقدر این نکته هیجان‌زده‌ام کرده که در همانجا بین زمین و آسمان خطاب به مربی‌ام فریاد می‌کشم: «من اینُ قبلا تو رویا تجربه کردم».

شب را در سن‌دیگو خواهم بود و فردا عازم مکزیک هستم. کاملا بی‌هدف رانندگی می‌کنم، هیچ جایی را از قبل رزرو نکرده‌ام، اصراری هم ندارم که جای خاصی باشم. هرچه پیش آید خوش آید. سری به ساحل می‌زنم و در محله‌های سن‌دیگو تا پاسی از شب پرسه می‌زنم. در حین خوردن شام تلاش می‌کنم جایی را برای خوابیدن پیدا کنم که ناگهان فکری به سرم می‌زند.

از صاحب رستوران سوال می‌کنم که آیا ایرادی دارد اگر من شب را در داخل ماشین در پارکینگ رستوران به صبح بگذرانم. با روی باز اشاره می‌کند که آنها 24 ساعته هستند و من می‌توانم از پارکینگ هر استفاده‌ای که خواستم انجام دهم. صندلی‌های عقب خم می‌شوند و فضای خوبی در داخل ماشین فراهم می‌شود. بعلاوه خستگی راه، دیشب از تنم بیرون رفته و صبح عازم مکزیک هستم. کیسه خواب و بقیه‌ی لوازم مورد نیاز را هم دارم. به راحتی و آسودگی تا صبح در ماشین می‌خوابم و بعد از تحویل دادن خودرو با عوض کردن یکی دو اتوبوس، با تِرَم به سوی مرز مکزیک راه می‌افتم.

نه آرزوی دیرینه‌ام نبوده است. شاید در گذشته به آن فکر هم نکرده بوده باشم، اگر چه همیشه عاشق سفر بوده‌ام و هیچ چیز به اندازه‌ی سفر برایم جذاب نبوده است. اما به سفر به دور دنیا فکر نکرده بودم.
در ابتدا قرار نبود یک دور کامل به دور زمین بچرخم. اما بعد از هفته‌ها برنامه‌ریزی و مطالعه به این نتیجه رسیدم که در حال حاضر این بهترین گزینه است. از شرق استرالیا به آمریکا پرواز می‌کنم و از آنجا زمینی به مکزیک، گوآتمالا و اکثر کشورهای آمریکای مرکزی خواهم رفت. سپس وارد آمریکای جنوبی می‌شوم. از کلمبیا، اکوادور، پرو، برزیل و شاید بولیوی، آرژانتین و شیلی هم زمینی عبور می کنم. سپس از ساوپاولو به فرانسه پرواز خواهم کرد. در پاریس سوار قطار می‌شوم و تا مشهد زمینی سفر می‌کنم. از آنجا به تایلند خواهم رفت و بعد از غرب دوباره وارد استرالیا می‌شوم.
کل سفرم کمی کمتر از پنج ماه است. 142 روز طول می کشد. این همه زمین من را به دور خودش چرخاند یک بار هم من به دور زمین می‌گردم. مگر چه می‌شود؟
این مجموعه نوشته‌ها و روزمره‌های این سفر هستند. پس در آن‌ها به دنبال نکته‌ی خاصی نگردید.
وقت زیادی صرف این کردم که تصمیم بگیرم این مجموعه یادداشت‌ها را به فارسی بنویسم یا انگلیسی. برای برنامه‌ریزی سفرم از یادداشت‌های مشابه کوله‌به‌دوش‌ها (Backpackers) ی زیادی استفاده کردم که بسیار مفید بودند. می‌دانم که اگر به انگلیسی بنویسم افراد بسیار زیادی در سرتاسر دنیا از جزییات یادداشت‌هایم برای برنامه‌ریزی سفرشان استفاده خواهند کرد. به این ترتیب علاوه بر این که چند برابر مخاطب خواهم داشت دینم را نیز به جامعه‌ی آزاد اطلاعات ادا کرده‌ام.
از طرف دیگر می‌دانم فارسی‌زبان‌های خیلی زیادی این مسیر را نرفته‌اند و شاید جزییاتش برایشان جالب باشد. اشتراکات فرهنگی و تاریخی بی‌شمارم با مخاطب فارسی‌زبان هم دلیل دیگری بود که در نهایت تصمیم گرفتم زبانی را استفاده کنم که فردوسی کاخ بلندش را با خشت‌های آن، چنان بنا کرد که درگذر قرن‌ها از هیچ باد و بارانی گزند نیافته است.

«بخش اول، لس‌آنجلس»

همه ی وسایل را برای آخرین بار چک می کنم. بند های کفشم را سفت می بندم، کوله پشتی ام را روی دوش می اندازم و از پله ها پایین می روم. عازم سفری دور و دراز هستم. سفری که به یقین به یادم خواهد ماند. سوار ترم میشوم و عزم محله ای را میکنم که از همه به فرودگاه نزدیک تر است. پیشنهادهای همه‌ی دوستانی که از سر لطف می‌خواستند مرا تا فرودگاه برسانند را رد کرده‌ام. می‌خواهم از همین روز اول مسافر مستقل بودن را    (Independant Traveller) تجربه کنم.

صف گمرک شلوغ است، شلوغ تر از آنچه فکرش را می کردم. با اینکه حدود دو ساعت زودتر از زمان پرواز خودم را به فرودگاه رساندم، اما باز هم زمان کافی برای پس گرفتن مالیات وسایلی که در سه ماه قبل خریدم وآنها را از استرالیا خارج میکنم ندارم.

پرواز عجیبی‌ست. از صبح زود شروع می‌شود و به صبح زود همان روز ختم می‌شود. یعنی ساعت ده و پنجاه صبح از ملبورن راه میافتی و پس از چهارده ساعت پرواز، حدود ساعت هفت صبح همان روز به لوس آنجلس می رسی. از صبح شروع می‌کنی و به شب قبل می‌روی. زمان را به عقب برمی گردانی و سری می‌زنی به شبی که گذشته و قرار بوده که دیگر برنگردد. چهارده ساعت تمام در پرواز، چهارده ساعت به سمت گذشته، در میان صندلی‌های تنگ هواپیما تمام‌ می‌شود و در لوس‌آنجلس بر زمین می‌نشینیم. لوس‌آنجلس ویژگی‌های زیادی دارد اما هیچکدام‌شان به این اندازه که بزرگترین جامعه ی ایرانیان خارج از ایران در اینجا زندگی می کنند، برایم جالب نیست.
در صف قسمت مهاجرت ایستاده ام تا پاسپورتم را مهر بزنند، تا رسما وارد آمریکا شده باشم. نوبتم که می‌شود جلو می‌روم و با لبخندی بر لب می‌گویم صبح به خیر و پاسپورتم را نشان می‌دهم. مامور مهاجرت جوابم را می‌دهد و پاسپورتم را نگاه میکند. چشم‌هایش را به چشمانم میدوزد و به فارسی میگوید: ایرانی هستی؟ اولین برخوردم با اولین مامور دولتی آمریکایی در خاک آمریکا عجب برخورد نمادینی از کار در می‌آید. مهر ورود به آمریکا را یک ایرانی بر پاسپورتم می‌زند و همه‌ی مراحل کار را به زبان فارسی انجام می‌دهیم. به نظر می‌رسد اظهارنظرها در مورد تعداد زیاد ایرانی‌های مقیم لوس‌آنجلس خیلی هم بیراه نیست.
حمل و نقل عمومی در اینجا وضعیت چندان مناسبی ندارد و من هم وقت زیادی ندارم. حداکثر دو یا سه روز در کالیفرنیا خواهم بود. از لس‌آنجلس باید خودم را به سن‌دیگو برسانم و از آنجا وارد مکزیک شوم. در نتیجه کرایه کردن یک اتومبیل از همه‌ی گزینه‌ها عاقلانه‌تر به نظر می‌رسید و برای همین از استرالیا یک خودرو را رزرو کرده بودم. سیستم کرایه خودرو در آمریکا و انواع و اقسام بیمه‌هایی که اجباری و اختیاری هستند با استرالیا متفاوت است. گمانم این بود که در هنگام رزرو کردن تمام بیمه‌هایی که لازم بود را هم خریداری کرده بودم، اما کارمند شرکت کرایه خودرو می ‌گوید در صورت تصادف بیمه هستم اما اگر مثلا شب هنگام  یکی چرخ ماشین را بدزدد یا شیشه ماشین را بشکند تمامش را خودم باید پرداخت کنم. می‌گویم ممکن است بیمه کارت اعتباریم آن را پوشش دهد و او انکار میکند و اصرار دارد که من باید بیمه‌ای که می‌گوید را خریداری کنم وگرنه ممکن است ضرر بزرگی متحمل شوم.  احساس می‌کنم که دارد تحت فشار قرارم می دهد و من در اینطور مواقع معمولا به هیچ عنوان زیر بار نمی‌روم. اطرافیان نزدیکم که این نکته را در مورد من می‌دانند هیچ وقت روی موضوعی پافشاری بیش از حد نمی‌کنند چون به خوبی آگاهند که نتیجه عکس خواهند گرفت. اما این کارمند بد اقبال هیچ نمی‌داند که چقدر بیهوده دارد نفسش را شهید می‌کند.

دیزنی‌لند اولین مقصدم است.  شهربازی‌ها همیشه در بلندای آرزوهای دوران کودکی‌ام بوده اند.  اگرچه دیگر برایم جذابیت آن روزها را ندارند اما همچنان وسوسه‌ی دیدن دیزنی‌لند هیجان زده‌ام می‌کند. روی تبلت نقشه آفلاین کالیفرنیا را دانلود کرده‌ام تا بتوانم از جی پی اس آن استفاده کنم. هنوز اندکی از شروع رانندگی‌ام نگذشته که متوجه چند مشکل به ظاهر ساده اما مهم می‌شوم. اول اینکه در آمریکا، مثل اکثر کشورهای دیگر دنیا، از سمت راست جاده رانندگی می‌کنند اما من مدت‌هاست که به رانندگی از سمت چپ جاده عادت کرده‌ام. در طول هشت سال گذشته هر موقع که به ایران می‌رفتم از رانندگی پرهیز می‌کردم. چون در بدو ورود  که باید دایم تمرکز می‌کردم که حال که از این چهارراه رد شدم در کدام سمت خیابان باید قرار بگیرم. هنگامی هم که به رانندگی در سمت راست خیابان عادت می‌کردم باید به استرالیا برمی‌گشتم و رانندگی از سمت چپ را از نو یاد می‌گرفتم.
حالا این من هستم و این کالیفرنیا و این ماشین کرایه‌ای و رانندگی از سمت راست. سر هر پیچ به جای راهنما، دستک برف پاک کن را بالا و پایین می‌کنم و حرکت پر سر و صدای تیغه‌های برف پاک کن بر روی شیشه خشک ماشین هر بار به من یادآوری می کنند که جزییات فراوانی برای آموختن و دوباره آموختن وجود دارند. نه فقط ناشناخته‌ها، که شناخته‌ها را نیز گاهی باید از نو آموخت.
مشکل دیگرم واحدهای اندازه گیری هستند. جی پی اس همه چیز را به متر می‌گوید و کیلومترشمار ماشین و علایم و تابلوهای خیابان همه چیز را به مایل. اما اندکی طول می‌کشد تا متوجه این نکته شوم. همه دارند از من سبقت می‌گیرند. عقربه کیلومتر شمار عدد ۴۰ را نشان می‌دهد اما می‌دانم که سرعتم بیشتر از ۴۰ کیلومتر در ساعت است. تازه یادم می‌آید که اینجا از مایل استفاده می‌کنند. می‌توانم واحد جی پی اس را عوض کنم اما واحد مالوف ذهنیم را نه. متر را می‌فهمم اما مایل را باید حساب کنم. متر برایم تصویر دارد، هیچ نیازی به محاسبه ندارد. یک کیلومتر را دقیقا می‌فهمم چقدر است اما یک مایل را اول باید به متر تبدیل کنم تا دستم بیاید کی باید بپیچم. برای همین ترجیح می‌دهم جی پی اس همچنان به متر همه چیز را بگوید. بالاخره تابلوهای حداکثر سرعت مجاز را می‌بینم و سعی می‌کنم مطابق با آنها رانندگی کنم. اما بی‌فایده است. همچنان تقریبا بدون استثنا همه دارند از من سبقت می‌گیرند و به نظر می‌آید اندکی هم کلافه‌شان کرده‌ام. اما من مطمون هستم که دارم با حداکثر سرعت مجاز رانندگی می‌کنم.

دیزنی‌لند عجب سرزمینی ست. گمان می‌کردم بیشتر برای ذهن و حافظه‌ی یک آمریکایی معنا دارد اما واضح است که اشتباه می‌کردم.  تمام شخصیت‌های کارتون‌های دوران کودکی اینجا هستند. پرحجم و پررنگ. تعجب می‌کنم از این همه کاراکت‌هایی که بی‌سر وصدا در گوشه‌ی پرت و نامعلومی از حافظه‌ام خوابیده بودند و حال ناگهان همه با هم سر به شورش گذاشته‌اند. آن دخترک سبزپوش پروانه‌ای، میکی افسانه‌ای، آن سوسمارهای فراموش نشدنی و ده‌ها شخصیت دیگر که اسمشان را نمی‌دانم اما یقین دارم که روزهایی دور در مشهد، از پشت شیشه محدب تلویزیون هفده اینچ آن خانه‌ی فراموش نشدنی همه‌شان را دیده‌ام. دست بر زیر سر می‌گذاشتیم و پاهایمان را روی کمد زیر تلویزیون می‌گذاشتیم و دراز کشیده بر روی قالی قرمز رنگ با این شخصیت‌ها زندگی می‌کردیم. از تمام این کاراکترها در سرتاسر دیزنی‌لند به خوبی استفاده شده است. آرام و ساکت در قسمت‌های مختلف حرکت می‌کنم. انگار که دیزنی‌لند دروازه‌ای بود به درون بخش کمتر دست یافتنی حافظه‌ام و الان دارم در کوچه‌ها و خیابان‌های بخشی از ناخودآگاهم قدم می‌زنم.
در میانه روز رژه ای با حضور تمام این کاراکترها برپاست. میکی کبیر روی ارابه‌ای بزرگ ایستاده و طبل می‌زند، بقیه هم پشت سرش حرکت می‌کنند،  می‌رقصند و برای مردم دست تکان می‌دهند.

در پایان روز بعد از یک رانندگی طولانی و پر اشتباه دیگر بالاخره مهمانخانه (Hostel) را پیدا می‌کنم و شب را در آنجا به صبح می‌گذرانم.  طولانی‌ترین روز زندگی‌ام را داشتم، روزی که به جای بیست و چهار ساعت چیزی حدود چهل ساعت طول کشید.

در راه بازگشت ناگهان متوجه می‌شوم که دارم به اشتباه درسمت چپ خیابان رانندگی می‌کنم. در فاصله‌ی تقریبا ‌500 متر ماشینی را می‌بینم که دارد به طرفم می‌آید، پایم را تا ته روی پدال گاز فشار می‌دهم، گیربکس خودکار درنده را معکوس می‌کند و ماشین شتاب فزاینده‌ای می‌گیرد. بریدگی در میانه‌ی بلوار وجود دارد که خوشبختانه به موقع به آن می‌رسم و قبل از اینکه خودروهای دیگر من و ماشین کرایه‌ای را خورد و خاکشیر کنند به سمت راست بلوار می‌روم. این بار که به خیر گذشت.
اتاقی که در مهمانخانه گرفتم بیست تخت دارد، اما فقط من و یک دختر آسیایی در آن هستیم. دخترک ظاهر عجیب و غریبی دارد کیسه‌های پارچه‌ای کوچکی را بر روی لباسش سنجاق کرده است. از او در مورد امکانات مهمانخانه می‌پرسم، پس از پاسخی کوتاه می‌گوید: می‌شود تنهایم بگذاری؟
از پاسخش سخت متعجب می‌شوم چون هنوز دو جمله هم بینمان رد و بدل نشده بود. اما لبخندی می‌زنم و همانی را انجام می‌دهم که خواسته است. تنهایش می‌گذارم.

تجربه ی عجیبی ست، سخت غریب و شاید تکرار نشدنی. خیلی ها را خوشحال می کند، برخی نیز می گویند فرایند غم انگیزی ست. من اگرچه نه چندان خوشحال بودم و نه ناراحت، اما لحظات سنگینی را تجربه می کنم. آری سنگین! فکر کنم کلمه ی خوبی ست برای آنچه بر این روزهای من می رود. چون نه خوشحالم و نه ناراحت اما تا اعماق وجودم درگیر بار سنگین احساسی این تجربه هستم.

زاده ی ایران خانم هستم اما آقای استرالیا اخیرا پدرخواندگی قانونی ام را به عهده گرفته است. مادرم سبز است و سپید و سرخ  و حالا ناپدری مهربان که صاحب دشت هایی فراخ است و کانگروهایی چالاک.

از زمانی که آقای استرالیا حضانتم را به عهده گرفته دائم به این هویت دوگانه فکر می کنم. عجیب است! عجیب است که با این ناپدری جوان و سخاوتمند احساس بیگانگی نمی کنم.

اجداد این آقای استرالیا البته مادرم را بدجوری خون به جگر کردند. از جدا کردنش از خواهر دوقلویش افغانستان تا تحولات مشروطیت و تجاوزشان در جنگ جهانی دوم، کودتای 28 مرداد و هزار ناگفته ی دیگر. خود این ناپدری البته گمان نمی کنم روابط چندان تیره و تاری با مادرم در گذشته داشته بوده باشد. اگرچه سخت جوان است و فرصتی هم برای آزار رساندن نداشته.

ناپدری ام زیر آفتاب کنار ساحل بر روی صندلی تاشواش نشسته و دارد آبجو تگری می نوشد. هیچ غم و غصه ی فردا ندارد و لحظه را آنچنان می چسبد که انگار امشب آخرین شب عمرش است. مهربان است و با مسئولیت. در نگهداری از من می کوشد و دائم مراقب است تا زندگی ام مرتب و بر وفق مراد باشد.

مادرم اما چشمانی مشکی دارد. گیسوانش بلند است و سیاه، سیاه تر از هزار و یک شب.  شالگردن سبزش را روی بلوز پاکیزه و سپیدش انداخته و در دامن سرخش شبهای زیادی برایم لالایی خوانده. سن و سالی ازش گذشته و سرد و گرم روزگارچشیده. هر موقع به چشمان نافذش نگاه می کنم فرو می روم در اسطوره های بی شمارش، غرق می شوم در افسانه های پرتعدادی که برایم تعریف کرده. در شعرهای خیال انگیزی که هر شب برایم می خواند. زبانش فارسی است. نمی دانی که  چقدر زبان شیرینی ست. عجب واژه هایی دارد. توصیفاتی را در غزل هایش با این زبان به کار می برد که دهانت باز می ماند.

ناپدری ام اما زبانش جهانی ست. من ولی به خوبی مادرم درکش نمی کنم. با هم گه گاهی حرف می زنیم، حرف هم را می فهمیم و بعضی وقت ها هم گفتگوهای جالبی با هم داریم؛ اما ایکاش من ظرایف زبانی اش را بیشتر می دانستم تا ارتباطم با اوعمیق تر می شد.

با همه ی این ها همچنان به این ناپدری احساس تعلق می کنم. می دانم که خیلی از فرزند خوانده های دیگرش این احساس را ندارند و خیلی های دیگر هم به من خواهند گفته که بی خودی خودت را برایش لوس نکن. او پدر تو نیست و تو فرزند او نیستی و خودت این را خوب می دانی.

اما چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیتی دارد که دیگران چه می گویند؟ مهم این است که من قبول کردم که این ناپدری حضانتم را به عهده بگیرد و شگفت این که به او احساس تعلق می کنم. البته می دانم که شرایط این ناپدری نیز در این احساس من موثر بوده است. آقای استرالیا با فرانسه و آلمان و انگلیس و … فرق دارد. فرقش این است که سخت جوان است و هیچ فرزند بیولوژیکی ندارد. آن هایی هم که ادعا می کنند فرزند اصیلش هستند خود به خوبی می دانند که پدران آن ها هم روزی فرزند خوانده ی این پدرِ بزرگ اما جوان بوده اند. هویتش با هویت ما فرزند خوانده هایش شکل گرفته و متقابلا بخشی از هویت ما نیز با هویت او تعریف می شود.

 

پی نوشت: پاسپورت ایرانی ام را در کنار پاسپورت استرالیاییم، هر دو در یک جلد، در جلوی چشم دارم و بغضی سنگین گلویم را گرفته، بغضی که نه از غم است و نه از شادی. این روزها حال و روز عجیبی دارم.

ملت ایران، ملتی تکه پاره و تحقیر شده است که علی رغم تجربه تاریخی مشترک و طولانی مدت, نمادهای چندانی برای نمایش اتحادش ندارد. حتی نشانه هایی حداقلی؛ نه پرچمی که همه ی ایرانیان آن را پرچم خود بنامند و نه سرود ملی که آن را همه از ته دل بخوانند. تنوع مذهبی و قومیتی مان هم هیچ گاه به شکلی مدیریت نشده که به وحدت مان اضافه کند. شاید بخشی از دلایل عدم محبوبیت ایران نیز همین باشد؛ همین عدم انسجام و یکپارچگی، زیر لایه ی تصمیمات عجیب و غریب سیاسی ایران در عرصه ی بین الملل و متعاقبا دشمنی، یا در بهترین حالت بی تفاوتی، جهانیان نسبت به ماست. نظر سنجی ها با عدد و رقم نشان می دهند که ایران از محبوبیت بسیار کمی حتی در بین علاقه مندان به جام جهانی برخوردار بود.

اما «تیم ملی» فوتبال، بر خلاف خیلی چیزهای دیگری که فقط در نام ملی شدند (چادر ملی، اینترنت ملی و …)، شاید تنها چیزی باشد که همه ی ایرانی ها بر سر ملی بودنش توافق دارند. از ترک و عرب تا فارس، بلوچ، کرد و لر, از شیعه و سنی تا مسیحی، کلیمی، زرتشتی و بهایی, از اصلاح طلب، سبز، ملی مذهبی، سلطنت طلب و مجاهد خلق تا اصول گرا، جبهه پایداری، بسیجی و انصار حزب الله ، همه و همه تیم ملی می خوانندش و یک پارچه از آن حمایت می کنند.
در «تیم ملی»، نه آندرانیک تیموریان به سبب مسیحی بودنش رد صلاحیت شده است و نه  دژاگه و قوچان نژاد و داوری و نظری به سبب تابعیت دوگانه شان خارج نشین و فراری نامیده شده اند. طرفه اینکه ، همین ها چهرهای کلیدی تیم ملی در جام جهانی بوده اند. آندو تیموریان با یازده کیلومتر دویدنش در مقابل آرژانتین، با تکل های کش دار و دور ودرازش، تاثیری انکار نشدنی در انسجام خط دفاعی داشت. حداقل سه موقعیت گلی که توپ با خوش شانسی آرژانتین در دروازه اش قرار نگرفت را نیز ایرانیان نسل دومی رقم زدند که پدر و مادرشان مثل اکثر مهاجران، به دلایل مختلف جلای وطن کرده بودند اما تیم ملی را از آن خودشان می دانند. همین است که این تیم نماینده تک تک ایرانیان فارغ از گرایش های قومی ، سیاسی و مذهبی شان است.

آنچه که ایران امروز نیاز دارد این است که در عرصه های غیر فوتبالی هم به معنای واقعی کلمه «ملی» شود. سیستم حکومتی ملی، نوش داروی پیکر نیم جان، زخم خورده و تحقیر شده ی ایران است.

این عکس اشکان دژاگه نماد این روزهای ایران ماست. نامش، اشکان، یادآور هویتی ریشه دار است. نام خانوادگی اش سزاوار بودنش برای پاسبانی از دژ را فریاد می کشد. تیم ملی با داشتن دژبانانی این چنین دژ-آگه بود که توانست نفس آرژانتین را در بیاورد.

فریاد دژاگه فریاد اعتراض ماست به تمام تبعیض ها و بی عدالتی های داخلی و بین المللی بر ملتی که در نبود سیستم حکومتی ملی ظلم های فراوانی بر او رفته است. دژاگه این بی عدالتی را فریاد می کشد؛ اما به فریاد اکتفا نمی کند. او و ده یوزپلنگ ایرانی دیگر در مقابل آرژانتین 108 کیلوتر دویدند تا «تیم ملی» تحسین جهانیان را برانگیزد و به رسمیت بشناسندشان؛ تا آنجا که حتی گوگل هم معنی عبارت انگلیسی Team Melli را می فهمد و وقتی جستجویش می کنید نتایج ایران را نمایش می دهد. هشت تگ #TeamMelli در توییتر به کرات توسط غیر ایرانی ها و خبرگزاری های معتبر دنیا استفاده می شود. این است آن هویتی که «تیم ملی» به ما بازگردانده است. حال تصور کنید روزی را که نظام حکومتی مان هم «ملی» شود.

«هفتاد و هفت میلیون شیر پشت یازده یوزپلنگ ایرانی ایستاده اند» و ملی شدن سیستم حکومتی شان را فریاد می کشند.
عکس این فریاد دژاگه مدتی است پس زمینه ی لپ تاپم شده، نمی توانم از آن چشم بردارم.

Image

  عبدالکریم سروش پیش تر گفته بود که استقلال قوه قضاییه مهمتر از داشتن انتخابات آزاد است؛ چه اینكه قوه قضاییه مستقل، حتی حكومت غیر منتخب را نیز می تواند پالایش کند و زشتی ها و پلیدی هایش را در معرض نمایش بگذارد و با اقدامات تنبیهی آن ها را از بین ببرد؛ او می گوید: » ما فراموش کردیم که در یک نظام استبدادی اولین عضوی که از کار می‌‌افتد قلب قضاوت گر آن است و با قلبی چنان علیل و ذلیل، داشتن پیکری نیرومند و برومند، خیالی خام و خنده آور است.»  [1]

برای دستیابی به مردم سالاری پایدار، موضوع دیگری هم وجود دارد که در كنار استقلال قوه قضاییه، از اهمیت زیادی برخوردار است: وجود رسانه های آزاد.

تاثیرات این دو عامل در به وجود آمدن مردم سالاری در مدل کشور استرالیا در پایین شرح داده شده اند.

قوه قضاییه مستقل

در استرالیا اصل تفکیک قوا استقلال حقیقی به قوه قضاییه داده است. دادگاه ها در موارد زیادی علیه تصمیمات دولت رای داده اند و از اجرای آن جلوگیری به عمل آورده اند. یکی از جنجال برانگیز ترین این تصمیم ها مربوط به اوخر سال 2011 می شود. در آن زمان دولت جولیا گیلارد (حزب کاگر) تفاهم نامه ی مهمی با کشور مالزی بر سر انتقال پناهجویان از استرالیا امضا کرده بود؛ اما با شکایت چند فعال در زمینه پناهجویان، دادگاه استرالیا فرمان نخست وزیر وقت را غیرقانونی خواند. بدین ترتیب قراردادی که در سطح بین المللی بین بلندپایه ترین مقامات دو کشور منعقد شده بود، با حکم قاضی لغو شد. [2]

مثال های زیادی در این زمینه وجود دارند که نشان می دهند با وجود چنین قوه قضاییه نیرومند و مستقلی، نخست وزیرنمی تواند خلاف قانون عمل کند و هر کجا دچار لغزش شود، دادگاه و قانون جلو او را خواهند گرفت و از حقوق مردم دفاع خواهند کرد. این یکی از مهمترین ملزومات یک مردم سالاری پایدار است.

 

 

رسانه مستقل

داشتن رسانه ای مستقل که بتواند بدون ترس انتقاد کند و روی نقاط تاریک حکومت نور بیاندازد نیز اهمیت زیادی در برقراری یک مردم سالاری دارد. صحبت های اخیر تونی آبوت، نخست وزیر استرالیا، در مورد » ای بی سی» (ABC، Australian Broadcasting Corporation) این قضیه را بهتر نشان می دهد. ای بی سی به عنوان رسانه ی ملی استرالیا (National broadcaster)  شناخته می شود و بخش عمده ی بودجه اش توسط دولت تعیین می شود اما سیاست هایش را خودش مشخص می کند و در اصطلاح هیئت تحریریه اش مستقل است ([3]Editorially Independent). برخی بر این باور هستند که چنین چیزی امکان ندارد. وقتی پول از جایی تامین شود، خواه ناخواه وابستگی پدید می آید. اما ای بی سی مثال نغز این قضیه است.

تونی آبوت مدت هاست با ای بی سی مشکل دارد و این مجموعه حسابی کلافه اش کرده است. البته فشارافکار عمومی آنقدر زیاد است که کمتر جرات می کند گامی عملی در این خصوص بردارد وتهدید غیر مستقیم به کاهش بودجه این مجموعه [4] حداکثر کاری بوده که توانسته انجام دهد، که البته همان نیز با واکنش افکار عمومی مواجه شده است. چندی پیش هم مجبور شده بود اشاره کند که قصدی برای تغییر در ای بی سی ندارد. [5]

افشاگری ای بی سی در خصوص بد رفتاری دولت استرالیا با یکی از پناهجویان نیز واکنش آبوت را در پی داشت. او در اظهاراتی جنجالی عنوان کرد که ای بی سی طرف همه را می گیرد به غیر از استرالیا و وقت آن رسیده که مقداری وفاداری نشان دهد. [6]

 فراموش نکنیم که او نخست وزیر استرالیا است. رسانه ها در این کشور به اندازه ای آزادند که حتی شخص اولش هم نمی تواند تاثیری روی آنها بگذارد و انتقاد حداکثر کاری است که از او برمی آید. نمونه افشاگری ای بی سی در خصوص جاسوسی استرالیا از رییس جمهور اندونزی از طریق هک کردن گوشی همراهش، در کمتر کشوری می تواند به وقوع بپیوندد. [7] چرا که اندونزی یکی از مهمترین شرکای منطقه ای استرالیا است که تفاهم نامه هایی مهم و استراتژیک در خصوص پناهنده ها با این کشور دارد. افشای این جاسوسی صدمات بزرگی به رابطه ی دو کشور وارد آورد؛ تا جایی که اندونزی خواهان عذرخواهی رسمی دولت استرالیا شد. این مورد در خیلی از جوامع به راحتی می توانست مصداق تلاشی علیه امنیت ملی تلقی شود و افشا کنندگان را تحت پیگیرد قانونی قرار دهد.

سیستم حکومتی و انتخاباتی استرالیا، علی رغم این که احزاب متعددی را شامل می شود اما فقط دو حزب عمده دارد که معمولا نتایج انتخابات با تکیه بر میزان آرا این دو حزب تعیین می گردد. این سیستم که به » دو حزبی» (Two-party system[8]) معروف است منتقدانی هم دارد که بر این باور هستند آزادی در انتخاب در سیستم های دو حزبی محدود می شود.

آنچه شالوده مردم سالاری در استرالیا را فراهم آورده، بیش از آزادی در انتخاب دولت، قوه قضاییه و رسانه های مستقل هستند.

منابع


یکشنبه های تنبل روزهای با شکوهی هستند. این که روزی را تماما در خانه بنشینی وهیچ نکنی. از جایت هم تکان نخوری. حتی اگر بنا به عادت هفت صبح هم از خواب بیدار شدی, همانجا روی رختخوابت غلت بزنی و از این ور به آن ور شوی. سفره های نور را نظاره کنی که از پنجره اتاقت بر روی پوستت می افتند و دمای تنت را آرام آرام بالا می برند. سایه برگ های درختان را ببینی که با صدای هلهله ی پرندگان بی غم, بر روی دیوار اتاقت می رقصند. سگ های بزرگ همسایه را که آنان هم یکشنبه ای تنبل را از سر می گذرانند و خودشان را زیر نور خورشید پهن کرده اند و هستی شان را اسیر زمان نمی کنند. سگ ها با زمان کاری ندارند و زمان نیز سر به سر آنان نمی گذارد. سگ ها رمز لذت بردن از این هیچ نکردن را خیلی خوب فهمیده اند. گریزی نداریم جز این که در ابعادی از هستی مان سگ شویم تا بتوانیم زیر بار این سبکی تحمل ناپذیر, کمر راست کنیم.

چنین چیزی اما در فرهنگ ما سخت بی معنی است. از کودکی اینقدر به دویدن و سبقت گرفتن تشویقمان کرده اند که تمام عمرمان نفس نفس زده ایم. آنقدر از «عقب ماندن از قافله» ترسانده اندمان که اگر لحظه ای بی کار بمانیم عذاب وجدان می گیریم که عمرمان دارد به هدر می رود. نمی دانم این «هدر» کجاست که ما را اینقدر ازرفتن عمرمان به سمتش ترسانده اند. مگر عمر این لامذهب های چشم آبی به کجا می رود که این چنین بی واهمه زیر نور آفتاب دراز می کشند و بی خیال از فردا آبجو تگرگی می نوشند و ککشان هم نمی گزد؟

ما اساسا نمی توانیم با خیالی آسوده و راحت هیچ نکنیم و از هیچ نکردن لذت ببریم. درک نکرده ایم که این هیچ نکردن چیز بسیار خوب و لازم و ضروری است. شاید یکی از دلایل کمتر شاد بودن متوسط جامعه ما همین درک نکردن هیچ نکردن است.

کامو این هیچ نکردن ها را خیلی خوب به تصویر کشیده است. چه در غالب مورسو بیگانه و چه در غالب پاتریس در مرگ خوش که تصمیم می گیرد دیگر هیچ نکند. هیچ نمی کند و زندگی اش با همین می گذرد, گمانم او هیچ نکردن را از سگ ها آموخته بود, چون خیلی خوب بلد بود که چطور هیچ نکند.