Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘آهوی ختن، مشک، حافظ’

ترکستان

در میانه ی سفر دور و درازدیگری هستم. سفرهای دور و دراز را به سختی و به سادگی دوست می دارم. چون هم دور هستند و هم دراز. به سختی چون سخت اند؛ به سادگی چون سهل اند. دولت استرالیا برای آشنا کردن مردمش با فرهنگ و اقتصاد آسیایی ها بورسیه ای اختصاص داده است. من به همراه پنج نفر دیگر از دانشجویان تصمیم گرفتیم از این بورسیه برای یک نیم سال تحصیل در چین استفاده کنیم.
پنج نفر دیگر در استرالیا مانده اند و قرار است درست قبل از شروع نیم سال تحصیلی از ملبورن به پکن پرواز کنند؛ من اما به جای ملبورن -پکن، از استرالیا به ایران پرواز کردم و از ایران تا چین را زمینی می روم؛ از ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان. آسیای میانه، در میانه ی راهم است. فرهنگ، زبان و موسیقی این میانه ای ها، با ما عجیب میانه ای دارد. از ماست و ما از آن. سیردریا یا سیحون که عده ای مرز اسطوره ای ایران و توران می خوانندش نیز از میانه همین میانستان رد می شود و تاریخ و فرهنگ ایران و این میان زمین را با هم چند گره ی دیگر هم می زند.   «عمر خیام» را اکثر مردم می شناسند و دوبیتی هایش را به زبان های محلی شان حفظند. هر از گاهی که در میانه ی موسیقی این سرزمین هوای موسیقی ایرانی می کنم، دوباره ختن و آهوانش در ذهنم چرخکی می زنند و باز بر زمین می نشینند و محو می شوند و فکر می کنم «کو میان در این میان که منم».

تلاش می کنم اطلاعات بیشتری درباره ی آهوی مشکین پیدا کنم. حضرت گوگل می فرمایند که در انگلیسی به همین نام (Musk Deer) مشهور است. جناب ویکی پدیا نیز متذکر می شوند حتی کلمه ی انگلیسی «Musk» نیز از کلمه فارسی «مشک» برگرفته شده است؛ اگرچه در سنسکریت، لاتین و یونانی نیز کلمات مشابهی وجود دارد (Muska-s, Mus, Moskhos). حضرت گوگل حضرات دیگری را معرفی می فرمایند که جملگی اشاره می کنند چند گونه ی متفاوت از آهوی مشکین وجود دارد؛ برخی در سیبری و شمال آسیا و گونه ی دیگر حوالی هیمالیا زندگی می کنند. نگاهی به نقشه می اندازم. ختنی که در غرب چین است در استان «شین جیان» که در فارسی «سین کیانگ» تلفظ می شود، درست در حوالی شمالی سلسله کوه های هیمالیا قرار دارد. شاید آهوی ختنی که عقل و هوش از شاعران پارسیگو برده، همین آهوی هیمالیایی باشد. پس شاید این ختن نیز همان ختن باشد. اما چرا اینجا؟ چرا و چگونه حیوانی در چین تاثیری اینچنین بر زبان و ادبیات فارسی داشته باشد؟ پاسخ این سوالم زمان زیادی نمی برد. خیلی زود متوجه می شوم ختن در نزدیکی «کاشگر» (کاشغر) و بر سر یکی از اصلی ترین گذرگاه های جاده ابریشم قرار دارد.

***

کاروان  شتری را تصور می کنم که در طول جاده ابریشم از چین به سوی مغرب زمین در حرکت است و علاوه بر ابریشم و ادویه جات مختلف، نافه ی آهوی ختن را نیز در کجاوه ی یکی از زیبارویان همراه دارد. حین گذر از ایران در کاروانسراهایی، شاید در نزدیکی نیشابور، اتراق کرده اند. مرکب ها را بسته، طعامی بر آتش گذاشته و همانطور که جامی پر می کنند نگاهشان کالاهای بازرگانان ایرانی را که از آنجا همراهشان می شوند تا جاده ابریشم را طی طریق کرده و خود را به باختر زمین برسانند نیز کنجکاوانه بالا و پایین می کند.

غذا آماده است. به خیمه ی مه رویی می برندش و در چادر را باز می کنند. نسیم ملایمی که می وزد عطر مشک درون نافه را در فضا می پراکند. بازرگانان ایرانیِ کنار آتش نشسته، چشم هایشان را می بندند و ریه هاشان را به آرامی پر می کنند بی آنکه بفهمند این بو چیست و از کجا می آید. نافه ی آهو پر از خون است، پر از مشک. خونی که به قول شکارچی جزیی از بدن آهوست.

صبح شده. صبا دشت های نیشابور را در می نوردد و نافه ی آهو را به راحتی باز می کند. بینی و لب های بازرگانان نیم خفته، به آرامی چند بار بالا و پایین می شود.
صبا اما یکسره بی خبر است که همه چیز دارد تغییر می کند. از این روز تا قرن ها بعد جمع زیادی، فرد به فرد، در سرتاسر این سرزمین به انتظارش خواهند بود تا طره های نافه مانند دیگری را نیز به همین سبکی باز کند. چه می داند که  مشک درون این طره ها ،که گویی خون آهوست، تا سال های سال خون ها به دل خواهد کرد. و این دل های خون شده همچنان صبا را خواهند خواند تا این خون پرشده از بیداد جعدهای مشکین را رها سازد؛ یا با باز کردن طره های نافه وار، یا با دریدن سینه های پرخون شده.

Read Full Post »

ملبورن

در اتاق خواب پرنورم در ملبورن دراز کشیده ام و حافظ نامه می خوانم. از پنجره ی پرپهنای اتاق، سگ های بزرگ همسایه دیده می شوند که زیر آفتاب دراز کشیده اند؛ سگ ها هر از گاهی بر روی زمین نیم غلطی می زنند و من بر روی تخت. غرق گرمای آفتاب ند و من مست کلمه بازی های حافظ.

شک ندارم اگر «جیمز مکسول»، فیزیکدان پرآوازه اسکاتلندی، زنده بود و حال ما را می دید حتما می توانست رفتارمان را تئوریزه کند. مثلا می گفت تشعشع اشعه ی آفتاب اتم های ارگانیک پوست سگ را با سرعتی بسیار بالا می لرزاند. سرعت این لرزش با طول موج نور تابیده شده نسبت عکس دارد؛ این لرزش سبب تولید جریان الکتریسیته متناوب روی پوست سگ می شود که خود منجر به تولید میدان مغناطیسی حول بدن سگ خواهد شد. همین توضیح را برای بدن من هم به کار می برد تا نشان دهد تابش نور خورشید دور بدن من هم میدان مغناطیسی به وجود می آورد. این دو میدان مغناطیسی حول بدن من و بدن دو سگ بر همدیگر اثر می گذارند و نیروی جاذبه و دافعه ای به وجود می آورند که در نهایت ما را بر روی زمین و بر روی تخت می غلطاند.

آفتابی که من و سگ ها را به هم وصل کرده، روی صفحات حافظ نامه هم می تابد. بیت دوم غزل شماره یک را بارها شنیده ام اما هیچ وقت تصویرش برایم کامل نشده است.

«به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید

زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها»

کاربرد «نافه» را درست نمی فهمم. بیشتر که می خوانم متوجه می شوم که حافظ بارها این لفظ را در ابیات متفاوت به کار برده است. بهاالدین خرمشاهی به نقل از فرهنگ معین می گوید «نافه کیسه ای  است به حجم یک نارنج که در زیر شکم جنس نر آهوی ختن، در زیر جلد، نزدیک آلت تناسلی حیوان وجود دارد و دارای منفذی است که از آن ماده ای قهوی ای رنگ روغنی شکل خارج می گردد که بسیار خوشبو و معطر است و به نام مشک موسوم است».

  نام آهوی ختن را قبلا بارها شنیده بودم اما از آن روز به بعد گوش هایم حساسیت خاصی به مشک و آهوی ختن و نافه اش پیدا کرده اند و هر از گاهی چند در شعری و غزلی از  شعرای مختلف دوباره توجه م را جلب می کنند. این «ختن» کجاست که بوی عطر نافه ی آهویش اینچنین در نسل های متفاوت شاعران پارسی زبان تاثیر گذار بوده و این همه استعاره های گوناگون را سبب شده؟ قدری جست و جو می کنم؛ پاسخ درخوری پیدا نمی شود. کم کم موضوع را دارم فراموش می کنم اما هر چند وقت یکبار ترانه ای، تصنیفی می شنوم که از نافه و  یا «ختن» یاد می کند. ختن و آهویش در ذهنم بالا می آیند و دوباره گم می شوند.

نیشابور

برای دیدار از خانواده به زادگاهم خراسان بازگشته ام. همزمان خانه گردی[1] از هلند را میزبانی می کنم که از قضا راهنوردی[2] پرسابقه است. اکثر کشورهای آسیای میانه را درنوردیده. تمایل زیادی به درک تاریخ اتحاد جماهیر شوروی دارد و به همین قسم علاقه اش به تاریخ و فرهنگ این منطقه سیری ناپذیر می نماید. سودای سفری کوتاه به نیشابور را در سر می پروارنم و او هم استقبال می کند.

در موزه ی حیات وحش نیشابور هستیم که برای اولین بار نافه، همان کیسه ای که در زیر شکم آهنوی ختن قرار دارد و محل نگهداری مشک است، را از نزدیک می بینم. صاحب این موزه ی خصوصی از حضور رفیق هلندی ام در موزه اش آشکارا خرسند است و دائم دورمان می چرخد و برای هرچیزی که نگاهمان را جلب می کند توضیحات فراوان دارد. می گوید خودش قبلا شکارچی بوده و بعدا «توبه» کرده است. جلوی نافه ی آهوی ختن خشکم زده است و همچنان خیره به آن نگاه می کنم.

شکارچی می گوید ماده ای که در نافه وجود دارد جزیی از بدن آهو است و وقتی کیسه پر می شود آهوی مشکین خودش را به سنگ می کوبد تا بتواند نافه را خالی کند. اشاره می کند که همین ماده بدون هیچ تصفیه سازی و یا انجام پروسه ی خاصی بسیار خوشبوست و می تواند به عنوان عطر مورد استفاده قرار گیرد.

– می شه از نزدیک بوش کنم؟

– خود مشکی که داخل نافه هست رو جداگانه دارم، بیارم بوش کنی؟

– واقعا؟ آره، حتما!

به سمت میزش می رود و از کشوی اول یک بطری درمی آورد؛ درش را باز می کند و به دستم می دهد؛

– این واقعا همون مشک خامی هست که در بدن آهو وجود داره، بدون هیچ پردازش و پروسه ی شیمیایی؟

– آره دقیقا به همون شکلی که به طور طبیعی در بدن آهو در جریان هست.

بوی سحرآمیزی دارد. از نیشابور بلندم می کند و تا ملبورن و سگ های همسایه می کشاندم. از آنجا به صحراهای ختن می بردم که هنوز نمی دانم دقیقا کجاست، اما آهوهایش را می بینم که با نافه ی پر شده از مشک شان به اینور و آنور می جهند و خود را به سنگ می کوبند؛ بعد آرام می گیرند و به من زل می زنند. چشمان درشت آهوان می کشدم به چپ، بوی نافه شان، در شیشه ای که در دست دارم، به راست؛ «رو که کشاکش خوش است…».

– می شه منم بوش کنم؟

از ختن با سر در نیشابور فرود می آیم و اینبار به جای چشم های درشت قهوه ای، یک جفت چشم آبی پرنور مخاطب قرارم داده اند.

– آره، حتما.

بوی خوش ماده ی درون نافه دخترک هلندی را هم متعجب کرده. همه چیز را برایش ترجمه و اضافه می کنم که نمی دانم این ختن دقیقا کجاست. زیر لب «ختن» را تکرار می کند و می گوید که به آنجا سفر کرده. چشمانم برق می زند.

– واقعا؟ کی؟ کجاست؟

– چند وقت پیش. غرب چین هست. رفتی چین حتما باید اونجا بری. منطقه ای هست که با تمام چین فرق داره. مردمش هم تماما متفاوت از بقیه ی چین هستند. مطمئنم خیلی خوشت میاد. بذار ببینم.

تلفن همراهش را درمیاورد و کمی با آن ور می رود. هر دو سرمان را در آن صفحه ی کوچک می کنیم. انتظارش را ندارم که این ختن پرتاثیر بر ذهن شعرای ایرانی جایی در چین باشد. اما حضرت گوگل گفته های دخترک را تایید می کنند. گمان می کنم شاید این ختن دیگری ست، اما صفحه ی ویکی پدیا انگلیسی ختنی که در غرب چین است اشاره به زندگی اقوامی ایرانی در گذشته هایی بسیار دور در آنجا دارد. زبان های شرقی ایرانی مثل سکایی هم در آنجا صحبت می شده. از حکمرانان اولیه اش با عنوان «پادشاهی ختن» یاد شده که بعدها تحت سلطه ی امپراطوری چین درآمده اند. شاید این ختن همان ختن باشد، اما هنوز نشانه های بیشتری نیاز دارم.

[1] Couchsurfer (www.couchsurfing.com)

[2] Traveller. به گمانم «مسافر» ترجمه ی خوبی برای این کلمه نیست

Read Full Post »