Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘تابعیت دوگانه’

تجربه ی عجیبی ست، سخت غریب و شاید تکرار نشدنی. خیلی ها را خوشحال می کند، برخی نیز می گویند فرایند غم انگیزی ست. من اگرچه نه چندان خوشحال بودم و نه ناراحت، اما لحظات سنگینی را تجربه می کنم. آری سنگین! فکر کنم کلمه ی خوبی ست برای آنچه بر این روزهای من می رود. چون نه خوشحالم و نه ناراحت اما تا اعماق وجودم درگیر بار سنگین احساسی این تجربه هستم.

زاده ی ایران خانم هستم اما آقای استرالیا اخیرا پدرخواندگی قانونی ام را به عهده گرفته است. مادرم سبز است و سپید و سرخ  و حالا ناپدری مهربان که صاحب دشت هایی فراخ است و کانگروهایی چالاک.

از زمانی که آقای استرالیا حضانتم را به عهده گرفته دائم به این هویت دوگانه فکر می کنم. عجیب است! عجیب است که با این ناپدری جوان و سخاوتمند احساس بیگانگی نمی کنم.

اجداد این آقای استرالیا البته مادرم را بدجوری خون به جگر کردند. از جدا کردنش از خواهر دوقلویش افغانستان تا تحولات مشروطیت و تجاوزشان در جنگ جهانی دوم، کودتای 28 مرداد و هزار ناگفته ی دیگر. خود این ناپدری البته گمان نمی کنم روابط چندان تیره و تاری با مادرم در گذشته داشته بوده باشد. اگرچه سخت جوان است و فرصتی هم برای آزار رساندن نداشته.

ناپدری ام زیر آفتاب کنار ساحل بر روی صندلی تاشواش نشسته و دارد آبجو تگری می نوشد. هیچ غم و غصه ی فردا ندارد و لحظه را آنچنان می چسبد که انگار امشب آخرین شب عمرش است. مهربان است و با مسئولیت. در نگهداری از من می کوشد و دائم مراقب است تا زندگی ام مرتب و بر وفق مراد باشد.

مادرم اما چشمانی مشکی دارد. گیسوانش بلند است و سیاه، سیاه تر از هزار و یک شب.  شالگردن سبزش را روی بلوز پاکیزه و سپیدش انداخته و در دامن سرخش شبهای زیادی برایم لالایی خوانده. سن و سالی ازش گذشته و سرد و گرم روزگارچشیده. هر موقع به چشمان نافذش نگاه می کنم فرو می روم در اسطوره های بی شمارش، غرق می شوم در افسانه های پرتعدادی که برایم تعریف کرده. در شعرهای خیال انگیزی که هر شب برایم می خواند. زبانش فارسی است. نمی دانی که  چقدر زبان شیرینی ست. عجب واژه هایی دارد. توصیفاتی را در غزل هایش با این زبان به کار می برد که دهانت باز می ماند.

ناپدری ام اما زبانش جهانی ست. من ولی به خوبی مادرم درکش نمی کنم. با هم گه گاهی حرف می زنیم، حرف هم را می فهمیم و بعضی وقت ها هم گفتگوهای جالبی با هم داریم؛ اما ایکاش من ظرایف زبانی اش را بیشتر می دانستم تا ارتباطم با اوعمیق تر می شد.

با همه ی این ها همچنان به این ناپدری احساس تعلق می کنم. می دانم که خیلی از فرزند خوانده های دیگرش این احساس را ندارند و خیلی های دیگر هم به من خواهند گفته که بی خودی خودت را برایش لوس نکن. او پدر تو نیست و تو فرزند او نیستی و خودت این را خوب می دانی.

اما چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیتی دارد که دیگران چه می گویند؟ مهم این است که من قبول کردم که این ناپدری حضانتم را به عهده بگیرد و شگفت این که به او احساس تعلق می کنم. البته می دانم که شرایط این ناپدری نیز در این احساس من موثر بوده است. آقای استرالیا با فرانسه و آلمان و انگلیس و … فرق دارد. فرقش این است که سخت جوان است و هیچ فرزند بیولوژیکی ندارد. آن هایی هم که ادعا می کنند فرزند اصیلش هستند خود به خوبی می دانند که پدران آن ها هم روزی فرزند خوانده ی این پدرِ بزرگ اما جوان بوده اند. هویتش با هویت ما فرزند خوانده هایش شکل گرفته و متقابلا بخشی از هویت ما نیز با هویت او تعریف می شود.

 

پی نوشت: پاسپورت ایرانی ام را در کنار پاسپورت استرالیاییم، هر دو در یک جلد، در جلوی چشم دارم و بغضی سنگین گلویم را گرفته، بغضی که نه از غم است و نه از شادی. این روزها حال و روز عجیبی دارم.

Advertisements

Read Full Post »