Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘تیوانا’

اتوبوس مدرن و مجهزی است، فاصله‌ی زیاد صندلی‌ها از هم فضای راحتی را برای خوابیدن فراهم کرده‌اند. پاهایم هم استراحتگاهی دارند و تقریبا می‌توانم دراز بکشم. اتوبوس اینترنت بی‌سیم و دستشویی هم دارد و در مجموع سفر در آن به مراتب از سفری که در هواپیمای بویینگ از ملبورن به لس‌آنجلس داشتم راحت‌تر است. محوطه‌ای که اتوبوس در آن پارک است دربانی دارد که تا زمانش فرانرسیده اجازه ورود نمی‌دهد. در سالن پایانه کمی قدم می‌زنم.  چند دستگاه خودپرداز و مغازه‌هایی بی‌پایان که همه چیز می‌فروشند و چند غرفه‌ی غذا که البته چندان چنگی به دل نمی‌زنند، تقریبا تمام چیزهایی هستند که در پایانه می شود پیدا کرد. هنگام حرکت که می‌رسد کوله‌پشتی بزرگم را در پایین اتوبوس، قسمت بار می‌گذارم. وسایلم را تقسیم‌بندی کرده‌ام. تقریبا هیچ چیز مهمی در کوله‌پشتی بزرگم ندارم. تمام مدارک، کارت‌های اعتباری، پول، دوربین تلفن همراه، تبلت و غیره را جداگانه نگهداری می‌کنم. موارد زیادی پیش آمده که وسایل در قسمت بار عمدا یا سهوا «جا به جا» شده و گرفتاری‌های زیادی برای مسافر نگون‌بخت به وجود آورده است. کوله‌پشتی کوچکم را همه جا با خود حمل می‌کنم و حتی آن را در قسمت بالای صندلی هم نمی گذارم. پول‌هایم را هم در چند قسمت تفکیک کرده‌ام. بخش عمده‌ آن را در چند بانک تقسیم کرده‌ام. در هر شهر به اندازه‌ی چند روز از خودپرداز پول برداشت می‌کنم و مقدار کمی از آن را در کیف پول و بخش اصلی‌اش را در کیف مخفی حمل می‌کنم که در زیر لباس و به دور کمرم بسته شده است. مسافرتی طولانی در پیش‌رو دارم و موارد فراوانی وجود دارد که باید مراقبشان باشم.

مناظر بین راه بسیار زیبا هستند، همانطور که گمان کرده بودم. اگرچه من تعریف خودم را از «منظره‌ی زیبا» دارم. تعریفی که خیلی‌ها با آن موافق نیستند. یادم می‌آید سال‌ها پیش از زابل به سمت مشهد رانندگی می‌کردم و تقریبا هر پنج دقیقه یک‌بار خودرو را متوقف می‌کردم و عکسی از دشت هامون می‌گرفتم. پدرم حسابی کفرش درآمده بود و می‌گفت اینطور که تو رانندگی می‌کنی تا هفته‌ی بعد هم به مشهد نمی‌رسیم. دست آخر هم خودش پشت فرمان نشست و باعث شد تا من با خیالی راحت چشم‌هایم را به «تاریکی شن‌ها» ی هامون ببخشم.

قسمت شمالی مکزیک منطقه‌ی امنی به شمار نمی‌رود، عمدتا به دلیل مرز با ایالات متحده و مسئله قاچاق مواد مخدر. این یکی از دلایلی است که سفر با اتوبوس از شمال به مرکز و جنوب مکزیک خیلی پرطرفدار نیست. دلیل مهم‌ترش اما شاید این باشد که هر وقت کرایه‌ی هواپیما برای مسیری ارزان قیمت‌تر از کرایه‌ی اتوبوس باشد، از دید خیلی ها مسافرت با اتوبوس بی‌معنی می‌شود. این قاعده شامل این مسیر طولانی هم می‌شود که پروازهای ارزان قیمتی کل آن را پوشش می‌دهند. اما من هیچ وقت پرواز با هواپیما به قصد مسافرت را دوست نداشته‌ام. برای من مسافرت با هواپیما مسافرتی بی‌معنی است. درون یک شهر به فرودگاه می‌روی، سوار هواپیما می‌شوی و در فرودگاه شهری دیگر پیاده می‌‌شوی و بدون اینکه فاصله‌ای را درک کرده باشی توهم  سفر وجودت را فرا می‌گیرد. نه بعد زمان را فهمیده‌ای و نه بعد مسافت را. جدای از این، فرصت ملاقات کردن مردمان این فاصله‌ی بزرگ را هم از دست داده‌ای. ملاقاتی هر چند مختصر در حد خریدن یک بطری آب از فروشنده‌ای دوره‌گرد که در نزدیکی محل توقف اتوبوس بساطش را پهن کرده است. فرصت دیدن رنگ‌های لباس‌های رنگین‌شان را؛ فرصت چشیدن غذاهایی خوش‌عطر و خوش‌طعم؛ فرصت تاب خوردن در میان چشم‌هایی با رنگی عجیب؛ فرصت لبخند زدن به صورتی خسته و عرق‌کرده؛ فرصت فشار دادن دستی با پوستی که زودتر از موعد پیر شده. نه من تا وقتی که سفر زمینی برایم عملی باشد پرواز نمی‌کنم. اگر فرصتش را داشتم با اتوبوس هم این‌طرف و آن‌طرف نمی‌رفتم وتمام سفرهایم را پیاده انجام می‌دادم. اما افسوس که عمر آدمیزاد به اندازه‌ی عجیبی کوتاه است. آنقدر کوتاه که حتی فرصت «سفرکردن» هم ندارد.

روز دوم سفرم با این اتوبوس است که در شهر کوچکی در میانه‌های راه متوقف شده‌ایم. گرسنه هستم و مردی در کنار خیابان غذایی هوس‌انگیز می‌فروشد. چند تکه‌ی کوچک خمیرنان است که می‌پزد و با گوشت و سبزیجات و ادویه‌های مختلف سرو می‌کند. ماریا، پزشک سفر استرالیایی‌ام، توصیه‌های فراوانی در رابطه با پرهیز از غذاهای خیابانی کرده بود که البته همان موقع هم قصد نداشتم به طور کامل رعایت‌شان کنم. اصولا سلامت کامل هیچ غذایی را نمی‌توان تضمین کرد. حتی غذایی که در رستورانی درجه یک تهیه شده باشد. پس به گمانم حذف کامل غذاهای خیابانی از لیست وعده‌های غذایی چندان پر فایده نیست، اگرچه باید آن را محدود کرد. مثلا غذاهایی که قبلا پخته شده‌اند احتمالا پرخطرتر هستند. چه اینکه مشخص نیست چقدر از زمان پختشان گذشته است. وضعیت ظاهری محل و بهداشت فردی شخص فروشنده هم عواملی تعیین‌کننده هستند. این مرد ظاهری موجه دارد و غذایش هم هنوز روی آتش است. بوی کباب شدن گوشتش به مشام می‌رسد و ظاهری شبیه به «تاکو»، غذای پرطرفدار مکزیکی دارد. شرمنده ماریای عزیز، این از آن غذاهایی‌ست که از دست نخواهم دادش.

به نظر می‌رسد کمتر کسی در این اتوبوس عزم «مکزیکوسیتی» را دارد. در هر شهری عده‌ای پیاده می‌شوند و عده‌ای سوار. به طبع مسافر کناری دستی من، یا به قول شخصیت اول فیلم «فایت کلاب» رفیق یک بار مصرفم هم هر بار عوض می‌شود. این بار مرد جوانی است که دست و پا شکسته انگلیسی حرف می‌زند، اما خیلی کمتر از آنچه مکالمه‌ای کامل بین‌مان صورت بگیرد. می‌گوید برای پلیس کار می‌کند و در ترجمه برای خریداری غذا کمکم می‌کند.

کاکتوس‌های سبزرنگ و غول‌پیکر از زیباترین مناظر جاده هستند. طولشان به چندین متر می‌رسد از همان‌هایی که از آن‌ها در بازی‌های کامپیوتری دوران کودکی در فضاسازی استفاده می‌شد و بعد در خانه‌ی خانم تهرانی نمونه‌های بسیار کوچک‌شان که از انگشت کوچک هم کوچک‌تر بودند را دیده بودم و دلم خوش بود که کاکتوسی واقعی را دیده‌ام. کاکتوس‌هایی که در حال حاضر در این نقطه‌ی پرت و دوردست  از مکزیک می‌بینم، صدها و شاید هزاران برابر آن کاکتوس‌ها اندازه دارند. من اما بسیار بیشتر از تفاوت اندازه‌ی کاکتوس‌های آن روزهای خانه‌ی خانم تهرانی و کاکتوس‌های غول‌پیکر دشت‌های مکزیک تغییر کرده‌ام. معیار بدی نیست؛ شاید بشود برای تعیین میزان تغییر هر انسانی ضریبی به نام «ضریب کاکتوس» پیدا کرد. ضریب کاکتوس من آنقدر زیاد است که گاهی اشکم را درمی‌آورد. دلم بدجوری برای کاکتوس‌های کوچک خانم تهرانی تنگ شده است؛ برای دورانی که گمان می‌کردم که کاکتوس فقط همانی است که من دیده‌ام. نوع دیگری از کاکتوس در دنیا وجود ندارد. کاکتوس‌ها نه اندازه‌ی دیگری دارند و نه انواع متفاوتی. اگر هم کسی ادعا کند کاکتوسی متفاوت دارد اطمینانت بدهند که آن کاکتوس‌ها کاکتوس واقعی نیستند و فقط کاکتوس‌های ما کاکتوس هستند. اما امان از مسافرت، فغان از مهاجرت. آنقدر کاکتوس‌های مختلف و رنگارنگ می‌بینی که با ذره‌بین هم نمی‌توانی کاکتوس‌های مالوفت را در میانشان پیدا کنی؛ و آنجاست که زندگی تازه شروع می‌شود.

صبح روز سوم است و من تازه از خواب بیدار شده‌ام. اتوبوس در مکانی نامعلوم ثابت و موتورش خاموش است و هیچ کسی داخل آن نیست. چه بلایی بر سر آن همه مسافر آمده است؟ راننده کجاست؟ فورا پرده را کنار می‌زنم و نگاهی به بیرون می‌اندازم. در شرکت ماشین‌شویی هستیم و کارگران مشغول نظافت اتوبوس هستند. پیاده می‌شوم و به سمت درخورجی می‌روم تا شاید مکانی برای خریداری صبحانه پیدا کنم. نگهبان دم در از خروجم جلوگیری می‌کند و چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم. تلاش می‌کنم با نرم افزار مترجم منظورم را برسانم. اما بی‌فایده است. می‌گوید باید تا زمان حرکت اتوبوس منتظر بمانم. احتمالا این جزیی از فرآیند تامین امنیت اتوبوس است. شاید اینطور اطمینان حاصل می‌کنند که هیچ یک از اموال سایر مسافران از اتوبوس خارج نشده است. نیم ساعتی که منتظر می‌مانم اتوبوس راه می‌افتد و به محل دیگری می‌رود که بقیه‌ی مسافرین در آنجا منتظر هستند. خوب شد نگهبان از خروجم جلوگیری کرد وگرنه معلوم نبود از کدام ناکجاآبادی سردرمی‌آوردم. گرسنه و تشنه هستم که اتوبوس دوباره راه می‌افتد. نمی‌دانم باید قدردان سایر مسافرین باشم یا از آن‌ها گلایه‌مند که چرا برای صبحانه بیدارم نکردند. فورا از فکرم خنده‌ام می‌گیرد. آخر پسرجان چه کسی در قبال تو مسئولیت دارد؟ مسئول اول و آخر زندگیت خودت هستی و به طبع مسئول گرسنه ماندنت. چند ساعت بعد که اتوبوس توقف می‌کند نفر اولی هستم که پیاده می‌شوم و اولین غذای گرمی که می‌بینم خریداری می‌کنم. بسته‌ی پنج‌تایی ساندویچی‌ست که بخش عمده‌اش را سیب‌زمینی تشکیل داده است. مثل بقیه‌ی فروشگاه‌های مکزیکی چند عدد فلفل سبز هم به همراه ساندویچ پیشنهاد می‌شود که من نیز از سر کنجکاوی یک کدامشان را برمی‌دارم. فلفل آنقدر تند است که احساس می‌کنم از دهانم آتش بیرون می‌آید و از چشمانم اشک، شاید برای خاموش کردن آن آتش کذایی.

Read Full Post »

اتوبوس‌ها را بی‌خودی عوض کردم. اتوبوس دوم من را دقیقا به جایی برد که اتوبوس اول از آنجا آورده بود. کارمند عراقی شرکت کرایه‌ی ماشین سهوا اشتباه آدرس داده بود. طفلی کلی ذوق کرده بود که یک نفر از کشوری هم مرز با زادگاهش را می‌بیند. دو کشور همسایه با رابطه‌ای طولانی، پیچیده و پرتناقض. کشوری که در روزهای قبل از کودتای ۲۸ مرداد اولین مقصد محمدرضا شاهی بود که متوجه شده بود کودتای اول شکست خورده و گمان کرده بود تاج و تختش را یکسره از دست داده است. وحشت کرده بود و هواپیمایی که خود خلبانی‌اش را به عهده داشت را در عراق به زمین نشاند. بعدها اما رابطه‌ی عراق و ایران تیره شد. پای صحبت ارتشی‌های بازنشسته که می‌نشینی جدا کردن افسانه و واقعیت از هم کاری‌ست ناممکن. جمله‌ای معروف از یکی از امرای وقت ارتش ایران را نقل می‌کنند که گویا گفته بود «اگر اعلی حضرت اجازه دهند صبحگاه را در تهران و شامگاه را در عراق برپا خواهیم کرد». انقلاب که شد صدام که گمان کرده بود بیشه خالی از شیران شده است اوضاع را برای تحقق آرزوی دیرینش مناسب دید و «ناگه طوفان سنگینی سیه برخواست». طوفانی که هشت سال تمام جان صدها هزار تن از دو طرف را گرفت و پس نداد. حال اما دو کشور یکدیگر را دوست و برادر می‌خوانند و قربان صدقه‌ی هم می‌روند. آه که این مرد عراقی چه‌ها که با حافظه‌ی تاریخی من نکرد. دستش را که فشار می‌دادم، صد سال معاصر تاریخ ایران برایم مرور می‌شد. دست آخر هم که مرا فرستاد به ایستگاه اتوبوسی که در دوری باطل دوباره مرا به جای اولم برگرداند. البته یقین دارم که عمدی در کارش نبود.

اینجا که زبانشان را می‌فهمم این‌طور آدرس‌ها را اشتباه می‌روم، روزگارم در کشورهای آمریکای لاتین که از زبانشان هیچ نمی‌دانم دیدنی خواهد بود. در کالیفرنیا به ترم (که یک یا چند واگن به هم متصل است و انرژی مورد نیاز برای حرکت را از کابل برقی که در طول مسیرش کشیده شده می‌گیرد) می‌گویند، «ترولی» (Trolley).

اولین بار در طول مطالعاتم برای برنامه‌ریزی این سفر بود که با این اصطلاح آشنا شدم. یکی از معانی کلمه‌ی «ترولی» چرخ‌دستی است. در یکی از فروم‌ها یکی پرسیده بود، سریع‌ترین راه رسیدن از مکان «الف» به مکان «ب» چیست و دیگری جواب داده بود: «ترولی». آن موقع با خودم گفته بودم، عجب آدم‌های مزخرفی پیدا می‌شوند؛ به جای اینکه جواب درست به سوال دهند، مسخره می‌کنند و می‌گویند با چرخ‌دستی بروی سریع‌تر است. از قضای روزگار، نقاط الف و ب همین نقاطی هستند که در حال حاضر در بین‌شان در حال حرکت هستم. توصیه‌ی سودمند همان فردی را گوش کردم که روزی گمان کرده بودم آدم لوده و مزخرفی است.

مرد میان‌سال سیاه‌پوستی همزمان با من وارد «ترولی» می شود که بسیار بشاش و خوش‌مشرب به نظر می‌رسد. بعد از سلام و احوالپرسی می پرسد: «از کجا آمده‌ای؟» و پس از شنیدن پاسخم اضافه می کند: «اتفاقا منم می خوام برم استرالیا. می‌رم دوست‌پسرم رو ببینم. اما صبح از پروازم جاموندم. چارصد و پنجاه دلاری می‌خوان تا یه بلیط دیگه برام صادر کنن. از صبح دارم به این در و اون در می‌زنم تا این مبلغ رو فراهم کنم. با اسکایپ با برادرم حرف زدم و از این طرف و اون طرف بخش عمده ایش رو جور کردم. تنها ۱٩ دلار دیگه مونده تا کامل بشه»

سکوت می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد. انگار که منتظر پاسخ من است. با لبخندی به لب نگاهش می‌کنم و می‌گویم: «موفق باشی». دوباره نگاهم می‌کند.

– تو می‌تونی یکم بهم قرض بدی؟

– نه. متاسفم. من فقط یه کوله‌ به ‌دوشم و پول زیادی برای خرج کردن ندارم.

تلاش بیهوده‌اش را همچنان ادامه می‌دهد. بیچاره نمی‌داند که یک مشهدی به تورش خورده است. مشهدی که در طول سال‌های رشدش با ترفندهایی بسیار پیچیده‌تر و فریبنده‌تر از این کلک ساده و نخ‌نما مواجه شده است.

– ببین اگه ده دلارم بتونی بهم بدی خیلی خوب می‌شه.

لبخند می‌زنم و سرم را به علامت منفی تکان می‌دهم.

– پنج دلار؟

سرم را مجدد تکان می‌دهم و دیگر حرفی نمی‌زنم. گو اینکه متوجه شده تیرش به سنگ خورده اما همچنان تلاش می‌کند که خود را آدم موجهی نشان دهد. اگرچه دیگر تقاضای پول نمی‌کند. در این تلاش اما اندکی زیاده‌روی می‌کند. می‌گوید  ۲۵ سال است که خلبانی نوعی هواپیما جت را بر عهده دارد و برای نیروی هوایی دریایی آمریکا کار می‌کند. امروز چون مرخصی داشته صورتش را اصلاح نکرده است.

توهماتش یکی و دو تا نیستند. از دوست‌پسرش دراسترالیا حرف می‌زند و از قصدش برای موج‌سواری در سواحل پرث. با هیچ یک از مکالماتش خودم را درگیر نمی‌کنم. اما نیم نگاهی به چشم‌هایش دارم و با لبخندی بر لب به حرف‌هایش گوش می‌کنم. شاید این‌ها همه آرزوهایی بوده که داشته است. بگذار تا همین‌قدر هم که شده، در اندازه‌ی توهم و خیال و لافزنی به آن‌ها برسد؛ مگر چه می‌شود؟

هنگام مطالعه و برنامه‌ریزی برای این سفر، با هشدارهای فراونی از هر کسی که مطلبی در مورد آمریکای لاتین نوشته بود مواجه می‌شدم. هشدارها و اخطارهای بی‌شمار در مورد شیادی‌های مختلفی که در کشورهای آمریکای لاتین صورت می‌گیرد.

اکثر نویسندگان این مطالب مسافرین و کوله‌ به دوش‌هایی از کشورهای غربی، از جمله آمریکا، هستند و دائم تکرار می‌کنند که کشورهای آمریکای لاتین مثل ایالات متحده و سایر کشورهای غربی نیستند که با خیال راحت می‌شود در آن‌ها سفر کرد و باید بسیار مراقب بود. شگفت این‌ که در طول دو روز اقامتم در یکی از همین کشورهای غربی دو بار با دو تله‌ی متفاوت روبه‌رو شدم. حرف‌هایش که تمام می‌شود نگاهش را به چشم‌هایم می‌دوزد.

– خیلی خوشتیپی.

یکی دوبار دیگر هم در طول مکالماتش به این نکته اشاره کرده بود. شانس که نداریم، هر چه کور و کچل است عاشق ما می‌شوند، آن هم از جنس موافق.

به مرز که می‌رسیم پیاده می‌شوم. به سودای دسترسی به اینترنت بی‌سیم و دریافت اطلاعات بیشتر در مورد سفرم به مکزیک، ناهار مختصری در یکی از آخرین شعبه‌های یکی از همبرگرفروشی‌های زنجیره‌ای آمریکایی می‌خورم؛ به این امید که آخرین باری باشد که غذای تکراری و یک شکل تناول می‌کنم. دنیای رنگارنگی از غذاهای هیجان‌انگیز در چند قدمی این خط فرضی در انتظارم است.

تابلوهای «عبور از مرز برای عابران پیاده» را دنبال می‌کنم و به درگاهی می‌رسم که مجهز به میله‌هایی آهنین و گردان است تا در هر لحظه فقط یک نفر بتواند از آن عبور کند. بالای درگاه با حروف درشت نوشته شده: «مکزیک». وارد می‌شوم و مسیر را ادامه می‌دهم. گذرنامه‌ام را آماده نگه داشته‌ام اما هیچ کسی را در طول مسیر نمی ‌بینم. مرد جوانی در گوشه‌ای با لباس فرم ایستاده و دارد با فرد دیگری صحبت می‌کند. برای اینکه مطمئن شوم مسیرم را درست می‌روم کنار آنها می‌ایستم تا صحبت‌شان تمام شود. مرد جوان سرش را به طرف من می‌چرخاند.

– کجا می‌ری؟

– می‌خوام از مرز بگذرم و به تیوانا (Tijuana) برم.

– همین مسیرو ادامه بده.

پس از بیرون آمدن از ساختمان متوجه صف بلندی می‌شوم که روبه‌رویم قرار دارد. شاید حدود صد تا دویست متر طولش باشد. انتهایش را نمی‌توانم ببینم، صف اصلا حرکت نمی‌کند و گمانم این است که باید حداقل چند ساعتی در آن معطل بمانم. پرس و جو که می‌کنم متوجه می‌شوم این صف مربوط به جهت مخالف و برای کسانی است که از مکزیک به آمریکا می‌آیند. برای من در واقع هیچ صفی وجود ندارد و راهم کاملا باز است.

مسیر را ادامه می‌دهم از پل عابر پیاده‌ای رد می‌شوم که دو سمت یک بزرگراه را به هم وصل می‌کند. از پل که پایین می‌آیم با هجوم راننده‌های تاکسی مواجه می‌شوم که به اسپانیولی حرف می‌زنند. بوی دود زغال کباب از غرفه‌های فروش غذا به مشام می‌رسد. چند قدم آن طرف‌تر پوسترهایی برهنه از زنان و دی‌وی‌دی‌های پورن برای فروش در معرض دید عموم قرار دارند. نه، اینجا نمی‌تواند آمریکا باشد. مثلی که واقعا از مرز عبور کرده‌ام. اما هیچ کس به گذرنامه‌ام نگاه هم نکرد. حتی نامم را هم نپرسیدند. این امکان ندارد حتما اشتباهی صورت گرفته است. ورود من به این کشور در هیچ کجا ثبت نشده است و این نمی‌تواند درست باشد. راننده‌های سمج تاکسی می‌خواهند مقصدم را بدانند و و من نیز نمی‌خواهم اتوبوس به سمت «مکزیکوسیتی» را از دست بدهم چون مسیری است بس طولانی و زمان‌بر. اما همزمان می‌خواهم  مطمئن شوم ورودم به مکزیک قانونی و اصولی بوده است؛ در غیر این صورت ممکن است هنگام خروج به سمت «گواتمالا» با مشکل مواجه شوم. پرسان پرسان به دنبال ایستگاه پلیس می‌گردم و در انتها از اداره‌ی مهاجرت سر درمی‌آورم.

زبان انگلیسی دیگر به کار نمی‌آید و برای برقراری ارتباط با مشکل مواجه شده‌ام. مترجم گوگل را بر روی تبلت و تلفن همراهم نصب کرده‌ام و بسته‌ی زبان اسپانیولی را که برایش دانلود کرده بودم در اینجا به دادم می‌رسد. پس از پرس و جوی فراوان و مشکلات عدیده ای که در برقراری ارتباط پیدا می‌کنم متوجه این می‌شوم که «تیوانا» شبیه به منطقه‌ی آزاد مهاجرتی است که برای ورود به آن ویزا یا ثبت مشخصات خاصی نیاز نیست. اما برای ورود به سایر نقاط مکزیک اجازه‌نامه‌ای نیاز است و پرداخت مبلغی برای مالیات.

بسیار خوش‌شانس هستم که در اینجا متوجه این نکته شدم وگرنه حتما هنگام خروج از مکزیک با مشکل مواجه می‌شوم. علی‌رغم گفته‌‌ی راننده‌های تاکسی که برای حرکت به سمت «مکزیکوسیتی» باید تاکسی بگیرم و به پایانه‌ی مسافربری بروم، در پایانه‌ای که نزدیک به مرز است اتوبوسی به سمت «مکزیکوسیتی» پیدا می‌کنم اما قیمت بلیطش از آنچه که قبلا خوانده بودم بیشتر است. در نهایت راننده‌ی تاکسی منصفی پیدا می‌کنم و به پایانه‌ی اصلی می‌روم. اتوبوس «مکزیکوسیتی» را با همان قیمتی که باید باشد پیدا می‌کنم. سفری است بس طولانی؛ سه روز و دو شب به درازا می‌کشد.

Read Full Post »