Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘سن دیگو’

صبح امروز را در لوس‌آنجلس خواهم بود. سری به محله‌ی ایرانی‌ها خواهم زد. اگر فرصت کنم از تپه‌های هالیوود هم عبور خواهم کرد و از آنجا به سن‌دیگو می‌روم. در آنجا فعالیتی را رزرو کرده‌ام که نمی‌دانم به فارسی ترجمه شده است یا نه. در هر صورت من اسمش را «آسمان شیرجه» (Skydive)  می‌گذارم.  سوار هواپیما می‌شوی به ارتفاع سیزده‌هزار‌ پایی، حدود چهارهزار متر، می‌روی و از آنجا در حالی که به فردی مجهز به چترنجات وصل شده‌ای از هواپیما به بیرون جهش می‌کنی و بعد سقوط، سقوط آزاد به مدت شصت ثانیه تا قبل از این که چترنجات باز می‌شود. قرار نبود در این سفر چنین فعالیتی را انجام دهم، چه اینکه در استرالیا نمونه‌هایش فراوانند. حکایت جالبی دارد. به دنبال بیمه‌ی مسافرت می‌گشتم، در این زمینه کارت اعتباری را پیدا کردم که اگر مبلغ مشخصی از هزینه‌های سفرت را با آن پرداخت کنی، سفرت را بیمه می‌کند. از آنجایی که پروازها را از قبل خریداری کرده‌ بودم و هزینه‌های مشخص شده‌ی چندانی وجود نداشت که قبل از شروع سفر قابل پرداخت باشد، تصمیم به رزرو آسمان شیرجه گرفتم. به جای پرداخت حق بیمه، در آسمان پرواز خواهم کرد. معامله‌ی بدی به نظر نمی‌آید.

پشت چراغ قرمز در خودرو منتظر نشسته‌ام که دو دختر جوان، یکی سیاه‌پوست و دیگری بلوند، از جلوی خودرو عبور می‌کنند؛ لبخند می‌زنند و من هم جواب لبخندشان را می‌دهم. دخترک سیاه‌پوست می‌ایستد و رو به من می‌کند، دخترک بلوند هم کنارش متوقف می‌شود.

– سلام خوشگل (Hey Gorgeous)

لبخندی می‌زنم و جواب سلامش را می‌دهم.

– یکم پول داری به ما بدی سوار اتوبوس بشیم؟

باور نمی‌کنم محتاج پول برای اتوبوس باشند.

– متاسفم. من یه کوله‌ به ‌دوش فقیرم و پول زیادی برای خرج کردن ندارم.

-باور نمی‌کنم که راست می‌گی.

راهشان را می‌کشند و دور می‌شوند.

شاید ظاهر تروتمیز ماشین کرایه‌ای به اشتباه انداخته بود‌شان. گمان قوی‌ترم این است که این فقط یک شیادی (Scam) بود که ناکام ماند. در حین رانندگی متوجه می‌شوم که بانکم در استرالیا در اینجا هم شعبه دارد. نگه می‌دارم تا مشکلی که برای حسابم به وجود آمده را برطرف کنم. هر بار که ساعت تبلت را به صورت دستی عوض می‌کنم، اپلیکیشن بانک از کار می‌افتد و نیاز است که با بانک تماس بگیرم. خانمی که دارد ماشینش را از پارک خارج می‌کند وقتی متوجه می‌شود که می‌خواهم پارک کنم، سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و می‌گوید: «من هنوز یک ساعت و خورده‌ای زمان برای پارک دارم، می‌‌تونی از فضای پارک من استفاده کنی». تشکر می‌کنم و خودرو را در محلی که او پارک کرده بود متوقف می‌کنم.

مشغول توضیح دادن مشکلم برای یکی از کارمندان بانک هستم که متوجه چشم‌ها و ابروهای کارمند دیگری می‌شوم که موهای مشکی دارد. بعد که از کنارش عبور می‌کنم و اسمش را که روی سینه‌اش نوشته شده می‌خوانم، متوجه می‌شوم که درست حدس زده بودم. برای لحظه‌ای چشم در چشم می‌شویم. لبخند می‌زند. جواب لبخندش را می‌دهم و در حال عبور آرام می‌گویم: «ایرانی هستی؟» لبخندی به مراتب شیرین‌تر می‌زند و سرش را به تایید تکان می‌دهد.

دو روز در لوس‌آنجلس و مواجه با دو ایرانی در مکان‌هایی که کمتر انتظارش را داشتم.

هنگام خروج از پارک، راننده‌ی دیگری که قصد متوقف کردن خودرو خود را داشت، از زمان باقیمانده‌ی فضای پارکم که با واسطه‌ی راننده‌ی قبلی به من رسیده بود آگاه می‌کنم. تشکر می‌کند و در جای من پارک می‌کند.

چرخی در میان تپه‌های هالیوود می‌زنم و به سمت سن‌دیگو حرکت می‌کنم. پس از حدود سه، چهار ساعت رانندگی به منطقه‌ی خارج از سن‌دیگو می‌رسم که قرار است در آنجا «آسمان شیرجه» بزنم.

مربی‌ام خودش را معرفی می‌کند. به همراه دیگران سوار هواپیمای تک موتوره‌ی کوچکی می‌شویم و در فضایی بسیار تنگ و چسبیده به هم کمربندهایمان را می‌بندیم. خلبان حین حرکت در باند پرواز دارد با تلفن همراهش ور می‌رود. سرعت هواپیما زیاد می‌شود و از زمین بلند می‌شویم. به ارتفاع مناسب که می‌رسیم در حالی که به مربی‌ام تقریبا دوخته شده‌ام، افتان و خیزان به سمت خروجی هواپیما که درش حالا دیگر کاملا باز است حرکت می‌کنیم. درست در لبه‌‌ی در متوقف می‌شویم. نگاهی به زمین زیر پایم می‌اندازم، دم غروب است و دریاچه‌ای که در نزدیکی باند پرواز قرار داشت زیباتر از همیشه به نظر می‌رسد. تکه‌های پنبه‌ای شکل ابرهایی که در افق دیده می‌شوند رنگ نور خورشید را چنان جذاب کرده‌اند که گویی مادرزاد طلایی بوده‌اند. باد خنکی به صورتم می‌خورد، عینک مخصوص را به چشمم زده‌ام. مربی‌ام با صدای بلند می‌پرسد: «آماده‌ای؟» فریاد می‌زنم: «آماده ام».

با جهشی بلند به بیرون هواپیما می‌پریم و سقوط، سقوطی آزاد بدون هیچ قید و بندی، در میان زمین و آسمان در ارتفاع چهارهزار متری بر بلندای ابرهایی که برخی از آن‌ها سرخ شده‌اند. گو این که حرارت درون من از این همه هیجان به ابر‌ها نیز متساطع شده‌ است.  با سرعتی قریب به دویست کیلومتر در ساعت به سمت زمین شیرجه می‌رویم، زمینی که سودای شناختن او و ساکنانش، تاریخچه‌ی وجودش، تفاوت‌های فرهنگی مردم گوشه و کنارش و چشیدن طعم غذاهای مختلف اقصی نقاطش عمل و هوشم را ربوده است.

سقوط را در تمام اعضا و جوارحم احساس می‌کنم. حس بی‌نظیری است. با سرعتی بی‌مانند به سمت زمین پرواز می‌کنیم. من اما قبلا این احساس را در رویاهای شفاف تجربه کرده‌ام با همین وضوح (اگر نمی دانید رویای شفاف چیست در اینجا مفصل توضیح داده ام).

استیو لابرج که پروژه‌ی PhD‌ اش را صرف مطالعه‌ی رویای شفاف کرده، در آزمایشگاه خواب دریافته بود که میزان فعالیت مغز در حین رویای شفاف معادل و گاهی بیشتر از فعالیت مغز در بیداری است. همین باعث می‌شود که حواس پنجگانه در رویای شفاف کاملا واقعی باشند. من که پرواز را در گذشته در رویای شفاف و اکنون در واقعیت تجربه کرده‌ام اما به هیچ عدد و رقمی احتیاج ندارم؛ چه اینکه به روشنی درک کرده‌ام که این همان است و آن همین.

اینقدر این نکته هیجان‌زده‌ام کرده که در همانجا بین زمین و آسمان خطاب به مربی‌ام فریاد می‌کشم: «من اینُ قبلا تو رویا تجربه کردم».

شب را در سن‌دیگو خواهم بود و فردا عازم مکزیک هستم. کاملا بی‌هدف رانندگی می‌کنم، هیچ جایی را از قبل رزرو نکرده‌ام، اصراری هم ندارم که جای خاصی باشم. هرچه پیش آید خوش آید. سری به ساحل می‌زنم و در محله‌های سن‌دیگو تا پاسی از شب پرسه می‌زنم. در حین خوردن شام تلاش می‌کنم جایی را برای خوابیدن پیدا کنم که ناگهان فکری به سرم می‌زند.

از صاحب رستوران سوال می‌کنم که آیا ایرادی دارد اگر من شب را در داخل ماشین در پارکینگ رستوران به صبح بگذرانم. با روی باز اشاره می‌کند که آنها 24 ساعته هستند و من می‌توانم از پارکینگ هر استفاده‌ای که خواستم انجام دهم. صندلی‌های عقب خم می‌شوند و فضای خوبی در داخل ماشین فراهم می‌شود. بعلاوه خستگی راه، دیشب از تنم بیرون رفته و صبح عازم مکزیک هستم. کیسه خواب و بقیه‌ی لوازم مورد نیاز را هم دارم. به راحتی و آسودگی تا صبح در ماشین می‌خوابم و بعد از تحویل دادن خودرو با عوض کردن یکی دو اتوبوس، با تِرَم به سوی مرز مکزیک راه می‌افتم.

Advertisements

Read Full Post »