Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘شین جیان’

پکن
زمان زیادی به شروع نیم سال تحصیلی در چین باقی نمانده بود و مجبور شدم خودم را زودتر به پکن برسانم. سودای رفتن به استان «شین جیان» (سین کیانگ) و ختنش هنوز اما قلقلکم می دهد.
چین علی رغم تصور رایج، کشوری چند فرهنگی ست. اقوام مختلفی در گوشه و کنارش زندگی می کنند. از مغول و اویغور گرفته تا تبتی، ازبک، تاجیک، قرقیز، قزاق و ده ها قوم دیگر. با تمام این تنوع فرهنگی، چینی هایِ «هَن» (Han Chinese) اکثریت را تشکیل می دهند. بحث بر سر حق و حقوق اقلیت ها نیز تمام نشدنی می نماید. ختن در استان «شین جیان» قرار دارد که ساکنینش اویغور هستند. زبان و خطشان نیز تماما متفاوت از چینی های هن است. در پکن و اساسا شرق چین که «هن»ها اکثریت هستند، کسی از «شین جیان» چیزی نمی داند؛ به غیر از اینکه منطقه ی پرخطری ست و هوایش در این فصل بس ناجوانمردانه سرد. نام «ختن» را که اصلا تا به حال نشنیده اند. اگرچه در زبان ماندرین تلفظش متفاوت است و چیزی شبیه به «هوتنه» تلفظ می شود، اما در مورد هوتنه هم کسی چیزی نمی داند.
اواخر نیم سال تحصیلی شده و من مشغول برنامه ریزی برای ادامه سفر به دور چین هستم. در فصل زمستان و سرمای بی اندازه ی هوای قسمت های شمالی چین، انتخاب معقول و منطقی بسیاری جنوب چین است؛ هم به سبب هوای نسبتا گرم و هم طبیعت زیبایش. ختن و شین جیان اما در شمال غرب هستند و سرمای هوایشان بسیار گزنده؛ در مواردی از منهای بیست درجه هم سرد تر. فاصله شان از پکن نیز هستی برافکن است. کاشغر که در غرب استان شین جیانِ چین قرار دارد، به تهران نزدیک تر است تا پکن.
تقریبا با هر کسی که در مورد تصمیمم برای رفتن به شین جیان صحبت می کنم مراحل مشابهی را طی می کند: اول تلاش می کند با گفتن اینکه «آنجا چیزی برای دیدن ندارد» و «هوای آنجا بسیار سرد است» و بعد با تعریف کردن از زیبایی ها و گرمای هوای مناطق جنوبی چین و در نهایت با اشاره به اینکه منطقه ی خطرناکی است و درگیری های زیادی در آنجا رخ داده، مرا به راه راست هدایت کند؛ من اما وقت هایی که حال و حوصله دارم برایشان حافظ، مشک،نافه، آهوی ختن و تاثیرش بر ادبیات فارسی، همه را ترجمه می کنم و می گویم می دانم که امروز حتما چیزی از آن میراث باقی نمانده؛ اما فقط حضور در آن مکان برایم اینقدر پرارزش است که حاضرم سفر چند روزه و سرمای جان فرسایش را به جان بخرم. وقتی که می پرسند چرا پرواز نمی کنی و اشتیاقم برای سفر زمینی را می شنوند و اینکه مقصد نهاییم هم ویتنام است که در جنوب شرق چین قرار دارد و این بدین معنی ست که بعد از سفر به غرب قرار است تمام مسیری که تا شین جیان رفتم را نیز دوباره به سمت شرق زمینی برگردم، دیگر تقریبا کاملا حالیشان می شود که به جای حرف زدن با من، باید کالری های روزانه شان را صرف کارهای مفیدتری کنند؛ مثلا دویدن در پارک، که احتمالا انرژی کمتری هم مصرف می کند و تاثیر بیشتری نیز دارد.

اورومچی
دوست دارم از شهر های شرقی چین که مدل من درآوردی و کج و معوج «اقتصاد بازار آزادِ سوسیالیستی» (Socialist Market Economy) آنها را به اصطلاح «توسعه» داده، گذر کنم و زودتر خودم را به مرکز و غرب چین برسانم. «توسعه» ای زشت منظر و کریه صورت. مرکز و غرب چین اما قسمت هایی هستند که فرصت برای آزار رسانی این مدل اقتصادیِ به حق بی والد، کمتر فراهم بوده و در نتیجه ساختار هویتیشان کمتر تخریب شده. «شانگ های»، «هِفِی»، «شیان» و هر آنچه در میانشان است را در طول روزهای متمادی، همراه با توقف هایی چند روزه، در نوردیدم و بالاخره خودم را به استان شین جیان رساندم.
اورومچی، یا به قول چینی های هن که بالاخره در اینجا اقلیت شده اند «او-لو-مو-چی»، مرکز ایالت خودمختار شین جیان است؛ اما این هنوز اول راه است. شین جیان بزرگ ترین استان چین است و بسیار وسیع. سفر از این طرف به آن طرف این استان یا ایالت پهناور، به تنهایی چند روز زمان می برد. اوضاع کمی غیر عادی به نظر می رسد. از همان داخل قطار که بعد از چند ماه اقامت در چین پلیس برای اولین بار گذرنامه ام را چک کرد گرفته تا بازرسی های متعدد در سطح شهر برای همه مردم؛ حتی، و به ویژه، برای ساکنین محلی.
تمایلی به اقامت در هتل و مسافرخانه ندارم. مدت هاست این میل را از دست داده ام. از کودکی سفرهای آپاچی را دوست داشتم و آسودگی هتل برایم بیگانه بود.
سفر توریستی هیچ وقت مورد علاقه ام نبوده است. چندسال قبل گمان می کردم کوله به دوش (Backpacker) هستم. چند ماهی مسافرت و مشاهده ی مستقیم کوله به دوش ها بود که نشانم داد سبک سفر اغلب کوله به دوش ها را نمی پسندم. عمدتا دنبال پارتی، ساحل و کلاب هستند و در انتخاب مقاصد سفرشان هم تقریبا بر همین اساس عمل می کنند. به تدریج متوجه شدم گروه دیگری هم هستند که اگرچه به سختی می شود ملاقاتشان کرد اما رفتارشان بیشتر شبیه سلایق من است. نه کوله به دوش هستند و نه توریست؛ اگرچه ممکن است کوله ای هم بر دوش داشته باشند؛ برای توصیف این گروه، کلمه ی «راهنورد» را انتخاب می کنم؛ گروهی که در اقلیت محض هستند. سیاق سفر کردنشان سفری برای رسیدن به مقصد نیست. سفری که مقصدش راه است و راهش مقصود. سفری که شروع می شود اما به پایان نمی رسد. سفری که «تور» و «پکیج» ندارد. سفری که مقاصد اصلی گردش گری را نادیده می گیرد و مسیرش از بی ربط ترین و بی اهمیت ترین شهرها می گذرد تا عادی ترین انسان ها را ملاقات کند. سفری که برای کشف آدم هاست نه مکان ها. سفری که بسیاری آن را بیهوده و اتلاف وقت می خوانند. سفری که تعطیلات (Holiday) نیست. سفری که زندگی ست. زندگی که سفر است. سفری که به دنبال «داشتن» نیست. سفری که «بودن» را زندگی می کند. سفری که هر آنچه گشته بودند در جاهای دگر و یافت می نشده بود، در آن هویدا می گردد.

«تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی
هرگز نشوی گرگ بیابان حقیقت»

برای راهنورد، خانه گردی (Couchsurfing) و گُذرسواری (Hitchhiking)، اجزای بسیار خوشایند سفر هستند. شاید بر همین اساس بوده که همیشه هتل و مسافرخانه گزینه ی آخرم بوده است. در این هشت ماهی که از سفرم می گذرد فقط دو شب را در میهمانخانه ای به سر کردم؛ بقیه را یا خانه گردی کردم یا حین گذرسواری به خانه ی راننده دعوت شدم؛ یا در کوه با عشایر بودم یا در کامیون با شوفرش؛ یا در قطار خوابیده ام و یا در اتوبوس.
در اورومچی دو نفر قبول کرده اند که میزبانم باشند. اولی پسری اویغور است که برای ملاقاتش بی تابم. قوم اویغور برایم بسیار ناشناخته و جذاب هستند. اویغور ها قومی هستند که در شین جیان اکثریت را تشکیل می دهند. ساکنین ختن هم بالتبع عمدتا اویغور هستند. ترکیب صورت اویغورها به آسیای میانه ای ها می خورد و تماما از قوم هن متمایزند. غذاهاشان بدجوری بزاق دهان را می جوشاند. دینشان اسلام و زبانشان یکی از شاخه های بی شمار زبان های ترکی (Turkic Languages) است. اما خطشان برگفته از خط عربی و فارسی ست و بر همین سبیل خطی «عربی فارسی» (Perso-Arabic) می خوانندش؛ چه اینکه حروف غیر عربی خط فارسی مثل «گ» و «پ» را نیز شامل می شود. تغییرات جالبی هم در خط داده اند که کاربردی ترش کرده. مثلا از زیر، زبر و پیش (کسره، فتحه و ضمه) استفاده نمی کنند. در عوض برای نشان دادن برخی مصوت ها، «ی» کوچک را با ترکیب نا متعارفی از نقطه ها به کار می گیرند. داشتن و نداشتن نقطه و همچنین تعداد نقطه ها باعث ساختن صداها و مصوت های مختلف می شود. مثلا کلمه ی «سِر» به شکل «سىر» نوشته می شود. اینطور آن دندانه ی اضافی بین حرف «س» و حرف «ر» صدای زیر می گیرد و سِر خوانده می شود نه سُر یا سَر. بر همین اساس کلماتی که به خط اویغور امروزی نوشته می شوند دندانه های زیادی دارند تا بتوانند بدون استفاده از زیر و زبر تمام مصوت ها را شبیه سازی کنند. مثلا «پەلەستىنلىك» یک کلمه ی اویغور است.
کلمات فارسی زیادی هم در این زبان، به مانند بقیه ی زبان های ترکی، استفاده و شنیده می شود. کاربرد زبان انگلیسی که در اینجا تقریبا هیچ است. مدتی که در پکن بودم کمی ماندرین یادگرفتم. در اینجا، جسته و گریخته، کمی فارسی را هم به آن می توانم اضافه می کنم؛ با ترکیبی از ماندرین و فارسی سطح ارتباطم با مردم کمی افزایش پیدا می کند. به اضافه ی اینکه تقریبا همه نوشته ها را هم می توانم بخوانم، حتی اگر معنی اش را درک نکنم. توانایی، حتی بدون درک کردن، برای یک راهنورد بسیار پرفایده است. مثلا نام خیابان ها و جاده ها را می توانم از روی تابلو بخوانم و جهت یابی کنم. یا غذا ها را در منوی رستوران ها به راحتی تشخیص دهم. در بقیه ی چین این یکی از مشکلات بزرگم بود. چون زبان ماندرین الفبا ندارد و برای خواندن متن به یادگیری حداقل 1000 تا 2000 کاراکتر نیاز است. یادگیری کاراکتر ها از یادگیری حروف به مراتب سخت تر و پیچیده تر هستند. یادم می آید هنگام عبور از کشورهای آسیای میانه اصول خط سیلیریک را در عرض کمتر از یک ساعت یادگرفتم و با کمی تمرین و تکرار به راحتی می تونستم تابلو ها را بخوانم.  اما در چین، بعد از چند ماه تلاش و شل و شهید کردن خودم، تعداد کاراکتر هایی که یاد گرفتم به 400 هم نمی رسد.

برف می بارد. محمد، میزبان اویغورم، با رویی گشاده از من استقبال می کند. اتاق کوچک و ساده ای در طبقه ی بالای یک آپارتمان قدیمی دارد که در همان یک اتاق نیز هم اتاقی دارد اما همچنان حاضر شده مرا میزبانی کند. یک دو روزی را با هم سپری می کنیم و شب هم مرا با خودش به کلاس زبانشان می برد. در آنجا اویغور های بیشتری را ملاقات می کنم که می توانند انگلیسی صحبت کنند. فرصت خیلی خوبی ست. تا می توانم تلاش می کنم با آنها ارتباط برقرار کرده و زندگی شان را بیشتر بفهمم؛ چه اینکه پیدا کردن افرادی که بتوانند به انگلیسی مکالمه کنند، نه فقط در شین جیان که در کل سرزمین اصلی چین (Mainland China)، حتی در شهرهای بزرگ هم کار ساده ای نیست و اقبال بلندی می خواهد. «شانگ های» شاید یکی از معدود استثنا ها باشد.
میزبان دومم دختری هن است. این نیز برایم فرصتی مغتنم به شمار می رود. در سال های اخیر تنش های پرحاشیه و بعضا خون آلودی بین هن ها و اویغور ها در این منطقه درگرفته. هن ها در کل چین اکثریت و در شین جیان اقلیتند. ایغور ها برعکس. پسرک ایغور نماینده ی اقلیتِ اکثریت شده و دخترک هن نماینده ی اکثریتِ اقلیت شده اند؛ سر و کله زدن با هردوی آن ها برایم آموزنده است. سرکوب و اختناق حاکم بر شین جیان را بهتر می فهمم و سیاست های بسته دولت چین در مقابل اقلیت ها را نیز بهتر می توانم درک کنم. همه ی اینها را می توان اندر فواید بی پایان خانه گردی به حساب آورد.
سال نو چینی نزدیک است و خیلی اتفاقی دخترک هن هم قصد گردش در بقیه ی استان شین جیان را دارد. کاشغر مقصد مشترکمان است و به همین بهانه هم سفر می شویم. به کاشغر که برسم دیگر تا ختن راهی نمانده.

Read Full Post »