Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘مکزیکوسیتی’

اتوبوس مدرن و مجهزی است، فاصله‌ی زیاد صندلی‌ها از هم فضای راحتی را برای خوابیدن فراهم کرده‌اند. پاهایم هم استراحتگاهی دارند و تقریبا می‌توانم دراز بکشم. اتوبوس اینترنت بی‌سیم و دستشویی هم دارد و در مجموع سفر در آن به مراتب از سفری که در هواپیمای بویینگ از ملبورن به لس‌آنجلس داشتم راحت‌تر است. محوطه‌ای که اتوبوس در آن پارک است دربانی دارد که تا زمانش فرانرسیده اجازه ورود نمی‌دهد. در سالن پایانه کمی قدم می‌زنم.  چند دستگاه خودپرداز و مغازه‌هایی بی‌پایان که همه چیز می‌فروشند و چند غرفه‌ی غذا که البته چندان چنگی به دل نمی‌زنند، تقریبا تمام چیزهایی هستند که در پایانه می شود پیدا کرد. هنگام حرکت که می‌رسد کوله‌پشتی بزرگم را در پایین اتوبوس، قسمت بار می‌گذارم. وسایلم را تقسیم‌بندی کرده‌ام. تقریبا هیچ چیز مهمی در کوله‌پشتی بزرگم ندارم. تمام مدارک، کارت‌های اعتباری، پول، دوربین تلفن همراه، تبلت و غیره را جداگانه نگهداری می‌کنم. موارد زیادی پیش آمده که وسایل در قسمت بار عمدا یا سهوا «جا به جا» شده و گرفتاری‌های زیادی برای مسافر نگون‌بخت به وجود آورده است. کوله‌پشتی کوچکم را همه جا با خود حمل می‌کنم و حتی آن را در قسمت بالای صندلی هم نمی گذارم. پول‌هایم را هم در چند قسمت تفکیک کرده‌ام. بخش عمده‌ آن را در چند بانک تقسیم کرده‌ام. در هر شهر به اندازه‌ی چند روز از خودپرداز پول برداشت می‌کنم و مقدار کمی از آن را در کیف پول و بخش اصلی‌اش را در کیف مخفی حمل می‌کنم که در زیر لباس و به دور کمرم بسته شده است. مسافرتی طولانی در پیش‌رو دارم و موارد فراوانی وجود دارد که باید مراقبشان باشم.

مناظر بین راه بسیار زیبا هستند، همانطور که گمان کرده بودم. اگرچه من تعریف خودم را از «منظره‌ی زیبا» دارم. تعریفی که خیلی‌ها با آن موافق نیستند. یادم می‌آید سال‌ها پیش از زابل به سمت مشهد رانندگی می‌کردم و تقریبا هر پنج دقیقه یک‌بار خودرو را متوقف می‌کردم و عکسی از دشت هامون می‌گرفتم. پدرم حسابی کفرش درآمده بود و می‌گفت اینطور که تو رانندگی می‌کنی تا هفته‌ی بعد هم به مشهد نمی‌رسیم. دست آخر هم خودش پشت فرمان نشست و باعث شد تا من با خیالی راحت چشم‌هایم را به «تاریکی شن‌ها» ی هامون ببخشم.

قسمت شمالی مکزیک منطقه‌ی امنی به شمار نمی‌رود، عمدتا به دلیل مرز با ایالات متحده و مسئله قاچاق مواد مخدر. این یکی از دلایلی است که سفر با اتوبوس از شمال به مرکز و جنوب مکزیک خیلی پرطرفدار نیست. دلیل مهم‌ترش اما شاید این باشد که هر وقت کرایه‌ی هواپیما برای مسیری ارزان قیمت‌تر از کرایه‌ی اتوبوس باشد، از دید خیلی ها مسافرت با اتوبوس بی‌معنی می‌شود. این قاعده شامل این مسیر طولانی هم می‌شود که پروازهای ارزان قیمتی کل آن را پوشش می‌دهند. اما من هیچ وقت پرواز با هواپیما به قصد مسافرت را دوست نداشته‌ام. برای من مسافرت با هواپیما مسافرتی بی‌معنی است. درون یک شهر به فرودگاه می‌روی، سوار هواپیما می‌شوی و در فرودگاه شهری دیگر پیاده می‌‌شوی و بدون اینکه فاصله‌ای را درک کرده باشی توهم  سفر وجودت را فرا می‌گیرد. نه بعد زمان را فهمیده‌ای و نه بعد مسافت را. جدای از این، فرصت ملاقات کردن مردمان این فاصله‌ی بزرگ را هم از دست داده‌ای. ملاقاتی هر چند مختصر در حد خریدن یک بطری آب از فروشنده‌ای دوره‌گرد که در نزدیکی محل توقف اتوبوس بساطش را پهن کرده است. فرصت دیدن رنگ‌های لباس‌های رنگین‌شان را؛ فرصت چشیدن غذاهایی خوش‌عطر و خوش‌طعم؛ فرصت تاب خوردن در میان چشم‌هایی با رنگی عجیب؛ فرصت لبخند زدن به صورتی خسته و عرق‌کرده؛ فرصت فشار دادن دستی با پوستی که زودتر از موعد پیر شده. نه من تا وقتی که سفر زمینی برایم عملی باشد پرواز نمی‌کنم. اگر فرصتش را داشتم با اتوبوس هم این‌طرف و آن‌طرف نمی‌رفتم وتمام سفرهایم را پیاده انجام می‌دادم. اما افسوس که عمر آدمیزاد به اندازه‌ی عجیبی کوتاه است. آنقدر کوتاه که حتی فرصت «سفرکردن» هم ندارد.

روز دوم سفرم با این اتوبوس است که در شهر کوچکی در میانه‌های راه متوقف شده‌ایم. گرسنه هستم و مردی در کنار خیابان غذایی هوس‌انگیز می‌فروشد. چند تکه‌ی کوچک خمیرنان است که می‌پزد و با گوشت و سبزیجات و ادویه‌های مختلف سرو می‌کند. ماریا، پزشک سفر استرالیایی‌ام، توصیه‌های فراوانی در رابطه با پرهیز از غذاهای خیابانی کرده بود که البته همان موقع هم قصد نداشتم به طور کامل رعایت‌شان کنم. اصولا سلامت کامل هیچ غذایی را نمی‌توان تضمین کرد. حتی غذایی که در رستورانی درجه یک تهیه شده باشد. پس به گمانم حذف کامل غذاهای خیابانی از لیست وعده‌های غذایی چندان پر فایده نیست، اگرچه باید آن را محدود کرد. مثلا غذاهایی که قبلا پخته شده‌اند احتمالا پرخطرتر هستند. چه اینکه مشخص نیست چقدر از زمان پختشان گذشته است. وضعیت ظاهری محل و بهداشت فردی شخص فروشنده هم عواملی تعیین‌کننده هستند. این مرد ظاهری موجه دارد و غذایش هم هنوز روی آتش است. بوی کباب شدن گوشتش به مشام می‌رسد و ظاهری شبیه به «تاکو»، غذای پرطرفدار مکزیکی دارد. شرمنده ماریای عزیز، این از آن غذاهایی‌ست که از دست نخواهم دادش.

به نظر می‌رسد کمتر کسی در این اتوبوس عزم «مکزیکوسیتی» را دارد. در هر شهری عده‌ای پیاده می‌شوند و عده‌ای سوار. به طبع مسافر کناری دستی من، یا به قول شخصیت اول فیلم «فایت کلاب» رفیق یک بار مصرفم هم هر بار عوض می‌شود. این بار مرد جوانی است که دست و پا شکسته انگلیسی حرف می‌زند، اما خیلی کمتر از آنچه مکالمه‌ای کامل بین‌مان صورت بگیرد. می‌گوید برای پلیس کار می‌کند و در ترجمه برای خریداری غذا کمکم می‌کند.

کاکتوس‌های سبزرنگ و غول‌پیکر از زیباترین مناظر جاده هستند. طولشان به چندین متر می‌رسد از همان‌هایی که از آن‌ها در بازی‌های کامپیوتری دوران کودکی در فضاسازی استفاده می‌شد و بعد در خانه‌ی خانم تهرانی نمونه‌های بسیار کوچک‌شان که از انگشت کوچک هم کوچک‌تر بودند را دیده بودم و دلم خوش بود که کاکتوسی واقعی را دیده‌ام. کاکتوس‌هایی که در حال حاضر در این نقطه‌ی پرت و دوردست  از مکزیک می‌بینم، صدها و شاید هزاران برابر آن کاکتوس‌ها اندازه دارند. من اما بسیار بیشتر از تفاوت اندازه‌ی کاکتوس‌های آن روزهای خانه‌ی خانم تهرانی و کاکتوس‌های غول‌پیکر دشت‌های مکزیک تغییر کرده‌ام. معیار بدی نیست؛ شاید بشود برای تعیین میزان تغییر هر انسانی ضریبی به نام «ضریب کاکتوس» پیدا کرد. ضریب کاکتوس من آنقدر زیاد است که گاهی اشکم را درمی‌آورد. دلم بدجوری برای کاکتوس‌های کوچک خانم تهرانی تنگ شده است؛ برای دورانی که گمان می‌کردم که کاکتوس فقط همانی است که من دیده‌ام. نوع دیگری از کاکتوس در دنیا وجود ندارد. کاکتوس‌ها نه اندازه‌ی دیگری دارند و نه انواع متفاوتی. اگر هم کسی ادعا کند کاکتوسی متفاوت دارد اطمینانت بدهند که آن کاکتوس‌ها کاکتوس واقعی نیستند و فقط کاکتوس‌های ما کاکتوس هستند. اما امان از مسافرت، فغان از مهاجرت. آنقدر کاکتوس‌های مختلف و رنگارنگ می‌بینی که با ذره‌بین هم نمی‌توانی کاکتوس‌های مالوفت را در میانشان پیدا کنی؛ و آنجاست که زندگی تازه شروع می‌شود.

صبح روز سوم است و من تازه از خواب بیدار شده‌ام. اتوبوس در مکانی نامعلوم ثابت و موتورش خاموش است و هیچ کسی داخل آن نیست. چه بلایی بر سر آن همه مسافر آمده است؟ راننده کجاست؟ فورا پرده را کنار می‌زنم و نگاهی به بیرون می‌اندازم. در شرکت ماشین‌شویی هستیم و کارگران مشغول نظافت اتوبوس هستند. پیاده می‌شوم و به سمت درخورجی می‌روم تا شاید مکانی برای خریداری صبحانه پیدا کنم. نگهبان دم در از خروجم جلوگیری می‌کند و چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم. تلاش می‌کنم با نرم افزار مترجم منظورم را برسانم. اما بی‌فایده است. می‌گوید باید تا زمان حرکت اتوبوس منتظر بمانم. احتمالا این جزیی از فرآیند تامین امنیت اتوبوس است. شاید اینطور اطمینان حاصل می‌کنند که هیچ یک از اموال سایر مسافران از اتوبوس خارج نشده است. نیم ساعتی که منتظر می‌مانم اتوبوس راه می‌افتد و به محل دیگری می‌رود که بقیه‌ی مسافرین در آنجا منتظر هستند. خوب شد نگهبان از خروجم جلوگیری کرد وگرنه معلوم نبود از کدام ناکجاآبادی سردرمی‌آوردم. گرسنه و تشنه هستم که اتوبوس دوباره راه می‌افتد. نمی‌دانم باید قدردان سایر مسافرین باشم یا از آن‌ها گلایه‌مند که چرا برای صبحانه بیدارم نکردند. فورا از فکرم خنده‌ام می‌گیرد. آخر پسرجان چه کسی در قبال تو مسئولیت دارد؟ مسئول اول و آخر زندگیت خودت هستی و به طبع مسئول گرسنه ماندنت. چند ساعت بعد که اتوبوس توقف می‌کند نفر اولی هستم که پیاده می‌شوم و اولین غذای گرمی که می‌بینم خریداری می‌کنم. بسته‌ی پنج‌تایی ساندویچی‌ست که بخش عمده‌اش را سیب‌زمینی تشکیل داده است. مثل بقیه‌ی فروشگاه‌های مکزیکی چند عدد فلفل سبز هم به همراه ساندویچ پیشنهاد می‌شود که من نیز از سر کنجکاوی یک کدامشان را برمی‌دارم. فلفل آنقدر تند است که احساس می‌کنم از دهانم آتش بیرون می‌آید و از چشمانم اشک، شاید برای خاموش کردن آن آتش کذایی.

Advertisements

Read Full Post »