Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘مکزیکو سیتی’

مکزیکو سیتی شهر بزرگی است با بیش از هشت میلیون نفر جمعیت. اتوبوس در پایانه ای متوقف می شود که فاصله ی چندانی با مرکز شهر ندارد.  میهمانخانه ای در مرکز شهر را از قبل رزرو کرده ام . راحت ترین راه این است که با تاکسی بروم. اما من چندان میانه ی خوبی با کارهای راحت ندارم. اگر داشتم که تصمیم نمی گرفتم هزاران هزار کیلومتر از سواحل غربی ایالات متحده آمریکا را تا سواحل شرقی برزیل تماما زمینی سفر کنم. اگرچه سختی را به صرف سخت بودنش نیست که دوست دارم. معمولا در سختی لذت هایی هست که در راحتی نیست. نه اینکه خود سختی لذت بخش باشد. مثلا می شود سوار تاکسی شد و مبلغی پرداخت و به راحتی به مقصد رسید. اما می شود هم که با مترو رفت و تمام چالش های مواجه با یک جامعه ی جدید، یک شهر نو، یک شبکه ی ریلی نا شناخته، یک زبان متفاوت، یک فرهنگ دیگرگون را به جان خرید و از این طریق تعاملی حداقلی با این جامعه ی جدید پیدا کرد و آموخت و درد کشید و درس گرفت و لذت برد. این دلیلی است که من سفر می کنم و سفر کردن را دوست دارم، نه دیدن جاذبه های توریستی و عکس انداختن های پیاپی با میدان ها و مجسمه های معروف. حال اگر هزینه ی جابه جا شدن با مترو کمتر از یک بیستم هزینه تاکسی هم باشد که دیگر پازل کامل است و درنگ خطا.
می دانم که از طریق مترو می توانم خودم را به مقصد برسانم اما چگونگی اش را خبر ندارم. پرسان پرسان با زبانی که پس از سال های طولانی مهاجرت دوباره الکن شده است خودم را به ایستگاه مترو می رسانم. در آنجا اما هیچ چیز به انگلیسی توضیح داده نشده است. نه هیچ کدام از تابلوها و علائم در پایانه مسافربری و نه هیچ کدام آنها در مترو. مطلقا کلمه ای به انگلیسی دیده نمی شود.

سعی کردم از یک دخترک مکزیکی کمک بخواهم. تصورم این است که جوان ترها شاید انگلیسی بسیار ابتدایی را بفهمند و مثلا حداقل رنگ خط های مترو را بتوانند به انگلیسی بگویند یا وقتی من می گویم Red و یا Green متوجه شوند؛ اما او از انگلیسی حرف زدنم مطلقا هیچ چیز نمیفهمد و در نهایت با تلفظ کردن چندباره ی نام ایستگاه مورد نظرم است که منظورم را متوجه می شود و مسیر را به اسپانیولی برایم توضیح می دهد. حتی کلمه ای از آنچه گفت را هم نفهمیدم. یکی دو بار دیگر هم توضیح می دهد و من همچنان گیج و منگ نگاهش می کنم. اینبار جمله ی دیگری می گوید و دستش را بر روی سینه اش می گذارد و اشاره می کند که دنبالش راه بیافتم. پس از طی راهرویی بلند به سکوی سوار شدن می رسیم که نقشه خطوط مترو را نیز دارد. دخترک تمام تلاش خودش را می کند که به من حالی کند چه قطاری را باید سوار شوم و کجا باید خط را عوض کنم و در انتها همراه با من سوار بر قطار می شود. بعد از چند ایستگاه پیاده می شویم و دخترک خط بعدی که باید دنبال کنم و ایستگاهی که باید پیاده شوم و سومین قطار را سوار شوم را نشانم می دهد. به نظر می رسد به پایان مسیر مشترکمان رسیده ایم. می خواهم با فشار دادن دستش از او تشکر کنم، اما یادم می آید که قبلا در جایی خوانده بودم که در کشورهای آمریکای لاتین دست دادن با زنان معمولا فقط در محیط های رسمی صورت می گیرد و روش معمول سلام  کردن و خداحافظی گفتن بوسه ای بر روی گونه است.  آرام به طرفش خم می شوم و بوسه ای بر روی گونه اش می زنم و تشکر می کنم. او نیز با بوسه ای همزمان پاسخ می دهد. لبخندی می زند، جمله ی کوتاهی می گوید و مسیرش را ادامه می دهد.

مرکز شهر شلوغ است و پر تردد. چهره ی آدم ها، رنگ پوست، خصوصیات اجزا مختلف صورت هایشان، قد و قواره و نژادشان از آنچه قبلا دیده ام کاملا متفاوت است. شاید همین تفاوت است که باعث می شود ناخودآگاه تمام هشدارهایی که در رابطه با سفر به آمریکای لاتین خوانده بودم دوباره در ذهنم بیدار شوند. کوله پشتی کوچکم را بر روی سینه و کوله پشتی بزرگم را بر پشتم انداخته ام و آرام و با چشمانی باز قدم بر می دارم. دلهره ی خفیفی دارم و سعی می کنم حواسم به همه چیز باشد. اما پس از دقایقی محیط برایم عادی تر می شود.
این حس را اولین بار سال ها پیش در بلوچستان تجربه کرده بودم. برادرم در آنجا در روستایی دور افتاده معلم بود و رفته بودم تا دیداری تازه کنم. راه درازی را پیموده بودم. ساعت ها در اتوبوس از مشهد به زاهدان و بعد به ایرانشهر و در نهایت اتوبوس محلی که از میان جاده های خاکی و پر پیچ و خم چندین ساعت گذر کرد تا نهایتا به مقصد رسیدیم. تمام مردم کوچه و خیابان، زن و مرد و پیر و جوان، همه لباس بلوچی بر تن داشتند و استثنا فقط من و پسرخاله ام بودیم. هنگام قدم زدن در میان آن مردم متفاوت هم همین حسی را داشتم که امروز پس از خارج شدن از ایستگاه مترو بر من غالب شده بود. این حس البته در بلوچستان هم دوامی نیاورد و بعد از چند برخود کوتاه با مردم خون گرم بلوچ کاملا زدوده شد. سلام کردن های متوالی و بی وقفه شان به همه مردم شهر، حتی به من غریبه را هنوز به خاطر دارم.

بعد از یک مسافرت طولانی با اتوبوس یک دوش داغ حال آدم را حسابی جا می آورد؛ اولین کاری است که بعد از رسیدن به مهمانخانه انجام می دهم. صورتم را اصلاح می کنم و لباس هایم را می شویم. هم اتاقی ام در مهمانخانه پسرکی آسیایی است که برای کار کردن از کره جنوبی به مکزیک آمده است. مهندس برق است و پیشنهاد کاری در یکی از شهرهای نزدیک به مکزیکو سیتی گرفته که ذوق زده اش کرده است. این هم سبکی معمول از سفر است. سفری که دلیل صرفش کار نیست، چه اینکه کار در همان کره ی جنوبی هم برای این پسرک پیدا می شده است اما ترجیح داده مسافرت و کار را با هم ترکیب کند تا هم مخارج سفرش تامین شود و هم تجربه ی کار بین المللی را در رزومه اش وارد کند.
غذاهای خیابانی مکزیکی عقل و هوش را از انسان می برد. عطر و بوی محدوده ی وسیعی از غذاهای مختلف که فقط اسم تاکو را از میانشان می دانم در میان برخی خیابان ها پیچیده است. در سر یک چهار راه فروشنده ی دوره گردی است که ذرت مکزیکی می فروشد. در ظرف بزرگی که پشت سرش ایستاده است دانه های درشت ذرت در میان تکه های بزرگی از فلفل می جوشند. فروشنده ماده ای که شبیه سس مایونز است را هم به همراه چند چیز دیگر به آن اضافه می کند و در نهایت کمی پودری قرمز رنگ روی آن می ریزد که شبیه «پاپریکا» است. حاصل کار آنقدر وسوسه انگیز است که توصیه های اکید ماریا، پزشک مسافرت استرالیایی ام، مبنی بر صرف نظر کردن از غذاهای خیابانی را یک بار دیگر وتو می کنم. مگر می شود در مکزیکو سیتی بود و ذرت مکزیکی نخورد؟ طعمی فراموش نشدنی دارد، جنس اصل است. یقین دارم طعمش را از یاد نخواهم برد.

Read Full Post »